آموزش باستان شناسی و عتیقه شناسی - تعبیر خواب -کانال تلگرام

» روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواحاخبار باستان شناسی و آموزشی و کانال تلگرام تعبیر خواب دعا

در این پست از سایت  antique-book-treasure.ir روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح را برای شما عزیزان و علاقه مندان به متافیزیک قرار دادیم . آیا روح و ارواح وجود دارند ؟ اطلاعات و مطالب کامل و جامع درباره روح و ارواح قبلا و بعد از مرگ و دانلود کتاب داستان و حکایت های واقعی از روح و ارواح در ادامه مطلب …

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح,روح و ارواح,داستان های واقعی از روح و ارواح,روح و ارواح و شبح,داستان ترسناک از روح و ارواح,آیا روح در واقعیت وجود دارد ؟

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

آنچه شما میخواهید بدانید

جهانی که در آن زندگی می کنیم

آیا آنان که می دانند با آنان که نمی دانند برابرند؟

روح چیست؟ اعتقاد به ارواح پدیده ای بسیار قدیمی و جهانگیر است.پلینی پسر (نویسنده رومی متوفی ۱۱۳ م) در نوشته هایش از شبح روح مانندی می

گوید که در غل و زنجیر در خانه ای به این سو و آن سو می رود و سپس در زمین ناپدید می شود و بعدها وقتی در آن محل: زمین را کندند اسکلت انسانی که زنجیرهای زیادی را در برگرفته بود یافتند.در عربستان روح کشته شدگان را عفریت می نامند.این ارواح برای گرفتن انتقام از قاتلان خود بازمی گردند برعکس جنها موجوداتی نیرومند هستند که تحت شرایطی دستورات آدمیان را اطاعت می کنند.غول (روح) چراغ جادو هم که در حکایتهای مربوط به داستانهای هزار و یک شب است یک جن بود.در چین مردم بین شن (ارواح و خوب و شایسته احترام پیشینیان) و کوی (ارواح شیطانی تاریکی) که بدبختی می آورند فرق می گذارند.گفته می شود احساس برانگیزترین ارواح: ارواح ژاپنی اند که در گورستانها و خانه های قدیمی در رفت و آمد هستند.آنها اعضایی ناقص و معیوب و اندامهایی کج و معوج و بدشکل و گاهی با جراحاتی عمیق دارند.گاهی هم روح مردگان در لحظه وداع با زندگی در این دنیا در برابر یکی از دوستان و یا اقوام نزدیکشان ظاهر می شوند.گاهی هم ارواح زمانیکه قرار است حادثه مرگ آفرین و اتفاق بدی روی دهد ظاهر می شوند.اعتقاد به ارواح: ارتباط تنگاتنگی به عقیده به این موضوع دارد که انسان پس از مرگ به شکل دیگری به زندگی ادامه می دهد.اگرچه زندگی او فیزیکی نیست ولی در هر حال روحش: اندیشه اش: احساسش و آرزوها و امیدهایش به زندگی ادامه می دهد این باور بسیار قدیمی است و در ادیان بسیاری آن را می توان یافت.در مسیحیت نیز آموخته می شود که ارواح پس از مرگ به بهشت یا جهنم می روند.بنابراین این اندیشه چندان دور از ذهن هم نیست که ارواح اموات پس از جدا شدن از بدن: مستقیم به مقصد نمی رسند و زمان معینی در قلمرویی فیمابین بنام برزخ بسر می برند و گفته می شود که در شرایط ویژه ای (مثلا وقتی شخص کشته شده باشد) با دنیای زندگان ارتباط برقرار می کنند.گفته می شود که تمام خدمه کشتیهایی که بخاطر جنایتکاری و اعمال بدشان و یا لعن و نفرین به ناآرامی ابدی مجازات شده اند بر روی کشتیهای ارواح در دریاها بادبان می گسترانند.معروفترین داستان در اینباره کشتی ارواح هلندیهای سریع است که بخاطر اعمال و نفرینهای کفر آمیز: مجازات شده و از سال ۱۶۴۱ در اقیانوس اطلس جنوبی: نزدیک دماغه امیدنیک به این سو و آن سو سرگردانند.وای به حال آن کشتی ای که در طوفان با این کشتی برخورد کند: بزودی غرق می شود.تمام خدمه کشتی: روح دریانوردان بدکار است.دریانوردان دیده شدن این کشتی را نشانه بدیمنی می

دانند.جان دی ( ) انگلیسی ۱۵۲۷) تا (۱۶۰۸ که منجم و طالع بین معروفی بود با ادوارد کلی ( ) رابط غیر قابل انکارش: ارواح را احضار می کردند. معمای مرگ

در کتابهای مقدس جزئیات بهشت و جهنم به تفصیل مورد بحث قرار گرفته است اما جزئیات زندگی بعد از مرگ چیست؟متخصصان علم احضار ارواح از طریق واسطه ها تصاویر غریبی پیش روی ما می نهند.((مرگ این چنین است…من در آرامش غوطه ور می خورم…دیگر نیازی به تقلا و اصطراب و اندوه}مانند زندگی روی زمین{نیست…حالا که زندگی خود بر روی زمین را مرور می کنم بخش عمده آن خیالی بیش نبوده است.مردن چگونه احساسی را برمی انگیزد؟نمی توان آنرا شرح داد زیرا هیچ چیز در آن نیست تنها خود را آزاد و سبک احساس می کنم انگار که وجودم گسترش یافته است…بعد از اینکه می میرید روحتان به ناگاه وسعت می یابد…به محض آنکه احساس آگاهی خود را بعد از جدا شدن از بدنم باز یافتم دانستم که با ذات اصلی یکی شده ام…))این جملات یکی از گزارشهایی است که واسطه ها از روح کسانی که تازه مرده اند دریافت کرده اند.روح گرایان معتقدند که درون هر انسان:جسمی ستاره ای یا اثیری(منظور همان روح است)قرار دارد که بعد از مرگ به حیات خود ادامه می دهد.در طول زندگی:جسم اثیری قرینه جسم مادی است و همجوار آن به حیات خود ادامه می دهد.در طول زندگی:جسم اثیری می تواند آگاهانه یا ناآگاهانه از بدن جدا شود.کسانی که تجربه نزدیکی به مرگ را تجربه کرده اند به یاد می آورند که بر فراز بدن خود شناور بوده اند و تلاش پزشکان و یا رفتار اطرافیان خود را تماشا کرده اند.این ادعا نظریه متخصصان این زمینه را تائید می کند که جسم اثیری می تواند از بدن خارج شود و هر مسافتی را که مایل است بپیماید اگرچه جسم اثیری همیشه ناپیدا است اما در مواردی هم این جسم غیر عادی دیده شده است.جسم اثیری مانند مه برفراز جسم مادی به پرواز درمی آید و شکل جسم مادی را به خود می گیرد روح گرایان می گویند جسم اثیری با ریسمانی نقره ای رنگ(که تا هر مسافتی قابل کشیدن است)به جسم مادی متصل است.این ریسمان تنها در هنگام مرگ پاره می شود و دو جسم از هم جدا می شوند.بنا بنظر منخصصان:جسم اثیری ابتدا برفراز جسم مادی به حالت افقی شناور می شود و ممکن است مدتی در آنحال بماند و تا هنگامی که این ریسمان پاره نشده مرگ اتفاق نمی افتد.گاه نزدیکان شخص محتضر که پیش از او مرده اند دور او جمع می شوند و این ریسمان را پاره می کنند و او را با خود می برند.بنابر این نظریه ها مرگ احساسی بسیار راحتی بخش است.هر چند که بیمار یا شخص در حال مرگ:قبل از مردن در جسم خود درد و عذاب را احساس می کند اما خود مرگ با آرامش کامل به پایان می رسد.مرگ دور شدن تدریجی از دنیای مادی است و این دور شدن آنچنان به آرامی انجام می شود که جسم اثیری در ابتدا متوجه آن نیست خارج شدن کامل از جسم مادی و ورود به دنیای دیگر گاه چند روز طول می کشد.به قول یکی از متخصصان:مرگ درست مثل خواب و بیدار شدن بعد از خواب است.

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

روح چیست؟,دانلود کتاب همه چیز درباره روح ارواح و شبح,داستان های واقعی درباره روح و ارواح

در کتاب ماجرای آخرین:کروکال پیامهای مردگان را چنین شرح می دهد که مردن مانند بیدار شدن از خواب و کسب آگاهی است و مردگان

بعد از بیدار شدن:توسط دوستان و اقوامی که پیش از آنها مرده اند استقبال می شوند:وقتی بیدار شدم چنان احساس تازگی می کردم که

دانستم روی زمین نیستم نه بخاطر وجود اشخاصی که دور و بر من بودند بلکه بخاطر درخششی که در همه چیز می دیدم.. در ابتدا بنظر می رسید که در خواب هستیم وقتی از خواب بیدار شدیم همه چیز فرق می کرد.می دانستیم کجا هستیم و چه چیز آغاز خواهد شد…هر چه مشکل روح در تطبیق با شرایط جدید بیشتر باشد خواب طولانی تر و عمیق تر است در پیامی دیگر که از طریق واسطه ای دریافت شده:مردگان از مواجهه خود با ارواح آشنایان و غریبه ها گفتگو کردند که همه چیز آنها را می دانستند:او تمام جزئیات زندگی مرا بر روی زمین می دانست.آنچه در زمین برای من با اهمیت می رسید در نظر او تنها وسیله ای بود برای آماده شدن جهت ورود به دنیای دیگر کسانی که با دنیای دیگر ارتباط دارند می گویند:انسانها با همان مشخصاتی که روی زمین داشته اند به دنیای دیگر وارد می شوند.آنها که اعمالی بد داشته اند مجازات می شوند تا اشتباهات زندگی خود را دریابند.وقتی این درس یاد گرفته شد آنها به سطحی بالاتر عروج می کنند.بنظر روح گرایان مراحل بالاتر آگاهی با گذشتن از ۷ مرحله متفاوت حاصل می شود که هر مرحله نسبت به مراحل بعدی مشکلتر است.مرحله اول مرحله ای است که ما خود آن را می سازیم و در حقیقت رویایی است که ما سالها آرزوی آن را داشته ایم این مرحله بهشت نیست بلکه سرزمین تابستانی خوانده می شود.در این سطح بعضی از ارواح آنچه را که در زمین داشته اند یا آرزوی آن را می پروراندند واقعیت می بخشند.ممکن است یک روح خانه ای زیبا برای خود مهیا کند و یا باغی پر از گل و گیاه ارواح به تدریج می آموزند که آنچه را که آرزو کرده اند و فراهم شده هدیه ای الهی نیست بلکه در حقیقت مادی و بی ارزش است.هدف زندگی در این سطح آنست که ارواح بفهمند زندگی بر روی زمین و هر آنچه بدست آورده اند بی ارزش بوده است.آنهایی که روی زمین زندگی ناشایستی داشتند و زندگی بعد از مرگ را باور نداشتند ادامه وجود برایشان ناخوشایند است.آنها در سرزمینی زمستانی در قلمرویی مه آلود همراه با سرخوردگی و ناامیدی روزگار می گذارند.اشخاص خودخواه یا خشن سر از سرزمین زمستانی بیرون می آورند.زندگی زمینی آنها بازتاب فقر روحی آنها بوده است.اشخاص گناهکار آنقدر در سرزمین زمستانی یا برزخ باقی می مانند تا شایستگی صعود به مراحل بالاتر را پیدا کنند.چنانچه سرزمین تابستانی بهشت نیست سرزمین زمستانی هم جهنم نیست در تمام این مراحل شخص خودش در مورد خودش قضاوت می کند.قضاوت شخصی کاری سخت و دردناک است.از همه بدتر آنست که اعمال شخص پیش روی او به نمایش درمی آید:صحنه های زندگیم پیش رویم به نمایش درآمد.نتیجه اعمال و افکارم را به روی دیگران می دیدم هیچ مطلبی:ولو جزئی فراموش نشده بود.افکار دیگران نیز برایم به نمایش درآمد.مشکلترین و خردکننده ترین تجربه ای بود که از سر گذراندم.بعد از مرحله اول:صعود به مراحل بعدی صورت می گیرد ابتدا مرگ دوم روی می دهد.تمام علائق زمینی گسسته می شود و بعد نوبت به مرحله بهشت دوم و پیشرفت بیشتر در قلمرو ارواح می رسد.هنگامی که روح آماده می شود:پیشرفت در زمینه آگاهی صورت می گیرد حد نهایی ای وجود دارد که در آن روح محدودیت خود را از دست می دهد و به مرحله یکپارچگی کامل با سایر ارواح و در نهایت روح اعلی می رسد. مکانهای تسخیر شده

روزینا دسپارد(۱۹ ساله)به اتفاق خانواده اش تازه به خانه ۳ طبقه ای در شلتی هام انگلیس نقل مکان کرده بود.وقت خواب بود و او تازه به اتاقش در طبقه سوم رفته بود که صدایی در سرسرا شنید فکر کرد که مادرش پشت در است.در را باز کرد ولی هیچکس آنجا نبود.چند قدم در سرسرای تاریک پیش رفت.نور شمعی که در دستش بود دیوارها را کمی روشن می کرد.ناگهان او در مقابل خود زنی لاغر و بلند قامت را دید که که لباسی سیاه بر تن داشت و توری روی صورتش بود.روزینا بی حرکت ایستاد.شبح به آرامی از پله ها پایین رفت و روزینا تصمیم به تعقیب او گرفت اما شمعش خاموش شد.او صدایی غیر از صدای نفس خود را نمی شنید از آن پس تا ۷ سال این شبح مکررا توسط افراد مختلف دیده شد.روزینا دانشجوی پزشکی بود:دختری جدی:باهوش و منطقی با این حال بارها خبر از روئیت آن شبح(در روز یا شب)داد و غالبا در همان طبقه و بر روی همان پله ها شبح را می دید او چند بار شبح را تا اتاق نشیمن در طبقه همکف دنبال کرد.شبح چند لحظه مقابل پنجره اتاق می ایستاد و بعد بطرف در باغ می رفت و در آنجا ناپدید می شد.شبح غالبا دستمالی بصورت می گرفت و هیچگاه چیزی نمی گفت و هر بار که روزینا او را صدا می زد اعتنایی نمی کرد.روزینا چند بار او را در گوشه ای به دام انداخت و بسویش رفت اما شبح ناپدید شد یکبار هم سعی کرد او را لمس کند اما مانند آن بود که هوا را چنگ زده باشد.در طول پله ها طناب بست اما شبح از آن هم عبور می کرد دو سال بعد:روئیت شبح برای همه خانواده ممکن شد.یکروز غروب روزینا و ۳ خواهرش در یک زمان شبح را دیدند که از اتاق نشیمن بیرون رفت و در باغ ناپدید شد.بیشتر شبها در خانه صدای ضربه هایی آرام و مداوم شنیده می شد.با وجود ظاهر ترسناک شبح:موردی برای ترس از او وجود نداشت.نگاه شبح غم آلود بود و وجودش واقعی بنظر می رسید گاهی کسانی که برای اولین بار وارد خانه می شدند غریبه ای را می دیدند که به آرامی از جلو چشمانشان عبور می کرد.فردریک می یر رئیس انجمن تحقیقات روح که خبر این ماجرا را شنیده بود شخصا با ساکنان خانه مصاحبه کرد و به لطف گزارش او موثق ترین مورد روئیت اشباح در تاریخ ثبت شد.او روزینا را تشویق کرد تا از شبح عکس بگیرد اما در آن دوره زمانی این کار با دوربینهای سنگین قدیمی میسر نبود.می یر مقاله ای نوشت و در آن نتیجه گرفت که این شبح روح ایموزن سونین فو(زن دوم مردی که صاحب اصلی خانه بوده است)است که ۲ سال بعد از مرگ شوهرش درگذشته بود و در قبرستانی چند صد قدم آنطرف تر دفن شده بود.داستانهای ارواح ترسناکی که از دنیای دیگر می آیند غالبا دستمایه خوبی برای نویسندگانی است که داستانهای هیجان انگیز می آفرینند اما ارواح واقعی با این داستانهای تخیلی فاصله زیادی دارند.ماجرای خانه دسپارد الگوی مشخصی است از ارواحی که در نقاط بخصوصی رفت و آمد دارند.سالهاست روح آبراهام لینکلن در کاخ سفید دیده می شود و اشخاص قابل اعتمادی چون فرانکلین روزولت:دوایت آیزنهاور و وینستون چرچیل او را دیده اند.گفته می شود اینگونه ارواح عادات خاصی دارند و در نقاط خاصی ظاهر می شوند.روح خانه دسپارد در پله ها و در مقابل پنجره ها ظاهر می شد و به بیرون می نگریست و گریه می کرد.بعضی از اشباح صدا نیز ایجاد می کنند بعضی دیگر هم قابل اعتماد هستند اما از همه هیجان انگیزتر مورد اشباحی است که نه قابل دیدن هستند و نه قابل لمس کردن و صدایی نیز ایجاد نمی کنند.آنها در اشخاص احساس حضور ایجاد می کنند.شخص ناگهان از حضور آنها و حتی شکل و شمایلشان مطلع می شود بی آنکه آنها را ببیند

سفر روحی بسیاری از ما در طول زندگی احساس کرده ایم که در حالیکه از جای خود تکان نخورده ایم به نقطه دور دستی رفته و با شخص یا محلی

دیدار کرده ایم طبیعی است که ما چنین حالتی را خیال پنداشته و به سادگی از آن گذشته ایم اما دانشمندان و محققین چنین مسائلی را قابل توجه دانسته و به تحقیق درباره اش می پردازند.براستی این چه حالتی است؟افسانه است یا رویا؟و یا حقیقت است؟بطور دقیق نمی توان در اینباره اظهار نظر صریح کرد چون همانطور که می توان مثالها و شواهد گوناگونی را در تائید آنها آورد هیچگونه پاسخ علمی ای هم که جوابگوی همه سوالات باشد وجود ندارد.آنچه در این مقاله می خوانید مثالهایی است که به تائید پژوهشگران رسیده و نظرشان را بخود جلب کرده است: خانم تمپل یک زن جوان انگلیسی بود که همراه شوهرش با کشتی به آمریکا می رفت.او طی این سفر دچار دریازدگی شدیدی شد طوریکه

مجبور شد تمام وقتش را در کابین کشتی و در رختخواب بگذراند.در همین ایام مادرش که در شهر بود در مورد او دلشوره داشت.در آشپزخانه نشسته بود و به سفر دخترش و ناراحتیهای او فکر می کرد که ناگهان احساس کرد که روحش از جسمش خارج شده و روی اقیانوس به پرواز درآمده است.سپس چشمش به یک کشتی بزرگ اقیانوس پیما افتاد.وارد کشتی شد و اتاق دخترش را پیدا کرد و داخل رفت و دست دخترش را گرفت و نوازش کرد و گفت که بهتر است سر و رویش را با آب سرد بشوید و به روی عرشه کشتی برود و هوای آزاد دریا را استنشاق کند تا حالش خوب شود.دختر نیز حرف مادر را گوش کرد.مادر که خاطرش از جانب دختر راحت شده بود احساس کرد دوباره پرواز کرده و از کشتی خارج شده است و به لندن بازگشته و بعد به خانه و آشپزخانه اش رفته و دوباره وارد جسمش شده است:بعد از ۵ دقیقه سردرگمی بالاخره توانستم احساس کنم که زندگی در داخل جسمم را بازیافته ام.او چند روز بعد نامه ای از دخترش دریافت کرد که تمام نکات این ملاقات عجیب را برایش نوشته بود.زمان:مکان و حتی جمله ای که مادر به دختر خود گفته بود عینا در نامه ذکر شده بود.این مادر وقتی دید که همه چیز با واقعیت تطبیق می کند تازه فهمید که چیزی را که رویا و خیالبافی می دانسته یک واقعیت بوده است.با توجه به شواهد و ادعاهایی که در این زمینه وجود دارد:دانشمندانی که در زمینه روح و ماوراء الطبیعه کار می کنند عقیده دارند که در ادوار مختلف و در نقاط مختلف عده زیادی در طول زندگیشان تجربه سفر خارج از جسم را تجربه کرده اند.این تجربه را اختصارا اوبی می نامند که حروف اول جمله لاتین خروج از جسم می باشد و من در این مقاله آنرا پرواز روح یا سفر روحی می نامم.ظاهرا از هر ۵ تا ۱۰ نفر از مردم دنیا یک نفر در طول عمر این سفر را که معمولا در زمان اضطراب و التهاب پیش می آید و گاهی نیز بدون دلیل خاصی انجام می گیرد را انجام داده است.دانشمندان در این زمینه سخنان یک زن ایرلندی را مثال می آورند.این زن ادعا می کرد که در سفرهای روحی متعدد خود از مدتی قبل به خانه ای سر می کشیده و ساعاتی را در آنجا می گذرانده است.مدتی گذشت و آین زن با شوهرش تصمیم گرفتند تغییر مکان بدهند.زن فکر کرد که اگر بتواند خانه رویایی اش را پیدا کرده و به آنجا نقل مکان کنند بسیار جالب می شود به همین دلیل به لندن رفتند و خانه های مختلفی را دیدند تا اینکه روزی به آگهی یک خانه خالی ارزان قیمت و مناسب حالشان برخوردند.این زن بعد از بازدید خانه متوجه شد که

تمام مشخصات این خانه(حتی اثاث و تزئینات خانه)همانی است که او در سفرهای روحی اش دیده است و تمام سوراخ سمبه های خانه را بخوبی می شناخت و با همه جا آشنا بود.علت ارزانی خانه هم آن بود که شایع شده بود ارواح به این خانه رفت و آمد می کنند.وقتی زن و شوهر صاحبخانه را برای انجام معامله ملاقات کردند صاحبخانه به زن خیره شد و ناگهان فریاد کشد:شما همانی هستید که دائم به این خانه سر می زدید به این ترتیب معلوم شد که حرف زن واقعیت داشته است. بعضی از محققین و متفکرین می گویند که احساس ما برای درک و دریافت همه اطلاعات هستی ساخته نشده است و همین موضوع ما را از

درک مسائل ماوراء الطبیعه ناتوان می سازد.اگر ما امکان پرواز غیر مادی و روحی امان را قبول کنیم این سوال پیش می آید که چه نوع اطلاعاتی باید کسب کنیم تا بتوانیم این مسائل را ثابت کنیم؟از زمانهای قدیم کسانی بوده اند که ادعا می کرده اند به راههای وصول به پروازهای غیر فیزیکی دسترسی دارند که صوفیان(با ادعای طی الارض)و مدیومها از جمله آنها هستند.اما این موضوع نیز از قدیم مورد انکار و تائید بوده است.اخیرا دانشمندان اقدام به یک رشته تحقیقات اساسی و علمی در اینباره کرده اند.اگر افراد بتوانند به سفرهای روحی(پرواز بیرون از جسم)دست پیدا کنند حدود زمان و فضا که جسم ما قادر نیست به آنها راه پیدا کند برای دنیای علم و فلسفه و حتی زندگی عادی مشخص خواهد شد.چند سال قبل پژوهشگری با زنی بنام الین گارت که ادعا می کرد قادر است به دلخواه خود از جسمش خارج شده و به نقاط دور دست برود تماس گرفت.در یکی از تجربه ها او در حضور یک روانشناس و یک منشی از لندن به آپارتمانی در نیویورک رفت.هدف این سفر روحی که از پیش تعیین شده بود مطب دکتر ریک ژاویک بود.این دکتر به همین منظور اشیاء مختلفی را روی میز مطبش جمع کرده بود تا زن آنها را شناسایی کند.این مدیوم نه تنها آنها را بطور دقیق و صحیح نام برد بلکه حتی کلمه به کلمه صفحه ای از کتابی را که دکتر در آن لحظه مشغول مطالعه اش بود(و جزء آزمایش نبود)را به زبان آورد و گفت که دکتر با سر باندپیچی شده روی صندلی نشسته بود تمام نشانیها و حتی آسیب سر دکتر حقیقت داشت و بعدا بوسیله او تائید شد و مهمتر از همه اینکه دکتر گفت که در آن لحظات وجود این خانم را در دفتر کارش احساس کرده است.شخص دیگری که در این زمینه از او کارهای زیادی دیده شده است اینگو سوان است.او هنرمندی مقیم نیویورک است که چند بار در حالیکه تحت نظارت چند روانشناس بود از جسم خود خارج شد و به بام خانه رفت و گزارش تمام اشیایی را که روی بام خانه قرار داده شده بود را با نشانیهای دقیق و طرز ساختمان و بامهای مجاور محلی را که قبلا هرگز به آنجا نرفته

بود را اظهار داشت که همگی مورد تائید گروه تحقیق قرار گرفت.طرز کار سوان این چنین است که روی یک صندلی می نشیند و سیگارش را دود می کند.محققین به او سر نخی از یک مکان اتفاقی را که خود انتخاب کرده اند را می دهند(مثلا محلی در ۳۲ درجه عرض شمالی و ۳۲ درجه عرض شرقی)سپس سوان می گوید:بنظر جایی خشک می آید مثل جنوب ایتالیا:نه نه:چیزی را در آن دورها می بینم.. آه.. آنها اهرام ثلاثه هستند…مثل اینکه قاهره است.در حقیقت محلی که انتخاب شده بود قاهره بود دقیقا محلی در نزدیکی قاهره در یک آزمایش دیگر به سوان علامت محلی در ۴۹ درجه و ۲ دقیقه عرض جنوبی و ۷۰ درجه و ۱۴ دقیقه عرض شرقی داده شد.سوان طبق معمول سیگاری روشن کرد و به حالت جذبه رفت و پس از لحظاتی گفت:من چیزی را می بینم که شبیه یک کوه است و مقداری برف روی آن…نه نه…فقط کوه

نیست…باید یک جزیره باشد…چیزی را که او گمان می کرد اشتباه کرده است در حقیقت درست بود.محلی در اقیانوس هند در قسمت شمالی شبه جزیره هند که بعدا در بررسیها معلوم شد که جزیره ای در آنجاست که دارای کوه بلندی با همان مشخصات و پر از برف است.سپس سوان سفر روحی اش را در آنجا ادامه داد و نقشه قسمتی از این جزیره را که فرودگاه و چند ساختمان در کنار دریا و چند دکل کشتی بود را شرح داد که تمام مشخصات هم دقیقا درست بود.در ۱۰۰ آزمایش او ۴۳ محل را درست تشخیص داد ۳۲ محل تقریبا درست بود ۱۹ محل دارای اشتباهاتی و ۶ محل نیز شناسایی نشد.آزمایشها زیر نظر پروفسور پاتهوف که فیزیکدانی در قسمت تحقیقات دانشگاه استنفورد آمریکا بود انجام گرفت.پاتهوف دانشمندی از نسل دانشمندان امروزی است که پدیده های پارانورمال را بطور جدی دنبال می کند.او معتقد است:اینگونه افراد:ممکن است:کلید علوم انقلابی آینده را در دست داشته باشند و تئوریهای کوپرنیک و نیوتن و انیشتین را به مرحله عمل درآورند. براستی ارواح چه هستند؟

در غروب یکی از روزهای سال ۱۹۰۵ مادر و پسری در باغ خانه اشان نشسته و سرگرم گفتگو بودند.هوا گرگ و میش بود و خورشید در حال غروب:سایه های درختان و دیوارها را بلندتر از همیشه کرده بود.همه چیز عادی و دلپذیر بود و هیچ یک از آنها تصور نمی کردند که تا لحظاتی بعد زندگیشان دگرگون خواهد شد.در حالیکه گرم گفتگو بودند پسر خانواده که جان نام داشت در صندلیش جابه جا شد و به چمنزار روبه رو اشاره کرد و با تعجب گفت:الن آنجاست.تعجب او قابل درک بود:الن دختر بزرگ خانواده بود و او را به برایتون در جنوب انگلیس فرستاده بودند تا ماجرای عشقی ای که برایش پیش آمده بود را فراموش کند.او در آنجا از وضعیت خود ناراحت و افسرده بود.مادر می دانست که پدر از بازگشت دختر که برخلاف میل او بود بشدت عصبانی خواهد شد به همین خاطر گفت:جان زودتر برو و به الن بگو به سرعت خود را به خانه برساند و به پدرت هم چیزی نگو.پسر از جا بلند شد اما دوباره سرجایش نشست.صبح آنروز قوزک پایش ضرب دیده بود:مادر نمی توانم دنبالش بروم مری را بفرست.مادر دختر دیگرش را از درون خانه صدا کرد تا دنبال خواهرش برود:پدر نباید چیزی از بازگشت او بداند.صبح او را دوباره راهی خواهیم کرد.ماری که جوان و پر شور بود از در باغ بطرف چمنزار دوید و برای خواهرش دست تکان داد و وقتی خواهرش جوابش را نداد تعجب کرد.دوباره خواهرش را صدا کرد ولی الن بی آنکه جوابی بدهد بطرف جاده پیچید و از خانه دور شد.شال گردن آبیش پشت سرش موج می خورد.سرانجام ماری به او رسید و سعی کرد بازویش را بگیرد:الن کجا می روی؟چرا تو…اما کلمات در گلویش گیر کرد زیرا دستش از درون بازوی خواهرش رد شد.گویی هوا را لمس کرده بود.لرزش سردی در بدنش حس کرد و دور شدن و ناپدید شدن الن را نگریست او مبهوت به خانه برگشت.مادر و برادرش در انتظارش بودند.به آنها گفت که چه اتفاقی افتاد.مادر که دیگر وارفته بود پدر را پیدا کرد و ماجرا را برای او نیز تعریف کرد.پدر نیز گفت که یقینا بلایی سر دخترشان آمده است.روز بعد هراسشان به واقعیت بدل شد و خبر رسید که دخترشان درست در همان زمان که شبح ظاهر شده بود خود را در دریاچه غرق کرده است.

در طول تاریخ در سراسر جهان گزارشات مشابه بسیاری از روئیت اشباح دریافت شده است.بسیاری از این گزارشها به فرهنگ عوام راه یافته و بصورت قصه های عامیانه در آمده اند.در این قصه ها:اشباح چون دود در نقاط متروک ظاهر شده اند و ترس و وحشت زیادی را ایجاد کرده اند گاه و بیگاه نیز ردی از عملیات شیطانی و یا انتقامجوییهای ترسناک نیز در اعمال این اشباح دیده می شود.گاهی به شکل اشباحی که زنجیر بر دست و پایشان بسته شده ظاهر می شوند که نشانی است از بی عدالتی ای که در زندگی دنیوی بر آنها رفته است.تا سالهای سال وجود اشباح سخنان راست و دروغی بود که با آنها می شد کودکان را ترسانید و گاه نیز بزرگترها را سر جایشان نشاند.اما عناصر حقیقی آنها به ندرت مورد بررسی قرار می گرفت.ولی سوال اصلی همچنان در حاشیه این قصه ها باقی ماند.آیا این قصه ها ریشه در واقعیت دارند؟آیا جنبه های هیجان انگیز یا ترسناک و سرگرم کننده آنها باعث می شود تا نیروهایی که ماوراء تفکر بشر هستند پنهان بمانند؟در اواخر قرن نوزدهم دانشمندان مسائل ماوراء الطبیعه هزاران گزارش از مواجهه و دیدار با اشباح را مورد بررسی قرار دادند.اعتقاد آنها بر این بود که ظهور اشباح به بررسی دقیقی نیازمند است.یکی از این محققین بنام فردریک می یر چنین نوشت:روح هر چه باشد پدیده ای بسیار غامض در طبیعت است.هنوز هم جستجو برای پیدا کردن شواهد ادامه دارد.ارائه اسناد در این زمینه:کاری بسیار حساس است.بسیاری از موارد مواجهه با ارواح به خطرات بی شماری منجمله مرگ منجر شده است.در بسیاری از موارد روح فرد در لحظه مرگش:یا چند ساعت بعد از آن ظاهر می شود و نزدیکان و اقوامش روح او را می بینند بعضی اوقات روح سالها پس از مرگش ظاهر می شود و غالبا حاوی پیامی است برای زندگان تا آنها را از آرامش خود در جهان دیگر مطمئن سازد و گاهی نیز به دنبال عدالت تحقق نیافته ای است.اما ظهور ارواح منحصر به مردگان نیست ارواح زنده ها نیز گاهی بدون دلیل و هدف خاصی ظاهر می شوند.بسیاری از مردم بدل یا همزاد خود را دیده اند که از بدنشان خارج شده و اعمالی معمولی را انجام داده در حالیکه غیر از خود فرد عده زیادی نیز شاهد ماجرا بوده اند.نوع دیگری از ظهور ارواح نیز وجود دارد و آن ظهور روح در نقطه ای خاص است.روح گاه خود را به کسانی نشان می دهد که هیچ رابطه و نسبتی با او ندارند.موزه ها:بیمارستانها و خانه های متروک و حتی مسکونی می تواند جایگاه اشباح و ارواحی شود که خود را به اشکال مختلف درمی آورند.گاهی نیز صحنه های جنگهای قدیمی نیز دوباره پیش چشم عده ای ظاهر شده است. البته آسانترین راه آنست که تمام این گزارشات را غیر واقعی بدانیم و به کناری بگذاریم کسانی که به این مسائل اعتقادی ندارند می گویند که

در جایی که هیچ موردی پیدا نشده که شواهد و مدارک کاملی همراه داشته باشد بنابراین می توانیم نتیجه بگیریم که همگی یا تقلبی و یا خیالی هستند و یا توضیح منطقی و مادی دارند و ربطی به دنیای ارواح ندارند آنها خاطر نشان می کنند که مجموعه چند صفر همیشه برابر صفر است.در عوض گروه دیگری معتقدند که موارد دیده شده ممکن است از نظر مدارک ناقص باشد اما مجموعه این شواهد حجم انبوهی را تشکیل می دهد:یک تکه کاهگل مقاومت چندانی ندارد اما توده ای کاهگل می تواند سقف مقاومی را تشکیل دهد.علاوه بر آن مباحث جدید در فیزیک نوین می تواند مبنایی منطقی برای اندیشیدن درباره این مسائل را به ما عرضه کند.دکتر کریستوفر پدلر(فیزیولوژیست انگلیسی)می نویسد:مشکل اصلی اینجاست:مردم به چیزی که قابل توضیح نباشد اعتقاد ندارند.قوانین قدیمی فیزیک که در آن:همه چیز مانند عقربه های

ساعت سرجای خود بود و کار می کرد شاید منجر به پیشرف تکنیکهایی شد اما از توضیح کشفیات جدید عاجز بود.برای مثال می توان گفت که شاید اشباح نشان و ردپایی از پدیده هایی باشند که در طول زمان برجا مانده اند.توضیح این پدیده ها هرچه باشد:محققین عقیده دارند که این پدیده ها جایگاه واقعی خود را به تدریج پیدا خواهند کرد.ژوزف گلانویل در زمان چارلز دوم در سال ۱۶۶۲ گزارشی درباره خانه ها و اشخاص جن زده منتشر کرد. جایگاه ارواح

کلمه وهمناک روح:شبحی محو:سایه ای تیره و مکانهایی ترسناک را در ذهن مجسم می کند:گورستانی ترسناک در شبی تاریک:مردابهای مه گرفته:قلعه هایی متروک بر فراز کوهستانهای صعب العبور و مه آلود.چنین مکانهایی اسرار فراوانی در خود دارند و از حال و هوایی اندوهبار و منحوس برخوردارند.البته تمام موارد برخورد با اشباح و ارواح در چنین مکانهایی رخ نمی دهد اما افسانه وجود ارواح:بیشتر اوقات از چنین مکانهایی نشات گرفته است و اشباح حضور خود را در چنین مکانهایی به نمایش گذاشته اند.بسیاری از کسانی که با ارواح مواجه شده اند از افت ناگهانی درجه حرارت محیط:غلیظ شدن هوا و احساسی غریب سخن گفته اند.یکی از شاهدان چنین می گوید:انگار دور و برمان پر از آدم شده بود.بعضی دیگر از صدای پای اشخاص نامرئی:ظهور نورهای عجیب و وجود بوهایی بی موقع خبر داده اند.سیمون مارسدن(عکاس)که از کودکی در مکانهای اسرار آمیز و مناطق مه گرفته و مردابی انگلیس بزرگ شده است به مقوله ارواح علاقمند است.او از سال ۱۹۷۴ به بعد تصمیم گرفت تا از هزاران نقطه ای که در انگلیس به محل تردد ارواح معروفند گزارش تهیه کند.مارسدن ۱۲ سال راجع به اینگونه نقاط به تحقیق پرداخت و از ۱۵۰۰ نقطه گزارش تهیه کرد که من نیز بعضی از این گزارشها را در پایین می آورم: اشباح قلعه ویلتون:بر فراز تپه ای وهمناک در جنوب شرقی ایرلند دیوارهای سوخته قلعه ویلتون خودنمایی می کند که روزگاری در اوج

شکوه و عظمت بود.این قلعه تا سال ۱۹۲۰ که طعمه حریق شد زیستگاه نسلها اعضای خانواده آلکوک بود که از اوایل قرن ۱۷ در این منطقه می زیستند.داستانهای محلی حکایت از آن دارد که این قلعه محل تردد اشباح و ارواح است.به گفته اهالی در برج قلعه گاه و بیگاه نورهایی عجیب به چشم می خورد و یا هر ساله در روز معینی شبح آلکوک(یکی از ساکنین قلعه که در سال ۱۸۴۰ مرد)سوار بر کالسکه ای ظاهر می شود و در اطراف قلعه می چرخد یکبار عده ای از اهالی منطقه در روز معین در اطراف قلعه به تفحص پرداختند و تعدادی گفتند که آن شبح را دیده اند.از همه عجیبتر ظهور شبح شخصی بنام آرچیبالد جاکوب بود که در سال ۱۷۹۸ سرکردگی گروهی یاغی را به عهده داشت و جنایات بسیاری را انجام داد و در غروب سال ۱۸۳۶ وقتی که از ضیافتی برمی گشت از اسب افتاد و مرد.گفته می شود روح او تا سالها بعد در محل مرگ و درون قلعه به دفعات دیده شده است.می گویند یکبار کشیشی کاتولیک برای جن زدایی به قلعه دعوت شد و به محض آنکه علامت صلیب را در هوا رسم کرد شبح آرچیبالد در آتشدان ظاهر شد.آتشدان واژگون شد و شبح در میان ابری از دود ناپدید شد.کشیش نیز از ترس مراسم را نیمه کاره رها کرد.

اشباح درون آب:از دورانهای قدیم عقیده مردم بر این بوده است که ارواح پیوند نزدیکی با آبها:سواحل پوشیده از خزه و رودخانه های دورافتاده در میان دره ها و برکه های دور افتاده دارند.بعضی از این ارواح روح کسانی است که در آن نقاط غرق شده اند.این ارواح در پی آنند تا قربانیان جدیدی را به این مکانهای ترسناک بکشانند و به جمع خود وارد کنند.در منطقه دوون انگلیس برکه تاریکی است که آبشاری به ارتفاع ۶ متر به درون آن می ریزد این برکه پلکان کیتی نام دارد و گویا شبحی در آن سکنی دارد.می گویند سالها قبل زنی سوار بر اسب بنام کیتی وقتی از بازار به خانه برمی گشت از کنار این برکه گذشت.بارانی که تازه باریده بود مسیر باریک کنار آبشار را لغزنده کرده بود و به گفته عده ای:روح شخص دیگری کیتی را به درون برکه انداخت.در هر صورت کیتی دیگر به خانه بازنگشت.اسب او در کنار برکه در حال چرا پیدا شد.از آن پس کیتی بارها در کنار آبشار در حالیکه سرش بسوی آب خم شده بود دیده شد.در سال ۱۹۶۸ برکه قربانی دیگری گرفت.سربازی که بسوی سربازخانه در حرکت بود از راه میانبر کنار برکه استفاده کرد ولی تا چند هفته از او اثری پیدا نشد و سرانجام جسدش روی آب آمد. شبح گریچ هیل:گریچ هیل در نزدیکی سامرست در انگلیس روزگاری جایگاه معبدی رومی بود.می گویند ارواح این مکان را برای سکنی

برگزیده اند.بسیاری از مردم که در نیمه های شب از این منطقه گذاشته اند صدای گامهای سنگین و خنده های عجیب را شنیده اند و بعضی نیز اشباح سیاه قیرگون را دیده اند.دهقانی که شبی از این منطقه می گذشت شبحی را دید که روی زمین دراز کشیده است.وقتی او نزدیک شد شبح بلند شد و دهقان متوجه شد که شبح هیکلی غول آسا دارد و در همان حال صدای به هم خوردن استخوان را شنید دهقان که بشدت ترسیده بود بسوی خانه دوید و در همان حال شبح به او نزدیک می شد.وقتی به خانه رسید با شتاب خود را به داخل خانه انداخت و در را از پشت سر بست.در همان زمان همسرش از پنجره شبحی سیاه را دید که از خانه دور می شد و دیوانه وار می خندید در واقعه ای دیگر مردی مجهز به چماق میخ دار و فانوس در تاریکی شب از کنار تپه ها می گذشت تا به خانه دوستش برود که ناگهان شبحی غول آسا از زمین برخاست و مقابل او قرار گرفت.مرد چماقش را بسوی او پرتاب کرد ولی چماق از درون او گذشت و اثری نکرد.او سعی کرد فرار کند اما متوجه شد که پایش به زمین میخکوب شده است.در حالیکه مرد از ترس رو به مرگ بود به سختی توانست پایش را از زمین جدا کند و بگریزد او تا سپیده صبح در بیشه های آن حوالی سرگردان بود و شبح به دنبال او می گشت.با روشن شدن هوا شبح دست از تعقیب برداشت و مرد در حالیکه نیمه جان شده بود به دهکده اش بازگشت و ماجرا را برای دیگران تعریف کرد. شبحی با جام مرگ:یکی از نقاطی که محل رفت و آمد اشباح در جزیره بریتانیا محسوب می شود گورستانی قدیمی در کورن وال

است.غروبها:شبح کشیشی که ردای بلند مواجی به تن دارد به عابران نزدیک می شود و بدون بر زبان آوردن کلامی به آنها جامی از نوشیدنی تعارف می کند.داستانها می گویند که سالها قبل نجیبزاده ای شب هنگام و سوار بر اسب از نزدیک خلنگزار گورستان می گذشت که شبحی به او نزدیک شد و جامی به او تعارف کرد.نجیبزاده تشنه بود و با نزدیک شدن شبح سرمایی مرگبار را در تنش احساس کرد ولی نتوانست دعوت او را رد کند.جام را گرفت و تا آخر نوشید اما وقتی آنرا از لبانش دور کرد با کمال تعجب دید که جام پر است.دوباره آنرا نوشید ولی دوباره جام را پر دید وحشت بر او مستولی شد و جام را بسوی شبح پرتاب کرد و به سرعت از منطقه دور شد.چند روز بعد جنازه او و اسبش

در نزدیکی آن گورستان پیدا شد.سالها بعد در سال ۱۸۳۷ باستانشناسان طی یک حفاری در نزدیکی گورستان اسکلتی را پیدا کردند که جامی طلایی در دست داشت. روح کلیسای ویتبی:اگر افسانه ها ریشه در واقعیت داشته باشند کلیسای ویتبی در یورکشایر شمالی در انگلیس جایگاه اشباحی واقعی

است.کلیسا در سال ۶۵۷ میلادی بر فراز صخره ای مشرف به دریا ساخته شد و ۲۰۰ سال بعد بدست وایکینگها نابود شد.اما در سال ۱۰۶۷ نورمنهای فاتح آن را دوباره از نو بنا کردند.از آن به بعد شبح سازنده اصلی کلیسا یعنی هیلدای مقدس در حالیکه کفنی بر تن داشت درون یکی از پنجره های برج بلند آن ظاهر می شود.اشباح دیگری نیز در آنجا ظاهر می شوند.شاهدان بارها خبر از وجود ارابه هایی داده اند که ۴ اسب بی سر آنها را می کشند و ارابه رانی بی سر آنها را هدایت می کند.ارابه مستقیما به سمت پرتگاه می رود و از آنجا به درون دریا سرنگون می شود.شاید ناآرامترین روحی که درون این کلیسا سکونت دارد روح راهبه کنستانس دوبورلی باشد.راهبه ای که پیمانش به کلیسا را بخاطر عشق شوالیه ای بنام مارمیون زیر پا گذاشت.او را به جرم اینکار زنده در دیوار سیاهچالی مدفون کردند.روح او بارها در پله های سیاهچال دیده شده که التماس و زاری می کرد تا آزادش کنند. وقتی ارواح سخن می گویند

روح گرایی در حوالی نیمه قرن نوزدهم جان گرفت.متخصصین علم ارواح به آزمایشات فرا طبیعی دست زدند.بعضی از روح شناسان عقیده داشتند که این آزمایشات حقیقت زندگی بعد از مرگ را به اثبات می رساند.در سال ۱۸۴۸ در اقامتگاه خانواده فاکس در نیویورک صداهایی عجیب و غیرقابل توضیح شنیده شد.دختران جوان این خانواده(کاترین و مارگارتا)مدعی بودند که معنای این ضربات را می فهمند و با ارواح ارتباط برقرار کرده اند اخبار این پدیده به سرعت گسترش پیدا کرد و ظرف ۲ سال در همه کشور پیچید ادعای خواهران فاکس مبنی بر ارتباط با مردگان شروع نهضت روح گرایی بود.خیلی زود عده دیگری نیز مدعی دیدن پدیده های غریبی از قبیل:حرکت میزها و اشیاء دیگر:ظهور نورهای عجیب:اشیایی که از در و دیوار بر سر حاضران می ریخت:دستهایی که حاضران در جلسات احضار ارواح را لمس می کرد:نواختن آلات موسیقی بطور خودکار و حتی ظاهر شدن پیامهایی بر در و دیوار شدند و بعد قدرتمندترین دلیل در برابر چشم بسیاری ظهور کرد:مادیت پیدا کردن اکتوپلاسم(اکتوپلاسم در اصطلاح احضار کنندگان ارواح عبارت از خارج شدن جسمی نازک و شفاف به شکل تور از بینی:دهان و یا گوش واسطه است و بعد از آن این جسم شکل خاصی به خود می گیرد)تمام این پدیده ها دو وجه مشترک داشت:تمام آنها در اتاقهای تاریک احضار ارواح ظاهر می شد و همگی به وجود واسطه ای نیازمند بودند.البته بسیاری بودند که این کارها را فریب و خدعه می دانستند و خیلی ها از این راه پول فراوانی هم بدست آوردند.اگرچه بعضی از این کارها شیادی است و بعضی از واسطه ها شیاد هستند اما عده زیادی اعتقاد دارند که آنها با اقوام و دوستان مرده خود واقعا ارتباط برقرار کرده اند.گفته می شود که ملکه ویکتوریا جلسات احضار ارواح تشکیل می داد و پیشخدمت اسکاتلندی او جان براون:واسطه ای بوده که پیامهای شوهرش پرنس آلبرت:را به او می رسانیده است.خانواده سلطنتی رومانف در روسیه نیز به جلسات احضار روح علاقه داشتند.واسطه ها به دو طریق عمل می کردند:یکی از طریق فیزیکی:یعنی ظاهر

کردن واقعی ارواح و دیگری از طریق مغزی:یعنی نوشتن پیامها:ایجاد رابطه مغزی از طریق فرو رفتن در حالت خلسه:با مردگان.امروزه از واسطه های نوع اول دیگر نشانی در دست نیست اشخاص شکاک اعتقاد دارند که پیشرفت وسایل علمی:ما را وادار ساخته ادعای آنها را به دقت بررسی کنیم بنابراین واسطه ها ترجیح می دهند به روش دوم که از نظر علمی قابل اندازه گیری نیست متوسل شوند.با گذشت زمان شیوه های دیگری از احضار ارواح متداول شد.بعضی واسطه ها مدعی بودند که می توانند از ارواح مردگان عکس بگیرند حوالی سال ۱۹۰۰ خواهران لینری و می بانگز(اهل شیکاگو)ادعا کردند که می توانند تصاویر ارواح را بر روی پارچه و بدون استفاده از رنگ و مواد شیمیایی ظاهر کنند.آنها در مواردی تصاویری را حتی در کمتر از ۸ دقیقه پیش چشم حضار ظاهر می کردند.اما در مقابل عده ای معتقد بودند واسطه های مغزی دارای قدرت ادراک فوق حسی هستند.معلوم نیست که واسطه ها اطلاعات خود را از ارواح مردگان:از افکار حضار در جلسه بیرون می کشند و یا براستی از جهان دیگر دریافت می کنند.علاوه بر همه اینها عده ای نیز از وسایل صوتی و تصویری برای فریفتن مردم در جلسات احضار ارواح استفاده می کنند.و کسانی که با علم ارواح سر و کار دارند با این مسئله روبه رو هستند که فراهم کردن دلایل محکم برای زندگی بعد از مرگ همیشه با مشکل روبه رو است. فردریک می یر:محقق برجسته و نویسنده کتاب شخصیت انسانی و رستاخیز کالبد مرده و یکی از بنیانگذاران انجمن تحقیقات روح:با پاسخی

برای این سوال برگشت…البته از آن جهان.بعد از مرگش در سال :۱۹۰۱واسطه ها پیامهایی از او را دریافت کردند.گویا او تصمیم گرفته بود تا با فرستادن پیام ثابت کند که جهان دیگر وجود دارد.پیامها به تنهایی فاقد معنا بود اما جمع آنها دارای معنایی واضح بود.واسطه های مختلفی از سراسر جهان پیامهای او را برای انجمن تحقیقات روح در لندن فرستادند.در یکی از پیامها چنین گفته بود:این پیامها به تنهایی معنا ندارند.. اما وقتی تکه تکه آنها را کنار هم بگذارید معنا پیدا خواهند کرد.پیامها از واسطه هایی در هلند و انگلیس و آمریکا دریافت شد و به زبان لاتین بودند.از کنار هم چیدن آنها این جمله پدید آمد:سلام بر زندگی جاوید بعدها واسطه ها سوالات دیگری از روح او پرسیدند و جوابهایی نیز دریافت کردند که باعث شگفتی آنها شد.به گفته یکی از محققین این شگفت انگیزترین دلیل مبنی بر وجود جهان بعد از مرگ است.خانم وینیفرد کومب تنانت واسطه مشهوری بود که حوالی سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۳۰ پیامهای بسیار عجیب و معروفی را از ارواح دریافت کرد او پیامها را بطور خودکار(در حالت خلسه)و بسیار سریع بر روی کاغذ می نوشت.این خانم مدتی بطور مداوم پیامهایی را از ارواح دریافت می کرد که درخواست حضور فردی بنام جرالد بالفور:را در جلسات احضار ارواح داشتند.جرالد بالفور برادر کوچکتر آرتور بالفور(نخست وزیر انگلیس)بود او در جلسات حضور پیدا کرد و معلوم شد که روح جوانی می کوشد تا با برادر جرالد:یعنی آرتور:واسطه برقرار کند.چند واسطه دیگر نیز پیامهای مشابهی دریافت کرده بودند.جرالد برادرش را قانع کرد تا در جلسات شرکت کند.نتیجه جلسات فاش نشد و آرتور طی نامه ای اعلام کرد که مسائلی شخصی درمیان است و او نمی خواهد آنها را فاش کند.اما حقیقت ماجرا در سال ۱۹۶۰ توسط کنتس بالفور(خواهرزاده آرتور)فاش شد.او گفت که آرتور به زن جوانی علاقه داشته که در سال ۱۸۷۵ بر اثر بیماری تیفوس درگذشته بود.روح آن زن جوان می کوشید تا با آرتور ارتباط برقرار کند.در آن جلسه وقتی پیام زن برای آرتور خوانده شد او بشدت متشنج شده و لرزید پیام این

بود:وجود تو به من شادی می بخشد.در آن هنگام ۵ سال از مرگ زن می گذشت.آرتور کمی بعد از آن به مرگ خوشامد گفت در حالیکه می دانست زنی که به او عشق می ورزید در آن جهان در انتظار اوست.علی رغم شواهد بسیار:عده زیادی هنوز به این مسئله با دیده تردید می نگرند.در سال ۱۹۶۶ فرانسیس کلیواس(سردبیر مجله فردا)در مقاله ای گفت که اگر زندگی بعد از مرگ واقعیت دارد چرا مصنفین بزرگ موسیقی ارتباط موسیقیایی با این جهان برقرار نمی کنند؟برای بتهوون(اگر روحش وجود داشته باشد)کار آسانی است که سمفونی جدیدی برای ما بنویسد سال بعد خانمی بنام رز ماری براون(خانه داری از لندن)بدون آنکه از مقاله اطلاعی داشته باشد شروع به نوشتن قطعاتی به شیوه باخ:بتهوون:برامس:شوپن:دبوسی:لیست:راخمانیف و دیگر موسیقیدانان بزرگ کرد و گفت که تمام این آثار توسط روح موسیقیدانان بزرگ به او دیکته می شود.بیشتر آنها به انگلیسی مطالب خود را می گویند اما لیست از آلمانی و فرانسوی استفاده می کند.تنها آموزش موسیقی ای که این خانم دیده بود چند درس ابتدایی بود.بعضی از قطعات بسیار مشکلتر از آن بود که خودش بتواند آنها را بنوازد.جان لیل(پیانیست برجسته)اعتقاد داشت که قطعات بسیار هوشمندانه نوشته شده است.لوئیز آنتونیو گاسپارد برزیلی نیز در زمینه نقاشی صاحب چنین قریحه ای است و نقاشیهایی به سبک رنوار:سزان و پیکاسو خلق می کند.او نیز مانند رز ماری مدعی است که با مردگان گفتگو می کند فلورانس کوکس یکی از واسطه های معروف است.در سال ۱۹۵۰ فردی نزد خواهران بانگز رفت و از آنها خواست تا تصویر پدرش را ظاهر کنند و آنها نیز بدون آنکه پدر او را دیده باشند یا چیزی درباره او شنیده باشند از او خواستند تا تصویر پدرش را در ذهن مجسم کند.سپس پرده محوی بر روی پرده کرباس ظاهر شد و به تدریج وضوح کامل پیدا کرد.استانتون موزس نیز یکی از واسطه های معروف است.خانم شرلی مک لین(بازیگر معروف)کتابی بنام رقص در مهتاب نوشت که در ردیف پرفروش ترین کتابهای دهه ۱۹۸۰ قرار گرفت.او در این کتاب از تجربه عجیب خود بعد از اعتقاد به جهان دیگر و سفرهای روحی شگفت انگیزش سخن گفته بود:آنچه در نهایت کسب کردم:مرا قادر ساخت تا بصورت یک انسان واقعی به زندگی زمینی ام ادامه دهم. خروج از جسم

چند روز پیش ساعت جالبی حین وبگردی به چشمم خورد که برایم جالب آمد و آنرا در این وبلاگ نیز قرار دادم.این ساعت علاوه بر اینکه زمان را نشان می دهد قابلیت جالبی نیز دارد:شما در هر حالتی(آفلاین یا آنلاین)با کلیک بر روی آن می توانید متوجه شوید که چه مدتی است در وبلاگ حضور دارید دوستی نیز در مورد نام انگلیسی ترانه مرگ سوال کرده بودند که تا چند روز آینده برایشان ایمیل خواهم زد. دکتر جوزف ایزل(متخصص سرطان)در کلینیک شخصی اش در باواریای آلمان شاهد تجربه نزدیکی به مرگ بوده است.وقتی یکی از روزها بازدید روزانه از بیمارستان را آغاز کرد به تخت یکی از بیماران که زن پیری بود نزدیک شده و طبق معمول با او احوالپرسی کرد.زن نیز پاسخ او را داد و گفت:دکتر می دانید که من می توانم از بدنم خارج شوم.دلیل محکمی هم برای اثبات حرفم دارم.اگر به اتاق شماره ۱۲ بروید زنی را می بینید که در حال نوشتن نامه برای شوهرش است.او اکنون صفحه اول را تمام کرده است.و بعد جزئیات دقیقی از چیزهایی که دیده بود ارائه کرد.دکتر به آن اتاق رفت:صحنه درون اتاق دقیقا همان بود که زن توصیف کرده بود.نوشته های نامه همان بود که او گفته بود.وقتی به

اتاق او بازگشتم پیرزن مرده بود.تجربه خارج شدن روح از جسم تنها در هنگام مرگ روی نمی دهد.گزارش شده است که حتی بعد از وارد شدن ضربه ای به مغز(در حین ناآگاهی:در خواب و یا در هنگام فشارهای سخت مغزیـروحی)این واقعه رخ می دهد.در زمان جنگ جهانی دوم اورت هالوز(افسر اطلاعاتی انگلیس)عمدا از بدنش خارج می شد تا بتواند شکنجه های سخت گشتاپو را تحمل کند.او فهمیده بود که وقتی درد به حد اعلای خود می رسد می تواند از آگاهی فیزیکی خود جدا شده و با فاصله به خود و آنچه بر او واقع می شد بنگرد.یک نظریه:خارج شدن جسم از روح را خوابی می داند بسیار واضح که در آن شخص در خواب است اما آگاهی دارد که خواب می بیند از طرفی خروج از بدن می تواند نوعی خواب مصنوعی باشد.یعنی ظاهر شدن تصاویری از خواب در عین بیداری:در لحظاتی که شخص در حال به خواب رفتن و در آستانه خواب و بیداری است.بعضیها مدعی هستند که به اراده خود می توانند از جسمشان خارج شوند.این تجربه سفر روحی نامیده می شود.پیشگام این نظریه رابرت مونزه است که در سال ۱۹۷۰ در ویرجینیا موسسه ای تاسیس کرد و در آن به علاقمندان:فوت و فن این شیوه را آموخت. اگر ادعای کسانی که به سفر روحی دست می زنند درست باشد آنها صاحب قریحه بسیار عجیبی هستند که می توانند در موارد مختلف از

جمله موقعیتهای خطرناک خود را نجات دهند.در اثر کلاسیک سیلوان مالدون(خارج کردن جسم اثیریـچاپ (۱۹۲۹دستورات عملی برای آموزش سفر روحی بطور کامل آورده شده است.این کتاب مجموعه ای است از تصورات و قدرت اراده که منتهی به نتایج دلخواه می شود.این دستورات به خواننده توصیه می کند که در هنگام خواب خود را در خارج از بدنشان تصور کنند و یا تشنه به رختخواب بروند و جسم اثیری خود را برای نوشیدن آب به بیرون بفرستند کسانی که به این تجربیات دست زده اند گاه از نتایج حیرت انگیزی صحبت کرده اند اما عده ای دیگر اعتقاد دارند که این کارها تنها به نوعی خود هیپنوتیزم منجر می شود.جوکیهای هند و راهبه های تبتی مدعی اند که می دانند چگونه از جسم خود خارج شوند.آنها اعتقاد دارند که انسان یک جسم فیزیکی و یک جسم اثیری یا ستاره ای دارد.جسم اثیری عینا شبیه جسم فیزیکی است اما از ماده ای لطیف درست شده است.تحت شرایطی معین این دو جسم از یکدیگر جدا می شوند و جسم اثیری به گردش در دنیای مادی و حتی ماوراء آن می پردازد.در هنگام مرگ جسم:ستاره ای خود را برای همیشه از گوشت و خون جدا می کند.در مقابل نظریه دیگری نیز وجود دارد که این سفر را بسیار خطرناک می داند و اشخاص را از این تجربه برحذر می دارد.نظریه می گوید که احتمال دارد وقتی جسم اثیری از بدن خارج می شود جسم دیگری بجای آن وارد شود یا شیطان جسم را تسخیر کند و یا چیزی مانع از بازگشت روح به بدن شود که در آن صورت مرگ حتمی است.دیوید مارتا از اهالی اوهایو از کسانی است که مدعی اند می توانند دست به سفر روحی بزنند.ویلیام بلیک(شاعر انگلیسی)که نقاش ماهری نیز بود در تصویری روح را به شکل زنی نقاشی کرده است که از جسم مردی خارج می شود گفته می شود که او براستی این تجربه را آزموده است. سوار بی سر

مردم منطقه لاچ بوی اسکاتلند وقتی در تاریکی صدای سم و یراق و افسار اسب را می شنوند به شدت می ترسند.آنها وحشت دارند که سوار بی سر(منادی مرگ)بر آنها ظاهر شود.نام این سوار ایون بی سر است.او پسر و وارث سردار مک لین بود.اما پدر از در کینه توزی درآمد.کار آنها به جنگهای خونین کشید در سال ۱۵۳۸ جنگی سخت بین آنها در گرفت و پسر توسط یکی از سربازان پدر سر بریده شد.از آن هنگام به بعد عده زیادی شهادت داده اند که چگونه این سوار بی سر جان اهالی را گرفته است.گفته می شود که این پسر روز قبل از مرگش با شبح زنی مواجه شد که لباس سربازانی را که قرار بود کشته شوند در رودخانه ای می شست.ایون در نزدیکی آن رود سواری می کرد از زن پرسید که آیا لباس او هم در میان آنها است؟و زن نیز پاسخ مثبت داد ولی گفت که او می تواند از مرگ بگریزد تنها در صورتی که فردای آن روز همسرش در هنگام صبحانه کره پیش روی او بگذارد.اما همسر ایون به شوهرش اعتنایی نداشت و روز بعد مرد نگون بخت نان خالی خورد و بسوی میدان نبرد شتافت در حالی که می دانست دیگر به خانه باز نخواهد گشت. جن زدگی

تناسخ یکی از راههایی است که روح در قالب دیگری ظاهر می شود.اما در حقیقت خود تناسخ بخشی از طیفی گسترده تر بنام تسخیر است.مفهوم تسخیر توسط شیطان یا ارواح نیک در تمام مذاهب دیده می شود.اگر چه بیشتر مواردی که در قرون وسطی تسخیر شیطانی نامیده می شده امروزه در مقوله بیماریهای روانی جا می گیرد:اما عده ای از محققین تفاوت عمده ای میان اشتغال روح و بیماریهای روانی قائلند.جن زدایی طریقه سنتی برای خلاص کردن اشخاصی است که توسط ارواح خبیث تسخیر شده اند.جن گیر:روح شیطانی را مخاطب قرار می دهد و به او امر می کند تا بدن شخص را رها کند و خارج شود.جن زدایی معمولا در مکانهای مقدس انجام می شود اما می توان آنرا در خانه شخص جن زده نیز انجام داد.بعد از مراسم جن زدایی:شرایط جسمانی شخص جن زده که بیمار و آشفته بوده ممکن است بهبود یابد در سال ۱۹۶۵ دو پسر جن زده در الزاس دچار اعوجاج بدنی شده بودند و بدنشان گاهی آنقدر متورم می شد که گویی می خواهند منفجر شوند.کف زرد از دهان آنان بیرون می آمد.تسخیر شیطان ۴ سال طول کشید و سرانجام مناسک مذهبی آنها را از شر شیطان رها کرد.گاه مناسک مذهبی هیچ تاثیری ندارد.در سال ۱۹۷۳ دانشجویی از دانشگاه مونیخ آلمان بنام انلیز میشل رفتار غریبی از خود نشان می داد.مرتبا جیغ می کشید و خشم شدیدی نشان می داد.گرچه رفتار او شبیه یک بیمار مغزی بود اما او را نزد پزشک نبردند.کشیش اعتقاد داشت که او توسط شیطان تسخیر شده است.مراسم جن گیری برپا شد.انلیز در سال ۱۹۷۶ بر اثر سوء تغذیه و تشنگی مرد.والدین او ۲ جن گیر را متهم به قتل از روی غفلت کردند.زیرا از کمکهای پزشکی استفاده نکرده بودند.همین مورد ثابت می کند که بعضی از موارد جن زدگی ممکن است مربوط به بیماری روحی و مغزی باشد.به عنوان مثال کسانی که صرع دارند به هنگام حمله بیماری:بدنشان سخت شده و از دهانشان کف خارج می شود و سرشان را بشدت به جلو و عقب خم می کنند.بیماری هیستری نیز علایمی دارند که ممکن است با جن زدگی اشتباه گرفته شود بیمار هیستریک دست و پای خود را می پیچاند و به حالت اول برنمی گردد:بدن خود را به حالت نیمه دایره درمی آورد(این یکی از علائم جن زدگی نیز است)سه نشانه مشخص تسخیر عبارت است از:

۱ـمشخصترین علامت در هم پیچیدگی صورت است.یکی از تسخیر شدگان چنین توصیف شده است:صورتی کاملا از شکل افتاده داشت.نگاهش وحشیانه بود.زبانش بیش از حد بزرگ شده بود و از دهانش بیرون زده بود. ۲ـصدا کاملا تغییر می کند و بیشتر موارد کلفت و سنگین می شود.

۳ـشخص می تواند با صدایی کاملا بیگانه صحبت کند.گویی شخصیت دیگری در او ظاهر شده است.حرکات متناوب دست و پا و تمام بدن از علائم دیگر جن زدگی است.این حرکات گاه بسیار شدید می شود و بر تمام اشیاء دور و بر نیز اثر می گذارد. اگرچه تسخیر توسط شیطان:بدون اراده صورت می گیرد اما در مناطقی از آسیا و آمریکا عقیده بر این است که مردان مقدس یا شمنها بعضی

ارواح خبیث را به درون خود دعوت می کنند و از نیروی آنها در معالجه امراض استفاده می کنند.علاوه بر این بعضی از ارواح نیک نیز می توانند شخص را تسخیر کنند.یونانیان باستان عقیده داشتند که فرشته الهام بر شعرا و هنرمندان حلول می کند و آنها را در خلق آثارشان یاری می دهد.امروزه در میان قبایل بالی:دختران ده یازده ساله زیبا و باکره از رقصی مخصوص بهره می گیرند آنها به حالت مخصوصی فرو می روند و در آن حال چشمشان بسته است و حرکات خاصی از آنها سر می زند که بعدا آنها را به یاد نمی آورند.در این حالت می گویند که ارواح نیک در آنان حلول کرده است و باعث می شود ارواح شیطانی از آن منطقه دور شوند.نمونه ای از تسخیر نیمه تمام:ماجرای خانم ای جی استوارت(نویسنده کتاب شاهین یا مرگ اعلیحضرت جیمز چهارم)است.او معتقد است که پادشاه اسکاتلند است که در سال ۱۵۱۳ در

نبرد فلرون به دست انگلیسیها کشته شد.او تمام جزئیات مرگ خود را در آن جنگ بخاطر می آورد.بسیاری از مطالبی که او در کتابش نوشت در تاریخ ثبت نشده بود اما به قدری منطقی و معقول بود که می توانست براستی اتفاق افتاده باشد.او لباسهای قرن شانزدهمی به تن می کرد و داستانهایی از آن دوران را با همان نثر می نوشت.البته یکی از روانشناسان می گوید که ماجرای این خانم نمونه ای از کسانی است که به بیماری چند شخصیتی مبتلا هستند گفته می شود که در جن زدایی:شیطان پس از خروج از تن جن زده وارد بدن راهب می شود.رابرت لوییز استیونسون در سال ۱۸۸۶ کتابی بنام دکتر جکیل و مستر هاید نوشت که ماجرای دکتر نیک سیرتی بود که دارویی کشف می کند که او را مبدل به انسانی شرور می کند. راهب سیاهپوش

گفته می شود که شبح راهبی در کلیسای نئواستید ناتینگهام شایر انگلیس:متعلق به خانواده بایرونها وجود دارد که هنگام بروز بلایا از خود شادی نشان می دهد.این کلیسا برای ۴۰۰ سال مرکز رهبانیت فرقه آگوستین سیاه در انگلیس بود اما در قرن ۱۶ هنری هشتم که از دست کلیسای کاتولیک بدلیل مخالفت با ازدواج او با کاترین آراگون عصبانی بود اموال و اراضی کلیسا را قسمت کرد و به درباریان سپرد.این کلیسا و زمینهای آن نیز به خانواده بایرونها داده شد و ۳۰۰ سال در تملک آنان بود.آخرین لرد بایرون که این اموال بدست او افتاد کسی نبود جز شاعر معروفی که آن سرزمین را دوست داشت و اشعار زیادی را در همین منطقه و درباره اشباح آن(از جمله راهب سیاهپوش)به رشته تحریر درآورد.هیچکس نمی داند که این روح ناآرام واقعا چه کسی بوده است هر چند بعضی عقیده دارند که این سایه خمیده شوم:نفرین کلیسا

است بر غاصبان زمینهایش.می گویند راهب سیاهپوش پیش از مرگ هر یک از بایرونها ظاهر شده و شادی خود را نشان می دهد اما در هنگام شادیها:مانند تولد:این شبح با چهره ای غمگین ظاهر می شود.لرد بایرون شاعر در هنگام ازدواجش با آنابلا میلبنک شبح را دید که شادمانه به او می نگرد و این واقعه را به عنوان بدیمن ترین واقعه زندگیش در شعری بنام دون ژوان چنین توصیف کرد: گفته شد:در روز عروسی اربابها. او غمگینانه ظاهر می شود. و هنگام مرگشان نیز: اما با چهره ای شاد.

ارواح جنگجویان ایرانی در یونان عقیده بر اینست که مرگ ناگهانی باعث می شود تا روح مرده مدتها در محل حادثه سرگردان شود.اگر چنین روایتی درست باشد بنابراین

میادین جنگ بهترین محل رفت و آمد اشباح محسوب می شود.مورخین یونان باستان درباره دشت ترسناک ماراتن در شمال آتن:جایی که سربازان آتن با سپاهیان ایرانی در سال ۴۹۵ ق م درگیر شدند مطالب زیادی نوشته اند.تا سالها پس از این نبرد کسانی که از منطقه می گذشتند از صدای صفیر زوبینها:چکاچک شمشیرها و نعره مردان رو به مرگ سخن می گفتند.بعضی حتی مدعی دیدن سپاهیان آتنی با زره و کلاه خودهای برنزی و سپاهیان ایرانی با سپرهای بزرگ بافته از ترکه بودند.تاریخ بریتانیا سرشار از روایاتی مشابه است.شاید مردم این جزیره عاشق چنین قصه هایی هستند یا شاید هم حال و هوای مه گرفته و اسرار آمیز آن چنین داستانهایی را می پروراند.ما بین سالهای ۱۶۴۲ تا ۱۶۴۸ انگلیس صحنه جنگهای داخلی بود و گفته می شود که ارواح جنگجویان هنوز هم در آن میادین ظاهر می شوند.معتقدین این داستانها نظریات مختلفی در تایید آنها ارائه می دهند.بعضی می گویند:وحشت و دلهره مردانی که در این جنگها شرکت جسته اند آثاری روانی از خود در فضا و محیط بجا می گذارد.بعضی دیگر از جابه جایی زمانی سخن می گویند:جایی که گذشته و حال یکی می شوند.هر چه هست هنوز هم بسیاری از رویت چنین صحنه هایی خبر می دهند. نیمه های شب بود که اتومبیل خانم اسمیت در منطقه لستهام در اسکاتلند از حرکت ایستاد.هوا بارانی و مه آلود بود.او ناچار شد پیاده بسوی

خانه حرکت کند که ناگهان با صحنه عجیبی روبه رو شد.اشباحی مشعل بدست در دشت حرکت می کردند.او نزدیکتر شد و مردانی را با لباسها و سلاحهای قدیمی دید که در جستجوی زخمیها و مردگان بودند.خانم اسمیت از ترس از منطقه گریخت و بعدها قضیه را به اطلاع انجمن تحقیقات روح رسید اعضای انجمن به این نتیجه رسیدند که این خانم شاهد نبرد نکتاسهر در سال ۶۸۵ میلادی بوده است.نبرد اج هیل در سال ۱۶۴۲ در منطقه ای به همین نام بین چارلز اول و طرفداران پارلمان روی داد و نخستین منازعه از جنگهای داخلی انگلیس بود سالها بغد کسانی که از این منطقه می گذشتند صدای طبلهای نبرد:شلیک توپها و نعره سربازان را می شنیدند و صحنه هایی از این نبرد را در آسمان و در غروب خورشید مشاهده می کردند.همچنین غرب انگلیس و منطقه دارتمور محل روئیت اشباح:جن و پری است اما

معروفترین داستان مربوط به ظهور شاه آرتور و شوالیه های میزگرد است.تا به حال شاهدان زیادی در نیمه های شب مردانی را با لباسهای قدیمی:سوار بر اسب و مشعل بدست دیده اند.باستانشناسان بقایای قلعه ای قدیمی را حفاری کرده و آثاری از قرن ششم(دوره شاه آرتور)را در آنجا پیدا کردند. روح انتقامجو

داستان بانشی که در آن دیدار با این موجود گریان منجر به مرگ می شود در سراسر سرزمین ایرلند به گوش می خورد.بانشی در زبان گالیک به معنی پری زاده است.گرچه خیلیها می گویند او پری نیست بلکه روحی است که گاه نیات خیر و گاه نیات شر دارد.پریزاده بانشی قرنها است که در خانه های قدیمی سکنا دارد.گاه جیغهایی مرگبار می کشد و گاه خنده های ملایم سر می دهد.در قرن نوزدهم خانم فانشاو که به ملاقات دوست خود هونر اوبراین در ایرلند رفته بود نیمه های شب با صدای جیغی از خواب بیدار شد و پشت پنجره زنی را دید که به شیشه ها ناخن می کشید تن این زن به رنگ سبز مه آلود بود و صورتش که در نور مهتاب می درخشید رنگ پریده بود.چشمانی سبز و موهایی به رنگ قرمز داشت.این شبح ۳ بار ناله کرد و بعد آهی کشید و ناپدید شد.صبح روز بعد وقتی خانم فانشاو درباره این شبح سخن گفت خانم اوبراین نه متعجب شد و نه ترسید او توضیح داد که قرنها قبل زنی جوان توسط صاحب قصر اغوا شده و بعد به قتل رسیده است و جسدش در کف اتاقی که او در آن خوابیده بود دفن شده است.این روح سالهاست که در این قصر سرگردان است و هرگاه یکی از اعضای خانواده می میرد او ظاهر می شود و عبور او را به دنیای مردگان با خوشحالی نظاره می کند.ساعاتی بعد به بانو هونر خبر رسید که پسرعمویش در قصر مرده است. ترسناکترین روح

ترسناکترین روح نفرین شده انگلستان گوارچ.وای ریبن نام دارد و قرنها است که در ولز دیده می شود.این نام به معنی جادوگر مه است.این شبح به شکل پیرزنی با موهای ژولیده و دماغی نوک تیز و چشمانی نافذ و دندانهایی ریز ظاهر می شود.بازوان او لاغر و بلند و انگشتانی نیمه شکل دارد و بالهایی به شکل خفاش و پشتی خمیده اما مانند ارواح ایرلندی جیغ می کشد و خبر از مرگ اعضای خانواده هایی را می دهد که خون ولزی در رگهایشان جریان دارد.بعضی از اهالی ولز مدعی هستند که او را از نزدیک دیده اند.بعضی دیگر جای پنجه او را روی درها و پنجره ها مشاهده کرده اند و گاهی صدای بال زدنهای او را شبها شنیده اند.می گویند این شبح برای ۷۰۰ سال در قلعه دونات قدیس سکنی داشته است.یک شب میهمانی که در قلعه خوابیده بود با صدای زنی که زیر پنجره شیون و زاری می کرد از خواب بیدار می شود و به بیرون نگاه می کند.اما تاریکی همه چیز را در خود فرو برده بود.سپس صدای خراشیدن پنجره و صدای به هم خوردن بال را شنید و ترسید و فورا پنجره را بست.چراغی را روشن کرد و تا دمیدن سحر از جای خود تکان نخورد.سحرگاه از میزبان خود پرسید که آیا او نیز صداهای غیر عادی ای مانند شیون و صدای خراشیده شدن در را شنیده است و میزبان نیز جواب منفی داد.ولی گفت که موجودی که این صداها را ایجاد کرده است گوارچ.وای ریبن نام دارد.ساعتی نگذشته بود که خبر مرگ یکی از اعضای خانواده رسید

بازوی قطع شده گفته می شود که در قصر یکی از خانواده های اسکاتلندی بنام مکنزی دستی قطع شده گاه و بیگاه ظاهر می شود.ظهور این دست همیشه

مصادف است با مرگ یکی از اعضای خانواده.این دست حتی در قرن بیستم هم مشاهده شده است.یکبار این دست از دیوار تماشاخانه ای که یکی از اعضای خانواده مکنزی در آنجا حضور داشت بیرون آمد و عده زیادی آن را دیدند در یک مورد دیگر این دست بر زن جوانی که تازه از خواب بیدار شده بود ظاهر شد.او صدای ضربه ای را در کنار تختش شنید سرش را چرخانید و دید که شمعدانی نقره ای که سنگین و یکپارچه بود از قفسه به پایین افتاده است.او تعجب کرد که چه چیزی باعث سقوط این شمعدانی شده است.بناگاه دست و ساعدی سفید و رنگ پریده از دیوار ظاهر شد.دست استخوانی بود و انگشتانی دراز و باریک و ناخنهایی تیز و بلند داشت و مشخص بود که مربوط به یک زن است.شمعدان را این دست به زمین انداخته بود.دست به آرامی ناپدید شد.زن می دانست که این دست پیام آور مرگ یکی از اعضای خانواده است.و چون مادرش بیمار بود با نگرانی نزد او رفت ولی اتفاقی برای او نیفتاده بود.چند روز بعد یکی از عموزاده او درگذشت. زن گریان(برگرفته از کتاب جهان عجایب)

۴۰۰ سال است که در مرکز شهر مکزیکو در دل شب ناله ای سوزناک از خانه ای برمی خیزد گفته می شود که صدای ناله متعلق به زنی است که غمگینانه فریاد می زند:آه فرزندانم:فرزندان بیگناه و بینوای من.نام آن زن لالورونا(زن گریان)است که لباس بلند ژنده ای که پر از لکه های خون است بر تن دارد و شبها به راه می افتد و ناله سر می دهد.بر طبق افسانه ای مکزیکی که تاریخش مربوط به سال ۱۵۵۰ است صدا متعلق به لوئیزا دونالوییزا لورز یک دورگه سرخپوست اسپانیایی با زیبایی خیره کننده است که نجیب زاده ای بنام دون نونو دو مونتکلاس او را معشوقه خویش کرد.زن برای او ۳ فرزند زائید و در انتظار آن بود که نجیبزاده او را به همسری خود برگزیند اما دون نونو اعتنایی به احساسات او نداشت و وقتی عواطفش فرو نشست زن را رها کرد.لوییزای عاشق که دچار اندوه فراوان شده بود شبی بسوی خانه عاشق خویش به راه افتاد(به این امید که او را یافته و وادار به بازگشت کند)و سرانجام نیز او را یافت ولی در میانه جشن باشکوهی که به افتخار عروسی او با زنی اسپانیایی و نجیب زاده ترتیب یافته بود.لوییز گریان بسوی او دوید اما مرد او را از خود راند و گفت از آنجا که او خون اصیل ندارد نمی تواند همسر او بشود.زن در حالتی غیر عادی به خانه اش برگشت و از سر خشم فرزندانش را با دشنه به قتل رساند و در حالیکه سراپایش از خون فرزندانش پوشیده شده بود جیغ زنان به خیابان دوید و در نهایت دستگیر و به جرم قتل به زندان افکنده شد و در ملاء عام به دار آویخته شد و بدنش مدتها آویزان بود تا موجب عبرت مردم شود.از آن هنگام به بعد هر شب روح او در کوچه ها سرگردان است و فرزندانش را صدا می کند. واسطه ها(احضار کننده ارواح)را تا چه حد می توان جدی گرفت؟

همینک ثابت شده است که بسیاری از واسطه ها در گذشته و امروز انسانهای شیادی بوده اند که از زودباوری هم نوعان خویش سود می جسته اند.درباره بسیاری دیگر از واسطه ها هم چنین تصوری می رود ولی نتوانسته اند جرم آنها را ثابت و محکومشان کنند.تعدادی به

کلاهبرداری و شیادی خود اعتراف کرده اند.اغلب آنها از وسایل تردستی و شعبده بازی ساده ولی ماهرانه سود می جسته اند تا در جلسات احضار روح:وجود و حضور ارواح را به شرکت کنندگان در جلسه با استفاده از تردستی و شعبده بازی نشان دهند.در اغلب موارد هم راز این شیادان توسط شعبده بازان حرفه ای برملا می شد و نه دانشمندان.آنها کلکها و حقه هایی می شناسند که می توانند با استفاده از آنها حتی در روز روشن برای مردم تردستی کنند و چیزهای غیر واقعی را نشان دهند و حتی می توانند چیزهای حیرت آوری را که واسطه ها انجام می دهند را انجام دهند و تنها فرق آنها با واسطه ها در این است که شعبده بازان حرفه ای هرگز ادعا نمی کنند که برای کارهایشان از قابلیتهای ماورای طبیعی استفاده می کنند.با این وجود شیادیها:هنوز بطور کامل در باور و عقیده معتقدان به احضار روح و جستجوگران ارواح سستی و شک ایجاد نشده است.مکتب اعتقاد به احضار روح بخصوص در آمریکا بطور وسیعی گسترش یافته است.بنا بر پژوهشی که دانشگاه شیکاگو چند سال پیش انجام داد حدود ۴۰ درصد مردم آمریکا معتقدند که به هر نحو(مستقیم یا غیر مستقیم)با ارواح امواتشان در تماس هستند.این واسطه ها در آمریکا کانلز نامیده می شوند که برگرفته از کلمه انگلیسی کانل به معنی کانال است و دلیلش این است که در ظاهر آنها:کانالهای انرژی را به دنیای دیگر باز می کنند.این روزها مردم بطور منظم در غرب به سراغ واسطه ها می روند.گاهی هم برخی به اشتباه فکر می کنند که چیزهای عجیبی دیده اند.مغز این افراد باعث شده است که چنین پدیده هایی را در برابر چشمان خود ببینند و یا به عبارت بهتر آنها چیزهایی را دیده اند که تنها در تخیل و تصورشان وجود داشته است.امروزه این نوع پدیده ها را توهم می نامند و کسی که دچار این حالت می شود آنچه را در وهم و خیال خود می پندارد به صورت چیزی که واقعا دیده است تصور می کند.چنین توهمهایی را حتی می توان با مصرف قرصهای ویژه ای به صورت هدفدار ایجاد کرد ولی اینگونه توهمها به خودی خود در انسانهای مستعد این امر در زمانهایی که تحت فشار شدید روحی هستند(مثلا وقتی که شخص مورد علاقه اشان بشدت بیمار می شود)بروز می کند و اغلب اوقات اشخاصی که گزارش مشاهده ارواح را داده اند از نظر روحی درست در چنین وضعیتهایی بوده اند.مسلم است که ساده لوحی اشخاص نیز نقش عمده ای را در پدیده مشاهده و احضار روح به عهده دارد.فرانک اسمیت(معاون سردبیر نشریه انسان.افسانه.جادو)در ۱۹۷۰ در لندن با تلاش و آزمایشی ساده ولی بسیار آموزنده نشان داد که نقش این عوامل تا چه حدی است.او روحی را با تمام مشخصاتش(مثل مکان ظهور و رفت و آمد و شکل و شمایل و شاهدان عینی و سرگذشت روح)از خود ابداع کرد و گزارش مربوط به آن را در نشریه اش منتشر کرد.هیچکس به این گزارش شک نکرد و در طول یکسال این گزارش در ۸ کتاب ذکر شد که برخی حتی گزارش را آب و تاب فراوان هم دادند(نویسنده یکی از وبلاگهای فارسی معروف هم که به این امور می پردازد نیز از این داستانها و عکسهای جعلی استفاده می کند و وقتی هم کسی دوستانه این اشتباه را به او یادآوری می کند حالت توحش پیدا می کند)بعدها وقتی گزارشگران تلویزیون از ساکنین مکانی که گفته شده بود روح در آن دیده شده است پرس و جو کردند و پرسیدند که آیا آنها نیز روح را دیده اند؟علاوه بر ساکنین:بسیاری از مردم منطقه نیز گفتند که آن روح را دیده اند و پس از پخش این گزارش تلویزیونی سیل نامه ها که حکایت از دیده شدن روح بعد از این جریان داشت به دفتر روزنامه رسید در اقوام ابتدایی و آفریقایی جادوگران قبیله خود را دچار حالت نئشه(از خود بیخودی)می کرده و می کنند تا با جهان ارواح تماس بگیرند

ماهیت جن رازهای نهفته در وجود جن چیزی است که از زمانهای بسیار دور ذهن و فکر انسانها را به خود معطوف کرده است و تلاشهایی نیز از سوی

انسان برای تعریف دنیای غیرمادی صورت گرفته است اما دستاورد این تلاشها تا کنون برای بشر بسیار ناچیز بوده است.جن از شگفتیهای عالم خلقت است که به عنوان یک واقعیت اجتناب ناپذیر در هستی وجود دارد و به حیات خویش ادامه می دهد.جن در لغت به چیزهای مستتر و پوشیده گفته می شود که در حیات آدمی کاملا محسوس نیستند.پس جن در لغت می تواند تمامی موجودات مستتر و پوشیده را شامل شود و به همین دلیل قرآن شیطان را نیز از نوع جن دانسته است:پس شیطان نیز از خانواده جن ها و از نژاد آنها است چون در حیات خود ویژگی جن ها را دارد و وجود و رفتار آن از انسان مستتر و پوشیده است(سوره کهف.آیه (۵۰نژاد جن از جنس آتش است و از آن آفریده شده است چنان که قرآن می گوید:جان را قبل از آن}خلقت انسان{از نوعی آتش سوزان آفریدیم(سوره حجرـ آیه (۲۷جان را از نوعی آتش و شعله لهیب آفرید(سوره رحمنـ آیه (۱۵جان اسم جمع برای جن ها است و گفته می شود که جان پدر جن هااست.چون جن از نوعی آتش سوزان و انرژی ساخته شده است پس حرارت:شتاب و سرعت در کارها ویژگی او است.جن می تواند محدودیت زمان و مکان را پشت سر گذاشته و در هر مکان یا زمانی ظاهر یا غیب شود و به هر جایی سفر کند آن هم در سرعت بسیار بالا. جن نیز مانند انسان از علم غیب چیز زیادی نمی داند و آگاهی زیادی ندارد بنابراین نمی توانند از آینده و سرنوشت خود آگاهی یابند و علمی

محدود و متناسب با ماهیت وجود خود دارند و نمی توانند به آنچه که خداوند ایشان را از آن محروم کرده است دست یابند.توانایی جن ها نیز مانند انسان محدود و معین است و تنها متناسب با ماهیت وجودی خود قادر به انجام برخی از امور هستند.در واقع جن ها نیز موجوداتی مستقل از قانون طبیعت نیستند و همانند سایر مخلوقات:وجود خود را مدیون رحمت الهی هستند و خداوند روزی آنها را می دهد و حیات آنها را تضمین می کند و یا اینکه روزی خداوند روزی آنها را قطع می کند و آنها را به درد و رنج گرفتار می کند و اگر در بین آنها نیرو و قدرتی برای اثر گذاری در جهان وجود دارد این نیرو به خدا تعلق دارد و در سایه اراده الهی شکل می گیرد جنس جن با جسم سازگاری ندارد زیرا آتش یک انرژی است و انرژی نیز فاقد وزن است و معمولا قابل لمس نیست اما در انرژی نیروی فراوانی وجود دارد که سرعت می تواند یکی از این ویژگیها باشد.جن ها ممکن است بتوانند خود را به شکل حیوانات مختلف خصوصا مار یا گربه در بیاورند ولی بطور کلی می توان گفت که نژاد جن با جسم و ماده سازگاری ندارد ولی ممکن است در بعضی مواقع جسم حیوانات را تسخیر کند و از جسم آنها به عنوان وسیله ای برای ارتباط با انسانها استفاده کند(من خودم به شخصه شاهد تسخیر شدن جسم یکی از اقوامم بوده ام که با جن گیری بعد از چند ماه نجات یافت)جن ها نیز همانند انسان عمر دنیوی اشان محدود و معین است.یعنی متولد می شوند:زندگی می کنند و سپس می میرند ظاهرا جن ها نیز مانند ما از اقوام و نژادهای مختلفی تشکیل شده اند و هر کدام از این نژادها در سرزمینی که برایشان در نظر گرفته شده

است پراکنده گشته اند.در میان آنها اقوام و نژادهایی وجود دارد که پیشرفته بوده و از نیرو و توان بیشتری نسبت به سایر جن ها

برخوردارند قرآن کریم در مورد وجود گروههای مختلف در میان جن ها می فرماید:در میان ملتهای مختلفی از جن انس که پیش از شما بوده اند داخل آتش شوید(سوره اعرافـ آیه (۳۸بنابراین آنها ملتها و اقوام متفاوتی دارند که دسته های خطاکار آنها همراه انسان و جن های دیگر وارد جهنم می شوند.در احادیث در مورد انواع جن ها آمده است که جن ها سه نوع هستند:یک نوع از آنها پر دارند و در هوا پرواز می کنند:نوع دیگری به شکل مار و عقرب هستند و نوع سوم در یک محل خاص سکونت دارند و کوچ نمی کنند.حیات جن ها نیز مانند ما به آب وابسته است و غذای اصلی اشان استخوانهای پس مانده انسانها است.قاعدتا جن ها نیز باید از راه تولید مثل نسل خود را حفظ کنند.تعداد جن ها از تعداد انسانها بیشتر است(سوره انعامـآیه (۱۲۸جن ها در روز قیامت شناخته می شوند(سوره رحمنـآیه ۳۹ تا (۴۱در این دنیا انسانها جن ها را نمی بینند ولی در روز قیامت این جن ها هستند که انسانها را نمی بینند در حالی که انسانها آنها را می بینند(سوره اعرافـ آیه (۲۷جن ها نیز دارای تاریخ و تمدنهای قدیمی هستند(سوره احقاقـآیه (۱۸ شهری که با کمک اجنه ساخته شد!

جهانگردانی که به اردن سفر میکنند، پس ازدیدار از شهر پترا و آثار باستانی »جرش «قلعههای عجلوان و امقیس، آمفی تئاتر رومانیفیلادلفیا، غار اصحاب کهف و دریاچه بحر المیتدر سواحل زیبای عقبه با اقامت در هتلها ورستورانهای مجهز در سواحل زیبای عقبه بهتفریح و استراحت میپردازند. شاید باورش مشکل باشد، اما هر ساله، هزارانتوریست از کشور کوچکی مانند اردن دیدارمی کنند، کشوری که حدود ۵۰سال پیش با رهایی از تحت الحمایگی انگلیس با نام »پادشاهیاردن « رسمیت یافت. اما به چه دلیل هزارانتوریست در سال از »اردن« دیدن میکنند؟ معروفتریناثر باستانی اردن محلی است بهنام »پترا« که در سال ۱۸۱۲ میلادی، یک جهانگرد سوئیسی به نام »جان ژان لودریک« در۲۲۶

کیلومتری جنوب شهر »امان « مرکز اردن،آن را کشف کرد. پس از آن، این کشف باعثرونق »پترا« شد و در دوره معاصر جهانگردانبیشماری در هتلهای مجهزی که از سوی وزارت توریسم احداث شده بود، اقامت کردند بخش خصوصی نیز با کوشش فراوان به ارائهخدمات گردشگری پرداخت. در زمانهایگذشته و بیش از دو هزار سال پیش، هنگاماحداث شهر پترا، اجنه به انسانهای ساکن آنمنطقه کمک کردند.شهر پترا درهها و گذرگاههای به عمق۲۰۰۰متر و طول یک کیلومتر به نام »ضمیق« یاتنگه، دارد. دانشمندان درههای عمیق باقیمانده، را از زمین لرزههای دوران پیش از تاریخدانستهاند . در دو طرف تنگه »پترا« کتیبههایباستانی حکاکی شده و صدها ساختمان، آرامگاه،سالن و تالارهای تدفین مردگان ، معابد،پرستشگاهها و تخته سنگهای کنده کاری شدهاز دورانهای گذشته وجود دارد.هنگام طلوع و غروب آفتاب، سنگهای قرمزشهر پترا با تغییر رنگ مناظر زیبایی را به وجودمیآورند.در ارتفاعات جبل هارون، آرامگاه هارون برادر حضرت موسی، قرار دارد. آمفی تئاتری باضریحی به سبک رومی و با گنجایش سه هزار نفردر بخش دیگر شهر واقع است.جهانگردان برای دیدن این منطقه به اردنمیروند، منطقهای که داری آب و هوای معتدل،چشم اندازهای طبیعی، آثار تاریخی ازرشمند وسواحل زیبایی عقبه، در کنار دریای سرخ،بحرالمیت، شنهایسرخ و روان صحرا وصخرههای سر به فلک کشیده میباشد.

شهرباستانی پترا دیرینهای بسیار قدیمی دارد.در سال ۱۰۶ بعد از میلاد این شهر وارد مرحلهایجدید از تاریخ شده است و »کورنلیوس پالما«فرماندار سوریه به شهر پترا پایتخت »ناباتایی«یورش برده و آنجا را به سرزمینهای تحت سلطهروم ضمیمه کرد و این سرزمین را ایالت عربی رومنامید. اکنون این شهر را شهر سنگی گمشده نامنهادهاند. در واقع سازندگان و ساکنان اولیه اینشهر مشخص نیستند، اما عدهای معتقدند موجودات فضایی و فرا زمینی این شهر سنگی وصخرهای را ساختهاند، زیرا در توان بشر اولیه وبدون امکانات نیست که چنین شهری را بنا وطراحی کرده باشد، گرچه عدهای میگویند: درزمان های قدیم روایت است که »جنها« بهانسانها در بالا بردن این بنا کمک کردهاند، اماعده ای دیگر میگویند: اگر این فرضیه درستباشد، پس فراعنه هم با کمک اجنه و موجوداتفضایی اهرام خود را بنا نمودهاند این شهر تمام سنگی، از سنگهای شنی وصخرههای صحرایی تراشیده شده منحصر به فرد تشکیل شده و یکی از جالبترین معماریهایقرن

اول میلادی محسوب میشود. در آن دوراناین شهر به خاطر واقع شدن در جاده ابریشم ازاهمیت خاصی برخوردار بوده است و اهمیتآن در واقع به خاطر ارتباط کشورهای آسیایمانند، چین و هند به کشورهایی چون یونان،سوریه و مصر بوده است. البته تاریخچه این شهر به قبل از میلاد میرسد.طبق اسناد تاریخی، »کمبوجیه« شاه بابل پسرارشد کورش بزرگ در سال ۵۳۰ قبل از میلادبعد از اینکه پدرش کشته شد، خود را شاه بزرگکشورها نامید و برای لشکرکشی و حمله به مصرعازم جنگ شد. او در هنگام عبور لشکر از صحرایاردن از شهر سنگی عبور کرد و آنجا را مرکز آثارباستانی جهان نامید.خسرو، پادشاه ایران، نیز بعد از حمله به خاکروم و تصرف انطاکیه، شهر سنگی پترا را تصرف کردو به این ترتیب تا مدت زیادی شهر پترا متعلق بهایران بود.پترا تاریخ باشکوه تبدیل شدن، قوم بیابانگرد نبطیها به شهر نشینان بود، که شهر خود را دردرون صخرهها ایجاد کرده و یکی از بزرگترینجامعههای شهری دوران باستانی را به وجودآوردند.در شن زارهای جنوب اردن، شهر اردن یکمرکز مهم بازرگانی در نیمه راه، میان دریای سرخو بحرالمیت محسوب میشود اکنون باستان شناسان با تحقیق و بررسیتوانستهاند که از این شهر سنگی انواع و اقسام وسایل زندگی و مجسمههای مربوط به دوران قبلو بعد از میلاد را بیابند. برای مثال یک هیاتباستانشناسی فرانسوی در جریان کاوشها درشهر باستانی مشهور پترا در جنوب کشور اردن یک سر متعلق به یک مجسمه »مارکو آئورلیو« امپراتوررم متعلق به قرن دوم میلادی را کشف کرده، کهکاملا سالم مانده است. این سر که ۵۰ سانتیمترارتفاع و ۳۵ سانتی متر پهنا دارد، در منطقهای از پترا که در آن کاخ قرار دارد کشف شده است. شهر باستانی پترا برای بناهای باشکوهش که دردل صخرهها تراشیده شدهاند، شهرت بسیار دارد.به گفته باستان شناسان این سر در جریان

یک زلزلهدر قرن چهارم قبل از میلاد از پیکر اصلی مجسمهجدا شده است.قصرالبنت در شهر پترا از مکانهایی است که بهعقیده محلیها، ساخته دست بشر نیست بلکهموجودات فرا زمینی در ساخت این قصر سنگیدست داشتهاند و حتی بسیار معتقدند سالیان سالافراد فرا زمینی در این قصر زندگی میکردند وبدون جا گذاشتن اثری از خود آنجا را ترک کرده و از زمین رفتهاند. در آنجا زمانی که با محلیها بهصحبت مینشینی، همه شان از »اجنهها« صحبتبه میان میآورند. آنها میگویند شبها، این منطقه پر از اجنهاست و ما صدای آنان را میشنویم، همین امرباعث شده که توریستها در شب برای دیدن بهآنجا نمیروند. همچنین شایعه وجود اجنه در پترا شهری که به شهر

»اجنه« نام گذاری شده، باعثگردیده است که توریستها به صورت دستهجمعی به دیدن آن منطقه بروند، حتی محلیها هم برای ورود به منطقه سنگی پترا میترسند، ازاین رو به صورت دسته جمعی از شهر اجنه دیدنمیکنند. باستان شناسانی که به این منطقه برای کاوش وتحقیق رفتهاند، سر و صداهای عجیب در اینمنطقه را تاییدکردهاند شبحی بر روی عرشه کشتی

یک زیردریایی امریکایی در جولای ۱۹۱۸ متوجه یک زیردریایی المانی شد که در سواحل ایرلند بدون هدف پیش می رفت.زیردریایی امریکایی اماده حمله بود که انفجار عظیمی روی داد و زیر دریایی المانی به اعماق دریا رفت.انچه باعث انفجار شد هرگز مشخص نشد اما این انفجار اخرین بدبیاری زیردریایی یو۶۵ـ بود.این زیردریایی جن زده بود.قبل از انکه از کارگاه کشتی سازی بروگز(بلژیک)خارج شود باعث مرگ یک نفر شده بود.کارگری که بر روی عرشه کار می کرد بر اثر سقوط تیراهن کشته شد.در اولین سفر دریایی اش موتورخانه اش پر از دود شد و ۳ نفر در ان خفه شدند.در زمان جنگ نیز اخبار مرگ و میر در این زیردریایی مکررا به وزارت دریاداری المان مخابره می شد.در شروع اولین غوص زیردریایی به اعماق دریا ناخدا ملوانی را برای سرکشی عادی بر روی عرشه فرستاد.دریا ارام بود و باد ملایمی می وزید اما ملوان به دریا پرت شد و در امواج ناپدید گردید و در حالیکه ملوانان در سکوت به یکدیگر می نگریستند ناخدا دستور داد دریچه ها را ببندند و به اعماق فرو بروند.عمق مورد نظر ۳۰ فوت بود اما زیردریایی بی دلیل پائین تر رفت تا به اعماق دریا رسید و ۱۲ ساعت در انجا بی حرکت ماند و در این زمان اب هم به درون زیردریایی نفوذ کرد و برای دومین بار دود موتورخانه را فرا گرفت.اما بعد بناگاه و خود به خود زیردریایی از کف دریا برخواست و به سطح اب رسید.بعد از تعمیرات جزئی در بندر بروگز و سوختگیری و نصب تجهیزات می خواستند حرکت کنند که ناگهان یکی از اژدرهای زیردریایی منفجر شد و امار تلفات به ۱۱ نفر رسید(یکی از کشته شدگان افسر دوم کشتی بود)در همان حال که زیردریایی به تعمیرگاه منتقل می شد یکی از ملوانان گزارش داد که افسر کشته شده را روی عرشه زیردریایی دیده است.قبل از اینکه زیر دریایی دوباره عازم ماموریت شود یک ملوان دیگر نیز چنین گزارشی داد.بعد از انکه یو۶۵ـ حرکت کرد تعداد زیادی از ملوانان گزارش کردند که شبح افسر مزبور را دیده اند.یکی از افسران را در حالی روی عرشه پیدا کردند که به شدت می لرزید و می گفت که شبح افسر بر او ظاهر شده و لحظاتی بعد ناپدید شده است.وقتی زیردریایی به پایگاه خود برگشت همه خدمه سپاسگذار بودند(با وجود اینکه حمله هوایی شدیدی اغاز شده بود)به محض اینکه ناخدا پا بر روی ساحل گذاشت ترکش بمب او را کشت.نیروی دریایی موضوع را چنان جدی گرفت که دستور داد کشیشی زیردریایی را متبرک و شیطان را از ان دور کند.اما در سفر بعدی مسلسل چی زیردریایی دیوانه شد و پای رئیس موتورخانه نیز شکست و ملوانی نیز اقدام به خودکشی کرد.در صبح ۱۰ جولای ۱۹۱۸ زیردریایی به سطح اب امد و توسط زیردریایی امریکایی شناسایی و تعقیب شد ناخدای زیردریایی امریکایی با دوربین ان زیردریایی را تماشا می کرد که ناگهان با تعجب شبحی را بر روی عرشه ایستاده دید و بعد انفجاری زیردریایی را نابود کرد. اخطار اشباح

لرد دافرین(سفیر انگلیس در پاریس)در ۱۸۸۰ در خانه ییلاقی یکی از دوستانش در ایرلند تعطیلات خود را می گذرانید.یک شب او در حالی که می لرزید از خواب بیدار شد.برخاست و پشت پنجره رفت.زیر نور ماه در چمنزار شبح مردی قوزکرده را دید که زیر بار تابوتی خم شده بود دافرین بیرون رفت و فریاد زد که انجا چکار می کنی؟مرد قوزی سرش را بالا اورد و لرد دافرین چهره مشمئز کننده ای را دید و وقتی از او پرسید که تابوت را کجا می بری؟ ان مرد ناپدید شد.صبح روز بعد انچه را دیده بود برای دوستش تعریف کرد ولی دوستش نتوانست توضیح قانع کننده ای بدهد.سالها بعد در ۱۸۹۰ لرد دافرین در پاریس برای شرکت در مجمعی بین المللی در گراند هتل حضور یافت.به محض اینکه می خواست با منشی اش سوار اسانسور شود متوجه متصدی اسانسور شد و فهمید که او همان مرد قوزی است که در مزرعه دوستش دیده است.لرد برگشت و از متصدی هتل درباره ان مرد قوزی پرسید ولی متصدی هتل گفت که مردی با این مشخصات را هیچگاه ندیده است.در همین حین اسانسور به طبقه پنجم رسید و ناگهان کابل بالا برنده اش پاره شد و سقوط کرد و تمام سرنشینانش کشته شدند.حادثه در روزنامه ها درج شد.انجمن مطالعات روح به ماجرا علاقمند گردید اما سفیر نتوانست هویت مرد قوزی را کشف کند.کس دیگری هم نتوانست توضیح قانع کننده ای ارائه کند و روزنامه ها مدتها به بحث درباره این ماجرا پرداختند. روح دانته

وقتی که دانته الیگیری()( شاعر ایتالیایی)در ۱۳۲۱میلادی مرد بخشی از دست نوشته های شاهکارش یعنی کمدی الهی ناپدید شد.پسرانش(جاکوپو و پیرو)خانه و تمام نوشته های پدر را زیر و رو کردند.تقریبا ناامید شده بودند که جاکوپو در خواب پدرش را دید که لباس سفیدی بر تن دارد و در نور اثیری می درخشد.او از پدرش پرسید که ایا اشعارش را به پایان برده است؟پدر نیز به علامت تائید سرش را تکان داد و محل مخفی ای را که در اتاق خوابش بود به پسر نشان داد.جاکوپو با کمک یکی از دوستان پدرش که یک وکیل بود به محل مزبور رفت.پرده ای بر دیوار زده شده بود ان را برداشتند و در پشت ان دریچه کوچکی ظاهر شد و درون ان بسته کاغذی بود که روی ان تکه های گل خشکیده بود.بسته را پاک کردند و خط دانته را تشخیص دادند حال کمدی الهی کامل شده بود. رمانی که از درون قبر نوشته شد

خانم جی اچ کوران از سنت لوئیز میسوری یک تحصیل کرده به معنی واقعی نبود.تاریخ را بسیار کم می دانست و علاقه کمی به کتاب داشت و از پیچیدگیهای تاریخ زبان چیزی نمی دانست.اما بطور پی در پی رمانهایی نوشت که ادبیات غرب را به تحسین واداشت.خانم کوران با وجود عدم علاقه به احضار ارواح در یکی از این جلسات شرکت جست.در شب ۸ جولای ۱۹۱۳ او در حالت نیمه هوشیار حروفی را در کنار هم چید که نام پی شنس ورث را تشکیل می داد.از ان زمان به بعد خانم کوران و پی شنس ورث(هر کس که بود)دوستان جدا ناشدنی یکدیگر شدند.وقتی خانم کوران در حالت جذبه قرار می گرفت از طریق نوشتن یا کلماتی که بر زبان می اورد فهمید که پی شنس در قرن هفدهم در انگلیس متولد شده و بعد جزئیات مهاجرت والدین او را به امریکا و مرگ ناگهانیش را در یک حمله سرخپوستان اشکار کرد.روح این دختر طی سالها رمانهایی تاریخی به سبکهای ادبی مختلف به خانم کوران دیکته کرد.از جمله داستان حزن انگیز که در زمان مسیح اتفاق می افتد

  • امید به خون پاک که داستانی متعلق به قرن نوزدهم بود.امید به خون پاک با استقبال منتقدین روبه رو شد.سردبیر مجله اتنائوم که از نحوه نگارش کتاب بی خبر بود مشتاقانه نوشت:از مشخصات کتاب و شخصیت پردازی مشخص و دقیق و دیالوگ عالی و جلوگیری از بروز هیجانات
  • احساس عمیق اما مهار شده است.خانم کوران می توانست ۲ یا ۳ رمان را همزمان در همان حال که پی شنس انها را به او دیکته می کرد بنویسد.او یک فصل از کتاب را می نوشت و بعد به سراغ فصلی از کتاب دیگری می رفت که از نظر محتوا با اولی متفاوت بود.بعد دوباره به کتاب اول برمی گشت بدون اینکه مطلب را از دست بدهد.او خود را به نوشتن رمان محدود نکرده بود و می توانست مطالب مختلف را به نظم دراورد دانش عمیق او درباره زبان و سبکها باعث افرینش اثر برجسته ای بنام تلکا شد.رمانی درباره انگلیس قرون وسطی که با نثری نوشته شده بود که او هرگز درباره ان مطالعه نکرده بود.هوش و استعداد پی شنس روانشناسان را متعجب کرده بود اما برای خانم کوران نعجبی نداشت که دوستی از روزگار گذشته داستانهایی را برای او بازگو کند.

چهره اشباح بر کف اشپزخانه در روستای بلز(در فاصله کوتاهی از شهر غرناطه اسپانیا)در صبح گرمی از ماه اوت ۱۹۷۱ پیرزنی با نوه خود در اشپزخانه خود نشسته بود که

ناگهان بچه شروع به فریاد زدن کرد.اتفاقی نیفتاده بود تنها برای او بازی جدیدی ابداع شده بود.اما این بازی بانوی پیر را به شدت ترسانید و به معمایی منجر شد که دانشمندان هنوز پاسخی برای ان نیافته اند.کودک صورت انسانی را دیده بود که ناگهان بر کف اشپزخانه ظاهر شد.در چهره حالتی از رنج و اندوه بخوبی نمایان بود.هیچ رنگی این تصویر را درست نکرده بود.زمانی که اعضای خانواده تصمیم گرفتند تصویر را پاک کنند با کمال تعجب دیدند که چشمها گشادتر و اندوه چهره بیشتر شد.صاحبخانه که هراسان و سردرگم شده بود موزائیکهای کف زمین را سائید و ان را با سیمان پوشانید اما ۳ هفته بعد صورت دیگری روی سیمان ظاهر شد که مشخص تر از تصویر اولی بود.خبر این ماجرا در همه جا پیچید و مقامات دولتی در جریان قرار گرفتند و دستور دادند تا کف اشپزخانه حفر شود.بعد از حفاری در انجا قبرستانی از قرون وسطی ظاهر شد.در این میان چهره سوم و چهارم و چهره های بسیاری بر دیوار اشپزخانه ظاهر شد اما اینها اخرین چهره ها بودند.این پدیده ها به همان صورت که اشکار شده بودند ناپدید شدند.در تمام ان مدت متخصصین کنجکاو با وسایل گوناگون به تحقیق پرداختند و حتی بدبین ترین انها نتوانستند ثابت کنند که این چهره ها کار دست انسان است.سردرگمی انها وقتی بیشتر شد که میکروفونهای بسیاری در خانه نصب شد که قادر بودند صداهای ضعیف را که بگوش انسان نمی رسد ضبط کنند.صداها به زبانی ناشناخته حرف می زدند.بیشتر ناله می کردند و ناله های انها با حالات چهره هایشان تطابق پیدا می کرد .تا کنون هیچ توضیح قانع کننده ای برای این پدیده ها پیدا نشده است.شاید این خانه زمانی محل رویدادهای غم انگیزی نظیر کشتارهای قرون وسطی یا مراسم جادوگران بوده است. ترسناکترین خانه در انگلیس

در ساحل شمالی رودخانه استور (در اسکس) ساختمانی روبه زوال و نم گرفته از دوران ویکتوریا به چشم می خورد.این خانه ترسناک پر رفت و امدترین خانه در انگلیس است.بیشتر از یک قرن پیش اشباح کالسکه ها؛راهبه ها و مردی بی سر مکررا در انجا دیده شده است.در این خانه

وجود ارواحی که اشیاء را پرتاب می کنند؛صدای پاهای مرموز؛اشیائی که ظاهر و ناپدید می شوند؛زنگهایی که خود به خود به صدا در می ایند؛نوشته هایی بر روی دیوار و صدای ارگ و اوازهای کلیسایی از جمله وقایع عادی است.ساختمان در ۱۸۳۶ برای شخصی بنام هنری داوسن ساخته شد.به محض اینکه او و همسر و فرزندانش به انجا نقل مکان کردند اتفاقات عجیب شروع شد.صدای پاهای عجیبی در شب شنیده می شد.زنگ خانه به صدا در می امد و نجواهایی به گوش می رسید.شبی یکی از دخترهای او بر اثر سیلی ای که به صورتش زده شد از خواب بیدار شد و دختر دیگر سایه مرد بلند قدی را در کنار تختش دید که کلاه سبزی بر سر داشت.مکررا راهبه ای در خانه دیده می شد هیچکس صدمه ای ندید اما این حوادث اعصاب انها را خراب کرده بود.در ۱۸۹۲ پسربزرگ خانواده صاحب خانه شد و تا ۱۹۲۷ در انجا زندگی کرد و در این تاریخ مردی بی سر در خانه ظاهر شد و بعد از ان هم یک کالسکه.اشپز گزارش داد که هر روز صبح دری را که شب قفل

می کرده است باز می دیده و ۴ نفر از خواهران صاحبخانه نیز راهبه ای جوان را می دیدند که ناگهانی ناپدید می شد.در ۱۹۲۹ ارواح مزاحمی که اشیاء را پرتاب می کردند برای نخستین بار ظاهر شدند.از جمله این اشیاء می توان به قلوه سنگهای عجیب؛کلیدهای قدیمی و مدالهایی که بر روی یکی از انها سر ایگناتیوس(قدیس)و کلمه رم در زیر ان حک شده بود اشاره کرد.در فاصله سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۳۵ خانه در اختیار لیونل فویستر و همسرش(ماریان)و دخترشان(اولاید)بود پیامهایی بر روی دیوار ظاهر می شد و کاغذ دیواریها پاره و صدای پاهایی شنیده می شد صدایی نام ماریان را بر زبان می اورد و مهاجمی ناپیدا و نامرئی به او حمله می کرد.این اولین بار بود که کسی در این خانه مورد حمله قرار می گرفت.بوهای عجیبی در این خانه نیز به مشام می رسید؛بخصوص بوی عطر اسطخودوس.بسیاری از نوشته های روی دیوار ناخوانا بود اما این نوشته خوانده می شد:ماریان به کمک احتیاج دارد.ادوین وایت هاوس که بعدها راهبه ای از فرقه بندیکتن شد به اتفاق عمه و عمویش در ۱۹۳۱ از انجا دیدار کرد و همان لحظه یکی از اشکافها در اتاقی متروکه اتش گرفت.انها اتش را خاموش کردند.جلسه جن گیری در ان خانه برپا شد و در حین جلسه از سقف سنگ بر روی حاضرین بارید.در ۱۹۳۷ هری پرایس(بنیانگذار ازمایشگاه ملی تحقیقات روح)در روزنامه تایمز اگهی داد که به داوطلبانی دارای اوقات فراغت و باهوش و دقیق برای شرکت در یک تحقیق نیاز دارد.از میان ۲۰۰ نفر داوطلب او ۴۰ نفر را برگزید.در طی این تحقیق الیس هاو(یکی از داوطلبین)متوجه شد که اشیاء در خانه حرکت می کنند دیگران نیز صداهای غریبی را می شنیدند.یکی از گزارشگران رادیو بی بی سی در اتاقی در بسته مورد اصابت تکه های صابون قرار گرفت.دکتر ام جود(استاد فلسفه و یکی دیگر از اعضای گروه)بناگاه متوجه شد که دماسنجی که به همراه دارد تا ۱۰ درجه افت کرده است.خانه در ۱۹۳۹ دچار اتش سوزی شد .در شب حادثه همسایگان دو شبح را دیدند که در حال ترک خانه بودند در حالی که تنها صاحبخانه در خانه بود.گروهی نیز شبح دختری را در طبقه بالای خانه دیده بودند.سالها بعد گاهی مردم در نزدیک خانه صدای تعداد زیادی سم اسب را می شنیدند که نزدیک و دور می شدند.در جنگ دوم جهانی هنگام خاموشیهای حملات هوایی مامورین چندین بار برای وجود نورهایی که از این خانه متروک بیرون می زد توبیخ شدند.در ۱۹۴۳ خانه حفاری شد و کارگران در عمق ۲ متری بقایای اسکلت یک زن را به همراه زیورالاتی شبیه تعویذ پیدا کردند.در یک جلسه احضار روح معلوم شد که در قرن ۱۷ راهبه ای فرانسوی بنام ماری لایر از کشورش به این منطقه امده است تا با پسر یکی از زمینداران منطقه

ازدواج کند ولی در ۱۶۶۷ به دست نامزدش خفه و در انجا دفن شده است.اسکلت او بر طبق پیامهای دریافت شده همان اسکلتی بود که پیدا شد. صدای ضبط شده ارواح

ایا می توان صدای مردگان(ارواح)را در اتاقی ساکت و خالی روی نوار کاست معمولی ضبط کرد؟این سوال اولین بار بوسیله فردریک یورگنسون(باستان شناس و کارگردان فیلمهای مستندـسوئدی)تحت عنوان پدیده صدای الکترونیکی مطرح شد.عده ای می گویند صدای مردگان را می توان بر روی نوارهای مجهز ضبط کرد ولی عده ای نیز می گویند صدای شنیده شده در این نوارها صدای مردگان نیست بلکه امواج رادیویی است.۱۸ سال پس از درگذشت یورگنسون توجه به این موضوع با اکران فیلم وایت نویز که در ان مردی از زن مرده اش نامه هایی دریافت می کرد از سر گرفته شد.لیزا بتلر که همراه همسرش یک انجمن اینترنتی در ایالات متحده دارد می گوید:پس از اکران این فیلم ۶۰ نفر به اعضای ما افزوده شد و پس از توضیحاتی که درباره پدیده صدای الکترونیکی دادیم ۸۸۰۰۰ نفر عضو انجمن ما شدند.او معتقد است صدای ضبط شده متعلق به مردگان است و ربطی به امواج مغناطیسی ندارد.در مقابل یوآخیم ویسترلوند(محقق)می گوید:همه اینها فکرهای بی اساس و تخیل است. موسیقیدانانی که پس از مرگ هم موسیقی ساختند!

وقتی ایگور استراوینسکی(موسیقیدان)۱۴۰ماه پس از مرگش بر خانم روز ماری براون ظاهر شد و ۶۰خط از موسیقی خود را بر او دیکته کرد این خانم اصلا نترسید و تعجب هم نکرد چون می گفت او بیستمین موسیقیدانی است که از استعداد خارق العاده او سود می برد.روز ماری تنها۷سال داشت که دنیای موسیقیذانان مرده بر او گشوده شد.شبی روحی با موهای سفید بلند و لباسی سیاه بر او ظاهر شد و گفت که روزی او از مشاهیر دنیای موسیقی خواهد شد.روز ماری نمی دانست او کیست و ۱۰سال بعد وقتی عکسی از فرانتز لیست(موسیقیدان)را دید او را شناخت.مادر و مادربزرگ او واسطه احضار ارواح بودند و خود روز ماری هم در کودکی در این زمینه از خود استعداد عالی ای نشان داده بود او برای والدینش از دوران قبل از تولدش سخن می گفت و وقتی از او می پرسیدند که این چیزها را از کجا می داند می گفت که کسانی بر او ظاهر می شوند و به او این چیزها را می گویند.لیست تا ۱۹۶۴دیگر بر او ظاهر نشد.در ان زمان روز ماری ازدواج کرده بود و دو فرزند هم داشت و در خانه ای از دوران ویکتوریا در جنوب لندن زندگی می کرد و زنی میانسال و معمولی بنظر می آمد.او قبل از۱۹۶۴توجه کمی به موسیقی نشان می داد.بعد از جنگ جهانی دوم پیانوی دست دومی خرید و یکسال اموزش دید ولی یکی از همسایگانش که ارگ می نواخت در مورد او می گفت:او با پیانو دعوا دارد.در۱۹۶۲روح لیست دوباره بر او ظاهر شد و قطعاتی را به او دیکته کرد.خانم براون قطعاتی از بتهوون و باخ و شوپن و شوبرت و راخمانیف و لیست را بر روی کاغذ نوشته بود.قطعاتی که تا انزمان هرگز در جایی نوشته نشده بود.در میان انها سونات۴۰صفحه ای شوبرت.فانتاستیک ایمپرامپتو در۳موومان از شوپن ۱۲اهنگ از شوبرت و۲سونات از بتهوون بعلاوه سمفونی۱۰و۱۱که هر دو ناتمام ماندند دیده می شود.هر یک از ارواح موسیقیدانان روش خاصی برای دیکته کردن اهنگهایشان به خانم براون داشتند.لیست

دستهای او را در مورد میزانها کنترل می کرد و سپس براون نتها را می نوشت.شوپن نتها را به او می گفت و دستهای او را بر روی کلیدهای درست می گذاشت.شوبرت تصنیفات خود را برای او می خواند(اگر چه صدای خوبی نداشت) بتهوون و باخ براحتی نتها را دیکته می کردند.خانم براون این روش را دوست نداشت چون نمی دانست که قطعات چگونه بگوش می رسند.همه ارواح به زبان انگلیسی صحبت می کردند و او اصلا تعجب نمی کرد و می گفت : در ان جهان همه می توانند به همه زبانها صحبت کنند.اما وقتی ارواح به هیجان می امدند از تکیه کلامهای رایج در زبان مادریشان استفاده می کردند.بتهوون وقتی غرق در کار بود و زنگ در خانه به صدا در می امد به المانی می گفت:ماین گوتـخدای منعقیده منتقدین نسبت به تصنیفات روز ماری متفاوت بود.اما همگی عقیده داشتند که سبک نگارش هر یک از کارها به تصنیفی که روز ماری مدعی ان است شباهت زیادی دارد.تقلب و تقلید از روی اثار دیگران بارها روی داده بود و برای این کار به داشتن دانش موسیقی نیاز است.معلومات موسیقی براون به حدی بود که او بسیاری از قطعاتی را که توسط ارواح می نوشت نمی توانست بنوازد و قطعاتی را که برامس بر او دیکته می کرد بهتر از همه می نواخت و این هم دلیلی بر درستی ادعای او بود.او می گفت که در همان حالی که برامس انگشتانش را تمرین می دهد راخمانیف و لیست بر شیوه نواختن او نظارت می کنند. موسیقیدانان و روانشناسان او را از هر نظری مورد بررسی قرار دادند ولی هیچکدام نتوانستند مدعی شوند که او تقلب می کند.هر کسی که با

او ملاقات می کرد فکر تقلب از سرش بیرون می رفت.موریس باربانل (ویراستار مجله اخبار روح)گفت که او واسطه ای است که هم خاصیت باطن بینی و هم الهام اشراقی را دارا است .کار او شبیه صدها مورد از واسطه هایی است که مطالبی به انها الهام می شود حالا در این مورد به او قطعات مشهور موسیقی هم الهام می شود.گروهی هم می گفتند که سازنده اصلی این قطعات انها را در نقطه ای مخفی کرده است و روز ماری به کمک تله پاتی(هیپنوتیزم)به انها دسترسی پیدا کرده است.گروهی هم می گفتند که او فکر موسیقیدانانی را که به شیوه باخ و

…موسیقی می ساختند را می خواند .ولی او هرگز با چنین کسانی معاشرت و رفت و امد نداشت.رادنی بنت(اهنگساز انگلیسی)درباره موسیقی او می گوید:بسیاری از مردم می توانند موسیقی بسازند ولی نه موسیقی ای مانند کارهای روز ماری که به سالهای متمادی تمرین و اموزش نیاز دارد.خود من نمی توانم از کارهای بتهوون تقلید کنم.هفزیبا منوهین(پیانیست و خواهر یهودی منوهین ویولونیست معروف)که تحت تاثیر او قرار گرفته بود گفت:او زن بسیار خونگرمی است و موسیقی اش درست مانند شیوه سازندگان اصلی تنظیم شده است.آلن ریچ(منتقد موسیقی مجله نیویورک)نظر دیگری داشت.او که صفحه ای از اثار ارواح باخ و بتهوون و شوپن و دبوسی و لیست و شوبرت را که برای عده ای بصورت خصوصی چاپ شده بود شنیده بود عقیده داشت که این قطعات تقلید ضعیفی از اثار ان موسیقیدانان است.اما بعدها که اثار پیچیده تری از اثار ان موسیقیدانان منتشر شد ریچارد رادنی انها را قویتر و پیچیده تر توصیف کرد. شبح گریان

روزینا دسپارد در خانه پدریش در چلتهام(انگلیس)اماده خواب می شد.وقتی لباس خواب را می پوشید صدای پای مادرش را از پشت در شنید ولی وقتی در را باز کرد راهرو خالی بود.به درون راهرو سرک کشید و زنی سیاهپوش را دید که دستمالی به صورت گرفته و پای پله ها

خاموش ایستاده است.بعد از چند ثانیه زن از پله ها پایین رفت.ناگهان شمعی که در دست روزینا بود خاموش شد و او دیگر چیزی ندید.این اتفاق در ژوئن۱۸۸۲روی داد.این شبح سیاهپوش ۷سال پیاپی به دفعات توسط اعضای خانواده دیده شد.حالا شبح به صورت یکی از اعضای خانواده در امده بود.روزینا سعی می کرد با شبح گفتگو کند ولی هر بار شبح سرش را پائین می انداخت و ناپدید می شد.مراسم شام در خانه تبدیل به مراسم اعصاب خرد کنی شده بود چون شبح در ان خانه تنها بر روزینا و پدرش ظاهر می شد و دیگران نمی توانستند او را ببینند.گاهی میان دو نفر که مشغول صحبت بودند ظاهر می شد یکی او را می دید و دیگری نه و به این ترتیب گفتگو تبدیل به حرفهای بی سر و ته می شد.تمام ظهورهای شبح به دقت توسط روزینا بادداشت می شد او سعی داشت هویت شبح را کشف کند.کسی که بیش از همه مسخصاتش با شبح یکی بود خانم ایموژن سوبین هو(معشوقه صاحبخانه قبلی)بود که بعد از مشاجره ای از خانه خارج شده بود و در فقر و فلاکت در ۱۸۷۸مرده بود.ظهور شبح بعد از یک جلسه ظهور ارواح در۱۸۸۹متوقف شداین ماجرا در ان زمان توجه بسیاری را برانگیخت و توسظ انجمن تحقیقات روح به دقت مورد مطالعه قرار گرفت ولی کمبود شواهد کافی موضوع را از اهمیت انداخت و همه ان را فراموش کردند.تا اینکه در۱۹۵۸ حادثه شگفت انگیزی روی داد.مردی که نزدیک ان خانه زندگی می کرد شبی از خواب بلند شد و زنی را در قاب پنجره دید که لباس دوران ویکتوریا را بر تن دارد و سرش را پایین انداخته است و به نظر می امد به تلخی در دستمالی که به صورت گرفته بود می گریست.وقتی مرد از ترس فریاد کشید زن ناپدید شد.مرد چیزی از ارواح نشنیده بود و علاقه ای هم به مسائل فوق طبیعی نداشت.بعد از انکه بارها ان زن در حالی که به تلخی گریه می کرد در اتاق ها و پله ها سرگردان دیده شد مشخص شد که گذشت زمان او را تسکین نداده است ولی هرگز مشخص نشد که چرا خانه محل ظهورش را تغییر داده است؟ ارواح در چه مکانهایی رفت و امد می کنند؟

جهانگردان در طول روز برای دیدار از برج معروف لندن(( به این مکان هجوم می برند.میان حصارها و دیوارهای قدیمی برج می گردند.از اسلحه خانه و تجهیزاتش و شمشیرها و سپرها دیدار می کنند و در نهایت شگفتی و تحسین در برابر سنگهای گرانبهای درخشان و جواهرات پرتلالو گنج خانه میخکوب می شوند.ولی شبها راهروها و پله های این قصر قدیمی و چند صد ساله غرق در سکوت و ارامش می شود و تنها نگهبانان بطور منظم گشتهای خود را انجام می دهند.انها تعریف می کنند که هنگام گشت زنی شبانه گهگاهی پیکری انسان گونه با ظاهری نامعلوم و مبهم که در نور سفید خفیفی معلق در هوا و در سکوت کامل این سو و ان سو می رود را می بینند.انها می گویند که این شبح بخصوص در شبهای سرد و تاریک و گرفته دیده می شود و با نگاهی دقیق انسان می فهمد که این پیکر و اندام یک زن است که لباس مجلل و باشکوه در بر دارد و سرش را زیر بازوی دست راستش حمل می کند.گفته می شود این شبح روح ان بولین(( است.او دومین همسر هنری ششم(شاه انگلیس)و مادر الیزابت اول(ملکه معروف انگلیس)است.وقتی شاه از او بیزار و متنفر شد او را به اتهاماتی واهی و دروغین در برج قصر زندانی کرد و در ۱۵۳۶ دستور داد سرش را قطع کنند.در انگلیس برخورد با ارواح مسئله شگفت انگیز و غیر معمولی نیست.اتفاقا جزایر بریتانیا(انگلیس و اسکاتلند و ایرلند شمالی و جنوبی)بخاطر کاخهای ارواح و خانه های

نفرین شده بیشمار مشهورند.مثلا شبح یک زن جوان در میان ویرانه های خانه راثپیک(( ! ”   #  در کنت نشین راس کامون(( $ %% در ایرلند این سو و ان سو می رود.گفته می شود برادر این زن او را زنده زنده در میان دیوارهای قطور این خانه دفن کرده است چون ان زن عاشق مردی بیگانه با دین و مذهب متفاوتی شده بود.قصر اسکاتلندی گلامیس((&  % $ که یادگاری از قرن ۱۳ میلادی است با برجهای کوچک زیادی که دارد و برج و بارو و شاه نشینهایی که در قرن ۱۷ به این قلعه دفاعی افزوده شد نمونه کامل قصر ارواح(بویژه در پائیز مه الود است).در این مکان روح یک موجود عجیب که نیمی انسان و نیمی حیوان است در میان تالارها و اتاقهای قصر در حال گردش است و همچنین روح بانوی خاکستری نیز در عبادتگاه این قصر در رفت و امد است.این روح متعلق به بانو گلامیس((  &  % است که در ۱۵۴۰ به اتهام جادوگری زنده زنده در اتش سوزانده شد. یکی از مشهورترین خانه های ارواح کشیش نشین بورلی(( ‘ در ایالت اسکس(( ( ‘ ) انگلیس بود.این مکان

مخوفترین خانه در تمام انگلیس بود.دهها سال روح یک راهبه به صورت یک جن ازارگر(شر)خود را نشان می داده است.البته او به صورت یک روح ظاهر نمی شد بلکه کلید و سنگ و سکه هایی را داخل اتاقها پرتاب می کرد و مایعات را به جوهر تبدیل می کرد(هم می زد).او حضور خود را با تلنگر و در زدن اعلام می کرد و اجسامی را ناپدید می کرد.این مکان در یک اتش سوزی بطور کامل نابود شد.در حال حاضر غنی ترین خانه از نظر حضور ارواح خانه اربابی سانفورد ارکاس((*         ) در کنت نشین دورست(( است.مالکین این خانه می گویند که در این خانه بیش از ۱۴ روح و شبح مختلف(از جمله شبح یک سگ شکاری)در رفت و امد هستند. دختری که بعد از مرگ به کمک مادر شتافت!

دکتر اس.وایر میچل(متخصص برجسته اعصاب در فیلادلفیا)در یک غروب زمستانی بعد از کار روزانه بر روی صندلی به خواب رفته بود که ناگهان با صدای زنگ در بیدار شد و دختر لاغری را دید که از سرما می لرزید و تقاضا می کند که مادرش را معاینه و معالجه کند.و توضیح داد که حال مادرش وخیم است.دختر کفشهایی کهنه به پا و شال نخ نمایی به گردن انداخته بود.دکتر به دنبال او در خیابانهای پوشیده از برف محلات قدیمی روانه شد و از پله های ساختمانی قدیمی بالا رفتند.در طبقه بالا دکتر زن بیماری را دید که سابقا پیشخدمت خانه او بود دکتر بیماری زن را سینه پهلو تشخیص داد و داروهای لازم را تجویز کرد و دارویی نیز به او خورانید که حال زن را بهتر کرد.سپس دکتر به ان زن به خاطر داشتن چنین دختر وظیفه شناسی تبریک گفت.ولی پیرزن با کمال تعجب گفت که دخترش ماهها قبل مرده است و کفشها و شالش در گنجه است.دکتر به لباسها نگاهی کرد و همان شال و کفشها را دید که بر تن دختری بود که او را به انجا اورده بود ولی شال و کفشها خشک بودند و امکان نداشت ان شب مورد استفاده قرار گرفته باشند.تحقیقات نشان داد که ان دختر براستی ماهها قبل مرده و دکتر وایر میچل شاهد واقعه ای ماوراء الطبیعه بوده است! پیام آور سرنوشت

ژاک کازت (  +, * $ – ) نویسنده فرانسوی قرن هجدهم مردی آینده نگر با قوه تخیلی بالا بود که این استعداد او در کتابهایش بخوبی نمایان و شاهدی بر این ادعا است.او در کتاب شیطان عاشق ( .      / ,  ۰) که در سال ۱۷۷۲ نوشت داستان خارق العاده مردی را شرح می دهد که در دام عشق زنی زیبا و شهوتران که در واقع همان شیطان است گرفتار می شود.کازت همچنین در رابطه با داستانهای علمی ـ تخیلی و فانتزی: سالها قبل از تولد ادگار آلن پو کاوشهایی کرده است.او در ادامه قصه های هزار و یک شب نیز یک سری داستان درباره ماجراهای حیرت آوری که برای یک زیر دریایی در دریای مدیترانه رخ می دهد را به رشته تحریر در آورده است.البته برخی از معاصرانش استعداد ادبی او را مدیون علاقه نفرت انگیزش به موضوعات فوق طبیعی که به احتمال زیاد با لوح احضار ( ,. ) و جام کروی کریستال سر و کار داشت می دانستند.کازت همچنین پیشگوئیهایی نیز می کرد که بیشتر آنها تحقق می یافتند و به علت داشتن توانایی ذهنی: اغلب به خانه ثروتمندان دعوت می شد.در یکی از این خانه ها و در یک شب دلپذیر تابستان سال ۱۷۸۸ گروهی از اشخاص برجسته شهر پاریس که در یک مهمانی شام شرکت کرده بودند از نزدیک شدن سایه انقلاب و تغییراتی که در حال وقوع بود صحبت می کردند.از کازت نیز خواستند تا درباره این موضوع برای آنها صحبت کند.آنچه او گفت با عکس العملهای متفاوتی از سوی حاضرین روبه رو شد.بعضی به سخنان او خندیدند اما تعدادی دیگر وقتی او گفت که گروهی از نویسندگان: شاعران و درباریان شاه و تعدادی از زنان معروف دربار لوئی شانزدهم که در آن مجلس حضور داشتند در اثر آشوبهای سیاسی اعدام خواهند شد شروع بع اعتراض و فریاد کردند.در پیشگویی بعدی: کازت به نیکلاس سباستین چمفورت ( .$    * *   * . $  /۱   ) نویسنده و منتقد مشهور خیره شد بطوری بنظر می رسید دارد نیروهای حس ششم خود را متمرکز می کند.اما وقتی آن نویسنده به چشمان خیره کازت نگاه کرد و به او لبخند زد او با صدایی آهسته و لحنی مضطرب شروع به صحبت کرد و به او گفت: شما بعد از ۲۲ بار تلاش ناموفق برای بریدن رگ دستتان با مرگی رنج آور و طولانی روبه رو خواهید شد.هر چند آن نویسنده سر خود را تکان داد و لبخند زد اما ناراحت بنظر می رسید سپس کازت توجهش را بسوی مارکیز دو کاندورست (/  +,.*    $ $ ) ریاضیدان و فیلسوف مشهور که ایده های ترقی خواهانه اش در شکل گیری جامعه قرن نوزدهم فرانسه کمک بسیاری کرده بود معطوف شد.کازت به او گفت: آقا: شما بعد از خوردن سمی که برای فریب دادن جلاد می خورید در کف سلول زندانتان می میرید خانمی که در کنار مارکیز نشسته بود گفت: مزخرف است! چطور ممکن است شخص برجسته ای مانند مارکیز دو کاندورست در زندان بمیرد؟ تو آدم حقه بازی هستی آخرین پیشگویی کازت درباره ژان لا هارپ ( ‘ ) یک منتقد خدانشناس و بدزبان بود که کازت به او گفت: انقلاب تو را تبدیل به فردی مسیحی و خدا ترس می کند.یکی از مهمانان با شنیدن این پیشگویی از خنده روده بر شد و فریاد زد: همین الان تمام ترس من از بین رفت.زیرا اگر ما مجبور باشیم که تا مسیحی شدن لاهارپ صبر کنیم باید برای ابد زنده بمانیم سرانجام در سال ۱۷۸۹ انقلاب کبیر فرانسه به شکل تحولی مرگبار از راه رسید و لغو قوانین مورد اجرا و اعدامهای دسته جمعی با گیوتین را با خود به ارمغان آورد.در میان این آشوبهای سیاسی: افراد تحصیلکرده یا به انقلابیون پیوستند و یا از کشور گریختند.

هر چند که چمفورت تصمیم گرفت که از همان ابتدا از انقلاب حمایت کند اما کمی بعد با فهمیدن این موضوع که بی حساب دارند همه را گردن می زنند بیمار شد.در سال ۱۷۹۳ یعنی سال حکومت وحشت: وقتی او با رهبران ژاکوبین ( $ . ) مواجه شد تهدید به بازداشت شد او که می دانست دیر یا زود به تیغه گیوتین سپرده می شود رگ دستش را برید تا به زندگی اش پایان دهد ولی خودکشی سخت تر از آن بود که فکر می کرد.به هر حال او ۲۲ بار رگ دستش را برید و بعد از ۷ روز رنج بردن و درد بسیار همانطور که کازت پیشگویی کرده بود درگذشت.کاندورست نیز که بطور فعال از این جنبش انقلابی حمایت می کرد به زودی به عنوان نماینده دولت فرانسه در مجلس قانونگذاری انتخاب شد و بعد به مقام وزارت رسید و برنامه ای برای آموزش و پرورش کشور پیشنهاد کرد.او همچنین موافقت کرد تا پادشاه برکنار شده فرانسه بخاطر عدول از وظایفش مقصر شناخته شود.بنظر می رسید که او در بین مردم مردی درستکار شناخته شده و روابط او با انقلابیون روز به روز مستحکمتر می شود.اما زمانیکه او به حکم اعدام پادشاه لوئی شانزدهم رای منفی داد به سرعت از چشم شورشیان افتاد و چون با بازداشت ژیرندن ها (&. .  *) نیز مخالفت کرد به عنوان دشمن مردم شناخته شد.او که دچار بیماری سوء ظن شده بود و مطمئن بود که خانه ای که در آن پنهان شده زیر نظر است گریخت او ۳ روز در حال فرار بود و وقتی شبانه در دهکده کلامارت ($  /   ) در جستجوی مخفیگاهی بود توسط شخصی شناسایی شده و توسط انقلابیون دستگیر و به بورک لا رین , & ) ( . برده و در آنجا زندانی شد.اما صبح روز بعد او را مرده در کف زندان یافتند.او برای فرار از مجازات اعدام با گیوتین: درست همانطور که ۶ سال قبل کازت پیشگویی کرده بود خود را با سم مسموم کرده بود.لاهارپ نیز درست همانند چمفورت و کاندورست: هر چند در روزهای اول انقلاب خود را طرفدار انقلابیون معرفی کرد اما از آنجا که نمی توانست جلوی انتقاد کردن خود را بگیرد شروع به اعتراض به قوانین جدید کرد و دیری نگذشت که او نیز به عنوان یک مخالف سیاسی برای ۵ ماه به زندان افتاد.این خدانشناس معروف در روزهایی که در زندان بود بکلی تغییر رویه داد و تبدیل به یک حامی سرسخت مسیحیت شد و به این ترتیب پیشگوئی کازت باز هم به حقیقت پیوست.سرنوشت خود ژاک کازت نیز غم انگیز بود.در آن دوره که او در آن زندگی می کرد خرافه پرستی موج می زد و هیچ کوشش منطقی ای برای بررسی نیروهای عجیب او در خصوص پیشگویی وقایع آینده نشد و در سال ۱۷۹۲ او نیز دشمن مردم شناخته شد و به جرم سلطنت طلبی در پاریس با گیوتین اعدام شد.کسی نمی داند که آیا این مرد با آن نیروی غیر قابل باورش توانسته بود طبق آنچه که سالها قبل در آن مهمانی و در پاریس پیشگویی کرده بود سرنوشت خویش را هم ببیند؟ مردان اسرار آمیز (توماس اسلیمن)

۲ لینک ثابت    ۳

مشهورترین پیشگوییهای نوستر آداموس هنری دوم از فرانسه

قبل از وقوع حادثه هیچکس در دربار فرانسه جرات نداشت سخنی از پیشگوئی نوستر اداموس به میان اورد.او نحوه مردن شاه هنری را پیشگوئی کرده بود: شیر جوان فایق خواهد امد بر شیر پیر

در نخستین یورش در صحنه نبرد او چشمهای خصم خود را که در محفظه ای طلایی قرار دارد سوراخ خواهد کرد.

با دو زخم و یک زخم و بعد مرگی سخت. ۴ سال بعد در ۱۵۵۹ این پیشگوئی بوقوع پیوست.هنری که یکی از نشانه های خانوادگیش شیر بود با افسری جوان بنام مونتگمری (فرمانده

گارد اسکاتلندیش) دوستی نزدیکی داشت.این افسر روزی بی مقدمه به او حمله کرد و کلاهخود او را با نیزه سوراخ کرد و او از ناحیه سر و گردن به سختی مجروح شد و بعد از ۱۰ روز عذاب درگذشت.پیشگوئیهای شگفت انگیز نوستر اداموس: برای کاترین دومدیسی (همسر هنری) ضربه ای سخت بود اما باعث شد تا او به آداموس ایمان اورد و از مریدان او شود.نوستر نیز به عنوان قدرشناسی تصویر تمام فرمانروایان اینده فرانسه را در قصر او بر روی اینه ای منعکس کرد.شاید اینکار از بازتاب نقاشیهایی که در اتاق مجاور نصب شده بود: بر روی اینه بوجود امد.اما کاترین که خرافاتی بود به شدت تحت تاثیر قرار گرفت و حمایت از نوستر اداموس را کاملا بر عهده گرفت و نوستر با پشتیبانی ملکه توانست با فراغ خاطر به پیشگوئی اینده بپردازد.نوستر پیشگوئی کرد که ۳ فرزند پسر کاترین قبل از او خواهند مرد. لوئی شانزدهم فرار ناموفق لوئی شانزدهم و ماری آنتوانت به وارنس در ۱۷۹۱ در این عبارت پیشگوئی شده است:

نیمه های شب درون جنگلهای راین آن دو در راهی پیچاپیچ ملکه با زیوری سفید پادشاه با جامه ای خاکستری

و خلایقی که توفان خون برپا کنند در وارنس.

زوج سلطنتی در دل شب از جنگل گریختند.انها از قصر ملکه گریخته و راه خود را گم کرده بودند.زیور سفید اشاره به گردنبند الماسی دارد که شهرت ملکه را خدشه دار کرده بود (در مطلبی با عنوان گردنبند سرنوشت ساز به این ماجرا اشاره کرده ام) همچنین به عادت او در

پوشیدن لباسهای سفید.لباس شاه در هنگام اسارتش خاکستری بود.در سطرهای بعدی این پیشگوئی نام مردی که چندی به انها پناه داد ذکر شده است. ناپلئون

نوستر اداموس ظهور ناپلئون را پیشگوئی کرده و از او به عنوان نخستین ضد مسیح نام می برد (دومین ضد مسیح هیتلر و سومین ضد مسیح هنوز ظهور نکرده است) درباره رسیدن ناپلئون به قدرت و سالهای امپراتوریش می نویسد: امپراتوری نزدیک ایتالیا زاده خواهد شد که امپراتوری را قدر بسیار خواهد نهاد.

ناپلئون هم قدرت سیاسی فرانسه را بالا برد و هم قدرت نظامی ان را.نوستر درباره سرانجام ناپلئون چنین پیشگوئی کرده است: امپراتور بزرگ تبعید خواهد شد به مکانی کوچک

  • دوباره سر بر خواهد داشت
  • در مکانی کوچک سرنوشتش

به اخر خواهد رسید. ناپلئون به جزیره کوچک الب تبعید شد اما بعد از ۱۰۰ روز از انجا گریخت و دوباره قدرتش را احیا کرد و سرانجام در جزیره سنت هلن درگذشت. چارلز اول

نوستر چند پیشگوئی درباره چارلز اول کرده: که در کاملترین انها نام چارلز اسقف اعظم لادو کرامول ذکر شده است: مرد نالایقی از اریکه سلطنت انگلستان فرو خواهد افتاد مشاور او در خشم خلایق خواهد سوخت پیروان او تمکین می کنند از سر ناچاری و مدعی سلطنت پذیرفته خواهد شد.

وظیفه نشناسی چارلز سلطنتش را بر باد داد مشاورش (اسقف لاد) در ۱۶۴۵ سر خود را از دست داد.پیروان شاه گروهی اسکاتلندی بودند که او را به پارلمان تحویل دادند و مدعی او لیویه کرامول بود که به عنوان شاه جدید پذیرفته شد.دقیقترین پیشگوئی در مورد چارلز چنین بود: مجلس عوام شاه را به مرگ محکوم خواهد کرد سر تراشیدگان شورا در این رای دخیل خواهند بود.

و در مورد کرامول می گوید: او به قصاب بیشتر شباهت دارد تا به شاه انگلیس (در مورد چارلز می توانید مطلبی با عنوان بیرحمترین عموی تاریخ را بخوانید) آتشسوزی و طاعون بزرگ لندن

نوستر بندرت تاریخ دقیق وقایع را گفته است اما تاریخ اتش سوزی بزرگ لندن استثنا است در این مورد نوشته است: اتش عدالت بر لندن می بارد در تاریخ سه بیست به علاوه شش

نوستر در اینجا به عادت ایتالیاییها رفتار کرده که تنها دو رقم اخر عدد را ذکر می کنند.شیوع طاعون لندن را در ۱۶۶۵ کیفری برای مرگ چارلز اول می داند: طاعون بزرگ در ان شهر نزدیک دریا به پایان نخواهد رسید

تا کیفر ان مرگ به کفایت رسد. به سبب خونهای بیگناهان و کلیسای بزرگ

در خشم قدیسان دروغین خواهد سوخت. قدیسان دروغین اشاره به نهضت پیوریتانها دارد و کلیسای بزرگ اشاره به کلیسای سنت پل (در مورد اتش سوزی لندن می توانید مقاله نانوایی که لندن را به اتش کشید بخوانید). لوئی پاستور

پیشگوئیهای نوستر در مورد وقایع جدید به اندازه وقایع قدیم قابل توجه است.در این مورد هم نام و هم تاریخ ماجرا ذکر شده است: پاستور جوان رب النوعی تکریم: خواهد شد ان هنگام که ماه چرخش خود را به پایان رساند.

وقتی پاستور در ۱۸۸۹ انستیتو پاستور را تاسیس کرد کشفیات بزرگی در علم پزشکی به ظهور رسید.چرخش ماه به دور زمین هر ۱۹ سال یکبار اتفاق می افتد.یکی از این چرخشها در ۱۸۸۹ کامل شد. ژنرال فرانکو

در شرح وقایع جنگهای داخلی اسپانیا ۱۹۳۶ ۱۹۳۹)ـ) نوستر نام شخصیت اصلی را پیرمو دو ریورا و فرانکو را که باعث سرنگونی او شد ذکر می کند.خط اخر پیشگوئی به تبعید موقتی فرانکو انهنگام که به او اجازه ورود به اسپانیا داده نشد اشاره دارد: فرانکو از کاستیل شورایی تشکیل خواهد داد. سفرا موافقت نمی کنند و تفرقه ایجاد می شود

مردم ریورا جماعت می کنند و مانع عبور ان مرد از دریا خواهند شد. استعفای ادوارد هشتم

نوستر استعفای ادوارد هشتم را نیز پیشگوئی کرده است.ادوارد به سبب عشقی که به زنی امریکایی (والیس سمپسون) داشت از سلطنت کناره گرفت: از انجا که مایل به جدایی نیست

و از انجایی که همسرش ناشایسته محسوب می شود پادشاه جزایر: ناچار می شود کناره گیرد و مقام خود را به کسی بسپارد که نشانی از سلطنت ندارد.

ادوارد در ۱۹۳۹ استعفا کرد.همسرش از نظر انگلیسیها شایسته مقام ملکه نبود.پادشاه به تبعید رفت و جرج ششم که امادگی سلطنت را نداشت به جای برادرش به قدرت رسید. آدولف هیتلر

نوستر چند پیشگوئی خارق العاده و دقیق درباره رهبر نازیها کرده است.در یکی از انها خلاصه ای از زندگی او را ارائه می کند و از مرگ نامعلوم او سخن می گوید: در کوهستانهای اتریس نزدیک راین

از پدر و مادری معمولی زاده خواهد شد مردی که مدعی دفاع از لهستان و مجارستان خواهد بود پایان کار او هرگز دانسته نخواهد شد.

شعر دیگری از نخستین سالهای جنگ وقتی که ارتش المان در طول جبهه بسوی فرانسه به حرکت درامد حکایت دارد.اگرچه بیشتر کشورهای اروپا بر ضد هیتلر و یا به گفته نوستر: هیستر متحد شده بودند اما او مدتی فاتح بی چون و چرای نبردها بود: جانوری وحشی و پر اشتها از رودها خواهد گذشت و جنگجویان عظیمی بر علیه این جانور هیستر خواهند جنگید.

نوستر همچنین از سلاحهایی سخن گفته که صدای انها در اسمانها شنیده خواهد شد و ماشینهای پرنده ای که از انها اتش خارج خواهد شد (به هواپیما و بمبارانها و موشکهای وی۲ـ اشاره دارد) نوستر تصویری زنده از خلبانها با ماسک اکسیژن و کلاه و لوله های اتصال ارائه می

دهد.او از نیمه انسان نیمه خوکهایی که در صحنه نبرد در اسمانند سخن می گوید (در رابطه با پیشگوئی نوستر اداموس درباره نازیها می توانید مقاله نوستر اداموس و جنگ بر سر پیشگوئیهایش را بخوانید). بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی

بمبهای اتمی که بر روی هیروشیما و ناکازاکی انداخته شد در پیشگوئیهای نوستر امده است: بر دو شهر نزدیک بندرگاه چنان تازیانه عذابی فرو خواهد امد که تا کنون دیده نشده است. درباره آینده

نوستر به سومین جنگ جهانی در پایان قرن بیستم اشاره داشت که در نیمکره شمالی و بعد از اتحاد دو ابرقدرت بر علیه شرق بوقوع می پیوندد: وقتی قدرتهای نیمکره شمالی

با هم متحد شوند در شرق ترس و هراسی هولناک بر می خیزد

روزی دو رهبر بزرگ با یکدیگر دوست خواهند شد و سرزمین جدید به اوج اقتدار خواهد رسید

انگاه مردی خونخوار دوباره ظهور خواهد کرد. مرد خونخوار به عنوان سومین ضد مسیح جهان شناخته شده است و در چین ظهور خواهد کرد.سرزمین جدید در مکاشفات نوستر: همان

امریکاست.بنابراین نوستر از جنگ بین امریکا و روسیه بر علیه چین سخن گفته است.حتی تاریخ دقیق این جنگ را نیز مشخص کرده است: از ۱۹۹۹هفت ماه گذشته از اسمان پادشاه وحشت فرو خواهد امد

قبل و بعد از ان جنگ سلطنت خواهد کرد. نیمکره شمالی اسیب فراوان خواهد دید و قحطی عظیمی که در نتیجه افات بوجود می اید نیمکره شمالی را فرا می گیرد (بیشتر پیشگویان

سال ۱۹۹۸ و ۱۹۹۹ را پایان جهان به سبب جنگ جهانی سوم ذکر کرده اند)

۲ لینک ثابت    ۳

پیشگوئیهای ادگار کیس( (۲

…ادگار کیس نظیر همین دوره کسادی:حرکت بطرف رونق اقتصادی را نیز از نظر زمانی دقیقا پیشگوئی کرده بود.او در سال ۱۹۳۱ گفت:در بهار سال ۱۹۳۳ بهبود واقعی و قطعی شروع خواهد شد.برخی از مسن ترها یادشان می آید که فرانکلین د روزولت که در ۴ مارس ۱۹۳۳ ریاست جمهوری خود را آغاز کرد در سرتاسر آمریکا با این ندا اعتماد مردم را جلب کرد:تنها چیزی که ما باید از آن بترسیم خود ترس است.زمین بازان با کیس خوب راه می آمدند.وقتی از او سوال شد که کدام قسمتهای کشور از نظر اقتصادی در ابتدا عکس العمل نشان خواهند داد او از پنسیلوانیا و اوهایو و غرب میانه نام برد.علت این حرکت به بالا را او در به هم نزدیک شدن ارزش نسبی سهام و بدهیهای صنایع اتومبیل و فولاد سازی می دانست که راه آهن نیز به آنها اضافه شد.کیس به عنوان یک پیشگو فردی منحصر به فرد بود.تقریبا تمام واسطه های خواب(مدیومها)از اینکه پیشگوئیهای خود را از نظر زمانی نیز مشخص کنند تنفر دارند و می گویند:چیزی بنام زمان وجود ندارد.ولی کیس در مقابل آنها همانند یک تقویم به خواب رفته بود.مثل این بود که اطلاعات از او فوران می کنند و به بیرون می جهند.مملو از پیشگوئیها و با جدیت به دنبال دلیل درستی و صحت آنها بود.او مدتها قبل از جنگ جهانی دوم سال ۱۹۳۶ را آشکارا به عنوان سالی نامید که رویگردانی قطعی از صلح را به همراه خواهد آورد.موثرتر و مهمتر از این:سالی نبود که او ذکر کند.در سال ۱۹۳۶ هیتلر نیات خود را با وارد کردن ارتش به داخل سرزمین راین آشکار کرد.ایتالیا حبشه را تصرف کرد و کشورهای قدرتمند در جنگ داخلی اسپانیا به حمایت از دو طرف درگیر در جنگ برخاستند و جامعه ملل در هم شکست و بدین سان تمام امیدها و آرزوهایی را که به جامعه ملل برای امنیت دسته جمعی بسته بودند از میان رفت.هیچکس نتوانست مهمترین رویدادهای زمانش را نظیر کیس پیشگوئی کند(حتی از نظر دقت نزدیک به ادگار کیس)در سال ۱۹۳۵ و قبل از آنکه وزارت خارجه های دنیا:اصولا سوء ظن پیدا کنند:کیس از اتحاد آلمان و اتریش و اینکه بعدا ژاپنی ها به این قدرت ملحق می شوند سخن گفته بود.در آنزمان ژاپن مرتبا بر دوستی خود بر ایالات متحده آمریکا می افزود.وقتی که کیس ریدینگ هایی برای تک تک افراد برگزار می کرد در کنار مسائل طرح شده استنباطاتی می کرد که به میلیونها انسان مربوط می شدند.برای مثال در اوت سال )۱۹۴۱یعنی ۱۴ روز قبل از حمله ژاپن به پرل هاربر)مرد جوانی نزد او آمد که بین پیوستن به نیروی دریایی و زمینی مردد بود و از کیس پرسید که تا چه مدتی باید خدمت کند و پرسید:این وضعیت(جنگ)چند سال ادامه خواهد داشت؟کیس گفت:دست کم تا سال .۱۹۴۵کیس به نقطه عطف جنگ نیز اشاره کرد و حتی قبل از ورود آمریکا به جنگ:به زمان آن نیز اشاره کرده بود.وی در نوامبر ۱۹۳۹ گفت:این کشور در سالهای ۱۹۴۲ و ۱۹۴۳ باید رویدادهای غم انگیزی را تجربه کند.کیس در یک ریدینگ دیگر پایان جنگ را نیز بطرز درستی پیشگویی کرد.در اوت ۱۹۴۱ یکی از مدیران شرکتها درباره پیشرفت داد و ستد و کار و کسب از کیس سوال کرد.کیس نیز گفت که شرکتهای خصوصی او:در طول جنگ بلوکه خواهند شد ولی بعد از جنگ رونق خواهند گرفت.زیرا با کوششهای او موفقیتهای زیادی می

توانند کسب کنند چنانچه بین سالهای ۱۹۴۵ و ۱۹۴۶ دوباره صلح در جهان برقرار شود.هنوز مدت زمان زیادی از نیمه دوم سال ۱۹۴۵ نگذشته بود که صلح دوباره برقرار شد ورود آمریکا به جنگ:از یک ریدینگ که کیس در سال ۱۹۳۹ برای ناخدای بازنشسته یک کشتی بادبانی برگزار کرد قابل استنباط بود.این

ناخدا پرسیده بود:آیا ممکن است که من در ۲ یا ۳ سال آینده دوباره به خدمت وظیفه فراخوانده شوم؟کیس وقوع جنگ را می دید ولی با امید فراوانی به دنبال راه نجاتی می گشت:تنها احتمال در سال ۱۹۴۱ وجود دارد ولی این نیز می گذرد:چنانچه انسانها دعا کنند:همانطور که برای زندگی دعا می کنند.آیا منظور کیس این بوده است که احتمال راه نجات سپری خواهد شد یا جنگ؟هیجان آورترین دیدگاه و تجسم کیس از جنگ جهانی دوم بی تردید رویای اسب بود.این رویا در رنگهای زنده:میلیونها قربانی از خونبارترین جنگهای تاریخ را نشان می داد و با اینکه این رویا در تابستان ۱۹۴۱ و هنگامی که امواج سربازان نازی بصورت ظاهرا غیرقابل توقفی به طرف شوروی سرازیر شده بودند:به سراغ کیس آمده بود ولی او از حمله انبوه متقابل و موفقیت آمیز نیروهای سرخ کمونیست علیه شوالیه های سفید(کنایه از ارتش آلمان نازی)خبر داد.کیس این رویا را در هنگام برگزاری یک ریدینگ دیده بود و این امر قبلا هم گهگاهی اتفاق افتاده بود.وی این رویا را بخاطر داشت.این رویا در توانایی سمبولیک خود:مکاشفه انجیل یوحنا را بخاطر می آورد:…من دیدم که مرد:آقای ر بود(منظور شخصی است که ریدینگ برای او ترتیب داده شده بود)و بعد دیدم که اسبی دیگر نزدیک می شد.اسبی به رنگ بسیار قرمز.وقتی که نزدیک شد فهمیدم که سوار کار اسب:آقای ر بود.ولی او لباس نرم آبی سفید رنگی در بر داشت و انبوه مردم دنبالش بودند و وقتی دو اسب به هم رسیدند بنظر آمد که آقای ر ناپدید شده است و دو گروه به یکدیگر زدند.ملازمین اسب اول بخوبی مسلح بودند ولی ملازمین گروه دوم کاملا مسلح نبودند با این وجود اسب قرمز را چنان گروهی دنبال می کردند که توانستند از میان صفوف آنهاییکه خوب مسلح بودند بگذرند:با وجودیکه در این مهلکه میلیونها نفر کشته شدند.بنظر می آید که کیس سرنوشت شوروی را تعقیب می کرد:گوئی احساس کرده بود که صلح جهانی در نهایت به این خرس قهوه ای که مکنوناتش قابل تشخیص نبود وابسته است.وقتی دیکتاتوری استالینیستی و محاکمات پاکسازی او به نقطه اوج خود رسیده بود:کیس گفت:از پیشرفت مذهبی شوروی امیدهای بزرگتری برای جهان بوجود خواهد آمد.در آنزمان آن شخص و یا گروهی که روابط نزدیکتری با شوروی دارند می توانند به تغییرات گام به گام و یا تعیین قطعی شرایط مربوط به رهبری جهانی دست یابند.کیس چند سال قبل از آن و قبل از آغاز جنگ جهانی هم هنوز اعتلاء روسیه را پیش بینی می کرد ولی مشروط بر آنکه ابتدا در خود کشور آزادی بازگشته باشد:درک و تفاهم جدید نصیب یک ملت پریشان شده خواهد شد.در آنجا به علت یوغ فشار(تحت لوای تزارها)افراط گرائی بوجود آمد.تا زمانیکه آزادی بیان نباشد و حق پرستش خداوند با ندای وجدان وجود نداشته باشد ناآرامیهای داخلی بوجود خواهند آمد.کیس اغلب متذکر می شد که حیات روانی افراد در ارزشهای جامعه و یا ملت منعکس می شود.او درباره دوران سکون و آرامش مونیخ قبل از سال )۱۹۳۹اشاره به اوضاع آلمان پیش از جنگ جهانی دوم)گفت:هر ملت و قومی با جوهر خود موفقیت معینی برای خویش در امور دنیا و حتی کل کائنات بوجود آورده است.مردم فرانسه در آنزمان برای خود یک استقلال و وابستگی بوجود آوردند که به لذت بردن از زیبایی و به مقدس دانستن

جسم منجر شد.بطور یقین منظور کیس این بوده است که فرانسویها به عنوان یک ملت به خوشگذرانی و لذایذ نفسانی:بزرگترین بها را می دهند:و این لذت بردن برای آنها بسیار گران تمام خواهد شد زیرا نازیها در کنار مرزهای آنها ایستاده اند.در دیگر نقاط جهان نیز ارزشهای جامعه یا ملت از حیات روانی فرد فرد افراد تشکیل می شود:در انگلستان نیز نتیجه به همین منوال است:مانند قدرت تجمع یافته در آمریکا و یا قدرتهای حاکم در ژاپن و چین تولد جدید در روسیه نیز به همین منوال است و از آن درک و تفاهم جدیدی بوجود خواهد آمد.ایتلیا خود را بخاطر یک خوراک عدس می فروشد.آلمان با تسلط بر برادرش(اشاره به الحاق اتریش به آلمانـ آنشلوسـ )از تواناییهای خود سوء استفاده کرده و بصورت یک زالو درمی آید پیشگوئیهای ادگار کیس

ادگار کیس نه تنها فاجعه ها:بلکه وقایع جهان را نیز از قبل پیش بینی کرده بود.او از جنگها و دوران صلح خبر می دهد.از کسادی اقتصادی:اختلافات نژادی:مبارزات کارگری و حتی نابودی جامعه بزرگ.او وقایع آینده را برای ملتها و همچنین فرد فرد افراد پیش بینی می کرد به کسانی که درباره آینده اشان از او راهنمایی می خواستند می گفت که ازدواج خواهند کرد طلاق خواهند گرفت و یا سرباز نیروی دریایی خواهند شد.اغلب استنباطات پیشگویانه او در هنگام خواب مصنوعی و هنگام برگزاری ریدینگ انجام می شد ولی در حالت بیداری نیز زیاد عکس العملهای مدیومی نشان می داد.یکبار از اتاقی که پر از مردان جوان بود فرار کرد زیرا دیده بود که آنها همگی به جنگ خواهند رفت و ۳ نفرشان بازنخواهند گشت.پیشگوئیهای کیس با دقتی عجیب اتفاق می افتادند.شاید نظرات او تنها یک یا دو بار درست در نیامد که یک مورد آن مربوط به علت و سبب اقدامات هیتلر بود که او در ابتدا کارهای او را در کل خوب می دانست.مورد دیگر مربوط به روی کار آمدن یک رژیم دموکراتیک در چین بود.با این حال اغلب پیشگوئیهای او چنان عالی به حقیقت پیوستند که بعضی از افراد برای آن دو مورد اشتباه نیز به نفع او نظر می دادند و آخرین تصمیم را به گذشت زمان مشروط می کردند.کیس نه تنها وقوع هر دو جنگ جهانی را پیشگوئی کرد بلکه سالهای آغاز و پایان آنها را نیز گفت.او بحران بزرگ اقتصادی و جهانی سال ۱۹۲۹ را پیش بینی کرد و شکست بازار بورس را با دقت اعجاب آوری با جزئیاتش از قبل تشخیص داده بود و گفته بود که رونق اقتصادی دوباره از سال ۱۹۳۳ آغاز خواهد شد.یکی از مشهورترین پیشگوئیهای او مربوط به شوروی بود که احتمالا آخرین پیشگوئی مهم او بوده است چون تنها چند ماه قبل از مرگش آن را پیش بینی کرده بود او در این پیشگوئی از پایان کمونیسم در شوروی خبر می داد(باید یادآوری کنم که ادگار کیس در سال ۱۹۴۵ فوت کرده و کتابی که این مطلب از روی آن نگاشته شده است در سال ۱۹۷۱ منتشر شده است یعنی حدودا ۲۰ سال قبل از پایان کمونیسم در شوروی)و این کشور را بصورتی می دید که باید به امید جهانی تبدیل شود:از روسیه امید جهان می آید نه با آنچه گهگاهی کمونیسم یا بلشویسم نامیده می شود خیر بلکه بیشتر آزادی هر انسانی بخاطر همنوع خویش زندگی خواهد کرد.اصول در آنجا متولد شده است.سالها خواهد گذشت تا هیات و

شکل دقیقی بخود بگیرد ولی دوباره از روسیه امید جهان خواهد آمد(مترجم کتاب که این کتاب را قبل از فروپاشی شوروی چاپ کرده است در پاورقی کتاب آورده است که تحولات اخیر شوروی از سال ۱۹۸۵ به این سو می تواند دلیلی بر اثبات گفته ادگار کیس باشد)او گفته بود

که روسیه با توجه به خطر فزاینده ای که از جانب چین:غرب را تهدید خواهد کرد روابط دوستانه تری با آمریکا برقرار خواهد کرد:روسیه به چه وسیله ای هدایت می شود؟از دوستی با آن ملتی که حتی روی پول رایج خود جمله((به خدائی که می پرستیم))را دارد. ادگار کیس شاید اولین کسی بود که اختلافات نژادی را در آمریکا پیشگوئی کرد.وی در سالهای دهه ۱۹۲۰ برای اولین بار در مورد این خطر

هشدار داد.در سال ۱۹۳۹ مرگ ۲ رئیس جمهور در دوره تصدی ریاست جمهوری اشان را پیش بینی کرد و گفت که این مرگها از نظر زمانی با نا آرامیهای نژادی:مبارزات کارگری و اغتشاشات:مقارن خواهند بود.این موارد همه اتفاق افتادند.فرانکلین دلانو روزولت در آوریل ۱۹۴۵ فوت کرد و جان.اف کندی در نوامبر ۱۹۶۳ به قتل رسید بروز نا آرامیهایی در لیتل راک:برمینگهام:شیکاگو و نیویورک آشکارا نشان دادند که کیس تا چه اندازه حق داشته است.پیشگوئیهای او که در آرشیو انجمن پژوهش و روشنگری در ویرجینیا نگهداری می شوند و همیشه قابل دسترسی هستند تصویر تیره ای از آینده را ترسیم می کنند:سپس سرزمینت شاهد جاری شدن خون خواهد شد مانند روزگاری که برادر علیه برادر می جنگید کیس یک پیشگو در معنای متعارف آن نبود.او از اینکه پیشگوئی کند و یا توجه دیگران را جلب نماید لذت نمی برد غالبا پیشگوئیهایش را برای خود نگاه می داشت تا در تصمیم گیری بر انسانها تاثیر نگذارد.کیس به تصمیماتی که یک فرد می گرفت به عنوان امکان ادامه پیشرفت او می نگریست:حتی اگر نتیجه اش نیز از قبل مشخص بود.امید به بهره مادی انگیزه ای در او ایجاد نمی

کرد شاید دلیل اینکه او هرگز ثروتمند نشد هم همین باشد.پیشگوئیهای او در مورد مسائل مالی برای دیگران ثروتهای زیادی را بار آورد.حتی پس از مرگش هم هنوز برخی افراد به این خاطر که پیشگوئیهای او را در مورد رشد سریع قیمت زمین در منطقه نور فولک و نیوپورت نیوز می دانستند هزاران دلار سود بردند.ساکنین محل تولد ادگار کیس که به او اعتماد داشتند توانستند ۲ بار پول پارو کنند.او برای پایان دهه ۱۹۲۰ پیشگوئی کرده بود که قیمت زمین در شمال ویرجینیا بیچ ترقی خواهد کرد و برای سال ۱۹۶۶ هم گفته بود که این خط سیر به پایان خواهد رسید و توجه به جنوب معطوف خواهد شد(مترجم کتاب یادآوری می کند که خودش این امر را آشکارا دیده است)بعضی از افرادی که توسط او به درآمد مالی رسیدند و دیگر به نظرات او توجه نکردند دوباره مالشان را از دست دادند.شش ماه قبل از رکود بازار بورس در سال )۱۹۲۹شکست بازار بورس نیویورک که یک بحران جهانی اقتصاد بوجود آورد)کیس به دوستانش در وال استریت(خیابانی در نیویورک که مرکز معاملات بورس است)توصیه کرد که سهامشان را تا آخرین سهم بفروشند.ولی دوستانش آنقدر با افزایش روند قیمت سهام سود برده بودند که موفقیت خود را نتیجه زیرکی خود می دانستند و چون نمی خواستند به اندرز کیس گوش کنند ورشکست شدند.پاره ای از پیشگوئیهای او بعدها با بازنگری به گذشته روشن و قابل درک شدند.در سال ۱۹۲۵ در یک ریدینگ زندگانی:درباره مرد جوانی گفته بود:در دایره فعالیت کنونی(زندگی)پول زیادی بدست خواهد آورد که باید مراقبشان باشد.وقتی عوامل مختلف از راه برسند:که در سال ۱۹۲۹ خواهند آمد:رعایت احتیاط شرط خواهد بود و مواظبت بیشتر در چیزهای جزئی:تا این پول از او گرفته نشود. پیامبر خفته

ادگار کیس در دنیای غرب نامی آشنا برای دوست داران معرفت پیشگوئی:باطن گرائی و خودشناسی و روانشناسی فراسوئی(‘ ‘*   ($    & است.او در سال ۱۸۷۷در آمریکا و در یک خانواده متوسط بدنیا آمد.علاقه چندانی به تحصیلات رسمی نداشت و تمایل بیشتری به انزوا و تفکر در او دیده می شد و به همین خاطر بود که خلوت عارفانه خود را بر قیل و قال مدرسه ترجیح می داد او به حرفه عکاسی روی آورد.در همین مقطع زمانی بود که بر اثر یک معجزه ایمانی شفا یافت و توانست دریچه های چشم باطن را بر روی اسرار به ظاهر ناگشودنی گذشته:حال و آینده بگشاید کیس در زندگی روزمره فردی کاملا عادی و فاقد هر گونه بینش و بصیرت بود ولی هنگامی که در حالت خلسه:به خواب مصنوعی(هیپنوتیک)فرو می رفت به پدیده ای اعجاب انگیز و بی همتا تبدیل می شد.قدرت روحی او چنان فزونی می گرفت که می توانست پیرامون گذشته:حال و آینده کسی که از او تقاضای کمک کرده بود(خود کیس این افراد را موجود خطاب می کرد)سخن بگوید و پرده های فیزیکی و زمانی و مکانی را در هم بشکند و نوعی اعجاز را ارائه دهد.در این لحظات بود که ضمیر ناخود آگاه او از وقایع سیاسی و اقتصادی و سوانح طبیعی در آینده خبر می داد:مرض بیمارانی را که تمام پزشکان آنها را لاعلاج می دانستند و یا از تشخیص آنها عاجز بودند را تشخیص داده و راههای درمان آنها را بیان می کرد.روش کار او این بود که توسط یکی از نزدیکانش به خواب مصنوعی فرو می رفت و بعد مشکل متقاضی توسط خود شخص یا با خواندن نامه شخص برای کیس گفته می شد و او در عالم خواب این مشکل را حل می کرد و یا به پرسشها پاسخ می داد.این روش کار او را ریدینگ می نامیدند که معنای تحت اللفظی آن خواندن افکار است و شخصی را که درخواست ریدینگ کرده بود موجود می گفتند.دستاوردهای کیس را که حاصل ریدینگهای اوست می توان به چند دسته تقسیم کرد: ۱ـپیشگوئیهای سیاسی او درباره سرنوشت شخصیتهای حال و آینده(نظیر هیتلر و برخی روسای جمهور آمریکا)و پیش بینی یک تحول

بنیادی در شوروی در دهه )۱۹۸۰سقوط کمونیسم در عصر گورباچف) ۲ـپیشگوئیهای اقتصادی(مانند بحران بزرگ اقتصادی سال (۱۹۲۹

۳ـپیشگوئیهایی پیرامون حوادث طبیعی مانند سیل و زلزله و …در جهان(از جمله در ایران) ۴ـتعبیر خوابهای مراجعین ۵ـتشخیص بیماریها و تعیین روشهای درمان آنها

ok

در خصوص درستی یا نادرستی پیشگوئیهای کیس باید یادآور شد که اکثر پیشگوئیهای او به حقیقت پیوسته اند و تا جائیکه به پیشگوئیهای پزشکی او مربوط می شود باید یادآور شد که جامعه پزشکی آمریکا در ابتدا به مخالفت با او برخاست و حتی او را متهم به کلاهبرداری کرد ولی پس از معایناتی که در حالت خواب مصنوعی از او به عمل آمد ثابت شد که براستی او در این حالت از تمام دانش پزشکی آگاه است و تشخیصهایش کاملا درست است در حالیکه در حالت بیداری چیزی درباره آنها نمی داند و همین امر دنیای پزشکی را به حیرت انداخت و معمای بزرگی برای آنها بوجود آورد.پس از مرگ ادگار کیس در سال ۱۹۴۵ طبق وصیتش یک انجمن با نام انجمن پژوهش و روشنگری

توسط فرزندش تاسیس شد.در این انجمن آرشیو بزرگ و منظمی از تمام پیشگوئیهای کیس وجود دارد که مورد استفاده تعداد زیادی پزشک

  • روانشناس و روانکاو می باشد.روشهای درمانی او که در استفاده از گیاهان طبیعی و فیزیوتراپی خلاصه می شود امروزه عملا مورد تایید قرار گرفته است.او از یک قدرت روحی عجیبی برخوردار بوده که می توانسته در حالت خواب مصنوعی با ضمیر ناخودآگاه شخص درخواست کننده ریدینگ ارتباط مستقیم برقرار کند و تمام دردها و آلام او را شناسایی کرده و تشریح نماید ادگار کیس یک فرد معتقد به خداوند و دیانت مسیح بود و همواره می گفت که علم لدنی خود را از روح جهانی(اشاره غیر مستقیم به ذات پروردگار یکتا)کسب می کند.او از کودکی هر روز ساعتهای متمادی انجیل می خواند و از این رو کلامش نیز تا حدودی موزون و به سبک و شیوه انجیل بود.او به لذات دنیای مادی پشت کرد
  • هرگز درصدد برنیامد تا از این استعداد خدادادی برای هدفهای مادی استفاده کند و زندگی اش در فقر و تنگدستی گذشت.

پیامبر خفته(پیشگوئیهای ادگار کیس)نوشته جس استرن و ترجمه عبدالحمید فریدی عراقی این کتاب در سال ۱۳۷۰ توسط انتشارات ویس منتشر شده است پیشگوئیهای اودهار (بخش آخر)

پیشگوئی دیگر اودهار که حتی در زمان خودش نیز بنظر بی معنی بود این بود که گفت:روزی ردیفی از کالسکه های سیاه بدون اسب که توسط یک ارابه آتشین کشیده می شوند از میان کوهستان عبور خواهند کرد.در واقع او ایجاد راه آهن را در قرن ۱۷ و در زمان ملکه ویکتوریا پیشگویی کرده بود.پیشگوئی او همچنین می گفت که روزی کشتیها در پشت تپه تومانا هوریچ رفت و آمد خواهند کرد.کسانی که به پیشگوئی او خندیدند زنده نماندند تا ساخت کانال کالدونیان را توسط توماس تلفورد ببینند کانالی که دریای شمال را از طریق گریت گلن به دریای ایرلند متصل کرد.این کانال بزرگ که محل عبور کشتیها بود طوری راه پشت تپه را قطع می کرد که حتی از راه دور نیز:دیده می شد که چگونه کشتیها در پشت آن تپه حرکت می کنند.البته این رویداد ۱۵۰ سال بعد از پیشگوئی((پیشگوی براهان))بوقوع پیوست.همچنین این پیشگو ۳ فاجعه را برای اسکاتلند پیش بینی کرد که اولینش چندی قبل به وقوع پیوست.او گفته بود که دریاچه ای در قسمت فوقانی روستای بیولی طغیان می کند و باعث نابودی دهکده مجاورش می شود.در سال ۱۹۶۷ یک جبهه هوای طوفانی و پس از آن باران شدید:سبب شد که آب جمع شده پشت سد تولید برق تورچیلتی سرریز شده و موجب طغیان رودخانه کونلون شد.به دنبال این حادثه جریان سیل با ویران کردن ساختمانها و از بین بردن احشام و محصولات کشاورزی سبب ویرانی دهکده کونلون بریج در ۵ مایلی بیولی نیز شد دومین پیشگوئی او که هنوز بوقوع نپیوسته است از این قرار است:وقتی آب دریاچه شیل در کینتیل آنقدر کم شود که یک انسان بتواند با

استفاده از پاهایش از آن عبور کند:ماهیهای آزاد:آن دریاچه و رودخانه شیل را ترک خواهند کرد.سومین پیشگوئی او نیز مربوط به بارش باران سهمناک سیاه روی زمین است که شاید منظور اودهار بارش نوعی باران اسیدی و یا باران رادیو اکتیویته بعد از جنگ اتمی و یا شاید فاجعه ای در یک نیروگاه اتمی(مانند حادثه ای که در دهه ۱۹۸۰ در چرنوبیل رخ داد)باشد.سرانجام این پیشگو با یک پیشگوئی موجبات مرگ خود را نیز فراهم کرد.او به کنتس سی فورت گفت که شوهرش در پاریس معشوقه ای دارد.با وجودیکه این گفته حقیقت داشت ولی کنتس با

شنیدن این سخنان به شدت عصبانی شد و دستور داد که او را مانند یک جادوگر در قیر مذاب بیندازند.برای اجرای این دستور:اودهار را به چنونری پوینت در موری فیرت بردند.اما کمی قبل از اینکه او را زنده زنده در بشکه قیر مذاب بیندازند او آخرین پیشگوئیش را که مربوط به آینده خانواده سی فورت بود را نیز بیان کرد.او گفت:آخرین فرد خانواده سی فورت یک موجود کر و لال خواهد بود و اضافه کرد که وارث او دختری با کلاه سفید است که خواهر خود را خواهد کشت.یکصد و پنجاه سال بعد در ژانویه ۱۸۱۵ فرانسیس مکنزی(آخرین بازمانده خانواده سی فورت)بر اثر یک بیماری مرموز لال شد و شنوایی خود را نیز از دست داد و ۲ سال بعد از مرگش دختر بزرگش(مری)که املاک او را به ارث برد در حالیکه کلاه سنتی سفیدی به نشانه مرگ شوهر تازه درگذشته اش بر سر گذاشته بود و با کالسکه از میان جنگل عبور می کرد:اسبهای کالسکه رم کردند و کالسکه واژگون شد که بر اثر آن مری مصدوم شد و خواهرش که همراهش بود مرد. پیشگوئیهای اودهار

کوئینیچ اودهار در سال ۱۶۰۰ در جزیره لیوایز در آتر هبریدس متولد شد.او یک کارگر فقیر مزرعه بود که داستان قدرت پیشگوئیهای او به گوش یک زمین دار بزرگ بنام لرد مکنزی از ایالت کین تایل رسیده بود.لرد که از شنیدن آن همه داستان درباره استعداد اسرارآمیز این جوان اسکاتلندی مبهوت شده بود از او خواست تا در خانه او در قلعه براهان در نزدیکی شهر فیرت در ایالت کرومارتی ساکن شود.مدت کوتاهی بعد از ورود اودهار به منطقه براهان:لرد درگذشت و یکی از کنت های سی فورت جانشینش شد.اودهاره پیشگو که حالا به لقب که نت معروف شده بود به عنوان پیشگوی خانواده سی فورت در آنجا اقامت کرد و در ملک براهان در کلبه ای با سقف پوشالی به زندگی ادامه داد.برخی از مردم درباره نیروهای مورد ادعای او(از جمله نگاه دومش)تردید داشتند.یکی از این افراد مرد مسنی بنام دانکن مکری از ایالت گلن شایل بود او از اودهار خواست تا چگونگی مرگش را بگوید اودهار نیز به او گفت که بوسیله شمشیر کشته خواهد شد.بسیاری از مردم به این

پیشگوئی خندیدند چون امکان نداشت کسی حاضر شود یک پیرمرد را با شمشیر بکشد.سالها بعد و در سال ۱۶۵۴ وقتی ژنرال انگلیسی جرج مانک:که رهبری گروهی از سربازان طرفدار پارلمان و هدایتشان به سمت کینتیل را بر عهده داشت با این پیرمرد و دسته ای از سربازانش که از میان تپه ها در حال قدم زدن بطرف خانه اشان بودند برخورد کرد:چون سربازان پیرمرد که خوب با زبان انگلیسی آشنایی نداشتند با ارتش ژنرال درگیر شدند و پیرمرد که از این حادثه ترسیده بود دست به قداره خود برد.یکی از سربازان خشمگین:نسبت به این حرکت ناگهانی پیرمرد عکس العمل نشان داد و با شمشیرش درست همانطور که پیشگوئی شده بود ضربه ای مرگبار به او وارد کرد. در سال ۱۶۳۰ اودهار در حال عبور از دشت پهناوری ناگهان ایستاد و با خود گفت:آه چه وحشتناک.این دشت غم افزا از خون سربازان زیادی

از شمال غرب اسکاتلند رنگین خواهد شد.خوشحالم که من آنروز را نخواهم دید سرهای زیادی قطع می شوند و ترحمی در کار نخواهد بود این پیشگوئی دقیقا جنگ کالودن را که ۱۱۶ سال بعد در همان ناحیه اتفاق افتاد توصیف می کرد.در آن زمان سربازان سلطنتی دوک کامبرلند:طرفداران اسکاتلندی مدعی تاج و تخت را به کلی قلع و قمع کردند و سرهای بسیاری از تن جدا شد.بطوریکه روش بربر مانند کامبرلند سبب شد که در کالودن به او لقب قصاب داده شود.

خواب عجیب لینکلن(به نقل از کتاب جهان عجایب) معمولا ادعای کسانی که می گویند خوابهایشان به حقیقت می پیوندد جدی گرفته نمی شود.حتی وقتی آبراهام لینکلن در سال ۱۸۶۵ از

خوابی که دیده بود با اطرافیانش سخن گفت کسی خواب او را باور نکرد.او خواب را برای یکی از دوستانش بنام وارد هیل لامون تعریف کرد او نیز این خواب را یادداشت کرد:حدود ۱۰ شب قبل دیر به خواب رفتم.در خواب دیدم سکوت مرگباری اطرافم را فرا گرفته.سپس نجواهای آرامی در اطرافم شنیدم:گویا عده ای می گریستند.از رختخواب برخاستم و طبقه پایین رفتم.در آنجا نجواها تبدیل به گریه های تلخی شد.اما عزاداران نامرئی بودند.از اتاقی به اتاق دیگر رفتم.هیچ موجود زنده ای را ندیدم اما صدای گریه ادامه داشت.متوحش و نگران شده بودم.سعی داشتم علت این حالت اسرار آمیز را دریابم به اتاق شرقی رسیدم و در آنجا با منظره ناخوشایندی رو به رو شدم.در برابرم کفنی بود.جسدی روی آن قرار داشت.گارد احترام در اطراف جسد ایستاده بودند و مردم با حالتی اندوهناک به جسد می نگریستند.صورت جسد پوشیده شده بود بقیه با اندوه به من می نگریستند.از سربازی پرسیدم چه کسی در کاخ سفید مرده است؟و او پاسخ داد:رئیس جمهور.یک جنایتکار او را کشت.چند روز بعد در ۱۴ آوریل لینکلن توسط جان ویلکی بوث در تئاتر فورد واشنگتن به قتل رسید و جسدش به اتاق شرقی کاخ سفید برده شد. پیشگوییهای جین دیکسون

آینده بینها که خود مدعی هستند به آنها دانشی اعطا شده که دیگران از آن محرومند به نظر می رسد بیشتر خبرهای ناخوشایند را پیشگویی می کنند تا خبرهای خوشایند را.خانم جین دیکسون به نزدیکان پرزیدنت کندی هشدار داد که او در خطر است و این هشدار را بارها تکرار کرد در سال ۱۹۵۲ او پیشگویی کرد که دموکرات چشم آبی در سال ۱۹۶۰ به ریاست جمهوری رسیده و بعد کشته خواهد شد.در سال ۱۹۶۳ روزی که کندی تیر خورد این خانم با دوستی ناهار می خورد و بناگاه گفت:امروز برای رئیس جمهور اتفاق وحشتناکی می افتد.جین مرگ روزولت در سال :۱۹۴۵مرگ ماهاتما گاندی در سال ۱۹۴۸ و مرگ وینستون چرچیل را در سال ۱۹۶۵ نیز پیشگویی کرد.او در سال ۱۹۴۵ در واشینگتن با چرچیل ملاقات کرد و به او گفت که بعد از جنگ از مقامات رسمی استعفا خواهد داد اما در سال ۱۹۵۲ دوباره به قدرت خواهد رسید هر دو پیشگویی او درست از آب درآمد.او پیشگویی کرد که در سال ۱۹۶۳ شورشهای نژادی در آمریکا روی می دهد و روسها در سفر به فضا پیشتاز خواهند بود.همچنین او پیشگویی کرد که بعد از سال ۱۹۹۹ صلح واقعی بر جهان حکمفرما خواهد شد.پیشگویی مشابهی نیز توسط نوسترآداموس صورت گرفته که گفته است جنگی بزرگ در سال۱۹۹۹ به پایان خواهد رسید(که دیدیم هردواشتباه پیشگویی کرده اند) پایان جهان در ۳ آوریل ۱۸۴۳ بر روی تپه ای در نئوانگلند جمعیتی جمع شده بودند و به انتظار پایان جهان بودند.آنها از انتظار خود نتیجه ای نگرفتند

اما با وجود ناامیدی ایمان خود را به مردی که فاجعه را پیشگوئی کرده بود از دست ندادند.ویلیام میلر کشاورزی ملحد بود که پیش بینی کرده بود روز جزا فرا خواهد رسید او مدت زیادی روی کتاب مکاشفه دانیال اندیشید و در ۱۸۳۱ اولین اخطار خود را آشکار کرد.سپس به

سفری دراز رفت و همه جا عقیده خود را وعظ کرد.پیشگویی او در مورد فرا رسیدن روز جزا با ظهور ستاره ای دنباله دار در ۱۸۳۳ و پیدا شدن هاله هایی در اطراف خورشید بیشتر قوت گرفت.روزنامه نیویورک هرالد پیشگویی او را در باب نابودی جهان در ۳ آوریل منتشر کرد گزارش شد که عده ای از مردم خرافاتی خود و خانواده اشان را کشتند تا گرفتار شلوغی در پشت دروازه های بهشت نشوند.می گویند در روستای وستفورد ابلهی شیپور بزرگی را به صدا در آورد و طرفداران میلر فریاد زدند:درود بر مریم مقدس.آن هنگام فرا رسید ابله هم که آنقدرها هم ابله نبود گفت:احمقها بروید و سیب زمینیهایتان را از خاک درآورید چون فرشتگان این کار را نخواهند کرد.آن روز هم اتفاقی

نیفتاد.میلر تاریخ جزا را ۲۲ مارس ۱۸۴۴ معین کرد.در آن روز هم عده ای کفن پوشیدند و در قبرستانها به انتظار نشستند.بعضی از طرفداران او تمام مایملک خود را فروخته بودند گر چه معلوم نیست پولش را برای چه می خواستند.در ۲۲ مارس او اعلام کرد که دچار اشتباه در محاسبه شده و تاریخ ۲۲ اکتبر را به عنوان روز جزا اعلام کرد.آن روز یکی از طرفدارانش کفن سفیدی به تن کرده و گاوی همراه خود به قبرستان آورده بود و می گفت:سفر درازی در پیش داریم و بچه ها به شیر احتیاج دارند.در ۲۳ اکتبر طرفداران او کم کم متفرق شدند زیرا جهان همچنان به چرخش خود ادامه می داد.خود میلر مایملکش را نفروخته بود.نهضت او که یکصد هزار طرفدار داشت از هم پاشید اما بعضی از عقایدی که تا به امروز در کلیسای آدونتیست برقرار است از تعالیم او استخراج شده است. نوستر اداموس و جنگ بر سر پیشگوئیهایش در جنگ جهانی دوم

در پائیز ۱۹۳۹ وقتی ادولف هیتلر درصدد اغاز جنگ جهانی بود توجه ماگدا(همسر ژوزف گوبلزـوزیر تبلیغات المان نازی)به یک سری پیشگوئیهای عجیب جلب شد که ۴۰۰ سال قبل صورت گرفته بود.این پیشگوئیها توسط یک فرانسوی بنام نوستر اداموس صورت گرفته بود و ظهور هیتلر و رایش سوم را پیشگویی کرده و نام او را بصورت هیستر اورده بود.بدبختانه هیچ یک از خوشبینانه ترین تفسیرها نمی توانست موفقیت رایش را وعده دهد.بنابراین وزارت تبلیغات پایان ماجرا را به نفع هیتلر جعل کرد.نیروی هوایی المان در ۱۹۴۰ هزاران برگ از پیشگوئیهای اداموس را بر فراز فرانسه و بلژیک پخش کرد و در انها پیش بینی شده بود که المان فاتح جنگ خواهد بود و جنوب شرقی فرانسه درگیر جنگ داخلی خواهد شد.هدف این بود که فراریان راه پاریس را بند نیاورند و ارتش المان بتواند بدون دردسر در جاده ها حرکت کند در جواب اینکار اینتلیجنس سرویس(سرویس مخفی انگلیس)نسخه اصلی پیشگوئیها را که به پیروزی متفقین بر نیروهای محور اشاره شده بود را منتشر کرد.میشل دونوستر ادام که بعدها نامش را لاتین کرد و به نوستر اداموس تغییر داد در ۱۵۰۳ در سنت رمی پروونس متولد شد خانواده او یهودی الاصل بود و بعدها به مسیحیت گرویده بودند.میشل جوان نیز کاتولیک بار امد.او دانش اموزی ممتاز بود که بعدها پزشکی حاذق شد و مخصوصا در معالجه طاعون تبحر فراوانی از خود نشان داد.یکی از دلایل موفقیت او نگرفتن خون از بیماران بود که در قرن شانزدهم روشی انقلابی در طب محسوب می شد.او در زمینه های دیگر نیز سرامد زمان بود.او ۱۰۰ سال پیش از گالیله گفته بود که زمین به دور خورشید می چرخد.نبوغ او در زمینه پیشگوئی از ۱۵۵۵ به ظهور رسید.در ان سال نخستین کتاب از کتب دهگانه اش را با نام قرون منتشر کرد که حاوی ۱۰۰ پیشگوئی بود و تمام انها بصورت شعر نوشته شده بود او هرگز شیوه خود را در پیشگوئی اینده اشکار نکرد.او

ظرفی از اب را روی سه پایه ای برنزی می گذاشت و بر ان خیره می شد.درست همانگونه که طالع بینها به حبابهای کریستال نگاه می کنند و ناگهان پیشگوئیهایی به ذهنش می رسید.یک روز هنگامی که جوان بود و در ایتالیا سفر می کرد در برابر راهبی بنام فلیس پرتی زانو زد و در برابر دیدگان حیرت زده حاضرین گفت:من در برابر مقام مقدس پاپ زانو می زنم.و در ۱۵۸۵ ان راهب با نام پاپ سیکتوس پنجم در راس کلیسای کاتولیک قرار گرفت.یکبار نیز وقتی به حضور کاترین دومدیسی(ملکه فرانسه)رسید پسرکی از درباریان همراه ملکه بود.او پیشگوئی کرد که ان پسرک روزی پادشاه فرانسه خواهد شد.ان پسر هنری ناوار بود که بعدها با نام هنری چهارم پادشاه فرانسه شد.یکبار در یک ضیافت یک نجیب زاده فرانسوی درصدد امتحان او برامد و از او خواست تا سرنوشت ۲خوک که در حیاط خانه بودند را پیشگوئی کند.اداموس نیز پاسخ داد که نجیب زاده خوک سیاه را خواهد خورد و خوک سیاه طعمه گرگ می شود.نجیبزاده فورا دستور داد تا خوک سفید فورا ذبح شود ولی بر سرمیز شام به او اطلاع دادند که گله ای گرگ گوشت خوک سفید را برده و او اکنون گوشت خوک سیاه را می خورد.نوستر مرگ خود را در ۱۵۶۶ پیشگوئی کرد.در وقت مرگ دستور داد صفحه ای برنزی که بر روی ان تاریخی حک شده بود را در تابوتش بگذارند.در۱۷۰۰او را نبش قبر کردند تا تابوتش را به مکانی مناسبتر منتقل کنند.درون تابوت بر روی ان لوح عدد ۱۷۰۰ حک شده بود.از انجا که او می ترسید کمیته تفتیش عقاید او را متهم به جادوگری کند پیشگوئیهایش را با رمز؛نماد و اشکال و وارونه کردن حروف کلمات به زبان لاتین یا فرانسه قدیم و ….می نوشت.این موضوع باعث تفاسیر گوناگون و متضادی از پیشگوئیهای او شده است.اما بسیاری از پیشگوئیهای او تا به امروز به حقیقت پیوسته است و مقام او را تا حد بزرگترین پیشگوی عالم بالا برده است. پیامبری که قبیله اش را بسوی مرگ هدایت کرد

نانگ کائوس((     +  #  جذابیت مهلکی داشت.او انقدر خوش سخن بود که توانست تمام قبیله اش را در افریقای جنوبی به نابودی بکشد و این در حالی بود که او تنها ۱۴ سال سن داشت.روزی گرم و ساکن در سال ۱۸۵۶ او روی سنگی مشرف بر حوضچه ای در رودخانه زارا((&( نشسته بود و همانطور که به اب ساکن خیره شده بود تصور کرد که صورتهایی را در اب دیده است.او دوان دوان به روستای خود برگشت و به بزرگان روستای گیلکازوساس((&    ” ۰     گفت که صورت اجدادشان را دیده است و انها با او صحبت کرده اند و به او گفته اند که اماده دوباره زنده شدن هستند تا جنگی مقدس علیه اروپائیان(که کشورشان را اشغال کرده بودند)را رهبری کنند.و به شرطی حاضرند به این کره خاکی بیایند که قبیله با ویران و نابود کردن تمام علائق زمینی وفاداری خود را به انها ثابت کنند.انها باید تمام محصولات خود را سوزانده و تمام دامهایشان را بکشند(در غیر این صورت به خزنده و حشره تبدیل می شوند و در طوفانی از بین می روند)روز موعود ۱۸ فوریه ۱۸۵۷ بود.(تولد دوباره اجداد)انها تقریبا برای یکسال در مراسم قتل عام و ویرانی شرکت کرده بودند.سرانجام روز بزرگ فرا رسید.صبح زود مردم گرسنه قبیله از خواب برخواستند تا معجزه موعود را از دست ندهند.نانگ به انها گفت که به طلوع خورشید بنگرند و حرکت خورشید را در اسمان کاملا زیر نظر داشته باشند.او پیشگوئی کرد که خورشید در اسمان متوقف و بعد از مسیر خود خارج می شود تا برای اولین بار در شرق غروب کند.در طول روز خورشید به حرکت همیشگی خود ادامه داد.مردم قبیله بدلیل خیره شدن به خورشید تقریبا کور

شده بودند و با ناامیدی ناله می کردند و وقتی خورشید در غرب غروب کرد ناامیدی تبدیل به خشم شد.در حالیکه از سحر هم گرسنه تر بودند به دنبال پیامبر کوچک خود گشتند ولی او فرار کرده بود.نانگ به انگلیسیها در شهر کینگ ویلیام(%( پناهنده شد.انها نیز او را در جزیره رابن((  ۴۴  پناه دادند.او بعدا مخفیانه به ایالت شرقی رفت و تا زمان مرگش در ۱۸۹۸ در مزرعه ای در انجا زندگی کرد قبیله اش که او انها را به نابودی کشانده بود به اندازه او خوش شانس نبودند.انها نه غذایی داشتند و نه وسیله ای که با ان بتوانند برای

خود غذا تهیه کنند.اگرچه قبیله های اطراف و سازمانهای خیریه انگلیسی به اکثر انها کمک کردند ولی ۲۵۰۰۰ نفر از گرسنگی جان باختند. پیشگوی مرگ! ژاک کازت(نویسنده)در۱۷۸۸در یک میهمانی در پاریس خطاب به میهمانان گفت که عمر بسیاری از انها در انقلابی که به وقوع خواهد

پیوست به اخر خواهد رسید.یکی از میهمانان با تمسخر گفت:انقلاب که نزدیک است شما چشم بسته غیب گفتید.کازت به سخنانش ادامه داد و وقتی گفت که شاه اعدام خواهد شد.فریاد اعتراض از همه سو برخاست.او به دقت به چهره نیکلا شامفورد(مرد ثروتمندی که از طبقات پایین جامعه برخاسته بود)نگاه کرد وگفت:تو رگت را با تیغ خواهی برید اما۲۲ماه بعد خواهی مرد.به مارکیز دوکندرسه(ریاضیدان و فیلسوفی که با یکی از زیباترین زنان فرانسه ازدواج کرده بود)گفت:تو بر کف سلول زندان با خوردن سم خواهی مرد.یکی از عجیب ترین پیشگوییهای او برای ژان دولا ارپ(نمایشنامه نویس و ملحدی سرشناس)صورت گرفت.او پیشگویی کرد که انقلاب او را تبدیل به یک مسیحی مومن می کند شامفور ابتدا با انقلابیون بود و برای انها کار می کرد ولی بعدها به دلیل افراطی گری برکنار شد.در۱۷۹۳خطر زندانی شدن تهدیدش کرد

و سعی کرد با بریدن رگهایش خودکشی کند اما موفق نشد و چند ماه بعد مرد.کندورسه به عضویت شورای انقلاب درآمد و مدتی منشی شورا بود ولی بعدها به مخالفت با دولت ترور پرداخت و برکنار شد.در۱۷۹۴جسدش را ۲روز بعد از زندانی شدن بر کف سلول پیدا کردند دولا آرپ هم زندانی شد و دچار تغییر حالت روحی و اعتقادی شد و ایمان پیدا کرد.کازت این پیشگوی بزرگ مرگ خود را نیز به دقت پیشگویی کرده بود:ابتدا زندان بعد ازادی و بعد دوباره زندان و سرانجام گیوتین! مردی که می توانست پرواز کند (۲)

یکی از شبها برادرش به اتاق او آمد و دید که او دستهایش را به لبه تختخواب گرفته و پاهایش در هوا معلق هستند.او تصور کرد که رینارد در حال انجام حرکات بالانس است. با این حال سام که گیج شده بود پرسید: چکار می کنی؟ ناگهان رینارد دستپاچه شد و دستش از لبه تخت رها شد و شروع به بالا رفتن در فضای اتاق و بطرف سقف کرد.سام از مشاهده برادرش که حالا سرش به سقف رسیده بود خیلی تعجب کرد رینارد فریاد زد: سام کمربند! آن کمربند را به من بده.سام کمربند چرمی سنگین را از روی تختخواب برداشت و آن را بدست برادرش که در هوا شناور بود داد و پرسید: چطور اینکار را کردی؟ حقه جالبی است ولی بخاطر خدا به من بگو چطور اینکار را انجام دادی؟سام هر چند

ابتدا فکر کرد که این کار متحیر کننده توسط سیم یا طناب نگهدارنده انجام شده ولی دید که هیچ وسیله ای در کار نیست و این واقعیت او را کاملا گیج کرده بود.در هر حال به محض آنکه رینارد کمربند را به کمرش بست دوباره روی زمین قرار گرفت و به برادرش گفت که چطور

روزی وقتی از خواب بیدار شده متوجه این توانایی در خود شده است.آنها تصمیم گرفتند تا راجع به این قضیه با مادرشان صحبت کنند اما ظاهرا مادر بیشتر نگران حرفهای مردم درباره شناور شدن پسرش در هوا بود تا توانایی اسرار آمیزی که بدست آورده بود.سام برادرش را متقاعد کرد که آنها می توانند از این توانایی غیر طبیعی او استفاده کرد و پول زیادی بدست آورند.به همین دلیل تصمیم گرفتند که نیروی غیر عادی رینارد را با نام شناور شدن شگفت انگیز به نمایش بگذارند.نمایش آنها با استقبال مردم روبه رو شد و وقتی جمعیت برای شیرین کاریهای آنها به چادر محل نمایش هجوم آوردند رینارد کمربندش را باز کرد و در هوا شناور شد و تا سقف چادر بالا رفت و با تکیه دادن به یک چارچوب فلزی خود را معلق نگه داشت.اخبار این نمایش حیرت آور منتشر شد و روزانه هزاران نفر برای دیدن نمایشش ازدحام می کردند بطوریکه درآمد حاصله هر روز زیادتر می شد.اما وقتی او نمایش عجیب ضد نیروی جاذبه اش را در شهری در ایالت اوکلند نماش می داد تعدادی از افراد شکاک: گروهی ولگرد را استخدام کردند تا محل نمایش او را به هم بریزند و این عملیات را که از نظر آنها فریبکاری بود افشاء کنند.اما خرابکاران از اینکه نه سیم نقاله و نه هیچ چیز نیرنگی در کار نبود متعجب شدند.به هر حال این دخالت تنها باعث شد که به اعتبار نمایش او افزوده شود.دانشمندان و پزشکان نیز در این نمایشها شرکت می کردند و مصمم بودند تا افسانه این کشاورز پرنده را رد کنند ولی آنها می دیدند که رینارد بک فرد شیادی نیست و واقعا می تواند در فضا شناور بماند.اما از آنجا که این واقعه برخلاف دانش مورد قبول آنزمان بود: دانشمندان از پذیرش و باور کردن مقاومت رینارد در برابر نیروی جاذبه و نیز تفسیر این مورد خودداری می کردند.در آوریل ۱۸۸۷ خبرنگار روزنامه کانزاس استار (   * * *   ) درصدد بر آمد تا شناور شدن شگفت انگیز کشاورز پرنده را بررسی کند.او بعدها در رابطه با کوششهایش در جهت بی اعتبار کردن برادران شهر دکستر نوشت: من قبل از نمایش تمام اتاق را برای پیدا کردن سیمهای نگهدارنده: وسایل بالا برنده هیدرولیک: ابزارهای پشتیبانی و هر وسیله ای که

ارتباطی با این نمایش اسرار آمیز داشته باشد کاویدم و در حالیکه آقای بک در ارتفاع ۳ فوتی از کف اتاق: معلق در فضا به پشت دراز کشیده بود من عصایی را از بالا و زیر بدن او رد کردم ولی به هیچ وسیله کمکی برای نگه داشتن او در هوا برنخوردم.من در نهایت بی میلی به این نتیجه رسیدم که او واقعا در هوا شناور است. هر چند این نمایش: دائم مورد بررسی قرار می گرفت اما هیچ توضیحی برای این پدیده عجیب یافت نمی شد و او خود نیز مانند دیگران از

توانایی غیر عادی اش متحیر بود.پس از گذشت ۶ سال از اجرای این نمایش: برادران بک بیش از یک میلیون دلار از این راه پول بدست آوردند ولی در بهار ۱۸۹۰ ناگهان این دو برادر اعلام کردند که نمایش را تعطیل می کنند و به مزرعه اشان در دکستر بازمی گردند.شایعاتی مبنی بر اینکه علت بازگشت از دست دادن این نیروی عجیب است وجود داشت.با وجودیکه تا مدتها مردم کنجکاو به امید اینکه او را معلق ببینند به مزرعه هجوم می آوردند ولی او خود را از مردم پنهان می کرد و فردی منزوی شده بود.بعد از چاپ مقاله ای درباره درباره این حالت عجیب: رینارد از همه درخواست کرد که او را راحت بگذارند و آخرین حرفهایش به خبرنگاران مطبوعات در آگوست ۱۸۹۰ حالت معما گونه ای داشت: مردی که یکبار در هوا به پرواز درآمد دیگر نمی تواند همان مرد سابق باشد.در سپتامبر همان سال طی شایعه ای که در شهر

دکستر پیچید و تا مرکز آمریکا هم پیش رفت گفته شد که رینارد عمدا کمربند خود را در فضای آزاد باز کرده و در آسمان بصورت شناور آنقدر بالا رفته تا در ارتفاع زیاد بر اثر کمبود اکسیژن بمیرد خبرنگاران در واکنش به این شایعات به مزرعه هجوم آوردند و در آنجا با خانم بک که گریه می کرد و پسرش سام او را دلداری می داد روبه رو شدند.آنها این مطلب را تایید کردند و گفتند که رینارد ۳ روز پیش گمشده و کمربند سنگینش را نیز در قطعه زمینی نزدیک مرز ایالت تنسی پیدا کرده اند.و به این ترتیب رینارد بک دیگر هرگز دیده نشد.ولی آیا آن نمایش یک حیله بزرگ بود که توسط خانواده فقیر بک بکار گرفته شده بود و یا اینکه آن کشاورز جوان واقعا می توانست در هوا شناور بماند؟ مردی که می توانست پرواز کند محققان تعبیر خواب و یا رویا شناسانی که بطور رسمی شناخته شده اند می گویند: اغلب رویاهای مربوط به پرواز: که تا کنون گزارش شده

اند و در همه فرهنگها هم هستند معمولا بدون کمک ابزار و یا اسباب می باشند.در این نوع خواب: فرد رویا بین: تصور می کند که به آسمانها می رود و در حالت خلسه برفراز درختان و ساختمانها پرواز می کند که این پرواز بدون وسیله: یقینا فقط یک رویا است.در طول قرنها داستانهایی از راهبان شرقی و سایر مردان مقدس و اسرار آمیز جهان وجود داشته است که توانایی شناور بودن در هوا را دارا بوده اند.اما دانشمندان گزارشهای مربوط به غلبه بر قوانین جاذبه را با دیده تردید می نگریستند.هر چند تعدادی از دانشمندان معاصر مانند آیزاک آسیموف (.** $  *./ ۵) نویسنده داستانهای علمی و تخیلی: ادعا کرده اند که در آینده ای نه چندان دور انسان می تواند با قدرت خودش و با استفاده از محفظه هایی که فشار هوا در آن تنظیم شده باشد روی کره ماه قرار گیرد البته یک فرد زمینی روی کره ماه تنها یک ششم وزنش روی کره زمین را خواهد داشت.بنابر این در آنجا انسان با داشتن یک جفت بال ابتدایی که تنها با تسمه به خودش وصل شده باشد هم می تواند در هوا پرواز کند.با این وجود آسیموف تاکید می کند که اگر گاز ارگون رایج در ماه: با هوای تنظیم شده در داخل محفظه ای مخلوط شود هوای متراکمی حاصل می شود که پرواز را آسانتر می نماید اما در این دنیا و در ایالت میسوری در ژوئن ۱۸۸۴ شخصی گزارش کرد که می تواند در برابر نیروی جاذبه (همان نیرویی که ما را زندانی زمین ساخته است) مقاومت کند.در دهکده دکستر (  ۰   ) نزدیک رودخانه می سی سی پی جوان کارگر ۲۷ ساله ای بنام رینارد بک ( $ ) چنین ادعایی داشت.او و برادر بزرگش ساموئل در مزرعه کوچکشان برای مادر بیوه اشان کار می کردند.بعد از مرگ پدرشان (سام بک) که در سال ۱۸۷۹ روی داد خانواده برای بدست آوردن پول کافی جهت گذران یک زندگی مرفه اوقات سختی داشتند.همسایگان آنها به این خانواده احترام زیادی می گذاشتند و آنها را تحسین می کردند زیرا هر چند غرور خانواده بک به آنها اجازه نمی داد که خود را نیازمند دیگران بدانند ولی این به آن معنی نبود که آنها زندگی راحتی داشتند.به هر حال سام و رینارد از بیشتر احتیاجات اولیه زندگی مانند لباس و غذای کافی محروم بودند.یک روز صبح قبل از طلوع آفتاب خانم بک پسرها را برای خوردن صبحانه صدا کرد.رینارد از رایحه گوشت و تخم مرغ سرخ شده بیدار شد.خمیازه ای کشید و چشمانش را مالید سپس ناگهان احساس لذت شدیدی از سبکی و بی وزنی را تجربه کرد.او رو اندازش را کناری انداخت و وقتی از رختخواب خارج شد تقریبا شناور بود و به سمت سقف اتاق صعود می کرد.او نترسیده بود بلکه فقط شدیدا حیرت کرده بود و در حالیکه مانند

یک پر: احساس سبکی می کرد گمان می کرد که خواب می بیند چند لحظه بعد او خود را به طرف تختخواب کشاند و قسمت فوقانی آنرا گرفت و در یک حالت ناباوری خود را به سمت پایین و روی تشک لغزاند.خانم بک دوباره پسرش را صدا کرد و گفت که صبحانه اش دارد سرد می شود.رینارد با رها کردن لبه تختخواب امیوار بود تا مسئله بی وزنی اش از بین رفته باشد.او متوجه شد که به آرامی و مانند یک حباب صابون دوباره به سمت بالا شناور می شود.او با دست و پاهایی باز شده از هم: در نزدیکی سقف شناور ماند و از این اتفاق باور نکردنی که برایش روی داده بود متعجب بود و می اندیشید که این وضعیت چطور امکان پذیر است؟ او می دانست که حدود ۲۰۰ پوند وزن دارد بنابراین چطور ممکن بود اینطور در هوا شناور بماند؟ او کاملا گیج شده بود.او کف پاهای برهنه اش را به سقف فشار داد و خودش را با فشار به سمت زمین کشاند و توانست دوباره قسمت فوقانی تختخواب را بگیرد و خود را به روی تشک بکشد.سپس یک صندلی برداشت و آنرا روی سینه اش گذاشت.بنظر می رسید که وزن صندلی برای نگه داشتن او روی تشک کافی باشد.او به فریادهای بی تابانه مادرش برای رفتن به طبقه پایین و خوردن صبحانه بی توجه بود.به آرامی و در حالیکه صندلی را محکم نگاه داشته بود خود را بطرف کمد لباس کشاند.کشویی را باز کرد و کمربند سنگین و چرمی و قدیمی خود را که در موقع ماهیگیری از آن استفاده می کرد و با استفاده از آن وزنش بیشتر می شد و بالا کشیدن چوب ماهیگیری آسانتر می شد را بیرون آورد.وقتی کمربند را به کمرش بست متوجه شد که وزن کمربند پاهای او را محکم بر روی زمین نگه داشته است.رینارد فردی خداترس و خرافاتی بود و می ترسید که درباره این پیشامد با کسی حرف بزند.زیرا احتمالا آنها می گفتند که او با شیطان پیمان بسته است.بنابراین در حالیکه کمربند را زیر پیراهن گشادی که به تن داشت بسته بود برای خوردن صبحانه به طبقه پایین رفت و بدون گفتن حتی یک کلمه درباره این راز عجیب: در مزرعه شروع بکار کرد.او شبها قبل از رفتن به تختخواب کمربند را در می آورد ولی فورا در هوا شناور می شد. شفادهنده یا نوازشگر؟ (۲)

گریتریکس توانست قربانی دیگری را در ارتباط با بیماری سل غدد لنفاوی شفا دهد.زن بیماری بنام مارگارت مکشین /  &     )

(/ $*     که قبلا توسط دکتری بنام آنتونی ( ) که در آنزمان پزشک مشهوری بود تحت درمان قرار گرفته ولی بهبود نیافته بود.گریتریکس آن زن را ملاقات کرد و بعدها چگونگی مرض و معالجه آن زن با دستان شفابخش را این طور شرح داد: باوجودیکه قبلا از غده های چرکین و عفونی و شفای زخمهایی که حتی تحمل دیدن و یا لمس کردن آنها را نداشتم… زیرا من از بوی ناخوشایند این غده ها حالم به هم می خورد و اصولا بطور طبیعی از تمام زخمها و جراحات نفرت داشتم توانستم خانم مارگارت مکشین را در مدت ۶ هفته بطرز معجزه آسا و حیرت آوری درمان و کاملا معالجه کنم.البته بیماری سل غدد لنفاوی یکی از چندین بیماری شایع در قرن هفدهم بود. سپس گریتریکس تصمیم گرفت قدرت شفادهندگی خود را روی یک بیمار مبتلا به تب مالاریا امتحان کند (در آنزمان بیماری مالاریا نیز

مانند سل غدد لنفاوی یک بیماری شایع بود) او در درمان این بیماری نیز با موفقیت روبه رو شد و تا سال ۱۶۶۵ (سالی که مالاریا ۶۸ هزار

نفر از ساکنین لندن را کشت) اخبار مربوط به توانایی شفادهندگی او خیلی سریع منتشر شد.او ۳ روز در هفته از ۶ صبح تا شب بیماران را می پذیرفت.تعداد مراجعه بیماران به خانه اش بقدری زیاد بود که او مجبور شد برای پذیرش آنها ساختمانی در مجاورت خانه اش بسازد اما وقتی آوازه شهرت گریتریکس به گوش مقامات کلیسا رسید او را به دادگاه احضار کردند و نتیجه محاکمه آن شد که او از معالجه بیماران منع شد ولی او با عصبانیت از این دستور سرپیچی کرد.شهرت و موفقیت اجتماعی او باعث شد که مقامات مذهبی نتوانند اقدام دیگری بر علیه او انجام دهند.وقتی او به شهر طاعون زده لندن رفت: لئوناردو داوینچی ـ رابرت بویل ( ) فیزیکدان ایرلندی ـ جان اولین (      ۵    ) وقایع نویس و بنیانگذار جامعه سلطنتی ـ اندرو مارول (       /  ۵   ) شاعر و راجرلی استرنج (  &   ۶ *    & ) روزنامه نگار: با او دیدار و از اینکه این شفادهنده مشهور برای درمان بیمارانش پولی نمی گیرد تعجب کردند.آن روزنامه نگار همچنین با زنی مصاحبه کرد که توسط گریتریکس از کری و کوری و سرطان و سیاتیک و فلج شفا یافته بود مردم به گریتریکس بخاطر روشی که در معالجات خود بکار می برد و دستهایش را با یک حرکت نوازش دهنده در بالای اعضای بیمار بدن مریض حرکت می داد بدون آنکه آن قسمتها را لمس کند به او لقب نوازشگر دادند.رابرت بویل که درباره کارهای این نوازشگر بررسی کرده

بود و تحقیقاتی انجام داده بود گفت: او یک شفادهنده واقعی است.اما جان اولین معتقد بود که استعداد شفادهی او فقط در مورد بیماریهای خاصی موثر واقع می شد.او نوشت: از دیدگاه من معالجاتی که والنتین معمولا ادعای انجام آنها را می کند بیشتر بر روی غده ها: دردها: امراض روماتیسمی و سایر ناراحتیهای عصبی موثر است و در مورد تب: لرز و بیماری ذات الریه چندان کارساز نمی باشد.ولی به هر حال من معتقدم که حتی در مواردی که روش او کارساز نبوده تاریخ هرگز آن را ناچیز نخواهد شمرد.اندرو مارول بشدت تحت تاثیر درمان موفقیت آمیز او در مورد بیماران سل غدد لنفاوی قرار گرفت و بسیاری از آکادمی ها و پزشکان برجسته لندن نیز به نفع او سخن گفتند.والنتین گریتریکس در سال ۱۶۸۳ در ۵۴ سالگی درگذشت.هیچکس تا کنون درباره استعداد این مرد ایرلندی شرح مناسبی ارائه نداده است.گفته شده است که همچنانکه او به سالهای عمرش افزوده می شد استعداد شگفت آورش نیز ضعیف تر می شد.اما بسیاری از کسانی که به او نزدیک بودند می گفتند که از قدرت شفادهی او به هیچ وجه کاسته نشده بود بلکه چون برخی کشیشان متعصب مذهبی با اتهامات بی اساس جادوگری او را راحت نمی گذاشتند فقط از حضور در جمع کناره می گرفت. مردان اسرار آمیز (توماس اسلیمن) شفادهنده یا نوازشگر؟ (۱)

در ۱۴ فوریه سال ۱۶۲۹ پسر بچه ای متولد شد که نامش را والنتین گذاشتند در حالیکه هیچکدام از اعضای خانواده گریتریکس نمی توانستند حدس بزنند که این کودک روزی شفا دهنده مشهوری خواهد شد و آوازه شهرتش در سراسر اروپا خواهد پیچید والنتین گریتریکس (۵     .   &        *) جوان: مانند سایر کودکان بچه ای معمولی بود و در سالهای اولیه زندگی در شهر آفن ( ۱۱   ) در ایالت واتر فورد (     ۱   ) استعدادی فوق طبیعی در او دیده نمی شد.او به عنوان یک مسیحی پروتستان و با

سنن ملی مردم ایرلند بزرگ شد.والنتین در سن ۲۰ سالگی وارد ارتش شد و ۷ سال از زندگی نظامی خود را در دوران جنگهای داخلی انگلیس با درجه افسری در ارتش حکومت پارلمانی گذراند.او یک افسر سواره نظام و وفادار به کرامول ($  /    ) بود بطوریکه وقتی در سال ۱۶۵۶ از ارتش مرخص شد کرامول به او تعدادی مناصب مهم از جمله: دادرسی دادگاه بخش را پیشنهاد کرد.هر چند گریتریکس با استقرار مجدد حکومت سلطنتی و پادشاهی چارلز دوم در سال ۱۶۶۰ مناصب خود را در ایرلند از دست داد اما بعدا به عنوان افسر فرمانده گارد سلطنتی در واتر فورد انتخاب شد.او در سال ۱۶۶۳ و در سن ۳۴ سالگی در یک سری خواب عجیب: دید که از جانب خداوند به او نیروی شفادهندگی اعطاء شده است.او درباره این رویا که مدام می دید با همسرش صحبت کرد و همسرش به او گفت: درباره آنها نگران نباش.مدت کمی بعد از دیدن این رویاها: زمانیکه در حالت بیداری بود آنچه را که خودش به عنوان یک انگیزه ناگهانی یا ترغیب عجیب تجربه کرد را اینگونه به همسرش شرح داد: نیروهای مافوق طبیعی او را وادار کردند تا به معالجه مردم بپردازد! و همسرش به او گفت که بهتر است عزمش را جزم کند و در انجمن خیریه ای که خودش عضو آن است فقط بصورت تمرین: برای شفای مردم فقیر و علیل کوشش نماید گریتریکس پیشنهاد همسرش را قبول کرد و بعدها درباره اولین فرد بدبختی که با او روبه رو شده بود نوشت: در مقابلم کسی بود که تورم شدیدی در چشم: گلو و گونه های او دیده می شد.من دستهایم را روی آن اعضا آماس کرده و غیر طبیعی گذاشتم و از خداوند خواستم که بخاطر عیسی مسیح او را شفا دهد.چند روز بعد پدر آن مریض پسرش را با چشمهایی که: آنقدر تغییر کرده بودند که تقریبا سالم بنظر می رسیدند پیش من آورد و در ظرف یکماه او کاملا شفا پیدا کرده بود.گریتریکس که فردی تا حدودی نازک نارنجی بود هنگام برخورد با قربانیان سل غدد لنفاوی گردن: طوری منزجر می شد که احساس تهوع به او دست می داد.بیماری سل غدد لنفاوی بعد از اینکه ادوارد کانفسور ( $  ۱ **  ) کسی که قربانیان این مرض را بوسیله تماس سلطنتی ( ,$ ) شفا می داده بنام مرض کینگس اویل ( . &6*  ۵٫ ) هم نامیده می شد.در انگلستان: اسکاتلند و فرانسه گمان می کردند که تماس دست یک فرد سلطنتی: درمان قطعی بیماری سل غدد لنفاوی و بیماریهای مشابهی است که صورت را نازیبا می کردند.چارلز اول بیشتر اوقات سرگرم نشان دادن قدرتهای شفادهنده خود بود و به ندرت بر روی تخت سلطنت دیده می شد و مرتبا انبوه مردم مبتلا به سل غدد لنفاوی از دور و نزدیک برای استفاده از دستان شفابخش او به قصرش هجوم می آوردند.حتی زمانیکه کرامول به قدرت رسید تلاش کرد تا سنت تماس سلطنتی را ادامه دهد ولی شکست خورد. ماجرای اسرار آمیز قتل مرموز چارلز والتون (بخش پایانی)

پوتر به ادیت و هری گفت که اوایل صبح از دور کسی که به احتمال زیاد والتون بوده را دیده است در حالی که مشغول کوتاه کردن پرچین ها بوده است.با این وجود پوتر گمان می کرد که والتون ساعتها قبل به خانه برگشته است.پوتر چراغ قوه ای اورد و ان را به خواهرزاده والتون و همسایه والتون داد تا به همراه انان محدوده ای را که اخرین بار: ان پیرمرد دیده شده بود را جستجو کنند.نور چراغ قوه منظره وحشتناکی را اشکار کرد.در بالای تپه زیر یک درخت بید جسد چارلز والتون با دست ها و پاهای باز روی زمین افتاده بود.پوتر نگاهی سریع به جسد انداخت

و سپس ادیت را از ان صحنه وحشتناک دور کرد و به خانه برد و بلافاصله موضوع را به پلیس گزارش داد.در همین حال هری بیسلی که در کنار جسد همسایه به قتل رسیده اش ایستاده بود متوجه شد که والتون با چنگک خودش به زمین دوخته شده است و ۲ شاخه چنگک با چنان نیرویی در گردنش فشرده شده که نوک انها تا عمق ۶ اینچ در زمین فرو رفته بود.علامت صلیب روی گونه ها و گردن و شکم او دیده می شد و اره باغبانی او که در ایجاد نقش صلیب ها بکار رفته بود هنوز در میان دنده های او قرار داشت.در کنار جسد پیرمرد عصای خون الود او که از ان برای ضربه زدن به سر والتون استفاده شده بود افتاده بود و در چهره سرد شده والتون وحشت غریبی موج می زد.پلیس منطقه وارویک شایر نسبت به این قتل عکس العمل عجیبی از خود نشان داد.بنظر می رسید که افراد پلیس تمایل چندانی برای بررسی علل این قتل ندارند و برای همین از اسکاتلندیارد خواستند تا درباره این جنایت غیرعادی تحقیق کند.روز بعد بازرس رابرت فابین و معاونش گروهبان کاراگاه البرت وب (  ۴      ۴۴) به ان روستا رفتند اما مردم تمایلی برای سخن گفتن درباره این قتل نداشتند.تنها تعداد کمی از مردم محلی حاضر به صحبت با فابین شدند و به او گفتند که والتون پیرمرد عجیب و مرموزی بود که در زیر گیاهان مرطوب باغش قورباغه های بزرگ پرورش می داده است.فابین همچنین فهمید که والتون هرگز علاقه ای به شرکت در میهمانی و نوشیدن و خریدن شراب از میخانه ها و حتی نوشیدن مشروب در تنهایی و در کنار اجاق اشپزخانه اش نداشته است.هر چند فابین اجازه نمی داد که مدارک و دلایلش توسط خرافات مخدوش شود اما با این وجود احساس می کرد که والتون در یک مراسم جادوگری به قتل رسیده است.بنابراین دست به اقدام بی سابقه ای زد و با دکتر مارگارت موری ( (/        /#    که کارشناس در امور و آیین جادوگری بود مشورت کرد.فابین همچنین درباره تاریخ بومی منطقه نیز تحقیقاتی انجام داد و از اینکه قتل ان تنانت در ۱۸۷۵ نیز به همان روشی که چارلز والتون کشته شده است صورت گرفته بود تعجب کرد.به گمان فابین شخص یا اشخاصی که والتون را کشته اند به این علت اینکار را کرده اند تا روستا را از وجود مردی که یک جادوگر با تجربه محسوب می شد پاک کنند.مسیر تحقیق فابین به زندان اردوگاه جنگی در لانگ مارسون که در انجا اسیران ایتالیایی و المانی و اسلوونی نگهداری می شدند نیز رسید ولی فابین اطمینان داشت که ان اسرای جنگی در قتل والتون نقشی نداشته اند.سپس اتفاق عجیبی روی داد: در بالای تپه مئون سگ سیاهی را پیدا کردند که به دار اویخته شده بود.در روستا حرفهای عجیبی مبنی براینکه ان سگ از اقوام والتون بوده و در واقع یک شیطان بوده است که به شکل انسان درامده زده شد.حتی فابین نیز که مردی مذهبی نبود با مشاهده ان سگ شجاعت خود را از دست داد زیرا او در اولین روزی که برای تحقیق در مورد این قتل به محل صحنه جنایت در بالای تپه رفته بود متوجه سگ سیاه تازی ای شده بود که نزدیک دیوار نشسته و او را تماشا می کند.لحظاتی بعد وقتی پسربچه ای از انجا می گذشته است فابین از او پرسیده بود که ایا دنبال سگت می گردی؟ پسربچه نیز با قیافه متعجبی رو بسوی او کرده بود و گفته بود کدام سگ؟ و فابین متوجه شده بود که سگ ناپدید شده است و پسربچه نیز که بسیار وحشت زده بود به سرعت از تپه پایین رفت.او بعدها به روستاییان گفت که فابین ان سگ سیاه شبح مانندی را که برای اهالی نشانه مرگ و بداقبالی تلقی می شد را دیده است.

مدت کوتاهی بعد از اینکه سگ به دار اویخته را پایین اوردند سگ دیگری توسط اتومبیل پلیس زیر گرفته شد و به دنبال ان تعدای زیادی سگ در طول بررسی ها و تحقیقات پیرامون این قتل بصورت غیرقابل توضیحی مردند.فابین همانطور که به ارتباط در همزمانی مرگ سگها می اندیشید توجهش به متن عجیبی از یک کتاب قدیمی که در ۱۹۳۰ نوشته شده بود جلب شد.نام کتاب داستانهای محلی؛ اداب و رسوم باستان و خرافات در سرزمین شکسپیر بود.موضوع این نوشته دقیقا به دوران جوانی چارلز والتون مربوط می شد: در الوستون ( ) مردی بنام چارلز والتون برای ۹ شب متوالی سگی را در مسیر خانه اش می بیند.او این ماجرا را به چوپان و راننده گاری ای که با او کار می کرده در میان می گذارد و بخاطر این گفته ها مورد تمسخر قرار می گیرد.در شب نهم که با ان سگ روبه رو می شود زنی بدون سر با لباسی ابریشمی با عجله از جلوی چشم او عبور می کند و روز بعد او خبر مرگ خواهرش را می شنود.فابین به اتفاق معاونش از چند روستایی پر حرف شنیدند که در اوایل بهار ۱۹۴۴ رشد محصولات به کندی صورت گرفته و حوادث مرگباری برای احشام روی داده است و برداشت محصولات فاجعه امیز بوده است و حتی طعم ابجوی میخانه های محلی نیز به طرز عجیبی ترش می نموده و بسیاری از مردم منطقه فکر می کردند که وجود والتون باعث تمام این حوادث شوم بوده است.به همین دلیل فابین به اسانی به این نتیجه رسید که ان پیرمرد را کشته اند تا به تاثیرات جادویی و شیطانی او خاتمه بدهند.قاتل یا قاتلین که به احتمال زیاد اطلاعات کمی از نیروهای فوق طبیعی داشتند احتمالا نقشه قتل والتون را از چند ماه پیش کشیده بودند.فابین می دانست که روز مرگ والتون یعنی ۱۴ فوریه مصادف با روز عشاق ( (۵           بود و گاهی اوقات این روز با اولین روز از ۴۰ روز پرهیز و روزه کاتولیکها یعنی چهارشنبه خاکستری ( ( همزمان می شود ولی در ضمن روز ۱۴ فوریه ارتباط خاصی با درویدهای باستان (  #   ) نیز دارد.درویدها به مردان بومی انگلیس می گفتند.انها گروهی از کاهنان برگزیده بودند که ۲۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح از قاره ای در مغرب زمین برای زندگی به بریتانیا رفته اند.این مردمان در این روز برای برداشت خوب محصول: انسانها را قربانی می کردند.سرانجام فابین این مامور اسکاتلند یارد دست از تحقیق برداشت.تا انزمان ۴۰۰۰ گزارش و نظریه با مراجعه به فهرست ها تهیه و ۲۹ نمونه خون و پوست و مو تجزیه و ازمایش شده بود ولی همگی بی فایده بودند و پلیسهای لندن نتوانسته بودند از مردم انجا اطلاعات زیادی بدست اورند چون سکوت انان همچنان شکست ناپذیر مانده بود.فابین و وب از روی بی میلی به لندن بازگشتند.جایی که جرایم دنیای خاکی در انتظار رسیدگی انان بود.اما چند سال پس از این ماجرا در سالگرد مرگ والتون: رابرت فابین به لوئر کوئینتون برگشت و خود را در اطراف تپه مئون مخفی کرد تا منطقه را زیر نظر داشته باشد به نظر او این امکان وجود داشت که قاتلین به صحنه جنایت بازگردند.ولی هرگز انها بازنگشتند.فابین در ۱۹۷۶ در حالی که بازنشسته شده بود با روزنامه نگاری در مورد مرگ والتون صحبت کرد و چنین گفت: هرچند کاراگاهان پلیس با حقیقت سر و کار دارند ولی من باید اقرار کنم که در تحقیقات مربوط به مرگ والتون نکات غیر طبیعی ای وجود داشت. ماجرای اسرار آمیز قتل مرموز چارلز والتون

رابرت فابین (  ۴    ۱ ۴   ) رئیس برجسته اسکاتلندیارد و یکی از کاراگاهان سخت کوش و واقع بین در کتابش با نام تشریح جرم ( % $ % ) در بخش عجیب و پر ابهامی درباره یک پرونده قتل که هرگز راز ان فاش نشد چنین نوشته است: من به هر کسی که شاید زمانی دچار این وسوسه شود که درباره جادوی سیاه و جادوگری و شمن ها دست به ماجراجویی بزند نصیحت می کنم که چارلز والتون ($ ) را به یاد اورده و درباره چگونگی مرگش که در اوج وحشت یک مراسم غیر مذهبی علنی صورت گرفت فکر کند.دلیلی محکمتر از این برای دورنگه داشتن خودتان از تبهکاران شمشیر به دست و بخورهای خوشبو و طلسم وجود ندارد.این احتیاطی است که با رعایت ان ارامش ذهن فردا و حتی حیات شما می تواند به ان بستگی داشته باشد.فابین در این متن هشدار دهنده به شیوه عجیب در مورد یک قتل اسرارامیز با چنگک قاتل (‘ ) ” /#    ) اشاره می کند که در ۱۹۴۵ در روستای لوئرکوئینتون (      +#     ) در چندمایلی جنوب استرانفورد روی داد.اما قبل از اینکه نگاهی به این قتل اسرارامیز بیندازیم باید به زمان گذشته یعنی سال ۱۶۶۲ برگردیم تا دلیل اینکه چرا در صحنه جنایت ان همه مراسم جادوگری رواج داشته را دریابیم.در بهار ۱۶۶۲ یک جادوگر اسکاتلندی بنام ایزابل گودای (.  ۴   &     ) چون تعدادی قورباغه را طوری دست اموز کرده بود که می توانستند یک گاو آهن مینیاتوری را بکشند در اتش سوزانده شد.در داستانهای اساطیری قوم سلت ($ ) در رابطه با جادوگری و افسونگری و مصیبت و ناکامی همیشه قورباغه نیز وجود داشته است و این تصور به مسیحیت نیز راه یافته است.در بین مردم یونان؛ افسانه های سرخپوستان امریکا و حتی داستانهای اساطیری چین قورباغه به عنوان موجودی جادویی و در رابطه با نیروهای تاریکی معرفی شده است و به همین دلیل در اسکاتلند قرن هفدهم هیچکس فکر نمی کرد که کشتن یک بانوی کهنسال بخاطر کشیده شدن یک گاو آهن اسباب بازی توسط قورباغه ها کار عجیبی باشد.هنوز هم در سراسر بریتانیا قورباغه هر چند به عنوان موجودی بسیار پلید شناخته می شود اما به نوعی مورد احترام است.مثلا در بعضی نواحی انگلیس در یک ائین سنتی خاص رومی از قورباغه به عنوان یک قطب نما استفاده می شود.تاریخ این رسم به زمانی بازمی گردد که رومیان اشغالگر چاقویی را بر پشت یک قورباغه می گذاشتند و سپس این جانور به ارامی به دور خود می چرخید تا نوک چاقو به سمت شمال قرار گیرد و بعد از حرکت باز می ایستاد.دو قرن بعد از سوزاندن ایزابل گودای: بانوی پیر دیگری که مظنون به جادوگری بود نیز کشته شد.مقتول ان تنانت ( ) نام داشت و ۷۵ ساله و ساکن لانگ کامپتون ( $ %! ) در وارویک شایر ( )” *    ) بود و مردی که او را کشت جوانی بنام جان هی وود ( ) بود که از لحاظ هوشی عقب افتاده بود و روستائیان او را ابله دهکده خطاب می کردند.هی وود متقاعد شده بود که ان تنانت عضو یک گروه جادوگری است و انها ائین و مراسم خاص خودشان را در روزهای شنبه و در نواحی اطراف روستای لانگ کامپتون انجام می دهند.برخی می گفتند که ان زن در مراسم جادوی سیاه که برای از بین بردن محصولات کشاورزی انجام می داده از قورباغه ها استفاده می کرده است. در جلسه محاکمه هی وود به قتل اعتراف کرد و گفت: ان پیرزن یک جادوگر واقعی بود و من ابتدا او را با یک چنگک دو شاخه روی زمین

محکم نگه داشتم بعد گلویش را به شکل صلیب بریدم.در زمان محاکمه شایعات بسیاری مبنی بر اینکه روستا تبدیل به مرکز جادوگری

منطقه شده است به گوش می رسید و بنا به یک گفته قدیمی در انزمان انقدر جادوگر در این روستا زندگی می کردند که برای بالا کشیدن یک ارابه پر از بار به بالای تپه کامپتون کافی بودند.درست در جنوب روستا سنگهایی متعلق به دوره نوسنگی یا عصر برنز دیده می شد که معروف به سنگهای رول رایت ( ) هستند این سنگها بصورت دایره چیده شده و برای قرنها با مراسم و ائین مشرکانه ارتباط داشته اند و هنوز نیز جادوگران امروزی و کسانی که به نیروهای فوق طبیعی معتقدند در درون این دایره سنگی جمع می شوند تا مراسم اسرارامیزی را اجرا کنند.در حدود ۱۵ مایلی شمال این سنگها روستایی بنام پیکچراسکو (‘ ) #   ۷# ) در لوئر کوئینتون و در دامنه تپه مئون (/        ) قرار گرفته است.حتی امروزه نیز بعد از تاریک شدن هوا اشعه ای نورانی و شبح گونه در انجا دیده می شود و به همین دلیل ان تپه با مکانهای مختلفی که با اسامی وهم اوری مانند بازوی شیطان (         ۴  ) و کشتار فجیع (,!!   *  #     ) لقب گرفته اند نامگذاری شده است.در دهه ۱۹۴۰ پیرمرد ۷۴ ساله ای بنام چارلز والتون به همراه خواهرزاده مجردش بنام ادیت در لوئر کوئینتون و در یک کلبه کاهگلی زندگی می کرد.او در دوران جوانی به عنوان کارگر مزرعه کار می کرد ولی در زمان پیری دچار بیماری روماتیسم شده بود و برای کسب درامد روزی ۷ ساعت و در ازای ساعتی ۱ شیلینگ و ۶ پنس برای کشاورزان محلی خارپشته های پرچین می برید.او یک چهره اشنا در ان روستا بود که مرتب با چنگک دو شاخه ای بر دوش و اره ای مخصوص بریدن شاخه ها در دست لنگ لنگان روی تپه مئون کار می کرد.هر چند که والتون پیر در ظاهر فردی غیر عادی بنظر می رسید ولی از احترام زیادی در روستا برخوردار بود و روستائیان اعتقاد داشتند که او قورباغه های بزرگی را پرورش می دهد و زمانی نیز صاحب یک اسب افسانه ای بوده که از او اطاعت می کرده است.واداشتن یک اسب به اطاعت یک هنر قدیمی و اینک فراموش شده است.در واقع اینکار با کنترل کردن اسب از فاصله دور بدون گفتار یا فرمان دادن و تنها با استفاده از حرکات مختصر دست برای وادار کردن حیوان به ایستادن؛ دویدن؛ چهار نعل و یا تخت رفتن بکار می رود بنظر می رسید که فرمان بری اسب والتون کاری کمتر از جادوگری نیست و توانایی والتون در این رابطه بر دیگر حیوانات مانند احشام و قورباغه ها و پرندگان نیز اعمال می شد.شایعات بیشتری نیز در مورد او بگوش می رسید از جمله اینکه چند بار دیده شده است که والتون اواز بلبل را تقلید می کرده است و گاهی صدای سایر گونه های پرندگان را نیز از دهان خود درمی اورد.او اشکارا ادعا می کرد که با زبان دوستان پرنده اش اشنا است و بنظر می رسید که ان پرندگان نسبت به درخواست او مبنی بر خودداری از خوردن دانه های کاشته شده در قطعه زمین کوچکش پاسخ مثبت می دادند.صبح ۱۴ فوریه ۱۹۴۵ چارلز والتون از خانه اش خارج شد و لنگ لنگان از تپه مئون بالا رفت تا به پرچینهایی که مرز مزرعه الفرد پوتر ( ‘ ) را تشکیل می دادند و در حدود یک مایلی کلبه اش قرار داشتند رسیدگی کند.ساعت ۶ بعداز ظهر ادیت از اینکه دایی اش هنوز برنگشته بود نگران شد چون او معمولا ساعت ۴ بعداز ظهر برمی گشت.ادیت اطمینان داشت که اتفاق بدی برای او افتاده است.به گمان او پیرمرد احتمالا از تپه پایین افتاده است زیرا او به تازگی از درد غیرقابل تحمل روماتیسم که باعث عدم تعادلش در مچ پاها می شد شکایت می کرد.ادیت که بشدت ترسیده بود برای کمک گرفتن به خانه همسایه اشان هری بیسلی ( ( رفت و بعد با یکدیگر به اطراف تپه مئون رفتند تا مزرعه پوتر را که به مزرعه صنوبرها معروف بود جستجو کنند.

ژاندارک ژاندارک میان سالهای ۱۴۱۰ تا ۱۴۱۲ میلادی در منطقه لوترینگن در خانواده ای دهقان ولی ثروتمند متولد شد.سیزده ساله بود که ادعا کرد

ندایی آسمانی او را مامور جنگ و مبارزه بر علیه نیروهای انگلیسی کرده است(در جنگهای صد ساله)او به فرمان و اجازه پادشاه آینده فرانسه(کارل هفتم)هدایت و فرماندهی لشکریان فرانسوی را به عهده گرفت و در ۸ مه ۱۴۲۹ نیروهای انگلیسی را وادار به ترک محاصره اورلئان کرد.پس از کسب موفقیتهای دیگر عاقبت توسط یکی از قبایل ژرمنی تبار اسیر و تحویل انگلیسیها گردید انگلیسیها نیز در ۳۰ مه ۱۴۳۱ او را به اتهام کفر ورزی در آتش سوزاندند.و چند صد سال بعد در سال ۱۹۲۰ کلیسای کاتولیک عنوان قدیس را به او داد. قدرت نفوذ چشمان درباره قدرت روحی و تاثیر مغناطیسی چشمی و جسمی راسپوتین داستانهای زیادی نقل شده است که واقعا عجیب و حیرت آور است.او

آنچنان نفوذ و قدرت معنوی ای در دربار تزار روسیه(بخصوص زنان طراز اول)داشت که همه بی اراده تسلیم وی می شدند.این کشیش روسی مورد التفات دربار روسیه قرار داشت(درباری که به فساد اخلاقی معروف بودند و با انقلاب معروف روسیه سرنگون شدند)کارهای خارق العاده و نیروی جنسی راسپوتین او را بصورت مردی مافوق قدرت طبیعی درآورده بود و چون اعمال زشت و غیر اخلاقی و فجایع زیادی انجام داده بود عده ای درصدد قتل او برآمدند و او را با تمام قدرت و مقاومتی که داشت کشتند.قتل راسپوتین تاثیر مستقیمی در انقلاب روسیه داشت.یکبار در سال ۱۹۱۲ که از سفر سیبری برمی گشت و بار دوم در سال ۱۹۱۳ زنان و دوشیزگانی که راسپوتین از آنها برای مقاصدش استفاده کرده بود خواستند این کشیش معروف را خواجه کنند.بار سوم درژوئن ۱۹۱۳ بود زمانیکه راسپوتین بسوی ایالت توبوسک می رفت ناگهان زن ناشناسی دو ضربه خنجر به شکم او زد اما راسپوتین زنده ماند و امپراطور تلگرافی به این مضمون برای او مخابره کرد:از سانحه ای که برای شما پیش آمده متاثریم و از نتیجه عمل جراحی شما خوشوقتیم آخرین سوءقصد از طرف شاهزادگان در نوامبر ۱۹۱۶ به عمل آمد و منجر به قتل او شد.قاتل حقیقی او پرنس یوسیف دو کنت در کتاب چگونه راسپوتین را کشتم؟ ماجرا را بطور خلاصه اینگونه شرح داده است: چون راسپوتین بین ملت روسیه و تزار دیوار پولادین محکمی بود که نمی گذاشت حقایق به گوش امپراتور برسد و همچنین تمام افراد خانواده امپراتوری را از رفتن به دربار باز داشته بود و کلا وضعیتی ایجاد کرده بود که جز خود و دست نشاندگانش احدی به دربار راه نداشت

و عده ای بیسواد و فرومایه دور تا دور امپراتور را محاصره کرده و از ملت جدا کرده بودند تصمیم گرفتم که ملت و امپراتور روسیه را از شرش نجات دهم.بنابراین او را به قصرم دعوت کردم و شبی که گراندوک دیمتری بالویچ(نماینده مجلس دوما) و دکتر لاز اویسکی وسوخونین(از منسوبان تولستوی)در منزلم دعوت داشتند سراغ راسپوتین رفتم و او را به بهانه اینکه همشیره زاده امپراتور گراندوشس ایران مایل است به او معرفی شود همراه خود آوردم.چون راسپوتین علاقه زیادی به ملاقات با گراندوشس داشت به او گفتم که خانم هنوز گرفتار میهمانان است ولی مهمانان من همانهایی بودند که نامشان را گفتم و طبقه بالا بودند.بوسیله صفحه گرامافونی که صدایش را عمدا بلند کرده بودیم به راسپوتین تلقین کردیم که بالا میهمانی مفصلی است و برای اینکه راسپوتین بیکار نماند فورا برایش شرابی آوردم به علاوه نانهای شیرینی که

قبلا بوسیله سیانور دوپتاس مسموم شده بود.او ۳ گیلاس شراب و ۲ شیرینی مسموم را خورد ولی کوچکترین تغییری در او ایجاد نشد.به همین دلیل او را تنها گذاشتم و سراغ مهمانان در طبقه بالا رفته و جریان را گفتم.آنها گفتند که او را باید با اسلحه و فشنگ کشت.فورا یک اسلحه رولور در جیبم گذاشتم و از پله ها پایین رفتم.از قیافه راسپوتین معلوم بود که علائم اولیه مسمومیت که درد شدید معده است ظاهر شده است.از شدت درد گاهی صورتش پر چین می شد اما حوصله من تمام شده بود و به پرده نقاشی اشاره کرده و گفتم بیا تماشا کن.او با حالت مستی در حالیکه دستهایش را به کمر زده بود نزدیک شد و من نیز قلبش را نشانه رفته و شلیک کردم.راسپوتین افتاد من بازویش را بلند کردم ولی روی زمین افتاد گویی جان نداشت.فورا از پله ها بالا رفتم و به دوستانم گفتم که کار تمام شده است.همه رفتند جز پریسکویچ وقتی وارد اتاق نهار خوری شدم با کمال تعجب دیدم که راسپوتین که باید مرده باشد اول یک چشم و بعد هر دو چشمش را باز کرد و سعی کرد بلند شود.داشتم دیوانه می شدم.طرف پله ها رفتم و از پریسکویچ کمک خواستم و او فورا آمد و دید که راسپوتین خود را به اولین پله راهرو رسانیده است.پرشکویچ بی درنگ ۳ تیر بطرف او شلیک کرد و این دفعه کارش تمام شد. خون آشام دوسلدورف

»پیتر کورتن « در ۲۶مه سال۱۸۸۳ در شهر کلن آلمان به دنیا آمد. خانواده ۱۳نفره او به شدت فقیر بودند و در یک آپارتمان کوچک زندگی می کردند. پدر »پیتر « شخصی بداخلاق و دائم الخمر بود. »پیتر « از همان کودکی شاهد رفتارهای خشن و وحشیانه پدرش نسبت به مادرش بود. پدر الکلی »پیتر « دچار یک بیماری حاد روحی و روانی بود و به علت همین رفتارهای روانی بود که پیتر در سال۱۹۱۱ شاهد آزار و اذیت پدرش به خواهر ۱۳ساله اش بود.پدر وی بر اثر این جرم دستگیر و روانه زندان شد و در همین زمان مادر »پیتر« درخواست طلاق از شوهر الکلی و روانی اش را کرد و با وجود داشتن ۱۱فرزند، به ازدواج با مرد دیگری تن درداد.صحنه های فجیع وحشیگریهای پدر که در خانه پیتر از نزدیک شاهد آن بود پیش زمینه اصلی وقوع جنایاتی شد که سالهای بعد پیتر آنها را مرتکب شد.طلاق و جدایی و اختلافاتی که در خانواده پرجمعیت پیتر روی داده بود، باعث شد او که احساس تنهایی می کرد با شخصی آشنا شود که مأمور گرفتن سگهای هار بود. در این زمان »پیتر« با شکنجه این سگها تفریح می کرد در حالی که تنها ۱۳سال بیشتر داشت.در همان سالها یک بار پیتر به همراه دو تن از دوستانش برای قایق سواری راهی رودخانه شدند. پیتر در یک لحظه تصمیم گرفت، خشونتهایی راکه سالهای سال شاهدش بود، نسبت به دوستانش اعمال کند. »پیتر« پس از یک شوخی در یک لحظه یکی از دو دوستش را به رودخانه پرت کرد. دوست دیگر »پیتر« که از این شوخی ناراحت شده بود داخل روخانه شیرجه زد تا به دوستش کمک کند و او را از میان امواج خروشان رودخانه نجات دهد ولی پس از اینکه موفق نشد زمانی که خواست سوار قایق شود پیتر با پارو به او حمله کرد و بر اثر این حملات او نیز غرق شد.»پیتر« در این دوران دچار افکار روانپریشانه و تمایلات جنسی عجیب شده بود، به طوری که از حمله به حیوانات با چاقو لذت می برد.»پیتر« در ۱۶سالگی خانه و مدرسه را ترک کرد و برای نخستین بار شروع به دزدی کرد. در همین زمان با نخستین محکومیت روبرو شد. این محکومیتها ۲۷بار تکرار شد و باعث

شد تا پیتر در طول عمر خود ۲۴سال در زندان بماند.»پیتر« در زندان قوانین را زیر پا گذاشته و به سلول انفرادی می رفت تا در آنجا خیالبافی کند. او پس از تصور رؤیاهایی که مربوط به جنایات فجیع بود، از نظر روحی آرامش پیدا می کرد. »پیتر« از زندان آزاد شده بود که طرح دوستی با دختری را ریخت. او پس از کشاندن این دختر به جنگل پس از آزار و اذیت او با چاقو به او

حمله کرد و بعد از وارد کردن چندضربه چاقو به وی ، دخترک را در همان جا رها کرد. این دختر پس از به هوش آمدن از جنگل خارج شد ولی آنقدر ترسیده بود که این ماجرا را از همه پنهان کرد:۲۵ماه مه سال۱۹۱۳ بود. هوای بهاری در این شهر باعث شده بود تا »پیتر« به فکر سرقت از رستورانهایی بیفتد که صاحبان آن در طبقه بالای ساختمان زندگی می کردند، از مدتی قبل او با انجام چند فقره سرقت به همین شیوه موفقیتهایی را کسب کرده بود و »پیتر« توانسته بود در آن سال به این فکر بیفتد که اینگونه سرقتها را ادامه دهد.غروب بهاری ۲۵ماه مه پیتر به بررسی از مهمانخانه ای مشغول بود. او مخفیانه به خانه ای که در خیابان »ولف اشتراس« قرار داشت، وارد شد. مهمانخانه به »کلاین« تعلق داشت. به طبقه اول که وارد شد، هیچ چیز با ارزشی برای سرقت پیدا نکرد. مرد جنایتکار وقتی وارد یکی از اتاقها شد دختر ۱۰ساله ای را دید که روی تخت به خواب رفته بود.مرد جنایتکار به سوی تخت رفت و با دو دست گلوی دخترک را فشرد و بعد از آن با چاقویی که در جیب داشت سر او را از تن جدا کرد. او سه دقیقه منتظر ماند تا فوران خون گلوی دخترک بر دستهایش تمام شود و بعد از جا بلندشده و در اتاق را قفل کرد و از آنجا گریخت.جسد دخترک که »کریستین کلاین« نام داشت در حالی پیدا شد که عمق بریدگی ۹سانت تشخیص داده شد. »پیتر کلاین« پدر کریستین به پلیس گفت:به برادرم »اوتو« مشکوک هستم. زیرا او همان روز از من تقاضای پول کرد ولی من به او پاسخ منفی دادم و برادرم مرا تهدید کرد و گفت کاری می کند که برای همیشه در خاطرم بماند.پلیس هنگام جست وجوی اتاقی که در آن قتل صورت گرفته بود، دستمالی را پیدا کرد که روی آن حروف ‘۸  نوشته شده بود. پلیس احتمال داد که اوتو آن دستمال را از برادرش »پیتر کلاین« برداشته است.با این ظن و گمانها بود که انگیزه قتل کریستین توسط عمویش شدت پیداکرد. هیچ نشانی از آزار و اذیت دخترک نبود و پلیس انتقام گیری را انگیزه جنایت می دانست. اوتو متهم و دستگیر شد. »اوتو کلاین« به جرم قتل برادرزاده اش محاکمه شد ولی هیأت منصفه با اینکه متقاعد شده بود که قتل کار »اوتو« است ولی به دلیل کافی

نبودن شواهد و دلایل او را تبرئه کردند. روز بعد »پیتر کورتن« به کافه ای رفت که روبروی مهمانخانه کلاین قرار داشت و تقاضا کرد تا برایش یک نوشیدنی بیاورند.مردم با عصبانیت در کافه در مورد جنایتی که در مهمانخانه کلاین روی داده بود، حرف می زدند و »پیتر« هنگام نوشیدن با لذت به حرفهای آنان گوش می داد.تا سال۱۹۲۱ پیتر کورتن به علت ارتکاب سرقت به زندان رفت. این در حالی بود که عامل جنایت مهمانخانه کلاین هنوز شناسایی نشده بود.پیتر کورتن پس از گذراندن دوران محکومیتش از زندان آزاد شد و زندگی آرامی را آغاز کرد. او کاری را در یک کارخانه برای خود پیدا کرد و شروع به فعالیت سیاسی کرد. در طول چهار سالی که در گردهمایی اصناف شرکت می کرد، نقابی بر چهره گذاشته بود که مانع از آشکارشدن چهره واقعی او می شد.در سال۱۹۲۵ پیتر کورتن دوباره به شهر دوسلدورف بازگشت. خودش بعدها در این مورد گفت:خورشید رنگ سرخ خون به خود گرفته بود.

این بازگشت مقدمه ای بود که وی در سال ۱۹۲۹ جنایات هولناک خود را از سر بگیرد زیرا پس از گذراندن مدتی آرام و بی دغدغه در زندان به جرم دزدی و جرایم کوچک دیگر حالا آمادگی کاملی را برای آغاز سالهای هراس داشت:۹فوریه سال۱۹۲۹ وقتی جسد دختری ۸ساله در زیر بوته های شهر دوسلدورف پیدا شد تحقیقات نشان می داد که سیزده ضربه چاقو به بدن کودک وارد شده و قاتل سعی کرده است جسد را با بنزین به آتش بکشد.بررسی ها روشن می کرد قاتل به هیچوجه به آزار و اذیت طعمه اش دست نزده است و قاتل نوعی بیماری روانی سادیستی دارد و از کشتن اشخاص لذت می برد. با کشف این جسد زنی به نام کوهن به پلیس مراجعه کردو گفت:شش روز قبل مردی ۲۴ضربه چاقو به من زد و پا به فرار گذاشت.»روزا اولیگو« دختر ۸ساله پس از قتل جسدش به آتش کشیده شده بود.روز بعد از کشف جسد روزا اولیگو پلیس جسدی را پیدا کرد که متعلق به یک مرد تعمیرکار بود. این مرد ۵روز قبل ازقتل دختر ۸ساله به قتل رسیده بود. شواهد نشان می داد که مرد تعمیرکار با وارد شدن ۲۰ضربه چاقو از سوی یک جنایتکار به قتل رسیده است.در حالی که پلیس در حال تحقیق در محل کشف جسد بود. پیتر کورتن ـ جنایتکار هراسناک ـ به سوی کارآگاهی رفت که در حال تحقیق بود. کارآگاه از حرفها و حرکات پیتر کورتن مشکوک شده بود ولی با این حال وقتی او شروع به صحبت صادقانه کرد و صحنه ای را به وجود آورد که سالها بعد در زمان محاکمه اش در دادگاه باعث تعجب همه شد. پس از مدت کوتاهی از این دوران پر از جنایت یک بیمار روانی به نام »اشتواسبرگ« با حلقه کردن یک طناب دور گردن دو زن آنان را به

قتل رساند. این مرد توسط پلیس دستگیر شد.پلیس »اشتواسبرگ« را مقصر تمام جنایاتی دانست که از مدتی قبل در آن منطقه روی داده بود. متهم روانی به تمام جنایاتی که روی داده بود، اعتراف کرد و پس از آن راهی یک آسایشگاه مخصوص بیماران روانی، شد.مدت کوتاهی بعد از این جریان بود که بررسی و پیگیری پرونده جرایم جنایتکار با مانعی بزرگ روبرو شد و این پرسش که چرا خون آشام دوسلدورف می تواند این قدر آزادانه در شهر بگردد و مرتکب جنایت شود.در حالی که مردم با دستگیری مرد روانی باور کرده بودند، که شهر آرامش گذشته را بازخواهد یافت که یک جنایت دیگر روی داد.ساعت ۲۱ شبی در همان ماه سه نفر که در حال رفتن به خانه های خود بودند با ضربات چاقو به قتل رسیدند. شخصی قبل از وارد کردن ضربات چاقو به آنان »شب به خیر « گفته بود و بعد از آن ضربات عمیق و متعددی را به سینه و پشت آنان وارد کرده بود.در شب ۲۳ اوت سال ۱۹۲۹ وقتی که بیشتر اهالی شهر فلئه مشغول خوشگذرانی در بازار سالیانه آن شهر تاریخی بودند یکی دیگر از فجایع »کورتن« روی داد. ساعت نزدیک ۱۰ و نیم شب بود که دو خواهر با نامهای گرترود و لوئیس درحال بازگشت به خانه بودند که سایه مردی را از میان درختان دیدند. آنها متوجه شدند که این سایه در طول یک جاده باریک اقدام به تعقیب آنان کرده است. این سایه بعد از مدتی خود را به گرترود نزدیک می کند و می پرسد:آیا ممکن است در حق من لطفی بکنید؟می خواهم که چند سیگار برای من بخرید در این مدت تا شما بازگردید من پیش لوئیس می مانم.گرترود قبول می کند پول را از »کورتن« می گیرد و به سوی بازار می رود ولی درست در همین لحظه است که لوئیس باحمله »کورتن« جان خود را از دست می دهد. حالا مرد جنایتکار در انتظار بازگشت گرترود است.وقتی گرترود باز می گردد او این دخترک را نیز به شیوه ای فجیع به قتل می رساند.عصر روز بعد یک خدمتکار جوان که گرترود شولتر

نام دارد، با کورتن روبرو می شود. او در برابر حرف ها وسخنان نامناسب کورتن به او می گوید:ترجیح می دهم بمیرم.در این زمان کورتن به او حمله می کند و می گوید:پس بهتر است بمیری.این دختر جوان از زیر ضربات قاتل جان سالم به در می برد.این دختر جوان در برابر بازجویی های پلیس می تواند اطلاعات دقیقی را ارائه کند. با این اطلاعات از متهم چهره نگاری می شود. حالا پلیس می داند با یک قاتل خوش چهره که ۴۰ سال دارد، روبرو است.متخصصان پزشکی و روانپزشکان با جنایات متعدد و شیوه او پس از آشنا شدن اطمینان داشتند:مرد جانی هیچ کنترلی برانگیزه های حیوانی اش ندارد و هیچ چیز نمی تواند جلوی اعمال او را بگیرد. سپتامبر جسددختری جوان که مورد آزار و اذیت قرار گرفته است، کشف می شود و در ۱۲ اکتبر جسد یک زن مستخدمه پیدا می شود:۲۵

اکتبر دو زن دیگر به نام های »مویر« و »تندرز« با واردشدن ضربات پتک به قتل می رسند با بالا رفتن شمارقتلها شهر دوسلدورف در یک فضای تلخ و پر از وحشت قرار می گیرد درست درهمین روزها است که یک دختر بچه ۵ ساله ناپدید می شود.مدتی کوتاه لازم است تا جسد دخترک در اطراف دیوار یک کارخانه پیدا شود. چند روز بعدجسد کودکی دیگردر خرابه ای نزدیک کارخانه پیدا می شود در حالیکه خفه شده است و ۳۵ ضربه چاقو با بیرحمی تمام به بدنش وارد شده است.از ماه فوریه تا مه سال ۱۹۳۰ مرد هراسناک ضربات متعددی را با پتک به افراد دیگری وارد می کند و قصد داردچند تن را خفه کند، ولی هیچ کدام از این حملات منجر به قتل نمی شود.عدم توانایی پلیس در شناسایی مرد جنایتکار باعث شده است که مردم به فکر یک شورش بیفتند و خشم آنان را فراگیرد.پلیس در برابر مردم تنها می گفت:قاتل روش خود را به صورت مکرر تغییر می دهد و الگویی یکسان برای تحقیق وشناسایی او در دست نداریم:۱۴ مه سال ۱۹۳۰ یک زن مستخدم که »ماریا بودیک« نام داشت برای پیدا کردن کار شهر کولن راترک کرد او می خواست هر طور شده در شهر دوسلدورف برای خود کاری پیدا کند او وقتی به شهر رسید متوجه مردی شد که به او نزدیک شده و گفت:تو را تا یک مسافرخانه همراهی می کنم.وقتی که مرد راهش را به سوی یک پارک در آن حوالی کج کرد، ناگهان »ماریا« یاد جریاناتی افتاد که آن روزها در روزنامه ها خوانده بود.او از رفتن با آن مرد به پارک منصرف شد در همین زمان که او درگیری لفظی با آن مرد پیدا کرده بود، مردی دیگر برای کمک به اونزدیک شد.آیا مشکل خاصی پیش آمده است؟در این لحظه بود که مرد اول ناگهان اقدام به فرار کرد.ماریا با مردی که او را نجات داده بود، تنها شده بود. این مرد کسی نبود جز پیتر کورتن.دختر جوان به پیتر کورتن گفت بیکار است وهیچ جایی برای ماندن ندارد.وقتی »پیتر «به او پیشنهاد داد تا دختر جوان به آپارتمانش برود.دختر جوان قبول کرد ولی در میان راه پشیمان شد ولی با اصرار»پیتر« همراه او شد درحالی که وحشت زیادی کرده بود پلیس در اطراف ایستگاه تراموا بود. به این علت کورتن تمام حواس خود را جمع کرده بود تا هیچ اشتباهی نکند به همین علت دختر جوان را رها کرد. چند روز بعد وقتی دختر جوان به آپارتمان کورتن رفت، کورتن با تعجب از دختر جوان او را نگاه کرد ماریا نامه ای را به خانم بروکنر نوشت و در آن ملاقات با کورتن را شرح داد اما بر اثر یک اشتباه نامه به خانه شخصی به نام» بروگمان« رفت و او بعد از خواندن نامه پلیس را خبر دار کرد پلیس پس از پیدا کردن »ماریا« با او به آپارتمان کورتن رفت.صاحبخانه کورتن گفت این اتاق را پیتر کورتن اجاره کرده است.

اطاق او خالی بود. وقتی کورتن به آپارتمان خود برگشت ماریا را آنجا دید. کورتن متعجبانه چند دقیقه بعد آپارتمانش را ترک کرد و از مقابل مأموران با لباس شخصی رد شد.پلیس هیچ مدرکی برای دستگیر کردن کورتن نداشت چون او مرتکب جرم نشده بود. کورتن که متوجه شده بود پلیس او را شناسایی کرده است با همسرش همه چیز را در میان گذاشت و همسرش از او خواست که هر دو

خودکشی کنند و گفت:با دستگیری تو دیگر کسی نیست که مخارج زندگی مرا بپردازند.با اصرار کورتن همسر او متقاعد شد تا خودش محل ملاقات با کورتن را به پلیس اعلام کند و به این صورت با گرفتن جایزه ای که برای دستگیری کورتن تعیین شده بود، مدتی بتواند به زندگی اش ادامه بدهد.روز ۲۴ مه سال ۱۹۳۰ همسر مرد خون آشام به اداره پلیس رفت وهمه چیز را به پلیس گفت و اضافه کرد: رأس ساعت ۳ روز بعد در برابر کلیسا با شوهرم قرار ملاقات دارم روز بعد مأموران پلیس اطراف کلیسا را پر کردند. کورتن با لبخند به آنان نزدیک شد وگفت:

لازم نیست بترسید!پیتر کورتن بعد از دستگیری با صداقت همه چیز را شرح داد. پرفسور»کارل برگ« یکی از روانشناسان بزرگ آلمانی در تمام مدت بازجویی ها حاضر بود.حافظه مرد خون آشام در به یاد آوردن جزئیات قتل ها تعجب همه را برانگیخت. جالب این بود که در تمام این اعترافات او هیچ احساسی به خرج نمی داد و تنها به ذکر یک خاطره که کاملاً به یاد داشت اکتفا می کرد.او قتل ها و تمام اعمال جنایتکارانه اش را که ۷۹ مورد بود، یکی یکی بر می شمرد.کورتن ازاین که توانسته است بعد از مرگش با پولی که به خاطر دستگیری او به همسرش داده بودند، او زندگی آرامی داشته باشد، شاد بود.محاکمه پیتر کورتن که به خون آشام دوسلدورف شهرت داشت روز ۱۳ آوریل سال ۱۹۳۱ آغاز شد. او متهم به انجام ۹ قتل و ۷ مورد آغاز قتل بود. روز محاکمه کورتن را درون یک قفس آهنی گذاشتند و در برابر قفس جمجمه های قربانیان ، لباس های آنان، آلات قتل رابه نمایش گذاشتند.کورتن با ظاهری بسیار مرتب در حالی که کت و شلواری تمیز و زیبا پوشیده بود با موهایی مرتب با وقار و جذاب در دادگاه حاضر شده بود . او از همان ابتدای محاکمه تمام جرائم راانکارکرد.با ادامه یافتن بازجویی ها و مکالمات درون دادگاه میان قاضی و کورتن او بعد از دو ماه بالاخره تسلیم شد و به اعترافات اولیه اش بازگشت.گروهی از پزشکان مشهور آلمان در دادگاه حاضر شده و شهادت دادند که کورتن به لحاظ عقلیکاملاً سالم است. دکتر ورنر ـ وکیل مدافع مرد خون آشام ـ گفت :او از همه به خاطر دوران سخت کودکی اش انتقام گرفته است و بی عدالتی هایی که اجتماع در حق او کرده است را او اکنون اجرا کرده است.کورتن در آخرین دفاع خود گفتاصلاً: پشیمان نیستم چون عدالت را در برابر بی عدالتی اجرا کرده ام. خون من و خون قربانیان من برگردن کسانی است که مرا در طول حیات شکنجه داده اند.اعترافات روشن کورتن آنقدر مستدل بود که دادگاه نیازی به ارائه مدرک دیگری نداشت هیأت منصفه یک ساعت و نیم شور کرد و او را متهم شناخت.دکتر روز ـ قاضی دادگاه ـ متهم را به ۹ مرتبه اعدام محکوم کرد.دوم جولای ۱۹۳۲ خون آشام دوسلدورف را با گیوتینی که درمحوطه زندان کلینگل پوتز بود، برده و سر از تن او جدا کردند.او در آخرین لحظه از روانشناس زندان سؤال کرد:دکتر می خواهم بدانم زمانی که سرم را از تن جدا کردند آیا برای یک لحظه می توانم چیزی را بشنوم؟ یعنی فوران خونم را خواهم شنید؟ اگر اینگونه باشد سرشار از لذتی خواهم شد که وصف ناشدنی است. فساد ناپذیران

یکی از اصول قطعی در زندگی بشر مرگ است.ما می میریم:تجزیه می شویم و به غبار مبدل می گردیم اما حتی در این روند نیز ناهماهنگیهای عجیبی دیده می شود.در پدیده عجیب فساد ناپذیری:اجساد مردگان نه تنها تجزیه نمی شود بلکه زیبایی و روحانیتی پیدا می کند که در طول حیات فاقد آن بوده است.آندره بابولا(قدیس لهستانی)در سال ۱۶۵۷ توسط اشرار به قتل رسید او تا حد مرگ کتک خورد:به اسبی بسته شد و کیلومترها روی زمین سنگلاخ کشیده شد:نیمی از صورت و یکی از دستهایش به سختی صدمه دید و سپس قاتلین او را که نیمه جان بود با شمشیر کشتند و در حیاط کلیسایی به خاک سپردند.چهل سال بعد که نبش قبر شد بدنش دست نخورده مانده بود:حتی زخمهای بدن و صورت او نیز فاسد نشده بود.در حالی که دور و اطراف او پر بود از اجساد تجزیه شده.بدن او بعدها:در طول قرون بعدی توسط اطباء معاینه شد و آخرین بار در سال ۱۹۱۷ در معرض دید همگان قرار گرفت.این مورد نمونه ای از معجزه فساد ناپذیری است.بدن این قدیس تمام قوانین طبیعت را به مبارزه طلبیده است بدون آنکه از آن بویی خارج شود.معروفترین فسادناپذیرها:برنادت قدیس است.دختری روستایی اهل فرانسه که در جوانی مریم مقدس بر او ظاهر شد و به همین دلیل زادگاه او زیارتگاه هزاران زائری شد که در طلب برکت و شفا به آنجا رو می آورند.او در سال ۱۸۷۹ در سن ۳۵ سالگی درگذشت اما تا به امروز شکل ظاهری او دست نخورده و با طراوت باقی مانده است.به گفته شاهدان هیچ اثری از زوال دیده نمی شود و هیچگونه بوی نامطبوعی به مشام نمی رسد.رنگ پوست او صورتی و چشمان او در حالتی است که گویی به خواب رفته است.بدن او در تابوتی شیشه ای در کلیسای نورس فرانسه نگهداری می شود.کتاب فسادناپذیران در سال ۱۹۷۷ توسط جون کروز نگاشته شد و در آن از ۱۰۲ مورد از قدیسان کلیسای کاتولیک ثبت شده که اجسادشان بعد از قرنها سالم مانده است نام برده شده است.یکی از این قدیسان ماریا آنا لاردونی است که در سال ۱۶۲۴ درگذشت و جسدش از فساد مصون ماند.در سال ۱۷۳۱ کالبد شکافی بر روی جسد او انجام شد در حالیکه ۱۱ پزشک حضور داشتند.شکافهای عمیقی در گوشت او ایجاد و به دقت معاینه شد تا معلوم شود آیا مایعی به او تزریق شده تا بدنش را از فساد مصون نگهدارد.ولی چنین چیزی پیدا نشد.اندامهای او همگی تازه بود و بوی خوشی از آنها متصاعد می شد. معمای فساد زمانی پیچیده تر می شود که بدانیم بسیاری از این قدیسان از بیماریهایی مانند سرطان یا بیماریهای عفونی مرده اند.سنت ترزا

آویلا(۱۷۴۷ـ(۱۷۷۰بر اثر قانقاریا(فساد بافتها)درگذشت.این بیماری بدن او را به شکل توده کبود متورمی درآورده بود.اما ۲ روز بعد از مرگش تورم و رنگ کبود ناپدید شد.امروزه می توان بدن او را در تابوتی شیشه ای در کلیسای فلورانس دید خشکیدگی باعث شده پوست او جمع شده و تیره شود اما هیچ اثری از فساد در آن دیده نمی شود.این فساد ناپذیری گرچه مشخصه اشخاص نیکوکار و روحانی است اما در اشخاص خبیث نیز دیده شده است.کریستیان کالبوتر(شوالیه آلمانی در قرن هفدهم)مردی بسیار مشهور اما ددمنش و ظالم بود.او در املاک خود با ستمگری فرمان می راند.می گویند او حق همخوابی با نوعروسان در شب زفاف را برای خود مقرر کرده بود و صدها فرزند نامشروع داشت.جنایات متعددی نیز مرتکب شد او در اواخر عمرش گفت:خداوند بدن مرا فاسد نخواهد کرد تا روز جزا…باشد که مورد لعن و نفرین مردگان قرار بگیرم او در سال ۱۷۰۷ مرد اما ۹۰ سال بعد که کفنش باز شد بدنش تقریبا دست نخورده بود.حدود یک قرن و نیم بعد کالبد

خشکیده او در دهکده کامیل نزدیک برلین(که در آن هنگام در سال ۱۹۳۶ محل برگزاری مسابقات المپیک بود)به تماشای عموم گذاشته شد شاربل مقدس در سال ۱۸۹۸ در شهر عناعید لبنان درگذشت.بر طبق وصیتش بدون کفن و تابوت در قبری عمومی جای گرفت.بارانهای شدید از شکافها درون قبر سرازیر می شد و آنجا را مبدل به باتلاقی کرده بود.برای ۴۵ شب متوالی راهبان کلیسا متوجه نوری شدند که از قبر او ساطع می شد.رویت این نور راهبان را به نبش قبر واداشت.چهار ماه بعد از مرگش نبش قبر شد و در حالیکه تمام اجساد اطراف او فاسد شده بودند کالبد او دست نخورده باقی مانده بود.جسد را برای ۲۹ سال در معرض دید همگان قرار دادند.در این مدت از جسد مایعی خارج می شد بطوریکه لباسهای او را خیس می کرد و ناچار لباسها را هر چند روز یکبار تعویض می کردند.در سال ۱۹۲۷ جسد توسط دو پزشک فرانسوی مورد بررسی قرار گرفت.سپس جسد را در تابوتی که از ورقهای روی پوشیده شده بود قرار داده و تابوت را در تاقچه ای در دیوار گذاشتند و روی آن آجرچینی شد.تا سال ۱۹۵۰ اتفاقی نیفتاد.در آن سال راهبان متوجه شدند که مایعی از شکافهای دیوار بیرون زده است.دوباره دیوار باز شد و به گواهی مقامات پزشکی و مذهبی جسد تازه و دست نخورده بود.از آن به بعد جسد هر ساله طی مراسمی بیرون آورده و در معرض دید همگان قرار می گیرد انجام کارهای محیرالعقول با تسلط بر نیروی اراده

مردان مقدس:جوکیها و مرتاضها با قدرت ایمان می توانند بر بدن خود مسلط شوند.بعضی از آنها می توانند مدتی طولانی بدون آب:هوا یا غذا زندگی کنند.آنها چگونه این قدرت اسرار آمیز را برای دور کردن مرگ بدست می آورند؟عده ای از مرتاضها خود را زنده به گور می کنند و روزها و حتی ماهها بعد:زنده از گور بیرون می آیند معروفترین این جوکیهای هندی هاریداس بود که ۴ ماه خود را زنده به گور کرد.خبر این ماجرا به مهاراجه لاهور رسید او به این موضوع اعتقاد نداشت و دستور داد تا در حضور او و با نظارت دقیق این کار تکرار شود.روزنامه تایمز طبی کلکته در سال ۱۸۳۵ این ماجرا را بازگو کرد.این جوکی ماهیچه های زیر زبان خود را قطع کرده بود.زبان می توانست تا شود به نحوی که سوراخ بینی در انتها حلق را مسدود می کرد.این جوکی قبل از اینکه دفن شود مدتی تنها شیر و ماست می خورد و در آب داغ حمام می کرد روز قبل از دفن شدن یک تکه دراز کتان بلعید و آنرا دوباره بالا آورد تا جهاز هاضمه خود را پاک کند.بینی و گوشهایش را با موم پر کرد و در حالت چهار زانو نشست.دکترها او را معاینه کردند.نبض او متوقف شده بود.سپس او را در کرباسی پیچیدند و در صندوقی گذاشتند.درش را قفل کردند و در خاک گذاشتند و رویش خاک ریختند و رویش نیز جو کاشتند و اطراف آن حفاظی تعبیه کردند و نگهبانانی آنجا گذاشتند.چهل روز بعد جمعیت زیادی جمع شدند تا نتیجه را مشاهده کنند.جو کاشته شده سبز شده بود.زمین دست نخورده بود.صندوق را درآوردند.قفلهای روی صندوق سالم بود و جوکی کفن پوش درست به وضعیت سابق در آنجا بود.به گفته شاهدان هیچ علامتی از حیات در او دیده نمی شد.دستها و پاهایش خشکیده بود.او را ماساژ دادند.زبانش را برگرداندند.گوشها و بینی اش را تمیز کردند و در ریه هایش هوا دمیدند کم کم علایم حیات ظاهر شد و ظرف چند ساعت او به حالت عادی بازگشت.کارهای شگفت انگیز مرتاضهای هندی معروف است.آنها اعتقاد دارند که فنا کردن جسم راهی است برای تعالی روح.بعضی از آنها چنان بی حرکت در جای خود می مانند که بدنشان جایگاه حشرات

و یا محل تخم گذاری پرندگان می شود.برخی نیز مشت خود را آنقدر بسته نگه می دارند که ناخنهایشان بر اثر رشد درون گوشتشان فرو می رود بعضی نیز آنقدر صورتشان را بالا نگه می دارند تا ماهیچه های گردنشان خشک شود و یا مدتهای مدید روی ستونی از میخ دراز می کشند.جوکیهای هند قابلیتهای شگفتی از خود بروز می دهند که قوانین فیزیکی را به مبارزه می طلبد.آنها به فلسفه هندوها معتقدند که هدفش پیوستن به وجود متعالی است. ریاضتهای روزانه بدنی و فکری:آنها را وادار می کند که مهار کامل بدن خود را بدست گیرند و در نتیجه قادر به زیستن در شرایطی هستند که

برای انسانهای معمولی مرگ را به دنبال دارد.آنها قادرند مدتهای مدید نفس نکشند.می توانند ضربان نبض خود را در هر دست تغییر دهند:هفته ها بدون آب یا غذا به سر ببرند و…سالها ریاضت:تسلط بر اعصاب غیر ارادی را به همراه دارد که بر اعمالی نظیر تپش قلب و حرکات روده نظارت می کند.جوکیهای با تجربه بر میزان حرارت بدن و اعمال کلیه های خود نیز تسلط دارند.دفن بدن نهایی ترین مرحله تسلط اندیشه بر جسم محسوب می شود.آنها در این حالت آگاهی خود را از دست نمی دهند بلکه در حالت مدیتیشن عمیق و مهار شده قرار می گیرند گفته می شود که بعضی از جوکیها می توانند سالها سر خود را در خاک دفن کنند یا برای مدت ۳۰ سال دو دست خود را بالای سر نگهدارند.شاید در پاره ای از موارد اغراقهایی شنیده شود ولی موارد متعددی توسط شاهدان موثق گزارش شده است.در سال ۱۹۵۰ مجله طبی لانست گزارش کرد که مرتاضی بنام شری را مداجی در استوانه ای قرار داده شده است که آنرا در زیر خاک دفن کردند بعد از ۵۶ ساعت استوانه بیرون آورده شد.سوراخی در آن درست کردند و استوانه را پر از آب کردند.سوراخ دوباره مسدود شد.هفت ساعت بعد در استوانه را باز کردند.جوکی در آب غوطه ور ولی زنده بود.ریاضت کشیدن برای تعالی روح سابقه ای کهن دارد.اعقاب مصریان و سوریها در قرن پنجم میلادی بخاطر ریاضتهای سخت معروف بودند.آنها زنجیرهای سنگین به خود می بستند طوریکه مجبور بودند مانند حیوانات روی زمین بخزند و یا تمام عمر را در انتهای چاهی خشک سر می کردند و روزی یک دانه گندم می خوردند.معروفترین آنها سیمون قدیس یا سیمون مناره نشین بود که در انطاکیه می زیست می گویند او راهبان را واداشته بود تا او را در حجره اش با ۱۰ قرص نان و کوزه ای آب محبوس کنند و در حجره را سنگ چین کنند.بعد از ۴۰ روز او را در حالت نیمه بیهوش یافتند در حالیکه نانها و آب دست نخورده مانده بود.او تا آخر عمر روزه دار بود.او ۷۰ سال زندگی کرد در حالیکه ۴۲ سال آنرا روی سکویی باریک در بالای ستونی به ارتفاع ۱۸ متر در صحرا زندگی کرد روزها گرمای خورشید را تحمل می کرد و شبها سرمای بیابان را.روزها چندین بار عبادت می کرد و تمام شب دستهایش رو به آسمان بلند بود.بعد از مرگش کلیسایی بزرگ به یادبود او ساختند.بسیاری از پیروانش راه او را دنبال کردند.به آنها اصحاب مناره می گویند بعضی از مردم غریزه ذاتی برای تحمل شرایط فیزیکی ناممکن دارند.در سال ۱۹۷۱ مجلات آمریکا درباره مردی بنام ناتان کوکر نوشتند که نه مذهبی بود و نه شعبده باز.آهنگری ساده بود که در نیویورک زندگی می کرد و نیروهای درونی اش را به خدمت حرفه اش درآورده بود. او نمایشی در ملاء عام اجرا کرد:ابتدا کوره را روشن کرد.چند تکه آهن را در آن سرخ کرد سپس آنها را به تنش چسباند.سپس سرب را داغ

کرد و به حالت مایع درآورد و در دهانش ریخت و بعد نیز آنرا برگرداند درحالیکه مایع جامد شده بود.دو دستش را در کوره فرو برد و چند

تکه زغال گداخته بیرون آورد و در کف دستش گرفت.در تمام این مدت هیچ نشانه ای از سوختگی و زخم بر روی بدنش دیده نشد.وجود این افراد نشان می دهد که در هر انسانی تواناییهای غریبی نهفته و شاید بتوان از وجود این تواناییها در درمان بیماریها استفاده کرد.تحقیقات نشان داده است که مردم عادی نیز می توانند مهارتهایی نظیر تنظیم فشار خون:تنظیم ضربان قلب:میزان ترشح اسید معده و میزان تعریق را بیاموزند.در این روش بدن شخص به دستگاههای ثبت علایم وصل می شود که مثلا میزان فشار خون را بر روی دستگاهی به نمایش درآورند.شخص با تلقین و احساس آرامش سعی در پایین آوردن فشار خون می کند.به محض آنکه میزان فشار پایین آمد چراغی روشن می شود شخص می آموزد که آن حالت خاص را که باعث پایین آمدن فشار شده دوباره به یاد بیاورد.و بعد از مدتی قادر می شود تحت هر شرایطی فشار خون خود را کنترل کند.المر و الیس گرین هر دو از بنیاد پزشکی منینجر در کانزاس آمریکا بر اساس این شیوه روشی را ابداع کرده اند(برای معالجه بیماریهای غیر قابل علاج)تاکید عمده این روش بر قدرت بخشیدن به نیروی تجسم شخص به عنوان وسیله ای قوی برای درمان شخصی است.این دو در سال ۱۹۷۷ در کتاب ماوراء پس خوراند زیستی نشان دادند که چگونه به ۱۵۰ بیمار سرطانی در مراحل پیشرفته(که کمتر از یکسال فرصت زندگی دارند)آموخته شد که در ذهن خود مجسم کنند که سلولهای سرطانی یکایک نابود می شوند.به آنها با استفاده از خود هیپنوتیزم آموخته شد با هر روشی و به هر شکلی که مایلند نابودی سلولها را پیش چشم خود مجسم کنند.مثلا یک شطرنج باز مجسم می کرد که توسط کوسه ماهیها بلعیده می شوند.در ۱۹ درصد:علایمی از کم شدن سلولهای سرطانی بدست آمد.در ۲۷ درصد:سلولهای سرطانی نه کم شدند و نه زیاد و در ۳۲ درصد هم معالجه تاثیری نداشت اما به عمر آنها یکسال افزوده شد.بسیاری از پزشکان اعتقاد دارند که با نیروی اراده می توان اعمال سیستم غیر ارادی عصبی را تغییر داد.هر چند در میزان این تغییر اختلاف نظر وجود دارد اما تردیدی نیست که می توان بیماران را وا داشت تا نقش فعالتری در سلامت خود بر عهده گیرند هاری هودینی(شعبده باز معروف)یکبار یکساعت را در تابوتی فلزی در ته استخر یک هتل گذراند.او به سبب فرارهای شگفت انگیزش بسیار معروف شد و برخی به چشم یک ساحر به او نگاه می کردند اما او تنها از قدرت تسلط بر نفس خود استفاده می کرد.مادام میرالدی نیز در قرن ۱۹ نمایشات خارق العاده ای ترتیب می داد.سرب مذاب می نوشید:دستش را در آتش فرو می برد و با آب جوش سر و صورتش را می شست.و حتی رحمان بی(مصری)پیش چشم عده زیادی زنده بگور شد و ساعتها بعد در شرایط طبیعی بیرون آورده شد. ماجرای عجیب جک آدمکش(برگرفته از کتاب جهان عجایب)

پنج بار مردی ناشناس با جثه ای کوچک پا به درون شبهای مه آلود لندن گذاشت:پنج بار با زنان خیابانی صحبت کرد:آنها را به تاریکی کشاند و به نحوی بیرحمانه به قتل رساند.کاراگاهان حرفه ای و آماتور فرضیه های گوناگونی درباره هویت مرد ناشناس ارائه کردند ولی در نهایت پاسخ اصلی پیدا نشد و این جنایات بیرحمانه در پرده ابهام باقی ماند.محله جنوب شرقی لندن در زمان ویکتوریا لکه ننگی بر دامن انگلیس بود:خانه های پست و مخروبه در دو سوی خیابانها سر برافراشته بودند:کوچه ها و خیابانها در زوایای میخانه ها در شب مانند غارهای تاریکی بودند که درون آنها در زیر نور شمع:انبوه جماعت بدکاران در هم می لولیدند در بیرون زنان و مردان مفلوک و تبهکار به زندگی خود ادامه می

دادند.تنها راه خلاصی از ناراحتیها نوشیدن بطری جین در ازای چند سکه بود.برای بعضی از زنان روسپیگری تنها روش ادامه زندگی بود.جک قاتل در سال ۱۸۸۸ پا به چنین معرکه ای گذاشت و همراه خود ترس و وحشت آورد.ماری آن نیکلاس به پایان خط رسیده بود.در ۴۲ سالگی شکسته تر از آن بود که بتواند مردان را بسوی خود جلب کند.حتی قادر به پرداخت ۴ پنی برای خوابیدن در نوانخانه نبود.تمام خنز و پنزهایش را برای خرید جین فروخته بود.وقتی مردی کوچک اندام در خیابان جلوی او ظاهر شد ماری فکر کرد که آن شب سرپناهی خواهد داشت.حتی وقتی آن مرد او را به پشت خیابان و درون تاریکی برد هشیار نشد.وقتی فهمید اوضاع خراب است که دیگر دیر شده بود.قاتل به پشت سرش جهید و گردنش را برید صبح روز بعد گاریچی جسد مثله شده او را پیدا کرد.فرمانروایی قاتل آغاز شده بود.دقیقا ۷ روز بعد جنایت دیگری بوقوع پیوست.مقتول بدکاره ۴۷ ساله ای بنام آنی جاپمن معروف به آنی سیاه بود و بر اثر بیماری تنفسی رو به موت بود که قاتل مرگش را تسریع کرد.جسد او صبح زود توسط مغازه داری پیدا شد.جسد بطرز تهوع آوری تکه تکه شده بود و زیر پایش چند سکه و یک حلقه پیدا شد.محله وایت چاپل در ترس و شایعات گوناگون قرار گرفت.شایع بود که قاتل چاقوی خود را در کیسه ای به همراه دارد.مردم تصمیم گرفتند هر کسی را که کیسه ای همراه داشت تعقیب کنند و زد و خوردهایی نیز به وقوع پیوست.گروههایی تشکیل شد تا محافظت از خیابانها را به عهده بگیرند پلیس دهها مظنون را دستگیر کرد اما قاتل هیچ ردی بجا نگذاشته بود.تنها پزشکان اداره پلیس فهمیده بودند که قاتل چپ دست است و اطلاعات وسیع پزشکی دارد.جراح متخصص گفت که قتلها در نهایت دقت و مهارت انجام شده است.در شب ۳۰ سپتامبر قاتل دو زن دیگر را نیز قصابی کرد و تنها ردپای موجود را به جا گذاشت:لیزا در حالی پیدا شد که از گلویش خون می ریخت جسد کیت ادواردز(ترسناکترین جنایت روی او انجام شد)چند خیابان آنطرف تر پیدا شد.از محل جسد ردی از خون تا پشت خانه ای امتداد یافته بود در آنجا با گچ نوشته شده بود:جهودها مقصر نیستند.آیا معنی این جمله این بود که قاتل یهودی ای است که از سر خشم و انتقام از جهان دست به این جنایات زده بود؟یا قاضی دیوانه ای بود که خود نیز مجری قانون شده بود؟معنای پیام هر چه بود می توانست اهمیت فراوانی داشته باشد. اما موضوع بطور کامل بررسی نشد زیرا این مدرک بدون دلیل منطقی از میان رفت.رئیس پلیس دستور داد نوشته پاک شود.لندن در وحشت

دو جنایت آخری فرو رفته بود و شایعات بیشتر شده بود.می گفتند قاتل دکتری دیوانه است.می گفتند یک مرد لهستانی وحشی است یا مامور مخفی روسی طرفدار تزار که سعی در بی آبرو کردن پلیس دارد.یا یک مخبط اخلاق گرا که بی اخلاقی در جامعه:او را بر انگیخته بود حتی گفته می شد قاتل قابله ای دیوانه است که از روسپیگری نفرت دارد.کسی واقعیت را نفهمید قاتل اصلی ناشناس ماند و در ۹ نوامبر قتل دیگری روی داد.آخرین قربانی ماری مکی ۲۵ ساله بود.عابری که او را می شناخت متوجه شد که او بسوی مرد کوچک اندام و خوش پوش با سبیلی باریک و کلاه شاپو می رود.جسد پاره پاره او روز بعد پیدا شد.ماری آخرین قربانی جک آدمکش بود.جنایات دیگر تکرار نشد.کاراگاهان تلاش زیادی برای پیدا کردن او کردند اما نتیجه ای بدست نیاوردند.پرونده در اسکاتلندیارد بایگانی شد و تا سال ۱۹۹۲

حقیقت ماجرا در دسترس عموم قرار نگرفت.هر چند چیز زیادی هم در پرونده نبود.هر بار که او مبادرت به قتل می کرد در تاریکی کوچه ها

به سهولت ناپدید می شد.اگر او آدم فقیری بود چگونه از جراحی سر رشته داشت؟و اگر ثروتمند بود در محلات فقیر نشین لندن چه می کرد و چگونه می توانست سر فرصت مبادرت به مثله کردن اجساد نماید؟در حالی که جراحان عقیده داشتند برای آن کار حداقل یک ساعت وقت لازم بود.سوالات هنوز بی پاسخ مانده است.بهترین نظریه توسط نویسنده ای بنام دانیل مارسون ارائه شد.او نظریه خود را بر اساس نظر ملویل مک ناتن(رئیس پلیس اسکاتلند یارد)ارائه داد:او به ۳ نفر مظنون بود:دکتر جنایتکاری بنام مایکل استروگ:زنی بنام کوزمافسکی که از یهودیان لهستانی تنفر داشت و وکیلی اخراجی بنام مونتاگ جان درت.و دست آخر هم به این نتیجه رسید که قاتل اصلی درت است.فارسون بر اساس سالها مطالعه روی اوضاع خانواده درت به این نتیجه رسید او می گوید که خانواده درت نیز او را قاتل می دانستند.عموی او پزشک بود و مطب او با محل جنایت آخری فاصله اندکی داشت.مادر درت دیوانه بود.شاید خود او هم دچار حالت جنون می شده است.درت هیچگاه بازداشت نشد.او بعد از آخرین جنایت ناپدید شد و جسدش ۷ هفته بعد در رودخانه تایمز پیدا شد.آیا او خودکشی کرده بود یا خودش قربانی جنایت دیگری شده بود؟تنها یک نفر حقیقت را می دانست…خود جک آدمکش.حقیقت هر چه بود اسرارس تا به امروز مخفی مانده است. اشخاص اسرار آمیز و کم لطفی تاریخ بعضی از مطالب اسرار آمیز و معما گونه ای که در این وبلاگ مطالعه می فرمایید مربوط به پدیده های شگفت انگیزی مانند مثلث برمودا و

بشقاب پرنده ها نمی باشند.بلکه اشخاص عجیب و مرموز موضوع این مطالب است.من هنگامی که در ارتباط با این مطالب تحقیق می کردم به اشخاص اسرار آمیز بسیاری برخوردم که به طرز نا امید کننده ای اطلاعات کمی از آنها در دسترس است.برای نمونه می توان از جایشل(یک خاخام یهودی فرانسوی در قرن سیزدهم)یاد کرد که دارای نیروی مغناطیسی بود.می گویند این خاخام با به صدا درآمدن کوبه در خانه اش و با فرستادن یک جرقه آبی رنگ آتشین از یک دستگاه عجیب در اتاق مطالعه اش:مهمان ناخوانده اش را به وحشت می انداخت.شب هنگام نیز از بیرون پنجره اتاق مطالعه اش دیده شده است که در زیر نور آبی یک چراغ عجیب که در آن از روغن و فتیله هیچ اثری نبود کار می کرده و گویا این نور منبعی نداشته است.اما اینکه بر روی چه چیزی مطالعه می کرده است مشخص نیست جایشل یکی از چند نابغه ای است که نامشان از کتابهای تاریخ حذف شده است.ولی این حذف چنان قابل توجه بوده است که حتی مردم عادی هم به آن توجه نشان می دهند.شما به آنچه که در کتب تاریخ در مورد اولین زنی که به فضا رفت نوشته شده است توجه کنید: ((بانوی فضانورد شوروی با نام والنتینا ترشکووا اولین زنی است که در ژوئن ۱۹۶۳ چهل و هشت بار دور زمین چرخید))ولی ۲ سال قبل از آن

در ۱۷ فوریه ۱۹۶۱ ایستگاههای ارتباطی سفینه های فضایی در گوشه و کنار دنیا از پرتاب یک سفینه تحقیقاتی شوروی با خبر شدند و صدای صحبت یکی از فضانوردان آن سفینه که شنود شد صدای زنی بود که با همکارانش صحبت می کرد و هرگز نیز هویتش آشکار نشد هر چند مقامات شوروی حتی پرتاب آن سفینه را نیز انکار کردند ولی سفینه از یک مسیر نامعلوم در مدار زمین قرار گرفته بود.در آن مکالماتی که به آن اشاره کردم تمام عبارات معما گونه را آن زن اینگونه بیان کرده بود:اوضاع وخیم است…(آمار و ارقام)…اگر ما از این وضعیت رها نشویم جهان هرگز خبری در اینباره نخواهد شنید البته ۷ روز بعد رادیو تلسکوپهای ایستگاههای ارتباطی در شهرهای آپسالا:بوخوم:تورین و

مدون این آخرین گفتگوی آن فضانوردان بد اقبال و وحشت زده را دریافت کردند در حالیکه ترتیبی داده شده بود تا نوار صحبتهای اندوهناک آن فضانوردان هرگز فاش نشود.کارشناسان مسائل فضایی و دانشمندان امور نظامی زمانی که مسیر نامعقول این سفینه نابود شده را تجزیه و تحلیل کردند حدس زدند که آن سفینه برای قرار گرفتن در مدار ماه دست به تلاشی ناموفق زده است و به علت نداشتن شتاب کافی نتوانسته از کشش نیروی جاذبه خورشید فرار کند و …در هر حال هر چه که باعث این حادثه تلخ شده باشد:تا کنون که مرگ این فضانوردان ناشناس روسی را در هاله ای از ابهام باقی نگه داشته است. یک نمونه دیگر و نه چندان قدیمی از این اشخاص اسرار آمیزی که ما اطلاعات کمی از آنها داریم دختری بنام((ام ((۴است.این دختر جوان

در نوامبر ۱۹۸۸ در حالتی گیج و سرگردان در امتداد بزرگراه شهر سورن بریج در غرب انگلیس پیدا شد و به سوالات پلیس و پزشکان پاسخ نمی داد.دختر خاموش به بیمارستان بریستول برده شد و از آنجا مشخصات او برای تمام نیروهای پلیس در سراسر بریتانیا فرستاده شد.کمی بعد از این ماجرا زن و مردی از اهالی کریدیشن در ایالت دون خود را والدینش معرفی کردند و او را به خانه بردند ولی هرگز درباره اینکه نام او چیست و یا اینکه چرا در کنار بزرگراهی که ۸۰ مایل از خانه اشان دورتر بود قدم می زده حرفی نزدند(بدلایل نامعلومی می خواستند آن دختر گمنام بماند)روزنامه نگاران کنجکاوی هم که به دنبال کشف این ماجرا بودند ناگهان موضوع را رها کردند ولی چندی بعد وقتی گروه موسیقی پاپ ماریلیون آلبومی با نام شجاع و با الهام از این ماجرا منتشر کردند این دختر بظاهر کند ذهن تبدیل به چهره و شخصیت شد. شخص مرموز دیگری که اطلاعات کمی از او هم در دسترس است مرد جوانی است که ظاهرا از میان در بسته یک باشگاه شبانه در ایالت لنک شایر عبور کرده است.اگر این عمل محیر العقول توسط دوربین مخفی باشگاه ضبط نمی شد حتما به عنوان افسانه ای باور نکردنی در ذهن های ما می ماند.وقتی کارشناسان شبکه تلویزیونی بی بی سی فیلم را تجزیه و تحلیل کردند بر اصل بودن آن تاکید کردند.این رویداد وهم آور در ساعات اولیه روز ۲۷ اکتبر ۱۹۹۱ در باشگاه شبانه پروانه ها در شهر الدهام روی داده است ساعت دقیقا ۳۲/۴ دقیقه بامداد بود.این عبور اسرار آمیز باعث به صدا در آمدن آژیر دزدگیر هم شد.در فیلم تصویر نیمه روشنی از مرد جوانی با تی شرت سفیدی دیده می شود که در حال عبور از در بسته باشگاه است.در این فیلم کوتاه آن مرد مانند یک دزد در راهروهای باشگاه پرسه می زند اما این راه رفتن یک حرکت فیزیکی نبود زیرا وقتی پلیس و مدیر باشگاه و معاونش به محل رسیدند هیچ نشانه ای از ورود غیر مجاز به داخل ساختمان و یا رد پایی از این دزد شبح مانند ندیدند وقتی مامورین پلیس فیلم را دیدند همگی از دیدن آن موجود متحیر شدند.در بی بی سی روی فیلم آزمایش ساده ای انجام دادند و با استفاده از پیشرفته ترین میکروچیپ های رایانه ای متوجه شدند که تنها یک سیگنال روی حلقه فیلم است و این به معنی آن بود که هیچ کس در آن دستکاری نکرده است.هویت آن مرد مرموز هرگز مشخص نشد.ممکن است او را یک شبح بدانیم ولی این باشگاه از زمان تاسیس هرگز محل رفت و آمد ارواح نبوده است و در گذشته نیز مورد مشابهی دیده نشده بود.و به این ترتیب این موجود بی نام و نشان هم به فهرست اشخاص فوق طبیعی مذکور اضافه شد.باز هم نمونه های دیگری از این افراد عجیب و اسرار آمیز را در این وبلاگ مطالعه خواهید کرد.

جاسوس یا جنایتکار؟ سال ۱۶۷۱ برای ۲ نفر از بزرگترین ماجراجویان تاریخ سالی همراه با موفقیت های نامحدود بود.در این سال سر هنری مورگان(دزد دریایی

ولزی)در هند غربی خود را فرماندار کل جامائیکا نامید و در انگلیس نیز تامس بلاد که خود را کلنل معرفی می کرد نقشه ای به اجرا گذاشت که حاصل ان جسورانه ترین دزدی تاریخ(سرقت جواهرات سلطنتی از برج لندن)بود. تامس بلاد در ۱۶۱۸ متولد شد.او پسر یک اهنگر ایرلندی بود و با اینکه اطلاعات کمی درباره دوره کودکی او وجود دارد ولی روشن است که

او در جنهای داخلی انگلیس در جنبش پارلمانی فعالیت کرده است.هر چند نقش او در این جنگها کاملا اشکار نیست ولی بنظر می رسد که در کارهای جاسوسی فعالیت داشته است و بخاطر این کارها نیز املاک قابل توجهی را در ایرلند به عنوان پاداش دریافت کرده است.و زمانی که در ۱۶۶۰ رژیم سلطنتی دوباره روی کار امد او املاک و شغلش را از دست داد و به یک خرابکار خبیث که دارای استعدادی شیطانی بود تبدیل شد.او نقشه های ظالمانه ای برای شکست دادن و ترساندن دشمنان سلطنت طلب خود می کشید البته سالها قبل از اینکه گرفتار این وضعیت شود فردی مرموز شمرده می شد که گرایشش را به مذهب و هر گروه سیاسی ای را تنها در صورتی ابراز می کرد که با علائق و سلائقش سازگار باشد.هر چند راحت است که او را یک ماجراجو ندانیم ولی بنظر می رسد که او در استخدام شخصیت خاصی بوده است چون در پشت تمام رفتار و اعمال او نگاههای مرموز مردی دیده می شد که مامور مخفی کسی است.خیلیها او را جاسوس می دانستند.ولی جاسوسی برای چه کسی؟ در ۱۶۳۳ او و یک گروه از خلافکاران درصدد برامدند تا دوک اورماندی(لرد ایرلند)را از قلعه ای در دوبلین بدزدند ولی با شکست روبه رو

شدند و همگی بجز بلاد دستگیر شدند.جایزه ای برای تحویل دادن زنده یا مرده او تعیین شد ولی ظاهرا او نگران جایزه ای که برای سرش تعیین کرده بودند نبود زیرا دست به اقدامی نافرجام برای ازادی همدستانش زد و بعد به هلند گریخت در ۱۶۳۹ او در میان فرقه پنجمین مردان سلطنت فردی فعال بود.پیروان افراطی فرقه پیوریتین(فرقه ای از پروتستانهای انگلیس که در زمان سلطنت الیزابت علیه سنن مذهبی قیام کردند و طرفدار سادگی در نیایش بودند)باور داشتند سلطنت پنجم که در کتاب دانیل پیش بینی شده بود بزودی فرا می رسد.در ان کتاب مقدس پیشگوئی شده بود که سلطنت پنجم مسیح موفق خواهد شد که بر مردم اشور و پارس و یونان و روم حکمرانی کند.رهبر این فرقه تامس ونر بود.او یک مذهبی متعصب بود که ۲ قیام نافرجام را در سالهای ۱۶۵۷ و ۱۶۶۱ هدایت کرده و در پی ان دستگیر و اعدام شد ولی بلاد موفق شد به اسکاتلند فرار کند.بلاد روش زیرکانه ای برای ترک به موقع گروههای شورشی در لحظه تار و مار شدنشان داشت و مشابه همین ماجرا وقتی به گروه کاوننت پیوست نیز روی داد.این گروه از پیروان کلیسای پروتستان در اسکاتلند تشکیل شده بود و بر علیه قوانین وضع شده از سوی چارلز اول در اسکاتلند قیام کرده بودند.بلاد درست در پشت ماجرا حضور داشت و نقش یک مشاور را داشت ولی چند روز قبل از سخت شدن اوضاع و درگیری شورشیان با سربازان شاه ناگهان ناپدید شد.

بلاد در ۱۶۶۷ شنید که کاپیتان میسون جنگجوی پیر همراه ۳ نفر از همدستانش همراه با گارد محافظ به زندان برده می شوند.به همین دلیل سوار اسب شد و به سربازان حمله کرد و به انها شلیک کرد.کاپیتان نجات یافت و بلاد نیز با اینکه سخت مجروح شده بود ولی از این حادثه جان سالم به در برد.جایزه ای که برای سرش گذاشته بودند ۳ برابر شد.او در ۱۶۷۰ به مرکز لندن یعنی جایی که اعمال جسورانه دیگری مرتکب شد رفت.در انجا سوار بر اسب به سمت کالسکه حامل دوک اورماندی تاخت و با یک تکان شدید در کالسکه را باز کرد و دوک وحشت زده توسط بلاد و همدستش از کالسکه بیرون کشیده شد و روی اسب یکی دیگر از همدستان انداختند و قبل از اینکه کسی متوجه فریادها و ربوده شدن دوک بشود به سرعت از محل دور شدند.هر چند دوک خیلی زود ازاد شد ولی بلاد و یارانش توانستند بدون انکه به انها صدمه ای برسد فرار کنند.حادثه دیگری در ۱۶۷۱ روی داد و بیشتر بخاطر همین حادثه است که بلاد بر سر زبانها افتاده است.ان حادثه سرقت جواهرات سلطنتی بود.بلاد چند هفته خود را به شمایل یک کشیش دراورد و مرتب به دیدار تالبوت ادواردز(نگهبان ۷۷ ساله جواهرات سلطنتی)رفت تا اعتماد او را برانگیزد بعد از چند ملاقات نگهبان پیر مطمئن شد که کشیش فردی کاملا درستکار و از هرگونه شک و گمانی مبرا است.در روز ۹ مه همان سال در ساعت ۷ صبح بلاد برای اخرین بار لباس کشیشی خود را پوشید و با ۳ نفر از همدستانش که انها نیز لباس کشیشها را پوشیده بودند نزد ان نگهبان رفت.دختر نگهبان نیز همان اطراف بود و بلاد برای اینکه حواس او را پرت کند یکی از همدستانش را که جوانی زیبا و ۲۵ ساله بود را به عنوان برادرزاده خود به ان دختر معرفی کرد و ان دو مشغول گفتگو شدند. بلاد شروع به صحبت درباره جواهرات سلطنتی با نگهبان کرد و نگهبان نیز با هیجان به بلاد و همراهانش گفت که به دنبال او به اتاق مارتین

تاور(محل نگهداری جواهرات)بروند.پس از ورود به اتاق پیرمرد در را به روی خود و انها قفل کرد.در این هنگام بلاد ناگهان لباده کشیشی اش را بر سر نگهبان کشید و پارچه ای در دهانش کرد ولی چون نگهبان دست و پا می زد و سر و صدا به راه انداخته بود یکی از دزدها با چکش به سرش کوبید و با کمال بیرحمی خنجر را در شکمش فرو برد.بلاد نیز همان چکش را برداشت و با وارد کردن ضربه تاج ادوارد مقدس را پهن کرد تا بتواند انرا زیر لباسش پنهان کند.یکی دیگر از همراهانش عصای سلطنتی را دو نیم کرد و بعد دزدی که نگهبان را کشته بود در حالی که هنوز می خندید گوی جواهر نشانی که یک صلیب رویش بود را در جیب شلوارش گذاشت.ولی ناگهان پسر نگهبان سر رسید و با برادرزاده جعلی بلاد که مانند یک مراقب مشکوک عمل می کرد گلاویز شد ولی ان مراقب چنان با یک میله بلند سربی بر سرش کوبید که بیهوش شد.سپس ان مراقب خود را به اتاق خزانه رساند و دیگران را باخبر کرد.بلاد و یارانش زود از اتاق خارج شدند ولی بخاطر وحشت و دستپاچگی عصای سلطنتی زمین افتاد و انها متوجه نشدند.وقتی پسر نگهبان به هوش امد و دهان بندش را باز کرد با صدای بلند فریاد زد:خیانتکاران:جنایتکاران:تاج سلطنتی را دزدیدند ظرف چند ثانیه دختر نگهبان کنار برادرش امد و از شدت ترس به او چسبید یکی از سربازان محافظ قلعه صدای هشدار پسر جوان را شنید و به تعقیب دزدان پرداخت.سپس در گوشه ای از قلعه با بلاد روبه رو شد.بلاد به سمت او شلیک کرد و گلوله به سینه سرباز خورد و در دم جان سپرد.وقتی سارقین به بالای برج رسیدند با سرباز دیگری روبه رو شدند.سرباز با

دیدن بلاد و یارانش که به او نزدیک می شدند ترسید و تفنگ خود را انداخت و کنار ایستاد و به انها اجازه داد تا بدون درگیری عبور کنند.بزودی قلعه مورد حمله سربازان قرار گرفت و بلاد و ۳ همدستش براحتی دستگیر شدند. راه فرار بلاد توسط شخصی بنام کاپیتان بکمن(یک کهنه سرباز شجاع جنگ داخلی)بسته شد.او تنها کسی بود که توانست این ایرلندی متهور

را اسیر کند.او را به سلولی در همان قلعه بردند و ساعتها از او بازجویی کردند ولی او اصرار داشت که تنها پیش شخص پادشاه اعتراف می کند دو روز بعد با تقاضای بلاد موافقت شد و او را به وایت هال بردند.در انجا او با پادشاه چارلز دوم ساعتها گفتگو کرد سپس بلاد را به برج برگرداندند و بدون هیچ توضیحی با یک فرمان عفو و مقرری ماهانه ۵۰۰ پوندی ازاد شد.در ضمن املاک مصادره شده اش در ایرلند نیز مسترد گردید مدت زیادی از این ماجرا نگذشته بود که جان اولین(نویسنده و وقایع نگار)برای صرف شام به قصر پادشاه دعوت شد.وقتی او به اتاق غذاخوری رفت از دیدن بلاد در سر میز شام و نشستن در کنار پادشاه حیرت کرد.این صحنه برای او قابل درک نبود زیرا او می دانست که این مرد ایرلندی در جنگهای داخلی با نهضت پارلمانی فعالیت می کرد و چند فقره ادم ربایی در میان طبقه نجبا انجام داده بود.پس با این وجود و اتهامات مختلف خیانت و سعی در دزدیدن جواهرات سلطنتی و قتل نگهبان پیر چگونه می توانسته مورد لطف پادشاه قرار بگیرد؟ ماجرای تامس بلاد هنوز بصورت معمایی باقی مانده است و تمام مورخین را گیج کرده است. برنادت و مریم باکره(بخش آخر)

برنادت پس از اخرین دیدار با مریم مقدس به زندگی عادی ایمانی خود برگشت و ایمانش هر روز بیش از قبل می شد.برنادت که از تجربه این دیدارها سخت تکان خورده بود تصمیم گرفت که راهبه شود و در جولای ۱۸۶۶ در سن ۲۲ سالگی برای وقف زندگیش در راه مذهب وارد صومعه سن جیلدارد (خواهران کاتولیک)در شهر نورز در نزدیکی روستایش شد(این اولین و تنها سفر طول زندگی برنادت بود)با وجودی که وضع جسمانیش زیاد خوب نبود تا بتواند از عهده مسئولیتهای سنگین کلیسا براید ولی با کمال میل قبول کرد که از بیماران مراقبت کند و همیشه می گفت:هیچ کس مرا مجبور نکرده که به اینجا بیایم.برنادت که از بیماری اسم رنج می برد گاهی به حدی عذاب می کشید که از دیگر راهبه ها می خواست که سینه اش را بشکافند تا بتواند نفس بکشد.برنادت قبل از اینکه لورد و خانواده اش را ترک کند در ۱۴ جولای ۱۸۶۶ نیز به غار رفت.او در نورز به همان نامی خطاب می شد که در زمان غسل تعمید به او داده شده بود یعنی ماری برناده.خواهر ماری برناده در دوره اموزش رهبانیت داستان رویت مریم مقدس را برای راهبین و دیگر حاضرین انجمن کلیسا تعریف می کرد ولی به او گفته شد که دیگر این داستان را تعریف نکند.بعضی از مادران مقدس در کلیسا او را به کارهای پست و کلفتی وامی داشتند و می گفتند که برای تزکیه نفس برنادت خوب است و باعث ی شود او فروتن و مهربان باقی بماند.برنادت از این همه تحقیر رنج می برد ولی شرایط را پذیرفته بود و همیشه خوشرو و ملایم بود.روزی که اخرین نذرش را به جا اورد پدر روحانی به او گفت که کارش عبادت و نماز است.به او در اتاق بیماران صومعه کاری داده شد و با وجودیکه پرستار خوب و مثمرثمری بود ولی دچار ضعف جسمانی بود و از بیماری اسم و سل و کمبود کلسیم در استخوانها و زخم باز رنج می برد و تمام این امراض همراه با روحیه ضعیفش او را در رنج و مشقت قرار داده بود و تا اخر عمر نیز رنج این

بیماریها را تحمل کرد.این همان وعده ای بود که حضرت مریم در غار به او داده بود:من به تو قول یک زندگی خوب ابدی را می دهم ولی نه در این دنیا بلکه در دنیایی دیگر.برنادت در روزهای پایانی عمر و در بستر مرگ به خواست پاپ پیوس چهارم و کشیش لورد دوباره ماجرای رویت را تعریف کرد و برای صحت ادعایش سوگند خورد و چند روز بعد در روز چهارشنبه ۲۷ فروردین ۱۶)۱۲۵۸ اوریل (۱۸۷۹در حالی که تازه به سن ۳۵ سالگی رسیده بود بر اثر بیماری سل استخوان درگذشت به دستور شهردار لورد درب غار بسته شده بود و اطراف ان حصارکشی شده بود.کشیشی خواستار بازگشایی غار شد ولی شهردار به او گفت که

تنها شخص اول مملکت می تواند چنین دستوری بدهد و در نهایت بنا به درخواستهای مداوم و مصرانه ملکه فرانسه سرانجام ناپلئون سوم دستور بازگشایی غار را صادر کرد.تابوت برنادت ۳ روز پس از مرگش در یک عبادتگاه کوچک در باغ صومعه دفن شد در حالی که به وصیت خودش لباس رهبانیت بر تن داشت.برنادت بیش از ۳۰ سال بدون مزاحمتی در این مکان ارمید تا اینکه مقدمات کار اثبات تقدیس او فراهم شد:مسیحیان فرقه کلیسای رومن کاتولیک اعتقاد دارند که انسانهایی که در طول زندگی دارای کرامت بوده و موجب شفای بیماران و … شده اند پس از مرگشان بهتر است با انجام مقدمات و تحقیقاتی انها را ملقب به قدیس(مقدس)کرد و در معرض دید عموم برای زیارت گذاشت.مقامات کلیسا در ۳۱ شهریور ۲۲)۱۲۸۸ سپتامبر (۱۹۰۹اجازه دادند که تابوت برنادت در حضور ۲ پزشک و چند شاهد دیگر باز شود حاضرین بعد از دیدن جسد قدرت تکلم خود را از دست دادند چون جسد بدون هیچگونه تغییری بر بستر خود ارمیده بود.بعدها زنی که در این جلسه حضور داشت چنین گفت:کوچکترین نشانی از عفونت و کمترین اثری از بوی بد در جسد نبود.. چنین بنظر می رسید که او خوابیده است.پس از اتمام تشریفات اداری به جسد برنادت لباس نو پوشاندند و ان را همراه تمام مدارک رسمی معاینه در یک تابوت مسی در بسته در صومعه نورز(همان محلی که راهبه شده بود)گذاشتند.گزارش کمیسیون تحقیق مورد قبول مومنین قرار گرفت ولی برخی شک داشتند و چند روزنامه نیز اسقف مسئول تحقیق را متهم به خیانت کردند و ادعا کردند که او دستور داده است تا بلافاصله پس از مرگ برنادت جسدش را مومیایی کنند چون کلیسا به چنین معجزه ای نیاز داشت تا تشکیلات زیارتگاهی را در لورد همچنان فعال و زنده نگه دارد.برای رفع این اتهام مراسم اثبات تقدیس از سر گرفته شد و در ۱۴ فروردین ۳)۱۲۹۸ اوریل (۱۹۱۹و ۲۹ فروردین ۱۸)۱۳۰۴ اوریل (۱۹۲۵برای بار دوم و سوم جسد برنادت معاینه شد و باز هم جسد را بدون هیچ تغییری دیدند.تنها پوست جسد در طول اولین معاینه کمی تغییر رنگ داده بود و جلوی چشم شهود کمی تیره رنگ شده بود به همین دلیل سطح پوست دستها و صورت را با لایه نازکی از موم پوشاندند تا به حالت طبیعی جسد لطمه نخورد و ان را بلافاصله به کلیسا منتقل کردند.جسد برنادت طی مراسمی در ۱۲ مرداد ۳)۱۳۰۴ اوت (۱۹۲۵به محراب صومعه سن جیلدارد منتقل شد و از انزمان تا کنون در لباس راهبگی و در یک تابوت شیشه ای ارمیده است.پاپ پیوس یازدهم در ۸ دسامبر ۱۹۳۳ رسما برنادت را قدیسه اعلام کرد. وقتی نام لورد اورده می شود در ذهن مسیحیان منطقه ای سرسبز در جنوب فرانسه تداعی می شود که در انجا بیمارانی بصورت معجزه اسا

شفا می یابند.با وجودیکه جمعیت لورد کمتر از ۲۰ هزار نفر است ولی سالانه حدود ۳ میلیون زائر به این محل سفر می کنند که ۷۵ هزار

نفرشان بیماران معلول هستند.از هزاران ادعای شفا یافتگی تنها ۶۶ مورد دلیل علمی نداشته و طبق قوانین سخت و دشوار کلیسا معجزه دانسته شده اند.امروزه این روستا بزرگترین زیارتگاه مریم مقدس در سرتاسر جهان است. منابع:کتاب مومیایی ها(ولفانگ تارنووسکی)ترجمه بهروز بیضائی برنادت سوبیروس برنادت و مریم باکره(بخش چهارم)

یازدهمین دیدار:روز یکشنبه ۲۸ فوریه ۱۸۵۸ حدود ۱۱۵۰ نفر بسوی غار رفتند.رئیس پلیس و سربازانش هم حضور داشتند.رئیس پلیس که تحت تاثیر قرار گرفته بود گزارش داد که ملاقات نسبتا طولانی ای بود.بعدازظهر انروز بازجویی دیگری از سوی رئیس پلیس و مقامات از برنادت صورت گرفت مدیر مدرسه هم امده بود تا بصورت خصوصی سوالاتی را از برنادت بپرسد.مدیر مدرسه ابتدا فکر می کرد که برنادت دچار توهم شده است ولی پس از انکه سوالات مکرری از برنادت پرسید ایمان اورد که برنادت واقعا ان زن را می بیند. دوازدهمین دیدار:روز دوشنبه ۱ مارس ۱۸۵۸ به تخمین پلیس ۱۵۰۰ نفر حضور داشتند.برنادت دوباره از اب چشمه نوشید و خودش را در ان

شست.برای اولین بار یک کشیش هم در این محل حضور یافته بود.نام او ابه دزیرات بود و به تازگی لباس روحانیت بر تن کرده بود و در شهر امکس فعالیت می کرد.او به دقت به چهره برنادت خیره شد و از معصومیت و پاکی و ارامش و قداست بی مانندی که در چهره دخترک موج می زد شگفت زده شد.او بعدها گفت:عجب ارامش مطلقی؛عجب وقار بی نظیری؛چه قدوست زیبایی؛چقدر خالص و بی غل و غش و صاف؛این خصوصیات برای کودکی به سن او غیر ممکن است.چقدر صاف و بی غل و غش؛چقدر دوست داشتنی و زیبا؛چقدر ملکوتی و سبک.انگار که در استانه درب بهشت ایستاده است. سیزدهمین دیدار:روز سه شنبه ۲ مارس ۱۸۵۸ حدود ۱۶۵۰ نفر حضور داشتند و ان زن از برنادت خواست که نزد کشیش برود و تقاضای

ساخت یک کلیسا را در ان محل و نزدیک چشمه بکند:من می خواهم که مردم در صفوف منظم به این مکان بیایند.وقتی برنادت با پدر پیرامل ملاقات کرد چنان برخورد تند و خشنی با او شد که باعث شد که برنادت تنها در مورد رفتن مردم به ان محل با کشیش صحبت کند و یادش برود در مورد ساخت کلیسا نیز صحبت کند.برنادت بعدازظهر ان روز دوباره لرزان و ناراحت نزد کشیش رفت و بقیه پیامش را به او و ۳ کشیش دیگر گفت.کشیش نیز از او خواست تا ابتدا نام ان زن را سوال کند. چهاردهمین دیدار:سپیده دم چهارشنبه ۳ مارس ۱۸۵۸ حدود ۳ الی ۴ هزار نفر در محل حاضر بودند ولی اتفاقی نیفتاد.اما عصر که برنادت

برگشت در حضور ۱۰۰ نفر ان زن را دوباره دید و نامش را سوال کرد ولی جوابی نشنید و ان زن تنها لبخندی به او زد.برنادت نزد کشیش رفت و خواسته اش را دوباره مطرح کرد و کشیش نیز باز خواستار دانستن نام ان زن شد.کشیش برنادت را دیوانه می دانست. پانزدهمین دیدار:پنجشنبه ۴ مارس ۱۸۵۸ روز جشن مارکتبنگ و اخرین روز از ۱۵ روزی که در ملاقات سوم ان زن از او خواسته بود تا به انجا بیاید.حدود ۲۰ هزار نفر در محل بودند.ازدحام عجیبی بود.پلیس محلی با کمک نیروهای کمکی که از روستاهای اطراف امده بودند از

عهده ایجاد نظم برنمی امدند.برنادت ۴۵ دقیقه در مدخل غار ماند و سپس به دیدار کشیش اعظم رفت و گفت که وقتی از ان زن نامش را سوال کرده تنها به او لبخند زده ولی هنوز به ساخته شدن کلیسا در ان محل اصرار دارد.ولی کشیش دوباره خواستار دانستن نام ان زن شد(بعدها در ان محل نمازخانه ای ساخته شد و به مرور به ۳ ساختمان افزایش یافت و کلیساهایی نیز ساخته شد که بزرگترینشان باسلیکا نام دارد که به یاد قدیس پیوس دهم و با گنجایش ۳۰ هزار نفر و به دستور کاردینال اعظم رونچالی که بعدها پاپ ژان بیست و سوم شد ساخته شده و به این اسم نامیده شده است)بعد از این روز یک وقفه ۲۰ روزه تا دیدار دوباره با ان زن ایجاد شد.در این مدت برنادت به غار نمی رفت ولی نیرویی او را به رفتن به غار ترغیب می کرد.در طول این وقفه او نیرو و ارامش خود را بدست اورد.همچنین در این دوره برنادت به مدرسه رفت و برای شرکت در اولین مراسم اشاء ربانی خود را اماده کرد شانزدهمین دیدار:۳ فروردین ۲۵)۱۲۳۷ مارس (۱۸۵۸روز عید تبشیر برای مسیحیان بود و برنادت برای ۳ هفته به غار نرفته بود.شب

قبل(۲۴ مارس)نیرویی برنادت را بسوی غار می کشاند؛در نهایت در ساعت ۵ صبح ۲۵ مارس(روز بعد)برنادت با چند نفر از اقوامش به غار رفت و مشاهده کرد که تعدادی از مردم و رئیس پلیس در انجا حضور دارند.به محض اینکه برنادت به انجا رسید ان زن ظاهر شد و او یک ساعت با ان زن بود و در تمام این مدت در یک حالت خلسه عارفانه فرو رفته بود و از خود بی خود بود.برنادت نام زن را پرسید و این سوال را ۳ بار تکرار کرد.ان زن لبخند زد و برنادت هم جرات کرد تا برای چهارمین بار سوالش را تکرار کند و زن نیز اینبار چنین جواب داد:من باکره حامله هستم.این سخن گفته پاپ پیوس چهارم را که گفته بود او زنی زیباست؛احاطه شده در نوری به درخشندگی خورشید را تائید می کند برنادت دختر معصومی بود تا حدی که حتی معنی باکره و در نتیجه ان جمله را نمی دانست.او تنها ۱۴ سال سن داشت.در هر صورت او متوجه منظور ان زن نشد تا اینکه بعدازظهر ان روز دوباره با کشیش دیدار کرد و از روی حرفهای اقای استرید که دانشمندی با کمالات بود متوجه منظور ان زن شد و فهمید که ان زن همان مادر مقدس(مریم مقدس)است.باز یک وقفه دیگر در ملاقاتها روی داد. هفدهمین دیدار:چند روزی بود که برنادت به غار نرفته بود تا اینکه مردم از او خواستند به غار برود.روز چهارشنبه ۷ اوریل ۱۸۵۸ برنادت در

حالی که طبق معمول یک شمع روشن در دست چپ داشت و با دست راست شعله شمع را در برابر باد محافظت می کرد به غار رفت.او ۱۵ دقیقه در یک حالت خلسه فرو رفته بود و شعله شمع انگشتانش را می سوزاند ولی دکتر دوزوس هیچ اثری از سوختگی روی انگشتان برنادت ندید و اعتقاد داشت که برنادت هر چه می گوید را واقعا می بیند.اینبار طولانی ترین دوره وقفه در دیدارها روی داد. هجدهمین دیدار:جمعه ۲۵ تیر ۱۶)۱۲۳۷ ژوئیه}جولای(۱۸۵۸{روز عید بود و برنادت یک کشش عمیق و غیرقابل وصف در خود برای رفتن

به غار حس می کرد و در نهایت ۸ صبح به انجا رفت.از زمان حضور قبلی برنادت در غار بنا به حکمی که ۱۰ ژوئن صادر شده بود در اطراف غار حصار کشیده بودند ولی با این وجود برنادت می گفت که بعد مسافت را حس نمی کرده و در این روز زن را از نزدیک می دیده است.او به همراه عمه اش(لوسیل)در انسوی رودخانه زانو زد و برای دقایقی درست مانند ظهورهای قبلی ان زن در چند ماه گذشته به یک خلسه عمیق

فرو رفت.عمه اش بعدا از او پرسید که مریم مقدس به او چه گفته است؟برنادت نیز گفته بود:هیچ چیز؛فقط من در تمام عمر ندیده ام که زنی به ان زیبایی نگاه کند.این اخرین ملاقات برنادت با حضرت مریم بود. برنادت و مریم باکره(بخش سوم)

ششمین دیدار:صبح روز یکشنبه ۲۱ فوریه ۱۸۵۸ حدود ۱۰۰ نفر برنادت را همراهی می کردند.زن زیبا با ان چشمان درخشانش ظاهر شد و گفت:برای گناهکاران دعا کنید.برنادت نیز پس از پایان دیدارش با ان زن از مردم خواست تا بعداز ظهر ان روز برای گناهکاران دعا کنند.بعداز ظهر ان روز مامورین پلیس در مورد این حادثه یک بازجویی نسبتا طولانی از برنادت کردند.او در این بازجویی ارامش خود را حفظ کرده بود ولی پدرش به مامورین قول داد که دیگر نگذارد دخترش به ان غار برود. هفتمین دیدار:در جایگاه اعتراف کشیش پومیان به برنادت گفت که کسی نمی تواند مانع رفتن او به غار شود.پدرش نیز دست از مخالفت

برداشت.روز سه شنبه ۲۳ فوریه ۱۸۵۸ نیز حدود ۱۰۰ نفر از جمله دکتر دوزوس و تعدادی از شخصیتهای مهم روستا نیز در محل غار حاضر شدند.ان زن یک دعای کوتاه را کلمه به کلمه به برنادت یاد داد و او این دعا را به عنوان یک راز پیش خود نگه داشت و در تمام طول عمرش هر روز این دعا را می خواند.ان زن به او گفت که پیش کشیشان برود و به انها بگوید که او می خواهد در این محل یک کلیسا ساخته شود(ان زن بعدها نیز بارها این خواسته را تکرار کرد و خواست در کنار چشمه ای که توضیحش خواهد امد کلیسایی ساخته شود و سفرهای زیارتی توبه و کفاره و نذورات به ان محل به صورت منظم انجام شود) هشتمین دیدار:روز چهارشنبه ۲۴ فوریه ۱۸۵۸ بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ نفر به غار رفتند و صورت برنادت را دیدند که ناراحت و غمگین بود.برنادت

در حالی که زانو زده بود چند بار روی زمین خزید و متوقف شد و مرتب زیرلب زمزمه می کرد:توبه توبه توبه …او بعد از این دیدار گفت که به درخواست ان زن برای گناهکاران طلب توبه و بخشایش می کرده است. نهمین دیدار:روز پنجشنبه ۱۶ اسفند ۲۵)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸دوباره غار پر از جمعیت شد.چهره برنادت در طول این دیدار بسیار غریب بود.ان

زن به او گفته بود:دخترم من می خواهم برای تو و فقط درباره تو یک راز را بگویم و تو نباید هرگز درباره ان با کسی حرف بزنی نمی خواهم هرگز این راز فاش شود حالا برو و از اب ان چشمه بنوش و از علفهای نزدیک ان بخور و خودت را در اب ان چشمه بشور.سپس با انگشت به درون غار اشاره کرد.در انجا چشمه و اب روانی نبود.تنها زمین نمناک و گلی بود.برنادت نتوانست از اندک اب گل الود ان بنوشد.او ۳ بار با انگشتانش تلاش کرد زمین را بکند و در تلاش چهارم توانست از اب انجا بنوشد و از علفهای نزدیک ان بخورد و خودش را نیز شست.(در جایی هم امده بود که برنادت زمین را کند و بعد به گل و لای رسید و خودش را با ان شست)تعدادی از حاضرین می گفتند که او دیوانه است ولی پس از انکه برنادت از اب انجا نوشید روز بعد از انجا چشمه ای با اب گوارا جوشیدن گرفت و به این ترتیب ان زن محل یک چشمه مخفی را نشان داده بود.بسیاری از مردم نام اب چشمه را اب معجزه گذاشته اند.برنادت بعد از این دیدار مجبور شد بازجوئیهای مداوم پلیس و

مقامات را تحمل کند ولی در این بازجوئیها چیزی دستگیر انها نشد.مردم ابتدا با شک و تردید به سخنان برنادت گوش می دادند ولی کمی بعد اولین شفا یافتنها در کنار چشمه مشاهده شد و باعث شهرت بیشتر روستا شد. دهمین دیدار:روز شنبه ۱۸ اسفند ۲۷)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸حدود ۸۰۰ نفر حضور داشتند.برنادت دوباره از اب چشمه که اینکه حسابی می جوشید نوشید و از علفهای اطراف ان خورد . برنادت و مریم باکره(بخش دوم) دومین دیدار:

۳ روز بعد از ملاقات اول در روز یکشنبه ۲۵ بهمن ۱۴)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸نیرویی برنادت را تشویق می کرد که باز به ان غار برود ولی مادرش به او اجازه نمی داد.در نهایت بعد از کلی خواهش و تمنا مادرش با رفتن او موافقت کرد و برنادت همراه همان ۲ دختر و در حالی که یک بطری پر از اب مقدس همراه داشت به این امید که دوباره ان زن را ببیند بسوی ان غار رفت.برنادت از ۲ دختر دیگر خواست که زانو بزنند و همگی مشغول ذکر گفتن شوند.ناگهان برنادت دوباره ان زن تسبیح به دست را دید و قطراتی از اب مقدس را به سمت ان زن پاشید و گفت:اگر از طرف پروردگار هستی بمان و اگر نیستی برو.در همین حین که مشغول پاشیدن اب بود ان زن با لبخند زیبایی به او نگاه می کرد و مدام هم لبخندش بیشتر می شد.همین که بطری اب خالی شد برنادت مشغول ذکر گفتن شد و ان زن نیز ناپدید شد سومین دیدار:

صبح خیلی زود پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۸)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸برنادت در غار زانو زده بود و چند نفر از اهالی روستا نیز در حالی که قلم و کاغذ همراهشان بود امده بودند.برنادت داخل غار رفت و به ان زن گفت که ایا امکان دارد او اسمش را روی این کاغذ بنویسد چون مردم روستا از او چنین خواسته اند.ان زن نیز برای اولین بار با برنادت حرف زد و گفت که نیازی به این کار نیست و بعد از برنادت پرسید که ایا می تواند ۱۵ روز به انجا بیاید.و اینگونه برنادت صدای لطیف و ارام و زیبای ان زن را که شبیه یک ملودی زیبا از بهشت بود شنید.برنادت نیز گفت:بله قول می دهم بانوی من.زن نیز به او گفت:نمی توانم به تو قول دهم که زندگی دنیوی را به کام تو شیرین کنم اما می توانم تو را در زندگی اخروی سعادتمند کنم و در ادامه گفت که دوست دارم مردم زیادی را اینجا ببینم.این دیدار کمتر از نیم ساعت طول کشید چهارمین دیدار:

برنادت دیگر مانند سابق نمی ترسید و یک کشش عمیق درونی او را به سمت غار هدایت می کرد.روز جمعه ۳۰ بهمن ۱۹)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸حدود ۶ تا ۷ زن نیز همراه او بودند.بعد از ۳ مرتبه طوفان ان زن ظاهر شد.برنادت این بار با خود یک شمع مقدس اورده بود و می خواست تا پایان ۱۵ روزی که به ان زن قول داده بود تا به انجا برود(تا ۳ مارس (۱۸۵۸ نیز چنین بکند.این ملاقات تنها ۳۰ دقیقه طول کشید پنجمین دیدار:

در روز شنبه ۳۱ بهمن ۲۰)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸حدود ۳۰ نفر همراه برنادت بودند.ان زن ناپدید شد و بعد از ناپدید شدنش برنادت دوباره به حالت عادی و ارام خود برگشت ولی اینبار درباره دیدارش خیلی کم توضیح داد و تنها گفت که ان بانوی زیبا را دیدم و از داخل غار با محبت به من لبخند می زد . برنادت و مریم باکره(بخش اول)

برنادت سوبیروس روز یکشنبه ۷ ژانویه ۱۸۴۴ در روستای لورد در جنوب فرانسه متولد شد و روز بعد در کلیسایی قدیمی غسل تعمید شد پدرش فرانسوا(فرانچسکو)سوبیروس یک اسیابان بود و مادرش لوئی کاسترو(لوئیس سوبیروس)نام داشت.برنادت اولین فرزند خانواده بود و

نام اصلی اش نیز برناده ماری سوبیروس بود ولی کم کم به دلیل جثه کوچکش نامش به برنادت تغییر کرد.بعد از او ۵ فرزند دیگر نیز متولد شدند ولی ۳ نفرشان در کودکی فوت کردند.برنادت از همان ابتدای تولد بسیار ضعیف بود و از بیماری اسم نیز رنج می برد.پدر و مادرش سعی می کردند تا برای او غذایی مناسب(مقوی) تهیه کنند(سایر فرزندان از خوردن این غذا به دلیل فقر خانواده محروم بودند)ولی برنادت غذایش را با دیگران تقسیم می کرد و گاهی هم روزه می گرفت.این خانواده فقیر در یک کارخانه اسیاب زندگی می کردند.کارخانه قدیمی بود و آرد تولید شده از نظر کیفیت و کمیت در وضع بدی بود و مشتریان نیز روز به روز کمتر می شدند و در نهایت خانواده مجبور شد انجا را ترک کرده و در خانه ای بسیار محقرانه زندگی کنند.پدر به دنبال کار مناسبی می گشت ولی دستمزدها بسیار پایین بودند.بعد از تولد دومین فرزند؛ پدر:برنادت ۱۵ ماهه را به زنی بنام ماری اراوانت سپرد(این زن نوزاد پسرش را در کودکی از دست داده بود)و به این ترتیب او با دایه اش زندگی کرد.او بعدها به خانه برگشت.برنادت دختر ارامی بود و بیشتر اوقات را در تنهایی به سر می برد و با سایر اعضای خانواده نیز بسیار مهربان و صمیمی بود.برنادت در ۱۸۵۵ در ۱۰ سالگی دوباره از خانواده جدا شد.اینبار به علت سرمای شدید و وضع بد اقتصادی خانواده خاله اش او را پیش خود برد تا او کمتر فشار فقر را تحمل کند.برنادت بعد از چند ماه دوباره نزد خانواده برگشت ولی در تابستان ۱۸۵۷ دوباره خانه را ترک کرد و نزد دایه اش رفت تا با او باشد.این ۲ علاقه زیادی به هم داشتند و از با هم بودن لذت می بردند.ماری سعی می کرد به او تعلیمات مذهبی بدهد ولی برنادت علاقه ای از خود نشان نمی داد(برنادت در عین حال نیز بسیار مذهبی بود و بیشتر مواقع تسبیحی با خود داشت و ذکر می گفتـچون دعای دیگری بلد نبود)به همین دلیل ماری پیش کشیش رفت و پرسید که چه باید بکند؟کشیش نیز گفت که برنادت باید نزد خانواده اش برگردد و به این ترتیب برنادت پس از جشن ۱۴ سالگی اش راهی خانه اش در لورد شد. اولین دیدار:

برنادت ۱۴ ساله بود . روز پنج شنبه ۲۲ بهمن ۱۱)۱۲۳۶ فوریه (۱۸۵۸همراه خواهر ۱۲ ساله اش(تیونت)و دوست ۱۳ ساله اش(جین) برای جمع اوری هیزم به جنگل رفتند.انها به منطقه ماسابی رفتند و در انجا غار لوردس را دیدند که از جلویش رودخانه گافه می گذشت.برنادت به سختی کفش و جورابش را در آورد تا از رودخانه عبور کند.ناگهان صدایی شبیه تند باد شنید کمی بعد دوباره همان صدا را شنید و وقتی نگاهش به غار افتاد در گوشه بالای غار زنی زیبا و مزین را با لباسی سفید و درخشان و کمربند ابی و کفشهایی که گل زردی رویشان بود

دید(در جایی هم خواندم که سخت مشغول کار بود که صدایی شنید و وقتی سرش را بلند کرد ان زن زیبا و سفید پوش را دید)ان زن با اشاره انگشت به او گفت که نزدیکتر برود.برنادت که تقریبا خشکش زده بود ناخوداگاه دامنش را چنگ زد تا تسبیحش را که از کمرش اویزان کرده بود در دست بگیرد.برنادت به احترام ان زن زانو زد و سعی کرد تا علامت صلیب را با دستانش ترسیم کند ولی تسبیح را پیدا نکرد و نتوانست صلیب را هم ترسیم کند تا اینکه ان زن که تسبیحی با یک صلیب بزرگ و درخشان همراه داشت صلیب را ترسیم کرد(برنادت نمی دانست که ان زن فرشته است یا شیطان)وقتی برنادت با تسبیحش مشغول ذکر گفتن شد متوجه شد که زن نیز با تسبیحش مشغول ذکر گفتن است ولی لبهایش تکان نمی خورد.این ماجرا ۱۵ دقیقه طول کشید و بعد ان زن ناپدید شد.در تمام این مدت ۲ دختر دیگر که همراه برنادت بودند ان زن را نمی دیدند و تنها برنادت قادر به مشاهده او بود.این خبر به گوش مادر برنادت هم رسید. خدمتکار اسرار امیز

زن جوانی در مارس ۱۳۸۰ میلادی تقاضای کار به عنوان خدمتکار در خانه ای در محله ایلینگتون اسکوئر در شهر لیورپول انگلیس کرد و تقاضایش نیز پذیرفته شد.با وجود لباسهای کهنه ای که به تن داشت دارای صورتی دوست داشتنی بود و فرد درستکاری بنظر می رسید اسم او هانا برید بود و کسی که او را استخدام کرد یک زن بیوه بود که با دختر و پسر نوجوانش زندگی می کرد.ابتدا بنظر می امد که هانا از یک خانواده کم درامد است ولی در طول ۲ سال خدمتکاری او در انجا در چند موقعیت ان زن بیوه به او شک کرد.هر وقت غریبه ای به ان خانه می امد هانا بسیار عصبانی می شد.گوئی دوست نداشت توسط برخی افراد دیده شود و از ملاقات با انها وحشت زده می شد.و وقتی که می فهمید مهمانان او را نشناخته اند خیالش راحت می شد و به کارش می پرداخت.در بعضی اوقات نیز شخصیت واقعی خود را اشکار می کرد یک روز وقتی اهالی خانه کمی زودتر از معمول به خانه رسیدند از شنیدن موسیقی زیبایی که از درون خانه شنیده می شد شگفت زده شدند.کمی بعد هانا را دیدند که در اتاق پذیرایی پشت پیانو نشسته و سونات مهتاب اثر بتهوون را می نوازد.وقتی هانا متوجه شد که انها با حیرت به او نگاه می کنند یک دفعه دست از نواختن پیانو کشید و با دستپاچگی به گردگیری اشیاء ساخته شده از عاج پرداخت.اهالی خانه درباره استعداد و توانایی اش در موسیقی از او سوالاتی کردند ولی هانا با مهارت مسیر گفتگو را تغییر داد و سوال انان را بی جواب گذاشت.هانا در ضمن از دانش و علم خود در رشته پزشکی و اینکه چگونه ان را فرا گرفته است نیز سخن نمی گفت ولی یکروز که پسر خانواده دچار تب سختی شده بود هانا به مداوای او پرداخت و در عرض چند روز پسر بهبود یافت.پزشک خانوادگی ان خانواده به مادر پسر

قبلا گفته بود که باید منتظر بدترین اتفاق ممکنه باشد و از شنیدن خبر بهبودی پسر متحیر شده و بسیار کنجکاو بود تا راز درمان اسرار امیز هانا را بداند.در زمان دیگری دختر خانواده کاغذ مچاله شده ای را در جاذغالی خانه یافت که وقتی بازش کرد متوجه شد روی ان یک طراحی مدادی بسیار زیبا و هنرمندانه از یک کلبه روستایی کشیده شده است.بنظر می رسید که استعدادهای هانا تمام نشدنی است چون او حتی می توانست به چند زبان دیگر نیز صحبت کند.روزی در بازار شهر یک المانی با زبان انگلیسی دست و پا شکسته ای از او نشانی ای پرسید و او که فکر می کرد کارفرمایش در انجا نیست با زبان المانی روان با او صحبت کرد.یک روز صبح هم سرگرم اماده کردن صبحانه بود در حالی که

اوازی به زبان فرانسه را می خواند.به زودی حرف از او در میان مردم پیچید و همه از خود می پرسیدند که او کیست و چرا هویت واقعی خود را از دیگران مخفی می کند؟ بطور حتم او متعلق به خانواده ای مرفه بوده است چون در غیر این صورت چگونه می توانسته چنین معلومات بالایی را کسب کند.ولی ایا او

به علت ارتکاب جرم هویت خود را مخفی می کرد؟پرسشهای زیادی وجود داشت ولی کسی جوابی برای انها پیدا نمی کرد و در نهایت ان زن بیوه یک روز صبح وقتی دید که هانا ناگهانی وسایلش را جمع کرده و از انجا رفته است خیلی ناراحت شد.تمام کسانی که هانا را دیده بودند از رفتن او دلشکسته شدند.دو ماه بعد بسته ای حاوی هدایای گرانبها از طرف هانا برای ان زن بیوه ارسال شد اما بعد از ان دیگر کسی از او خبری نگرفت و این پرسش که او چه کسی بود همچنان بدون جواب ماند؟چرا او خود را خدمتکار معرفی کرده بود؟ایا او از خانواده مرفهی بود که می خواست طرز زندگی طبقات زحمتکش جامعه را تجربه کند؟در واقع ۲ سال زندگی کردن به عنوان یک خدمتکار و تجربه کردن زندگی نیمی از مردم را می توان نوعی تجربه پرزحمت دانست که دختری جوان و ثروتمند ان را انجام داده است.به هر حال ما به احتمال زیاد هرگز نخواهیم فهمید که چرا یک زن جوان و زیبا و تحصیلکرده خود را در پشت نقاب یک خدمتکار مخفی کرده بود. راهب شگفت انگیز

ژنرال لوئیجی کادورنا(رئیس ستاد ارتش ایتالیا)بعد از شکستی که ارتشش در ۱۹۱۷ از المان در منطقه اسلونیا خورد دچار ناامیدی شدیدی شد او در چادر خود تنها نشست و هفت تیر را در دستش گرفت و اماده خودکشی شد که ناگهان کشیشی بر او ظاهر شد و گفت که احمق نشو و بعد ناپدید شد.سالها بعد از خاتمه جنگ جهانی اول این ژنرال در کلیسای سان جیوانی در فوجیا(در مرکز ایتالیا)حضور داشت که ناگهان یک کشیش را دید و بلافاصله یادش امد که او همان کشیشی است که او را از خودکشی منصرف کرده.وقتی کشیش از کنار ژنرال رد شد به او گفت که دوست من جان سالم به در بردی کشیش پیو کشیشی متواضع و روستایی بود که بعدها به عنوان معجزه گر و اینده بین و بعد از مرگش در۲۳ ستامبر ۱۹۶۸ به عنوان یک قدیس شناخته شد.صدها هزار نفر در مراسم تشیعش شرکت کردند.انچه داستان ژنرال را قابل توجه می کند اینست که پدر پادر پیو در تمام مدت جنگ کلیسایش در فوجیا را ترک نکرد.او فرزند یک روستایی فقیر بود که در ۲۵ مه ۱۸۸۷ در دهکده پیتر لچینا((‘ ) نزدیک بنه ونتو متولد شد.در ۱۷ سالگی به دیر کاپوجین رفت و ۱۱ سال به مطالعه و انجام وظایف دینی پرداخت.او در ۲۰ سپتامبر ۱۹۱۵ دردی در دست و پای سمت راستش اغاز شد که پزشکان هیچ توضیح پزشکی ای برای ان نیافتند.در ۱۹۱۸ وقتی که مشغول دعا در محراب کلیسا بود درد شدیدی بر او عارض شد.همکاران کشیشش او را نیمه بیهوش یافتند در حالیکه دستها و پاها و لباسش اغشته به خون بود.محل زخمها درست شبیه زخمهای مسیح بر صلیب بود.او توسط پزشکانی با تخصصهای گوناگون معاینه شد ولی کسی نتوانست دلیلی برای ایجاد زخمها پیدا کند.چنین جراحتهایی اصطلاحا داغ نامیده می شوند و در زمان مسیح بطور غیر منتظره در بدن افراد بسیاری ظاهر می شد و مومنین مسیحی ان را نشانه تقدس می دانستند.مهمترین علایم ان هم همین خونریزی ناحیه دست و پا و پهلو بود.جراحات بر روی شانه نشانه صلیب است و خونریزی در پیشانی نشانه زخمهایی است که تاج خاردار بر

مسیح ایجاد کرد.از نشانه های دیگر زخم مچ است که محل بسته شدن طنابهایی است که مسیح را با ان به صلیب بستند.علایم دیگری نیز شبیه ضربه تازیانه بر بدن بعضی دیده می شود.پاپ زان پل دوم در ۲۳ مه ۱۹۸۷ از مزار او دیدن کرد.مدتهای مدید است که پزشکان این نظریه را که داغ علتی فیزیکی دارد رد می کنند.انها و دانشمندان علم الهیات دیده اند که داغدارها کسانی هستند که به الام مسیح بسیار اندیشیده اند و رایج ترین توضیح ان هم این است که القاء درونی باعث این وضع می شود.کلیسای کاتولیک رم ۳ دلیل برای وجود داغ ارائه می کند:الهامی الهیـاختلالات شیطانی برای سردرگم کردن مومنان و القاء اگاهانه و یا نااگاهانه که البته هیچ یک قابل اثبات نیستند.در مورد پدر پیو دلیل داغها هرچه بود او وظایف خود را بخوبی به انجام می رسانید و در دنیای کاتولیکها به عنوان اقرار گیرنده ای مهربان و نجیب معرفی شد.او همیشه از شهرت گریزان بود و هیچگاه سعی نکرد از شهرت خود سوء استفاده کند.ولی از تمام نقاط جهان برای کلیسای او پول فرستاده می شد.در ۱۹۵۶ بیمارستانی با هزینه یک میلیون پوند در فوجیا بخاطر او ساخته شد. زادگاه او زیارتگاه هزاران نفر از مردم مشتاق است.او ۲ بار از سوی واتیکان به علت شهرت زایدالوصف و پولهایی که برایش فرستاده می شد از

مقامش برکنار شد.او هرچه داشت به نیازمندان می بخشید اما در همان حال به شهرت او در پیشگویی اینده و قدرتهای روحی دیگرش بیش از پیش افزون شد.در ۲۰ ژانویه ۱۹۳۶ او به ۳ مرد که در کلیسا حاضر شده بودند گفت که با من برای روحی که بزودی باید در محضر خداوند حاضر شود دعا کنید.انها در دعا شرکت کردند و بعد از دعا کشیش به انها گفت که برای جرج پنجم(پادشاه انگلیس)دعا کرده که در همان لحظات در حال نزع بوده است.در ۱۹۴۲ عالیجناب دامیان(اهل اروگوئه)با او ملاقات کرد و چنان تحت تاثیر او قرار گرفت که اعلام کرد که می خواهد در محضر او برای همیشه بماند و همانجا بمیرد.پدر پیو به او گفت که تو در سرزمین خود خواهی مرد اما نباید بترسی دامیان به کشور خود بازگشت و در نیمه شبی در ۱۹۴۲ اسقف مونته ویدئو توسط کشیشی بیدار شد.کشیش به او اصرار می کرد که به بالین دامیانی بشتابد.وقتی او به انجا رسید دامیانی مرده بود اما در کنار بسترش تکه کاغذی بود که روی ان نوشته شده بود:پدر دامیانی امد.در ۱۹۴۹ این اسقف با پدر پیو ملاقات کرد و متوجه شد که او همان کشیشی است که نیمه شب او را از خواب بیدار کرده تا به بالین دامیانی برود.وقتی پدر پیو در ۱۹۶۸مرد پیروان او درخواست کردند که او جزء قدیسین شمرده شود ولی واتیکان به ان پاسخ رسمی نداد. قدرت شگفت روحی

در دهه ۱۹۷۰ یوری ژلر با قدرت شگفت روحی دنیای علم را با عملیات خود تسحیر کرد.او اشیاء فلزی از قبیل چنگال و قاشق و کلید را با تمرکز نگاهش به انها خم می کرد.او می توانست ساعتها را از کار بیندازد و دوباره بکار بیندازد و عقربه انها را با تکان دست از فاصله دور بشکند.شهرت او در اندک زمانی در اروپا و امریکا پیچید.او نمی توانست نحوه قدرتش را شرح دهد و فقط می گفت:احساس می کنم که این نیرو از منبعی خارجی به من منتقل شده است شاید این نیرو در هر کس نهفته باشد ولی قادر به بروز ان نیست این نیرو از مغز ساطع می شود او در ۲)۱۹۴۶ سال قبل از تشکیل کشور اسرائیل)در تل اویو(فلسطین)متولد شد.در ۳ سالگی می دانست که قادر به انجام این کار است.بعدها متوجه شد که فکر دیگران را نیز می تواند بخواند.در ۱۹۶۹ نیرویش را در معرض دید همگان گذاشت و بعد از ان در کشورهای

مختلف این کار را کرد.بعضی اعتقاد داشتند که او شعبده بازی تیزهوش است اما هرچه بود او نمایش محیر العقولی را به تماشا می گذاشت.دانشمندان در موسسه فیزیک پلاسمای ماکس پلانک نیروی او را به عنوان پدیده ای که فیزیک امروزی نمی تواند ان را شرح دهد توصیف کردند.شهرت ژلر به امریکا رسید و از او دعوت شد تا برای برسیهای علمی به انجا سفر کند.در موسسه تحقیقات استنفورد کالیفرنیا ازمایشات مختلفی از او به عمل امد و فیلمهای زیادی نیز از او تهیه شد.در انجا از او خواسته شد تا از میان ۱۰ استوانه فلزی یکی را که در ان گلوله ای فلزی مخفی شده بود پیدا کند.او با تمرکز فکر و حرکت دادن دستهایش در اطراف استوانه مورد نظر را پیدا کرد.سپس از او خواستند استوانه ای را که حاوی اب است پیدا کند.و او اینکار را نیز کرد.ازمایش در شکلهای مختلفی تکرار شد.در ازمایش دیگر شکلی را پنهان کردند و از او خواستند تا ان شکل را حدس بزند و بکشد ژلر توده ای از اشکال دایره ای شکل را ترسیم کرد بدون انکه بداند انها چیستند تصویر مورد نظر خوشه ای انگور بود و تعداد دایره هایی هم که او کشیده بود درست به اندازه دانه انگور ان تصویر بود.او گفت:تصویر را بر اساس پرده ای در خیالش دیده است.اگر چه در استعداد او کسی شک نداشت اما نمی توانستند توجیهی منطقی بر اعمال او پیدا کنند.خودش معتقد بود که در حضور جمعی خودمانی بهتر می تواند نیروی خود را ظاهر کند و در اصل از نیروی تماشاگران مشتاق بهره می گیرد.اوج نمایش او در ۱۹۷۳ در تلویزیون انگلیس بود.زیرا بعد از اتمام نمایشش عده زیادی از مردم به استودیو تلفن زدند و گفتند که چنگالها و قاشقهایشان در خانه کج شده است.عده ای هم مدعی بودند که ساعتهایشان که مدتها از کار افتاده بود دوباره بکار افتاده اند.البته همه انهایی که برنامه اش را دیده اند به قدرت او ایمان ندارند.شعبده بازان می گویند که او با حرکات دست خود توجه تماشاگران را پرت می کند و سپس با استفاده از حقه های دیگر؛ وسایل را با انگشتان خود خم می کند.در خواندن افکار دیگران نیز از تماشاچیانی استفاده می کند که قبلا با انها قرار و مدار گذاشته.ولی ژلر تنها به این اظهار نظرها می خندد. مردی با نقاب مخمل

فیلم     /   . .    /  ” با بازی لئوناردو دی کایریو با الهام از داستان زندانی اسرار امیزی ساخته شده است که من در زیر در مورد ان سخن خواهم گفت. در شصتمین سال سلطنت لوئی چهاردهم مردی مرموز در زندان باستیل فوت کرد.او ۳۴ سال را در زندان گذرانده بود و صورتش همیشه با

نقاب پوشانده می شد.در نامه ای که در ان زمان یکی از شاهزادگان فرانسوی به دوستش در دربار انگلیس نوشته بود از زندانی کهن نام برده است:سالها مردی در باستیل زندانی بود که چهره اش را با نقاب پوشانده بود و ۲ قراول همیشه در کنارش بودند تا اگر نقابش را برداشت بکشندش.با او به خوبی رفتار می شد و هرچه می خواست در اختیارش می گذاشتند.هیچکس هیچگاه نفهمید که او که بود.الکساندر دوما با تغییراتی در ماجرا رمانی بنام مردی با نقاب اهنین نوشت و مدعی شد که زندانی برادر دوقلوی امپراطور لوئی بود.اما حقایق موجود به ماجرای شگفت انگیزی اشاره دارد.زندانی از لحظه ای که در ۱۶۶۹ در شهر بندری دانکرک توقیف شد تحت شدیدترین محافظتها قرار گرفت و به زندانی نزدیک شهر تورین فرستاده شد و به سنت مارس(فرماندار تورین)دستورات زیر صادر شد:اگر دهانش را برای کلمه ای فزونتر از حوایج

روزانه باز کرد باید او را بلافاصله بکشید.هر وقت فرماندار به زندان دیگری منتقل می شد ان زندانی در قفسی که در و دیوار ان مسدود شده بود همراه او حمل می شد و در گرمای جعبه گاهی تا حد مرگ پیش می رفت.در ۱۶۹۵ سنت مارس به ریاست زندان باستیل منصوب شد و تا ۳۰ سال بعد تمام احتیاطهای لازم را به عمل اورد تا ان زندانی شناخته نشود.این موضوع ثابت می کند که نقاب برای مجازات نبوده.پس این همه احتیاط برای چه منظوری صورت می گرفته است؟شاید زندانی شباهت بسیار تکان دهنده ای به یک شخصیت بسیار مهم داشته و این شباهت سوال برانگیز بوده است.یک پیشنهاد که از طرف لور کونیکزوود(محقق مسائل تاریخی)و بر اساس حقایق موجود ارائه شده این است که این زندانی کسی جز پدر واقعی لوئی چهاردهم نبوده است.لوئی سیزدهم و ان(اتریشی)در ۱۳ سال اول سلطنت بچه دار نشدند.در ان زمان کاردینال ریشیلیو فرمانروای مقتدر فرانسه بود و علاقه فراوانی داشت که از شاه وارثی بجا بماند که تحت نفوذ دار و دسته او باشد.شاه و ملکه سالها جدا از هم زندگی می کردند.ریشیلیو یک اشتی کنان رسمی ترتیب داد و در ۱۶۸۳ در میان ناباوری مردم اعلام کرد که ملکه پسری زائیده است.از انجا که این زوج سلطنتی بچه دار نمی شدند و از نزدیکی با یکدیگر دوری می کردند بعید نیست که ریشیلیو ملکه را متقاعد کرده باشد که جوانی زیبا موقتا نقش شوهر او را به عهده گیرد(در رابطه جنسی).در ان دوران تعداد زیادی از فرزندان نامشروع هنر ناوار زنده بودند که برادران ناتنی لوئی سیزدهم محسوب می شدند بنابراین لازم بود به دنبال کسی خارج از خانواده بورن بون بگردند.ریشیلیو می توانست بوربون جوان و مشتاقی را بیابد و به ملکه بقبولاند که راه دیگری جز همخوابی با ان جوان نمانده است.گفته می شود که لوئی چهاردهم در طول دوره کودکی و نوجوانی بسیار قوی و فعال بوده است یعنی درست برعکس لوئی سیزدهم.اگر این نظریه درست باشد پدر واقعی لوئی به خارج از کشور فرستاده شده بود(شاید به مستعمرات فرانسه و یا کانادا)شاید او بعد از مدتی در طلب پاداش و مستمری از فرزند قدرتمندش که اکنون پادشاه افتاب نامیده می شد به فرانسه بازگشته و می پنداشته که موضوع به فراموشی سپرده شده است.فرض بر این است که او به شاه فرانسه شباهت زیادی داشته است و این شباهت دربار را دچار ناراحتی کرده و خطری برای تاج و تخت محسوب شده است.اقدام به قتل او منتفی بوده است.لوئی دستور قتل پدرش را نمی دهد.راه حل بعدی در اختفا نگه داشتن او بوده است.برای او زندگی راحت اما در انزوا تدارک می بینند.مرگ او نیز مانند زندگیش بود.جسدش را پنهانی با صورتی پوشیده(حتی در گور)و با نام مستعار(مانند تمام زندانیان باستیل)دفن کردند.(نقاب او از جنس مخمل بود) زنی با نیروی اراده

نینل کولاگینا دختر جوانی بود که در صلیب سرخ ارتش روسیه کار می کرد و در اواخر جنگ جهانی در ۱۴ سالگی توسط ترکش توپهای المانی زخمی شد.مدتها طول کشید تا بهبود یابد.او بعدها چنین بخاطر اورد:یکروز خیلی عصبانی بودم داشتم به طرف قفسه ظرفها می رفتم که تنگ ابخوری تا لبه قفسه لغزید و جلو امد و شکست.اتفاقات مشابه دیگری هم روی داد.چراغها در مجاورت او خاموش و روشن می شد؛ظروف چینی خود به خود از روی میز به زمین می افتاد.نینل ابتدا فکر می کرد که ارواح خبیثه دور و بر او وجود دارند اما بعدا احساس کرد که نیرویی که اشیاء را به حرکت در می اورد از درون خود اوست.او به تمرین تمرکز پرداخت و یاد گرفت که چگونه نیروی خود را

متمرکز کند.ادوارد نامف یکی از اولین دانشمندانی بود که به او توجه کرد.او مقداری چوب کبریت را روی میز پخش کرد و ان دختر نیز دستش را روی انها به حرکت دراورد و توانست انها را به حرکت دراورد و بر زمین بریزد.ازمایشات دیگری نیز انجام شد.حدود ۶۰ فیلم از او گرفته شد که کارهای او را نشان می داد.در طی جالبترین ازمایشی که فیلمبرداری شد تخم مرغی در یک ظرف اب نمک خود به خود شکست.نینل با تمرکزی دقیق در حالی که چند متر دورتر از میز ایستاده بود توانست زرده را از سفیده جدا کند.الکترودهایی که به او متصل شده بود نشان می داد که او تحت فشار شدید روحی و فکری است.دکتر گنادی سرگیف که ازمایشات را رهبری می کرد میزان میدان الکترواستاتیک را در اطراف نینل اندازه گیری کرد.در لحظه ای که او شروع به جدا کردن زرده از سفیده نمود ضربان میدان به ۴ سیکل در ثانیه رسیده بود.سرگیف نتیجه گرفت که این ارتعاشات مانند امواج مغناطیسی عمل می کنند.به محض انکه ارتعاشات مغناطیسی یا امواج شروع می شد باعث می شد که اشیائی که او فکر خود را بر انها متمرکز می کرد(حتی اگر شیئ غیر مغناطیسی باشد)به صورت مغناطیسی عمل کند.او با این طریق می توانست اشیاء را از خود دور یا به سوی خود جذب کند. مرد پیانو نواز

مقامات بریتانیا از تمام ارکسترهای اروپا برای شناسایی هویت مردی که در اوریل ۲۰۰۵ با لباسهایی خیس در جنوب شرقی انگلیس پیدا شده و با نواختن استادانه پیانو همه را متحیر کرده است درخواست کمک کرده اند.این مرد تا زمان مخابره خبر در مه ۲۰۰۵ یک کلمه هم با پلیس حرف نزده مهارت شگرفی در نواختن پیانو دارد و از همین رو به مرد پیانو نواز معروف شده است.این مرد در بیمارستانی که در ان مورد مراقبت قرار گرفته برای کادر پزشکی و سایر بیماران پیانو می نوازد.مایکل کمپ(مددکار اجتماعی)این مرد را فردی ۲۰ تا ۳۰ ساله توصیف کرده که معمولا بسیار مضطرب است ولی پشت پیانو که می نشیند جان تازه ای می گیرد یک موسسه خیریه می کوشد تا هویت او را شناسایی کند و برای همین با ارکسترهای بزرگ اروپا تماس گرفته است.استعداد این مرد زمانی مشخص شد که مسئولین بیمارستان دریایی مدوی انگلیس کاغذ و قلمی به او دادند تا شاید نامش را بنویسد ولی این مرد در عوض یک پیانو را با جزئیات کامل کشید وقتی پیانوی بیمارستان را به مرد پیانو نواز نشان دادند او با اجرای قطعه ای کلاسیک مایه حیرت همه شنوندگان شد.اقای کمپ همچنین می گوید:او هیچ صدایی از خود ایجاد نمی کند اما فکر می کنم که می توانم از طریق جنباندن سر با او ارتباط برقرار کنم.این مددکار افزود:فوق العاده است.اولین باری که پیانو را به او نشان دادیم چندین ساعت بی وقفه نواخت. رویت پیروزی در دریاها

در تالار صدای خزانه دار پاپ به گوش می رسید که داشت صورت اموال را اعلام می کرد.ناگهان پاپ پیوس پنجم از جا برخاست و پنجره تالار را باز کرد و بیرون را نگریست.بعد از چند لحظه نفسی کشید و با چشمانی که می درخشید به سوی صاحب منصب ارشد واتیکان چرخید و گفت:اینها را بگذارید برای بعد باید به درگاه خداوند شکر کنیم.پیروزی نصیب ناوگان ما شده است.خزانه دار این واقعه را یادداشت کرد:ساعت ۵ روز ۷ اکتبر .۱۵۷۱درست روز ۲۱ اکتبر پیامی از ونیز به واتیکان رسید که خبر می داد ناوگان جنگی انها پیروز شده

است.ناوگان واتیکان تحت فرماندهی دون جان از اتریش ناوگان عثمانیها را در پیانتو شکست داده بود.بعدها معلوم شد این پیروزی در ساعت ۵ روز ۷ اکتبر اتفاق افتاده است. مردی که به دو جهان رفت و امد می کرد( (۲

این استعداد عجیب فوق حسی نزد دانش پژوهان رشته فرا روانشناسی به عنوان پدیده(مشاهده از راه دور)شناخته شده و اخیرا نیز توسط برخی از ذهن گرایان نظیر اینگوسوان(هنرمند نیویورکی)اجرا می شود.امانوئل در اواخر عمرش می توانست رویدادهایی را مشاهده کند که فراتر از دید با چشم بود.اما بعضی اوقات این توانایی غیرطبیعی اش بیش از اینکه تسلی بخش باشد ازردگی در بر داشت.در شب شنبه ۱۹ جولای ۱۷۵۹ امانوئل یکی از ۱۶ میهمانی بود که به خانه دوستش ویلیام کستل در گوتنبرگ دعوت شده بود.او در حالی که همراه دیگران از خوردن شام لذت می برد ناگهان تصویر روشنی از یک اتش سوزی بزرگ را دید که در شهر استکهلم گسترش می یابد او در حالی که رنگش پریده بود و اشفته نشان می داد برای مهمانان حاضر بر سر میز شام انچه را دید بیان کرد و برای استنشاق هوای تازه از اتاق بیرون رفت.وقتی برگشت جزئیات بیشتری را بیان کرد و حرفهایش باعث نگرانی شدید تعدادی از میهمانان شد.او به یکی از افراد حاضر در مهمانی گفت که خانه اش بر اثر سرایت اتش سوزی کاملا از بین رفته و البته خانه خودش نیز در معرض سرایت اتش قرار دارد.او مرتبا میزان و وسعت اتش سوزی را شرح می داد اما در ساعت ۸ بعدازظهر ناگهان روی صندلی نشست و نفسی به راحتی کشید و گفت:خدا را شکر:اتش ۳ خانه مانده به خانه من خاموش شد.هر چند بسیاری از حاضرین در مورد اظهارات او شک داشتند اما ساعاتی بعد قاصدی از استکهلم رسید و تمام حرفهای امانوئل را مو به مو تایید کرد. در زمینه تواناییهای او در رابطه با صحبت کردن با ارواح نیز مدارک مستندی وجود دارد:در ۱۷۶۰ وقتی سفیر هلند در استکهلم مرد بیوه اش

صورتحسابی از شخصی بنام گلد اسمیت دریافت کرد که ادعا کرده بود شوهر فوت شده اش پول ظروف نقره ای را که خریده پرداخت نکرده است.زن که می دانست شوهرش مردی خوش حساب بود و همیشه بدهی هایش را به موقع پرداخت می کرده است از این ادعا ناراحت شد و از امانوئل خواست تا با روح شوهرش تماس بگیرد و بفهمد که ایا او پول ظروف را پرداخت کرده یا نه؟امانوئل با روح ان مرد تماس گرفت و روح نیز گفت که پول ظروف را پرداخت کرده و رسیدش نیز در خانه است.ان روح گفتگویش را با قول اینکه به خانه برمی گردد و دنبال ان رسید می گردد تمام کرد ۸ روز بعد بیوه سفیر در خواب دید که شوهرش جای رسید را در پشت یکی از کشوهای میز نشان می دهد.وقتی ان زن بیدار شد مضطربانه مشغول گشتن در کشوهای میز شوهرش شد و درست در همان مکانی که شوهرش نشان داده بود رسید را پیدا کرد یکی دیگر از نمایشهای قدرت ذهنی امانوئل در اکتبر ۱۷۶۱ و زمانی که توسط ملکه سوئد احضار شد اتفاق افتاد.ملکه از او پرسید که ایا می تواند با روح برادرش(اگوستوس ویلیام پروشیا)که ۴ سال پیش فوت کرده تماس بگیرد؟او نیز در جواب گفت که سعی خود را خواهد کرد

و ۳ هفته بعد به قصر برگشت.در انزمان ملکه سرگرم بازی ورق بود و بدون اینکه بازی را برای گفتگو با او متوقف کند پرسید که چه اطلاعاتی دارد؟امانوئل نیز گفت که برادرش از وی خواسته که یک پیام بسیار محرمانه را بصورت خصوصی به اطلاع خواهرش برساند.ملکه از پشت میز

بازی بلند شد و از او خواست تا پیام را اهسته در گوشش بگوید و او نیز با بی میلی چنین کرد.رنگ از روی ملکه پرید و طوری تلو تلو خورد که گویی در حال غش کردن است.وقتی امانوئل با کمک یکی از نگهبانان ملکه را گرفتند ملکه نفس عمیقی کشید و همانطور که می لرزید گفت حرفی را امانوئل به من زد جز برادرم کسی نمی توانست گفته باشد. در ۱۷۷۲ جان وسلی بنیانگذار فرقه مسیحی متدیست که درباره نیروی مرموز امانوئل بسیار شنیده بود احساس کرد که مایل به دیدن او

است اما قبل از اینکه اقدامی برای دیدنش بکند نامه ای از امانوئل به دستش رسید که بسیار باعث تعجب او شد.در نامه چنین امده بود:اقا:من از طریق دنیای ارواح مطلع شدم که شما تمایل دارید با من گفتگو کنید اگر شما بخواهید با من ملاقات کنید من نیز خوشحال خواهم شد شما را ببینم من خدمتگذار کوچک شما هستم.(امانوئل سوئیدون بورگ)وسلی که از خواندن نامه متحیر شده بود در پاسخ نوشت که هر چند از دیدارش خشنود خواهد شد اما چون برای سخنرانی و موعظه به زودی عازم سفری ۶ هفته ای است فعلا نمی تواند به دیدن او بیاید امانوئل دوباره نامه ای برای او نوشت که او را بیش از بار اول حیرت زده کرد.او در نامه اش نوشته بود:چون روز ۲۹ مارس وارد دنیای ارواح خواهم شد ما هرگز در این دنیای خاکی همدیگر را ملاقات نخواهیم کرد.امانوئل در ۲۹ مارس ۱۷۷۲ در ارامش کامل در لندن از دنیا رفت و در کلیسای سوئدی سنت جرج شرق دفن شد.در ۱۹۰۸ به درخواست دولت سوئد جسدش به استکهلم منتقل و در انجا دفن شد.با وجودی که امانوئل هیچ تلاشی برای ایراد موعظه و یا تاسیس مکتب و فرقه نکرده بود و هرگز خود را یک متصوف و یا واسطه نخوانده بود ولی بعد از مرگش پیروان بسیاری یافت و در ۱۷۸۷ توسط تعدادی از واعظان وسلی فرقه خاصی بوجود امد.پیروان این فرقه خود را(کلیسای جدید که با الهام از بیت المقدس جدید معنویت گرفته) نامیدند هرچند امانوئل نظرات خود را در کتابها و گفتگوهایش به روشنی بیان کرده است اما باورهای شخصی او درباره اخرت هنوز هم مورد بحث و

تفسیر قرار می گیرند او معتقد بود که بهشت و جهنم در اطراف ماست و مرگ مرحله ای از دگرگونی است که روح توسط ان به حالت دیگری تغییر شکل می دهد.او ادعا می کرد که روح تازه وارد شده به جهان دیگر توسط فرشتگان و ارواح نیک پذیرفته می شود و معمولا این روح به سوی ارواحی گرایش پیدا می کند که انها را دوست دارد.وقتی امانوئل گفت که خداوند هیچکس را مجازات نمی کند با مخالفت و خطر مجازات از سوی کلیسا روبه رو شد.او می گفت:خداوند بجای مجازات ارواح شرور با تجلی و تغییر شکل دادن انها به منظور بازداشتن از ارتکاب کارهای زشت انها را در کارهایی که خود خواهان انند رها می سازد.او می گفت که این تنها مجازاتی است که در دنیای دیگر اعمال می شود و همچنین می گفت:اقوام دیگری نیز هم شان نژاد بشر در دنیاهای دیگری که در فضا وجود دارند زندگی می کنند و ارواح این اقوام که از سیارات دیگر هستند نیز در دنیای بعد از مرگ حضور دارند.این دیدگاه سبب شد تا بسیاری از مردم قرن هجدهم از جمله کانت فیلسوف المانی به گفته های او بخندند. تا اینجا من درباره عقاید امانوئل زیاد صحبت کردم اما باید دید مورخین و متخصصین امور الهی درباره شخصیت او چه می گویند؟از دیدگاه

انها امانوئل نیز مانند بسیاری از اشخاص تابناک فوق طبیعی دیگر یک شارلاتان و یا دیوانه بوده است.همچنین او به عنوان فردی که دچار

جنون جوانی و سو ءظن شدید شده باشد شناخته می شد.انها می گویند:با اینکه او در جوانی به زنی علاقمند شد ولی او را رها کرد و زندگی مجردی را برگزید اماچطور این مطالب نامربوط می تواند ذره ای از اهمیت کارهای بزرگ ذهنی و فلسفی امانوئل بکاهد؟در مورد متهم کردن او به شارلاتانی باید گفت که او همیشه مایل بود بدون دریافت مزد با ارواح تماس برقرار کند و تمام اشخاص معاصر او وی را فردی با احساس و معقول و مهربان و درستکار و غیرقابل سرزنش توصیف می کردند.شاید اگر همه مردم روی زمین به یک زندگی پس از مرگ معتقد شوند روزی بتوانیم درباره مردی که در ۲ جهان زندگی می کرد بیشتر بفهمیم مردی که به دو جهان رفت و امد می کرد( (۱

امروز به یاری خدا و تشویق دو تن از بهترین دوستانم این وبلاگ را ایجاد کردم امیدوارم که مطالبی که در این وبلاگ ارائه می شود هر چند ناچیز ولی بر اطلاعات شما خوبان بیفزاید مطلب امروز در مورد فردی است که مدعی رفت و امد به دو دنیای متفاوت بود.من تا کنون نشنیده ام که در طول تاریخ فرد دیگری نیز چنین ادعایی بکند.البته بوده اند کسانی که می گفتند با موجودات فضایی به سرزمین انها رفته اند ولی تا کنون کسی از رفتن به دنیایی دیگر سخن نگفته است.به جز امانوئل سوئیدون بورگ: هیچ کدام از کتب و سایتهایی که درباره شخصیتهای اسرار امیز ذهنی و روانی صحبت می کنند بدون نوشتن شرحی از زندگی دانشمند

ذهنی امانوئل سوئیدون بورگ کامل نخواهند شد.امانوئل در ۱۶۸۸ در استکهلم سوئد متولد شد و پدرش جاسپر سوئیدون بورگ بعدها سمت اسقف اسکارا را دریافت کرد.امانوئل از همان سالهای نخستین زندگی هوش قابل توجهی از خود نشان می داد و در ادامه تحصیلاتش نیز به دانشگاه اپسالا راه یافت.بعد از فارغ التحصیلی شروع به سفر در سراسر اروپا کرد تا درباره فلاسفه و دانشمندان بزرگ مطالعه کند و با وجود داشتن لکنت زبان در طول سفرهایش به اغلب سفرهای اروپایی تسلط پیدا کرد.او هر کاری را که به ان تمایل می یافت می اموخت و در ان استاد می شد.در ضمن همان قدر که موسیقیدان قابلی بود در ریاضیات و شیمی و ستاره شناسی و کالبدشناسی و فیزیک و روانشناسی نیز از مهارتهای بالایی برخوردار بود و حتی با ازمایش و تجزیه و تحلیل خواب از روانشناسی فروید هم پیشی گرفت.این دانشمند سوئدی مخترع برجسته ای نیز بود.هر چند بسیاری از پروژه های او هرگز به مرحله عمل درنیامد ولی به طور مرتب طرحهای کلی ای از اختراعات خود را ترسیم و روی جزئیات ان کار می کرد.در میان اختراعات او طرح یک کشتی بخار که می توانست به یک زیردریایی مسلح و مرگبار تبدیل شود و طرح یک وسیله مکانیکی که می توانست یک فرد مبتدی ولی علاقمند به موسیقی را قادر به نواختن نت های پیچیده بر روی هر ابزار موسیقی ای کند و یا طرح یک ابزار هیدرولیک برای انتقال اسانتر محموله های سنگین به درون کشتی نیز به چشم می خورد. امانوئل در ۱۷۷۶ به عنوان یک کارشناس معدن در کالج سلطنتی ماینز استخدام شد.او ۳۰ سال به این حرفه پرداخت و در این مدت روشهای

مختلف استخراج فلزات را از سنگ بهبود بخشید او اولین کتاب جبر در سوئد را که یکی از ۴۰ کتاب اکادمیک نوشته شده در این مقوله بود را منتشر کرد در ۱۷۱۹ به عنوان نماینده پارلمان سوئد انتخاب شد.با اینکه او همیشه در اوج کمال بود ولی سالها بعد در سن ۵۰ سالگی متوجه شد که استعدادهای دیگری هم دارد.او در نامه ای به دوستش از تجربه جدیدی که به تازگی به ان دست یافته(وقوع رویدادهای فوق طبیعی

در تحول معنوی)سخن گفت و نوشت:در ۱۷۴۳ از جانب خداوند به مکانی مقدس فراخوانده شدم و توانستم با ارواح و فرشتگان صحبت کنم و چشمانم به دنیای معنویت باز شود.از ان زمان به بعد تصمیم گرفته ام شرح اسرار بهشت و جهنم و چگونگی موقعیت انسان بعد از مرگ و عبادت حقیقی خداوند و انچه را که می بینم و یا بر من اشکار می شود را چاپ و منتشر کنم.او بعدها جزئیات بیشتری درباره این رویداد که منشا یک تحول معنوی در زندگی او به حساب می امد را شرح داد و گفت:وقتی در رختخواب بودم صدای ترسناکی مانند زوزه بادی که با شتاب از درون اتاق عبور می کند را شنیدم و سرتاپا لرزیدم گویی یک عامل نامرئی مرا از روی تخت برداشت و روی کف اتاق گذاشت.سپس دستهایم را به هم قلاب کرده و شروع به دعا خواندن کردم و از خداوند خواستم که من را از شر این موجود غیر زمینی نجات دهد کمی بعد احساس کردم دستی بدنم را فشار می دهد و بعد شبح شخصی را دیدم که وقتی صورت جسم به خود گرفت به نقشی از مسیح که در نقاشیهای مذهبی دیده بودم شبیه شد. بر اساس گفته های امانوئل ان شبح مسیح گونه به او گفت که او در فهرست خدمتگذاران به خداوند قرار گرفته است و بعد به او اجازه داد تا

با فرشتگان و سایر موجودات دنیای معنویت صحبت کند.با این وجود ان کلماتی که دقیقا توسط مسیح هنگام صحبت کردن بکار رفته بود هرگز بصورت کامل فاش نشدند.بعد از این ماجرا شخصیت و شیوه زندگی امانوئل دچار دگرگونی شد.در واقع او از شغل کارشناسی استعفا داد و از مطالعات دنیوی چشم پوشید و تمام فرصت خود را صرف پیشرفت استعدادهای معنویش کرد.حدود یکسال بعد از اشکار شدن این نیروی ذهنی یکروز که او از خوردن نهارش بیش از اندازه لذت برده بود ناگهان اتاق تاریک شد و در کف اتاق مارها و قورباغه ها شروع به خزیدن روی زمین کردند.سپس در گوشه ای از اتاق شبحی ظاهر شد و به او که می لرزید گفت:بخور ولی نه زیاد سپس ان تاریکی و ان تصورات محو شدند و امانوئل که مفهوم ان تصورات را درک کرده بود تصمیم گرفت از ان روز به بعد در خوردن افراط نکند. امانوئل به تدریج استعدادهای گوناگون ذهنی خود را از جمله:نوشتن بصورت غیرارادیـپیشگوئی و بازبینی وقایع اینده را تقویت کرد.یکروز

بطور ناگهانی به او الهام شد که یکی از دوستانش بنام اولافسن دقیقا در ساعت ۴۵/۴ دقیقه بعدازظهر می میرد و اتفاقا در ان ساعت ان دوست که در ظاهر از سلامتی کامل برخوردار بود درگذشت.یکبار نیز او به صاحب کارخانه ای که با او نهار می خورد گفت که فورا به کارخانه اش برود زیرا در انجا اتش سوزی شده است.صاحب کارخانه که از قدرت نهان بینی دوستش باخبر بود سریع خود را به کارخانه اش رساند و دید که یک قطعه پارچه بزرگ روی کوره مشتعل کارخانه افتاده است پرواز روح از جسم (۲)

باید گفت که در انجمنهای مدرن روح: متدها و روشهای معتبری درباره حقیقت انجام می شود و این جریان بدون آزمایش و تست های فراوان مورد قبول واقع نمی شود و همه چیز باید کیفیتی واقعی داشته باشد تا ثابت شود مسئله نجات از مرگ یا زندگی پس از مرگ و یا مسئله جسم دوم نیز که از این قانون برکنار نیست واقعیت دارد.ولی در سالهای اخیر نوعی اختلاف نظر بین دانشمندان در خصوص این مسئله بوجود آمده است.چارلز تارت یکی از این دانشمندان است که پروفسور رشته روانشناسی دانشگاه کالیفرنیا است.بحث و جدل او بر سر مسائل

ناشناخته ماوراء الطبیعه به این دلیل است که او عقیده دارد علوم غربی: علمی است که فقط یک جنبه و یک بعد آگاهی را در نظر می گیرد زیرا فقط به محدوده واقعیات عملی دسترسی دارد.او عقیده دارد که اگر دست اندرکاران: مثل پزشکان ماهر و وکلای باتجربه و محققین: همت بیشتری کنند و یافته هایشان را مورد تحقیق قرار دهند به بعضی از مراحل آگاهی بر ماوراء الطبیعه دست پیدا خواهند کرد.یکی از منابع معتبر که لازم است به آن مراجعه شود انجمن سلطنتی پزشکی ادینبورگ در انگلستان است.ظاهرا تنها سر اوکلانه (که بعدها لقب لرد گرفت) و همچنین گدز (پروفسور عالی مقام آناتومی) تنها اعضای این انجمن هستند که گواهی آنان معتبر شناخته شده است.گزارشی در مورد خروج روح از جسم وجود دارد که فیزیکدانی که مایل نبود شناخته شود در اختیار گدز گذاشت (ظاهرا این تجربه مربوط به خود فیزیکدان بوده است) ماجرا چنین است: در تاریخ ۹ نوامبر چند دقیقه بعد از نیمه شب این فیزیکدان احساس کرد که بشدت بیمار شده و هر لحظه وضعش وخیم تر می شود طوریکه کمی بعد دیگر قادر نبود حتی با تلفن از آسیستانش کمک بخواهد.او نا امیدانه دست از همه چیز شست و به انتظار مرگ نشست اما ناگهان احساس کرد که به دو قسمت مجزا و آشکار: از آگاهی رسیده است.آنطور که خودش ادعا دارد این آگاهی ها یکی مربوط به روح و هشیاری آن بود که نامش را گذاشته و دیگری آگاهی جسمانی او بود که نامش را گذاشته است.ظاهرا به همان نسبت که وضعیت جسمانی اش وخیم می شد آگاهی شروع به تجزیه شدن و فروپاشیدگی کرد.او می نویسد: بنظر می آمد که آگاهی (که حالا دیگر خودم بودم) از جسمم خارج شده بود و به مرور متوجه شدم که نه تنها می توانم جسم و تختخوابی را که بر روی آن بودم ببینم بلکه همه چیز را در ورای خانه و باغ در پشت دیوارها نیز می دیدم و به یک مرحله از روشن بینی کامل رسیده بودم.سپس متوجه شدم که نه تنها هر چه را که در خانه است در می یابم بلکه شهر لندن و اسکاتلند و هر چه و هر کجا را که توجهم را به خود جلب کند نیز می توانم ببینم و وقایع آنرا درک کنم و نتیجه ای که گرفتم این بود که من آزاد بودم و در بعد فضا قرار داشتم و در واقع بجز ۳ بعد شناخته شده ابعاد ۴ و ۵ دیگر هستی را نیز در می یافتم.وضعیت اینگونه بود که حس می کردم هستی ۳ بعدی: در هم نفوذ داشته ولی بعد چهارم بر تمام ابعاد و هستی مسلط شده است و ضمنا هر چه که در ۳ بعد فضا وجود داشت همزمان در بعد چهارم نیز وجود داشت و باز همین وضع در بعد پنجم تکرار می شد.فیزیکدان ما با این روشن بینی به شناخت مردم در دنیای ۳ بعدی شناخته شده کرد و دریافت که اوراهای مختلفی پیرامون همه آنها را فرا گرفته است اوراهائی با رنگهای الوان و متنوع (اورا نیرویی است که از بدن هر موجود زنده تراوش می کند و در واقع نیروی زندگی یا جان موجودات بشمار می رود و رنگهای مختلف آن گویای سلامت و بیماری و یا آرامش و نا آرامی موجود زنده است و اغلب روشن بینان قادر به دیدن آن هستند و امروزه با متد و روش عکاسی کرلیان توانسته اند از این نیروی رنگی عکس بگیرند) او می نویسد: در همین زمان یکی از دوستانم را دیدم که بر سر جنازه بی جان من آمده و با تاثر به آن نگاه می کند اما ناگهان از دیدن حرکت نامحسوسی در جسد یکه خورد و با شتاب بطرف تلفن دوید و سپس از پشت دیوار دکتر را دیدم که پس از مطلع شدن از این موضوع: بیمارش را رها کرد و به طرف اتاق من دوید و شروع به معاینه جسدم کرد.صدای دکتر را می شنیدم که می گفت: او تقریبا مرده است.ولی با این وجود با عجله آمپولی به من تزریق کرد که بعدها فهمیدم آمپول کامفر بوده است.ظاهرا فیزیکدان ما دیگر مایل نبود به جسمش بازگردد:

با شروع تپش قلب و قدرت گرفتن آن: من بدون اراده به جسمم بازگشتم ولی بشدت ناراحت بودم زیرا تازه شروع به دریافت موقعیتم کرده بودم و فهمیده بودم که کجا بودم و چه می دیدم من به جسمم بازگشتم ولی با این وضع تمامی آگاهی هایم را از دست دادم و به تنها چیزی که حالا آگاه بودم: درد شدید جسمانی ام بود.گدز

پس از این واقعه: همکارانش را دعوت کرد تا این اشارات و استنباط و دریافت را مورد توجه قرار دهند و به آنها اطمینان داد که موضوع شوخی و مسخره بازی نیست بلکه بسیار فراتر از علوم شناخته شده امروزی است.ضمنا گفت که این مسئله به او کمک کرد تا بتواند از تئوری فیزیک پیوسته و متصل که قادر است در وقت خود و در هر زمان جدا و مجرد شود (درست مانند شبکه سلولی) دفاع کند.او می گفت مسائلی مانند تله پاتی روشن بینی: آگاهی از پیش و حتی احضار ارواح و… تجلیات پاراسایلیک و از جمله مسائل ورای روحی است و محققا وجود دارد.البته باید گفت که سخنان گدز در مقابل همکاران حرفه ایش و آن هم حدودا ۷۰ سال پیش بسیار جسورانه بوده است.در کتبی که توسط محققین در این موارد چاپ شده است اکثرا ادعا کرده اند که با سعی و تمرین زیاد: افراد زیادی قادر خواهند شد که با خواست و میل خود: روحشان را از جسم بیرون کشیده و به پرواز درآورند و دوباره به جسمشان بازگردانند.دکتر کروکال می نویسد: معمولا عده زیادی پس از جدایی از جسم فیزیکی اشان برای چند دقیقه به حالت افقی روی جسد قرار می گیرند و بعد این حس را دارند که با نیرویی (مثلا هل داده شدن) هل داده شده اند و در وضعیت عمودی تغییر جهت می دهند.همچنین یک نوار نقره ای رنگ که مانند یک بند ناف جنین: رابط میان جسم فیزیکی و جسم کیهانی است وجود دارد.این پدیده توسط آنهایی که چنین تجربه ای را داشته اند نیز گزارش شده است.ظاهرا گاه این نور که از محل چشم سوم (میان ۲ ابرو) به جسم فیزیکی شخص: وصل است خارج شده و سر دیگرش به روح یا جسم کیهانی متصل می باشد که با ایجاد فاصله باریکتر شده و یا با نزدیک شدن روح و جسم به یکدیگر: این نوار ضخیم تر می شود.در این حالت اغلب از مه سنگینی در هوا و فضای خاکستری و بالاخره آگاهیهای ناشناخته نیز نام برده می شود و بالاخره اینکه: افراد خوش بنیه و سالم اغلب همانقدر تجربه خروج روح از جسم را دارند که افراد بیمار و رنجور و درون گرا.بنا به گفته اغلب محققین: این حالت می تواند خود به خود و یا به طیب خاطر و یا بدون هیچ دلیل دیگری ظاهر شود و یا تصادفات و بیهوشی و نا آرامیهای روانی باعث آن بشود.نویسندگان زیادی متدها و روشهای این وضعیت را آزمایش کرده اند.پرسکات هال روانشناس آمریکایی در روزنامه روحی اسپریت در ۱۹۶۱ درباره یک مدیوم پر قدرت که خودش مطلقا از وضعیت خروج از جسم خودش خبر نداشت: می نویسد: ظاهرا هوای سالم در مورد او اهمیت زیادی داشت آنطور که معلوم است هوا باید صاف و خشک باشد و حرارت میان ۷۰ و ۸۰ درجه فارنهایت باشد.کسی که می خواهد از جسم زمینی اش جدا شود بهتر است برای چند ساعتی چیزی نخورد و از مدتی قبل نیز از خوردن غذاهای سنگین و پر کالری: خودداری کرده باشد.تنفس عمیق مداوم و آرامش جسم بهترین کمک به این حالت است.او معتقد است که تنفس ریتم دار تند باعث آزادی جسم کیهانی شده و تکنیک یوگا در مورد حبس نفس کمک زیادی به این کار می کند.شمن های تبتی برای رسیدن به این حالت: گاه می چرخند و می رقصند و تا حد خستگی مفرط گیج می خورند تا از پای درآیند آن وقت است که به این حالت دست پیدا می کنند ولی تازه کاران و مبتدیان بنا به توصیه پرسکات باید با آرامش و

سکون و همچنین رها کردن عضلات منقبض و از دست دادن خیالات واهی و یا رها کردن دنیای فیزیکی که زمینه را آماده می کند به این وضعیت برسند.هال: برای آزادی روح از جسم بنا به توصیه مدیومها معتقد است که شخص باید خودش را آزاد کرده و احساس کند که مواج و شناور است و یا مانند یک تکه ابر سبک شده است و یا مانند یک سیاره چرخان در فضا معلق است.تصور طرح یک گرداب یا پایین رفتن در یک گرداب و یا تصور دایره ای که هر لحظه بزرگتر می شود نیز برای شروع مناسب است.رابرت مونور (تاجر استرالیایی) که تجربه خروج از جسم را در طول ۱۵ سال مداوما داشته و آموخته است که با خواست خودش روی این وضعیت کنترل کامل داشته باشد در کتابش می نویسد: من معتقدم که هر کس بخواهد می تواند به این مرحله برسد و آنرا تجربه کند و اگر میل و خواست او زیاد باشد قادر است که جسم دوم را نیز تجربه کند.او همچنین توصیه کرده است که تمرینات مرتب: به خروج روح از جسم کمک زیادی می کند و کلید همه متدها را در جسمیت بخشیدن به تصورات می داند.ولی در هر حال این سوال همچنان باقی است که مقصود و دلیل خروج از جسم چیست؟ چه انتظاری باید از آن داشت و چه خطراتی بوجود خواهد آمد؟ بهترین راه آزمایش این سوالات این است که به مسائل و نظرات کسانیکه تکنیک خروج روح از جسم را تجربه کرده اند تامل و توجه کنیم پرواز روحی سرنوشت ساز

خانم روزالین ویلسون بیوه جوانی بود که با خواهرش در یکی از ییلاقات اطراف لندن زندگی می کرد.او از ازدواج وحشت داشت و ترس داشت که مبادا شوهر دومش نیز مانند شوهر اولش خلافکار و بداخلاق از آب دربیاید او در سال ۱۹۷۵ یک شب از خواب بیدار شد و ناگهان خودش را در اتاق خوابش در میان آسمان و زمین شناور دید ولی دید که جسم فیزیکی اش در رختخواب به آرامی خوابیده است.ابتدا ترسید ولی چون از پیش مطالعاتی در مورد پرواز روح از جسم داشت فهمید که این وضعیت موقتی خواهد بود.او سبک بال از پنجره اتاقش به بیرون پرواز کرد و روی سبزه زار و رودخانه نزدیک خانه اش در میان زمین و آسمان به گردش پرداخت.در این بین مرد میانسالی را دید که در تاریکی شب و در سکوت طبیعت قدم می زند.روزالین آنطور که بعدها ادعا کرد ناگهان به نوعی آگاهی دست یافت و فهمید که آن مرد یک نویسنده داستانهای کودکان است که در همسایگی آنها زندگی می کند.او حتی این مسئله را نیز دریافت که همسایه اش مردی صادق و مهربان و درست کار است و تنهایی زیاد: او را در این وقت شب به گردش در صحرا کشانده است.روزالین پرواز کنان خودش را به اتاق خوابش رساند و با یک تصمیم آنی: به درون جسم فیزیکی اش بازگشت دو ماه بعد روزالین: که با رابرت کین (همان مرد همسایه) آشنا شده بود با اطمینان خاطر به تقاضای ازدواج او جواب مثبت داد.روزالین عقیده دارد که پرواز روحی: سرنوشت او را تغییر داده است. پرواز روح از جسم

در حال حاضر در مورد پدیده ای بنام پرواز روح از جسم که مختصرا    ۱ نامیده می شود چند دانشمند و روانشناس و محقق بزرگ و برجسته دست به تحقیقات وسیعی زده اند.زیرا این مسئله نه تنها رد نشده بلکه تایید زیادی هم شده است.پرواز روح از جسم زمینی پدیده ناشناخته ای نیست و افراد زیادی در حالت زنده بودن و یا در حالت بیهوشی و حتی مرگ موقتی: توانسته اند روحشان را جدا از جسم ببینند

و جسم بی جانشان را نیز که در گوشه ای افتاده تماشا کنند.کتابهای زیادی در این مورد منتشر شده است از جمله دکتر رابرت کروکال (محقق روحی و استاد دانشگاه) کتب زیادی را در این زمینه به چاپ رسانیده و اتفاقات فراوانی را در مورد این پدیده جمع آوری کرده است.او می نویسد که در دفعات اول خروج روح از جسم: عده زیادی سعی دارند دست به کارهایی بزنند که سابقا با جسم فیزیکی اشان انجام می داده اند.مثل باز و بسته کردن در و حرکت دادن و جابه جا کردن اشیاء و… ولی خودشان را از انجام این کارها عاجز می بینند عده ای نیز از این که در می یابند که قادرند از در و دیوار عبور کنند متعجب می شوند.کروکال به این ترتیب مواردی را نام می برد که فرد جسم کیهانی اش را حقیقی حس کرده است.ولی او معتقد است که بطور کلی برای تمام کسانیکه که به این مرحله یا تجربه می رسند نحوه عمل کمابیش یکسان است و اختلافات جزئی است.حال بد نیست به مرگ ظاهری یا موقتی جرج ریچی که در دسامبر ۱۹۴۳ اتفاق افتاده توجه کنیم: جرج ریچی که در حال حاضر یک روانشناس برجسته است در آن تاریخ به مدت ۹ دقیقه تمام رسما مرده بود و دکتر ارتش نیز مرگ او را تایید کرده بود و جواز دفن را نیز صادر کرده بود ولی بعد از ۹ دقیقه مرگ: با کمک یک آمپول آدرنالین که دکتر مستقیما به قلبش تزریق کرد به زندگی بازگردانیده شد.دکتر معتقد بود که این عجیب ترین واقعه زندگی پزشکی اش بوده است.ریچی در آنزمان در خدمت نظام و دانشجوی روانپزشکی دانشگاه ارتش بود.اما او حالا یک روانشناس سرشناس در شارلوتس ویل در ویرجینیا است.او در کتابی که بعدا به چاپ رساند می نویسد: تجربیاتی که در آن ۹ دقیقه مرگ کسب کردم در همه زندگی ام راهنمایم بوده اند زیرا پس از آن اجازه پیدا کرده ام که به این دنیا بازگردم.و به این طریق یاد گرفتم که به بشریت خدمت کنم.او در سال ۱۹۶۳ تمام ماجرا را در نشریه گاید پست به چاپ رساند.او می نویسد: روزی که پس از دوره آموزشی ارتش قرار بود به دانشکده پزشکی ارتش در ریچموند وارد شوم احساس کردم که به سختی بیمار شده ام.در ابتدا بیماریم را یک سرماخوردگی ساده تشخیص دادند و با تجویز آسپرین و داروهای ساده سرما خوردگی شروع به مبارزه با بیماریم کردند ولی خیلی زود کار بالا گرفت.چون اول دچار تب شدیدی شدم و سپس به بیهوشی مطلق فرو رفتم.در ابتدا در حالت نیمه بیهوشی تنها زمانیکه هشیار شدم احساس کردم که دارند مرا با آمبولانس به جایی حمل می کنند.سپس بعد از مدتی بیهوشی دوباره فهمیدم که کسانی پاهایم را بر روی زمین نگاه داشته اند تا برای رادیوگرافی آماده باشم و بعد از آن دیگر چیزی نفهمیدم و به بیهوشی کامل فرو رفتم.چندی بعد چشمانم را باز کردم و خودم را در تختخوابی در اتاقی نا آشنا دیدم اولین احساسم این بود که قطار ریچموند را از دست خواهم داد.از جا پریدم تا یونیفورم را بپوشم.ولی اثری از لباسم نبود و وقتی خواستم دوباره به تختخواب برگردم دیدم که یک نفر آنجا خوابیده است: یک مرده! یک جسد با فک شل و دهان نیمه باز و پوست خاکستری چهره جسد وحشتناک بنظر می رسید ولی وقتی خوب به جسد خیره شدم و دست چپ آنرا دیدم انگشتر کالج خودم را بر انگشتش شناختم.بله این جسد خود من بود. بسیار عجیب بود که هیچ چیزی تعجب مرا برنمی انگیخت من فقط نگران از دست دادن ترن ریچموند بودم.نگرانی ای که قبل از بیهوشی نیز

داشتم.از اتاق بیرون دویدم زیرا احساس می کردم که هر طور شده باید خودم را به ریچموند برسانم.در راهرو پرستاری را دیدم که از کنار من گذشت ولی گویی اصلا مرا نمی دید و با خونسردی از کنارم رد شد.آیا او مرا نمی دید؟ این فکر به من القا شد که اگر افراد دانشکده پزشکی

ریچموند نیز مرا نبینند چه کنم؟ با همین فکر در شب تیره به طرف ریچموند رفتم.در واقع نمی دانستم که می دوم یا پرواز می کنم.ولی می دانستم که از روی مناظر و چشم اندازهای زیادی رد می شوم و یا بهتر است بگویم که سر می خوردم.سپس سعی کردم که خودم را به یک تلفن برسانم.در همین فکر بودم که متوجه شدم در کنار یک باجه تلفن قرار گرفته ام.خواستم گوشی تلفن را بردارم ولی دستم از گوشی رد می شد.مثل این بود که انبساط پوستی ام را از دست داده بودم.در واقع دستی که باید گوشی تلفن را بگیرد و جسمی که باید دیده شود را نیز از دست داده بودم.فکر اینکه دیگر نخواهم توانست با این جسم غیر فیزیکی تحصیلات دانشگاهی ام را ادامه دهم مرا آزار می داد.به همین دلیل تصمیم گرفتم برگردم و به جسم فیزیکی ام بپیوندم.می دانستم که باید هر چه سریعتر اینکار را انجام دهم و در حقیقت برای بازگشت هیچ مشکلی نداشتم زیرا فهمیدم که به بیمارستان رسیده ام ولی مشکل پیدا کردن جسمم بود.من اتاق به اتاق و تخت به تخت دنبال جسمم می گشتم و به چهره تمام سربازان خفته روی تختخوابها خیره می شدم.بارها فکر کردم که جسمم را شناخته ام ولی با نبودن انگشتری در دست: می فهمیدم که اشتباه کرده ام تا اینکه بالاخره انگشتری را پیدا کردم.آن را در دستی مربوط به جسدی که رویش را ملافه سفیدی کشیده بودند یافتم: جسد خودم.برای بار دوم این فکر از ذهن من گذشت که پس مرگ این است! این همان چیزی است که ما انسانها مرگ می نامیم: جدائی از جسممان.سپس یک نوع تصور ذهنی پیدا کردم.ناگهان اتاق پر از نور شد و من توانستم که از اتفاق و فکر و از تمام مکالمات پیرامونم آگاهی پیدا کنم.همه چیز مثل یک سری عکس بود که از جلوی رویم رد می شدند.بشدت سبک شده بودم.ناگهان فهمیدم که هر بار که اراده می کنم و به هر کجا که فکر می کنم در همان لحظه می توانم آنجا باشم.در حقیقت دریافتم که در دنیای دیگری هستم.دنیای دیگری که بطور حیرت آوری بر دنیای آشنای ما مسلط است و بر آن نفوذ دارد باید بگویم که تا آنزمان هیچ شناختی از این وضعیت نداشتم و هیچ مطالعه ای در این زمینه نکرده بودم.در واقع هیچ اطلاعی از مسئله ای بنام زندگی پس از مرگ نداشتم.به همین دلیل شروع به کار: روی جسم فیزیکی ام کردم.در آن وقت فهمیدم که پرستار و کارکنان بیمارستان آماده اند تا مرا بنام یک مجهول الهویه به سردخانه منتقل کنند که متوجه علامات کوچکی از زنده بودن در جسدم شدند.در جسد من هیچ علامتی از صدمه مغزی به چشم نمی خورد همانطور که هیچ تنفسی برای مدت ۹ دقیقه در وجود من مشاهده نشده بود و یا هیچ علامتی از گردش در آن سوی پرده راز: دیده نمی شد به این ترتیب بود که من به زندگی بازگشتم. ارواح در ناکجا هستند؟

روح بعد معنوی وجود انسان است.بعدی که ذات انسان را تشکیل می دهد و پس از مرگ از کالبد مادی خود جدا شده و به عالمی دیگر می رود روح انسان پس از مرگ به عالمی دیگر صعود می کند ولی اگر بخواهد می تواند به سطح زمین برگردد تا با کسانی که دوستشان دارد ملاقات کند ولی اگر روح مشکلی حل نشده و یا احساسی بد در مورد شخصی داشته باشد نمی تواند به بالا برود و روی زمین باقی می ماند تا آن احساس برطرف و یا آن مشکل حل شود.ارواح در هر مکانی می توانند باشند.در خانه های نمور و قدیمی: در گورستانها و حتی در خانه های جدید و مدرن… اما چرا روح روی زمین می ماند؟ شاید چون در زمان حیاتش آنقدر به خانه و خانواده اش تعلق خاطر داشته که حتی

پس از مرگ هم دوست ندارد آنها را ترک کند.مفهومی که هالیوود در فیلمهایش از ارواح ارائه می دهد مفهومی دقیق نیست بلکه آن چهره ای است که اغلب مردم وقتی صحبت از ارواح می شود در ذهن می پرورانند.اساسا ۳ نوع تسخیر روح وجود دارد.نوع اول کاملا شبیه نمایش دوباره یک اتفاق تاریخی یا ناراحت کننده جلوی چشم آدمی است که به آن تسخیر رسوبی می گویند در این نوع: ماجرا جلوی چشمان شما اتفاق می افتد و ارتباطی بین فرد و ارواح آن حادثه وجود ندارد گویی ارواح اصلا به شما توجهی ندارند و کاملا در بطن اتفاقی که در گذشته رخ داده است هستند.این حادثه در محلی که در ابتدا روی داده است ثبت می شود و در شرایط مناسب در همان محل دوباره بصورت نمایش تکرار می شود.کارشناسان می گویند که همه چیز از انرژی ساخته می شود و قسمتی از انرژی حاصل از یک اتفاق در موارد خاصی که در محیط وجود دارد ضبط می شود و وقتی محیط مساعد شد دوباره پخش می شود.این نوع تسخیر ارواح ممکن است انسان را بترساند ولی در واقع اصلا ترسناک نیست و مانند مشاهده یک فیلم است نوع دوم تسخیر ارواح: ارواحی هستند که ممکن است به اشکال مختلف آشکار شوند.انسان ممکن است این نوع ارواح را به شکل اندام کامل انسان و یا بخشی از آن مانند یک دست ببیند حتی در این حالت اغلب صدای قدمها و انسانها و موسیقی هم شنیده می شود.ممکن است بویی هم به مشام برسد.بویی که منبعش مشخص نیست مثلا بوی سیگار به مشام می رسد در حالیکه کسی سیگار نمی کشد.در این حالت احتمال دارد که نیروهای خاصی به شکل گوی یا غبار و… دیده شوند.انسان ممکن است احساس کند که چیزی به بدنش می خورد و یا قسمتی از بدنش سرد می شود.این روح: روح یک انسان از دست رفته است.شاید او به دلایل مختلفی از جمله مرگ ناگهانی: گناه و یا یک کار ناتمام روی زمین مانده باشد.شاید هم می خواهد فرد مورد علاقه اش (مثلا همسر و یا فرزندانش) را ببیند و یا هشداری به آنها بدهد.این ارواح انسانی درست همانطوری هستند که در زمان حیاتشان بودند.یعنی ممکن است خوب یا بد باشند.همانطور که تمام انسانها از نظر اخلاقی و مرتبه خوب و بد بودن: با هم متفاوتند این ارواح نیز با یکدیگر فرق دارند ولی هرگز شیطانی نیستند فقط ممکن است باعث ترس انسان شوند.آنها ما را می بینند ولی ما آنها را نمی بینیم بنابراین به گونه ای سعی می کنند توجه ما را بخود جلب کنند.اکثر مواقع وقتی سخن از اتفاقات ترس آور در مواجهه با ارواح می شود این موضوع صحت پیدا می کند.مثلا مردم می گویند که چراغها روشن و خاموش می شوند: وسایل خانه حرکت می کنند: صداهایی شنیده می شود و… این اتفاقات فقط برای جلب توجه است همین و بس.نوع سوم ارواح: ارواحی هستند که هر چند کم نیستند ولی بندرت با انسان ارتباط برقرار می کنند.این ارواح: انسانی نیستند و بصورت کلی به دیو و یا شیطان اطلاق می شوند.از این موجودات در کتب آسمانی هم نام برده شده است و ممکن است به انسان صدمه بزنند.این ارواح خطرناک: اغلب در محافل شیطان پرستان: جادوگران و کسانیکه با تخته های احضار ارواح کار می کنند ظاهر می شوند.به همین خاطر است که همیشه توصیه می شود در این محافل شرکت نکنید ارواح هم مانند انسانها: خوب و بد دارند.این حرف را که می زنم کاملا برپایه مدارک و مستندات است.اکثریت قریب به اتفاق ارواح ذاتا بد و شیطانی نیستند و ما نباید از طرف آنها نگران باشیم مشکل اینجاست که تا انسانها می فهمند ارواح وجود دارند و دور و برشان هستند بر ضد آنها موضع می گیرند و نسبت به آنها احتیاط می کنند.کسانی هم که به شکار ارواح می روند و به دنبال آنها می گردند در واقع همین کار را می کنند.آنها می خواهند ارواح را بهتر

بشناسند.تعداد محققان ارواح در دنیا بسیار زیاد است.شاید بسیاری از آنها به ارواح خبیث اعتقاد نداشته باشند ولی من (دیوید جولیانو) می دانم که ارواح خبیث وجود دارند ولی خیلی بندرت با انسانها مواجه می شوند.من ۲۹ سال در خانه ارواح زندگی کردم و ۲۶ سال از آن سالها همیشه تجربه رویارویی با ارواح را داشتم ولی در کل در ۳ سال آخر با ارواح خبیث مواجه شدم و از این ۳ سال هم تنها یک شب اطمینان دارم که بدون هیچ تردیدی روحی که دیدم خبیث بود.داستانی که می خوانید درباره اتفاقاتی است که درباره دیوید جولیانو نویسنده و محقق مسائل ماوراء الطبیعه رخ داده است. همه چیز از وقتی شروع شد که من تنها ۳ سال داشتم.یک شب از خواب پریدم و موجود کوچکی شبیه یک بچه را در تخت و در کنار خودم

دیدم قدش تقریبا دو فوت بود و شبیه یک پسر بچه کوچک بود ولی سرش بزرگتر از حد معمولی بود.یک پیراهن آبی به تن داشت و دستهایش از پایین آستینها دیده نمی شدند.لبهایش تکان می خورد و کلمات نامفهومی از آن بیرون می آمد.او درست مثل خودم واقعی بود و نوعی مه یا غبار نورانی در اطرافش به چشم می خورد. من به سمت اتاق پدر و مادرم دویدم و پدرم را بیدار کردم ولی او به من گفت که بروم

  • بخوابم.من هم به اتاق برگشتم.حالا دیگر آن هیکل کوچک روی تختم سرپا ایستاده بود.من از ترس یک بالش برداشتم و صورتم را با آن پوشاندم و روی تخت پریدم ولی او رفته بود.آن ماجرا آغاز اتفاقاتی بود که ۲۶ سال طول کشید من از ذکر حوادث مشابه تا سال ۱۹۹۰ پرهیز می کنم.آن اتفاقات هر چند که گاهی باعث وحشت من می شدند ولی هرگز مرا بیش از حد نترسانیدند در طول این مدت که تا پایان دوره نوجوانی ام طول کشید من همیشه هیکل همان پسر بچه را می دیدم و همان اتفاق تکرار می شد.اتاق خواب من در انتهای راهرو قرار داشت
  • دو اتاق دیگر قبل از اتاق من بود.طرف دیگر این راهرو یک پاگرد بود که جلوی دید پله ها را می گرفت.من از اتاق خوابم تا انتهای راهرو و پاگرد و بالای پله ها را می توانستم ببینم من همیشه می فهمیدم که پسرک چه وقت می آید وقتی زمانش می رسید موی پشت گردنم سیخ می شد و از ترس می لرزیدم همان وقت پسرک بالای پله ها در پاگرد ظاهر می شد و به سمت اتاق من می آمد.بنظر می آمد که توجهی به سایر اتاقها ندارد.من هم معمولا می ترسیدم و یا در را محکم می بستم و یا به سمت اتاق پدر و مادرم می دویدم و روی کف اتاق آنها می خوابیدم تصور کنید صبح از خواب بیدار شوید و ببینید پسر ۱۸ ساله اتان خودش را گلوله کرده و کف اتاقتان خوابیده است.پدر و مادر و خواهر من هرگز حرفهای مرا باور نکردند.من هر شب دیر می خوابیدم و تلویزیون تماشا می کردم.پلکان خانه ما در اتاق پذیرایی بود و نرده های چوبی داشت.من اغلب آن موجود را می دیدم که روی پله سوم یا چهارم ایستاده است و مرا تماشا می کند و بعد ناپدید می شود.یکبار یکی از همسایگان به من گفت که وقتی آن موجود را دیدم به او بگویم از آنجا برود و دیگر برنگردد.من هم همین کار را کردم و تا یکسال واقعا راحت شدم.وقتی موضوع را به دوستم گفتم گفت: آن پسرک یک روح است که می خواهد با تو ارتباط برقرار کند.او می خواهد تو کاری برایش انجام دهی تا بتواند در آرامش به جهان باقی برود.وقتی دوستم این حرفها را زد از اینکه آن روح بیچاره را از خود رانده بودم احساس گناه کردم.یک شب از او خواستم برگردد تا به او کمک کنم.شب بعد دوباره او را دیدم ولی اینبار خیلی قوی تر بود بطوریکه از کار خودم پشیمان شدم.دیگر آن موجود را بیشتر می دیدم و گاهی مرا شدیدا می ترساند.پسرک همان پسرک بود ولی حالا نیرویی جدید داشت:

همیشه اطرافش موجودات سیاه رنگی بودند… موجوداتی کوچک که ۴ دست و پا راه می رفتند.قبلا من از ترس آن موجودات به اتاق پدر و مادرم پناه می بردم ولی بعدها از ترس: از خانه فرار می کردم و گاهی نیمه شبها هراسان به خانه دوستانم می رفتم.یکبار که این اتفاق را برای مادرم تعریف کردم او گفت: دفعه بعد آنها را دیدی صدایم کن.چند شب بعد آن موجود را روی پله ها دیدم و بسرعت به اتاق مادرم دویدم و بیدارش کردم.با هم به راهرو رفتیم و به موجود اشاره کردم ولی آن موجود عقب عقب رفت و فرار کرد.من دنبالش دویدم ولی او در پله ها ناپدید شد.مادرم او را نمی دید ولی از حرکت چشمهایم می فهمید که من چیزی را می بینم او همان وقت کمی حرفهایم را باور کرد.دیگر به دیدن آن موجودات عادت کرده بودم.فهمیده بودم که آنها هیچ صدمه ای به من نمی زنند.مدتی خبری از آنها نشد و من هم کاری به کارشان نداشتم چون می ترسیدم دوباره برگردند.روزی به زیرزمین متروکه خانه قدیمی امان رفتم تا آنجا را وارسی کنم.سالها بود که پای کسی به آنجا گذاشته نشده بود.روی پله های زیرزمین چشمم به یک جعبه افتاد.جعبه ای قدیمی که شاید ۲۰ سالی می شد که آنرا ندیده بودم برداشتم و در اتومبیلم گذاشتم ولی از همان شب ارواح دوباره آمدند و اینبار دیگر آن پسرک نبود بلکه موجودی سیاه با قدی حدود ۷

فوت بود.انگار از مایع و یا دود ساخته شده بود و زیر لب زمزمه نامفهومی می کرد.حالتی شیطانی و ترسناک داشت بطوریکه وحشت نگاه دلهره آورش هنوز در دلم مانده است.روز بعد در این مورد فکر کردم و می دانستم که تنها خودم باید به خودم کمک کنم و خود را نجات دهم.من باید ارواح را دور می کردم.از خدا طلب کمک کردم و خواستم به من قدرت دهد تا این روح خبیث را از خودم دور کنم.همان شب ساعت دو نیمه شب احساس کردم که آنها نزدیک می شوند.به اطرافم نگاه کردم.آن موجود کوچک به همراه آن موجود عظیم و سیاه و آن موجودات کوچک: آنجا بودند.با صدایی محکم اما آرام گفتم که می خواهم از من جدا شوند.گفتم که هیچ قدرتی بر من ندارند و نمی توانند مرا تسخیر کنند.گفتم که من و خانواده ام تحت حمایت خداوند هستیم و آنها نمی توانند صدمه ای به ما بزنند.بعد از کنارشان گذشتم و به پشت سرم هم نگاه نکردم.این موضوع مربوط به ۲ سال پیش بود.من همیشه یک انجیل کوچک کنار پله ها و در زیرزمین می گذارم.از آن موقع دیگر آنها را ندیدم ولی هنوز هم هر از گاهی صدای راه رفتنشان را می شنوم.آیا شما تا کنون با چنین مسئله ای برخورد کرده اید؟ فاطمه عبدوسی (خانواده سبز) بررسی ماهیت اشباح و ارواح (۶)

در حادثه دیگری مردی نیویورکی که آماده رفتن به سرکار می شد ناگهان احساس کرد که ضربه ای به سرش خورد.تمام روز دچار سرگیجه بود بعدا فهمید که مادرش در کالیفرنیا دچار ضربه ای مغزی شده: نوعی لخته شدن خون در رگهای مغز.مادرش پس از بهبودی گفت که درست در لحظه شروع حمله مغزی فرزندش را صدا زده بود.در سال ۱۹۵۳ دکتر هورنل هارت جامعه شناس دانشگاه کرنل و عضو برجسته انجمن تحقیقات روح در آمریکا ( *’ ) بررسی مجددی در تمام نظریه های مربوط به ظهور ارواح به عمل آورد.او نظریه تله پاتی در مورد ظهور ارواح را رد کرد و معتقد بود که ظهور ارواح مربوط به خودآگاه است.او پس از سالها به این نتیجه رسید که در لحظه مرگ (و گاه در زندگی) نوعی جسم روحانی (جسم اثیری) از بدن خارج می شود.دکتر لوئیزا راین نظریه دیگری ارائه داد.او پس از سالها به این نتیجه رسید

که روح نوعی تجربه روانی زندگان است.این تجربه بر اساس نهان بینی ژرف بعضی زندگان و احساس آنها نسبت به روح صورت می گیرد او در مطالعاتش به مواردی برخورد کرد که در مقوله تجربیات زندگی بعد از مرگ قرار می گرفت.در اینگونه موارد شاهد (نه شخصی که روحش ظاهر می شد) در خطر بود.اغلب آنهایی که در معرض خطر مرگ قرار دارند شبحی از اقوام خود را که دور از آنها زندگی می کند را می بینند چنین تجربیاتی گاه به این دلیل که شاهدان موضوع را سالها بعد بازگو می کنند از نظر علمی چندان قابل بررسی نیست ظهور ارواح در بستر مرگ قرنها در ادبیات و تاریخ ثبت شده است اما تا سال ۱۹۶۰ بطور جدی مورد بررسی علمی قرار نگرفت.دکتر کارلیس اوسیس با ۱۰ هزار پرستار و دکتر در سراسر آمریکا مصاحبه کرد به امید اینکه در این زمینه اطلاعاتی جمع آوری کند و به این نتیجه رسید که اکثریت رویاهای نزدیکی به مرگ از خود مغز نشات نمی گیرد بلکه عواملی بیرونی در میان است او چنین نوشت: در حالیکه بعضی موارد روئیت ارواح ممکن است در اثر صدمه های مغز ایجاد شود ولی در بیشتر موارد اینگونه روئیتها بر اثر خیالات و توهم نیست برای مثال شخص در حال مرگ: ممکن است در جمیع جهات منطقی باشد اما با وجود این اصرار می ورزد که ارواحی برای بردن او به جهان دیگر ظاهر شده اند.بطور کلی چنین تجربیاتی بیشتر اعتقاد به زندگانی بعد از مرگ را می رساند.اما بنظر می رسد با وجود تحقیقات مداوم دکتر اوسیس و دیگران روئیت اشباح روبه کاهش است.آیا جهان امروز نسبت به پدیده روح توجه کمتری نشان می دهد؟ دکتر پال استیونسون رئیس بخش مطالعات شخصیت در دانشکده پزشکی ویرجینیا: ۲ توضیح ارائه می دهد: اول باید مشخص کنیم که آیا ظهور ارواح براستی به اندازه قرن نوزدهم اتفاق می افتد؟ و اگر به همان اندازه اتفاق می افتد چرا تعداد کمتری از آنها گزارش می شود؟ استیونسون می گوید که شرایط اجتماعی: بخشی از پاسخ این سوال است.وقتی به روح یا شبح فکر می کنیم بطور غیرعادی به فکر خرافات می افتیم بنظر می رسد که دوران معاصر: تفکر درباره چنین موضوعاتی را منع کرده است.شاید این عدم اعتقاد به ارواح: مردم را وا می دارد تا هرگاه با روحی مواجه شوند آنرا به خیالبافی خود مرتبط کنند.از طرفی فرض کنید تعداد موارد مواجهه با اشباح براستی روبه کاهش گذاشته باشد در این صورت قضیه: مربوط به وضعیت زمانی ما است.امروزه یقینا ارتباطات ما کاملتر شده است پس ناچاریم نتیجه بگیریم که ارواح در این قرن کمتر مایل به ظهور هستند.در گذشته اگر کسی یکبار روحی را می دید بسیار مایل بود که باز هم شاهد ظهور روح باشد و شاید این انگیزه ای می شد برای روئیت

مجدد.امروزه احتمال چنین موقعیتی کمتر شده است.ثانیا مرگهای ناگهانی امروزه کمتر از گذشته اتفاق می افتد و شاید این امر ظهور ارواح را کمتر کرده است.ثالثا شاید همان شرایط که مردم را از باور به ارواح بازداشته ارواح را نیز از ظهور باز می دارد.ولی بعضی از وقایع جدید: نظیر آنچه توسط هیلده ساکس گزارش شده تنها می تواند در دوران معاصر واقع شود و بس: در ۴ می ۱۹۸۰ هیلده در ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه محل کارش را در رستوران ترک می کرد تا به خانه برود.وقتی راه افتاد اتومبیل مدل اودی خاکستری رنگی را که متعلق به نامزد خواهرش: یوهان هوفر بود را دید این منظره او را متعجب کرد زیرا هوفر رستوران را یک ساعت قبل ترک کرده بود و گفته بود که یکراست به خانه اش می رود.تردیدی نبود که ماشین متعلق به اوست.از درون پنجره کناری: هوفر را در داخل ماشین دید هوفر سرعتش را کم کرد و به او لبخندی زد و دست تکان داد و از آنجا دور شد.یک ساعت بعد پدر یوهان صدای اتومبیل او را شنید که در ساعت مقرر به خانه رسیده است.یوهان مثل

همیشه در حیاط خانه با اتومبیل مانووری داد و صدایش شنیده شد و بعد ماشین را خاموش کرد.نه هیلده و نه پدر یوهان متوجه چیز غیر عادی ای نشدند تا روز بعد که متوجه شدند یوهان اصلا به خانه نیامده است.با گذشت چند روز: خانواده او دچار نگرانی شدیدی شدند.چند روز دیگر گذشت تا اینکه اتومبیل خرد شده او را در تونلی پیدا کردند که در مسیر او ریزش کرده بود.آنها متوجه شدند که تونل ساعت ۱۱ و ۳۰ دقیقه ریزش کرده اما یوهان توسط هیلده زنده دیده شده بود.بنظر می رسید که هیلده و پدر یوهان ظهور روح را در مواقع بحرانی تجربه کرده اند.این تجربه از آن نظر از بقیه جالبتر بنظر می رسد که اتومبیل هوفر نیز دیده شده بود.این ماجرا از هر جنبه که بررسی شود با تمام موارد کلاسیک ثبت شده در یکصد سال اخیر هماهنگی کامل دارد و در عین حال نامحتمل بنظر می رسد.سالها قبل فردریک می یر موقعیتهایی از این دست را بصورت زیر توصیف کرد: در طول مطالعات به تجربیاتی از این دست فراوان برمی خوریم که گرچه عجیب و غیر قابل توضیح هستند اما در زمینه علمی بکر و منحصر به فرد محسوب نمی شوند. بررسی ماهیت اشباح و ارواح (۵)

ماجرای خانم کلرک: حتی زمانیکه در سایه نظرهای گوناگون مطالعه می شود بسادگی قابل توضیح نیست در اوت ۱۹۶۴ خانم کلرک در مهتابی خانه اش نشسته بود و کتاب می خواند که خدمتکارش نزد او آمد و پرسید: خانم: آقایی که هم اکنون با شما صحبت می کرد که بود؟ خانم کلرک نیز پاسخ داد که تنها بوده و با کسی صحبت نمی کرده است ولی خدمتکار اصرار داشت که مرد جوان و باریک و بلندی با او مشغول صحبت بوده است.خانم کلرک از این موضوع چیزی سر درنمی آورد.تا اینکه چند روز بعد خبر رسید که برادر خانم کلرک (جوانی باریک و بلند) در همان ساعت و روزی که این ماجرا اتفاق افتاده بود درگذشته است.خدمتکار هرگز برادر خانم کلرک را ندیده بود.گاهی اوقات دو نفر با هم قرار می گذارند که هر کدام که زودتر مرد با دیگری تماس بگیرد لرد هنری بردکهام (از چهره های سرشناس اوایل قرن بیستم) وقتی وارد دانشگاه ادینبورگ شد با دوست جوانش جرارد بارها به بحث درباره زندگی بعد از مرگ و جاودانگی روح پرداخت.آنها چنین قراری با هم گذاشتند.بعد از اتمام دانشگاه: هر یک از آنها به راهی جداگانه رفتند.سالها گذشت و لرد تقریبا دوستش را از یاد برد.وقتی برای سفری به سوئیس رفت شبی یاد او افتاد.لرد بعد از مسافرتی طولانی در حمام استراحت می کرد که ناگهان جرارد را روی صندلی دید در حالیکه لباسهایش را چیده بود.ناگهان از جا پرید و شبح ناپدید شد.وقتی لرد به ادینبورگ برگشت فهمید که دوستش در همان تاریخ (شب ظاهر شدن) فوت کرده است.گرچه آنها در جوانی با یکدیگر این قرار را گذاشته بودند اما از نظر انجمن: لرد به هیچ وجه در شرایط ایده آل برای روئیت روح نبود.خود او با این تجربه بسیار محتاطانه روبه رو شد و سالها بعد در مقاله ای نوشت که این ماجرا چیزی جز تطابقی تصادفی و خیالی نبوده است.گاهی اوقات ظهور ارواح با علایمی فیزیکی و قابل روئیت همراه است.در سال ۱۸۸۴ پروفسور رومانسن ماجرایی عجیب را در کتاب خود ثبت کرد: یک زوج جوان شامل جوانی انگلیسی بنام گریفیث و دختری فرانسوی که قرار بود با یکدیگر ازدواج کنند به همراه مادرانشان تعطیلات خود را در ایتالیا و جنوب فرانسه گذراندند و در راه بازگشت به کشورشان بودند: گریفیث بسوی لندن و دختر فرانسوی و مادرش بسوی پاریس.

شبی که قرار بود گریفیث از کانال مانش بگذرد از خوابی سنگین بیدار شد و صدای نامزدش را شنید که به زبان فرانسوی به او التماس می کرد که نزد او برود.او سپس دید که نامزدش بسوی او آمده و بازویش را گرفت و بشدت فشرد.گریفیث بشدت دچار هراس شد و بسوی اتاق مادرش دوید مادر او را آرام کرد و اطمینان داد که دلیلی برای نگرانی وجود ندارد.او به اتاقش برگشت و خوابید اما دقایقی بعد با دردی در بازو از جا پرید چراغ را روشن کرد و متوجه شد که بازویش در همان محلی که خیال می کرد نامزدش آنرا لمس کرده قرمز و متورم شده است.روز بعد گریفیث نزد پزشک رفت و دکتر بعد از معاینه گفت که بازویش بشدت سوخته است.این موضوع غیر ممکن بود.همان روز تلگرامی از پاریس رسید که خبر از مرگ ناگهانی نامزدش می داد.او بعد از تبی شدید و بر اثر ابتلا به تیفوس درگذشته بود.بعدها گریفیث فهمید که نامزدش قبل از مرگ درست همان کلماتی را بر زبان آورده بود که او شنیده بود.در موقع ظهور ارواح نشانه هایی همچون بوی عطر یا زمزمه آهنگی توسط فرد فوت کرده مشاهده شده است اما نشانه هایی مانند داغ پوستی: که در آن شخص براستی درد را احساس کند و علایمی روی پوستش ظاهر شود بسیار نادر است.در گزارشی که توسط دکتر لوئیزا راین (اهل کالیفرنیا) ارائه شده چنین آمده است: ساعت ۴ صبح یکی از روزهای سال ۱۹۵۵ زنی از خواب برخاست و فکر کرد که در حال مرگ است و از سرش خون می ریزد گویی سرش زخمی شده بود و در حال خفگی بود.شوهرش برای او کمی آب آورد.در آن لحظه زن صدای پسرش را به وضوح شنید که می گفت: آه مامان کمکم کن.خانم راین بسیار پریشان شد و به روانپزشک مراجعه کرد و روانپزشک به او اطمینان داد که از نظر روانی هیچ نقیصه ای در او مشاهده نمی شود.دو روز بعد خبر رسید که پسرش که سربازیش را در آلمان می گذرانید از ناحیه سر زخمی شده و مرده است درست در همان ساعتی که زن دچار آن حالت شده بود. بررسی ماهیت اشباح و ارواح (۴)

در آرشیو انجمن تحقیقات روانی واقعه دراماتیک دیگری نیز ثبت شده است که مربوط به هوانوردان انگلیسی در جنگ جهانی اول است.این ماجرا توسط ستوان جی لارکین در ۷ دسامبر ۱۹۱۸ گزارش شده است.لارکین مشغول نوشتن نامه ای بود که دوستش ستوان دیوید مک کانل به اتاقش آمد و گفت که برای تمرین تیراندازی با هواپیما عازم منطقه ای در آن نزدیکیها است و در حالیکه لباس مخصوص پرواز به تن می کرد گفت که امیدوار است برای چای بعد از ظهر برگردد.سپس عازم زمین پرواز شد اما لحظه ای بعد دوباره برگشت تا نقشه اش را نیز ببرد.لارکین تا ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه بعداز ظهر مشغول کار بود.در این ساعت مک کانل با حالتی بشاش وارد اتاق شد.لارکین از او پرسید: برگشتی؟ مک نیز گفت که: بله به سلامت رسیدم سفر خوبی بود به امید دیدار و رفت.حوالی ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه افسر ارشد پرواز وارد اتاق شد و گفت که مک دیر کرده امیدوارم به سلامت برگردد.لارکین گفت: اما او برگشته.چند دقیقه پیش اینجا بود.ولی او نتوانست بگوید که دوستش در آنزمان کجاست.ساعتی بعد او به جمع دوستانش پیوست که مشغول صحبت درباره هواپیمایی بودند که بتازگی با زمین اصابت کرده و خرد شده است.لارکین کم کم متوجه شد که خلبان آن هواپیما مک بوده است.حادثه ساعت ۳ و ۳۰ دقیقه اتفاق افتاده بود.درست همان ساعتی که او مک را دید و با او صحبت کرد ولی متوجه نبود که با یک روح صحبت می کند.بیشتر مواقعی که ارواح ظاهر می شوند

آنقدر طبیعی هستند که تفاوتی با انسان زنده ندارند.اشخاص شکاک این پدیده ها را قبول ندارند و آنها را زائیده خیالات می دانند و در مورد ماجرای بالا هم می گویند که لارکین دچار توهم مغزی شده است.از آنجا که مدارک قاطعی در این مورد وجود ندارد راه برای تحقیقات علمی و روانی هم بسته است.گرچه بعضی از شواهد جوابگوی انتقاداتی که به عمل می آیند نیستند اما گاه دلایل محکمتری پیدا می شود: مثلا زخم سر ستوان کلت در کریمه و لباس خاک آلود ناخدا کالیر یکی از این ماجراها به حادثه لباس تمام رسمی معروف شد و به انجمن گزارش شد شاهد ماجرا زنی انگلیسی بود که ساعت ۲ بعد از نیمه شب با صدای ضربه های در از خواب بیدار شد و بسوی پنجره رفت و دید که مادرش که سالها از او دور بوده پشت در ایستاده است.او شوهرش را بیدار کرد و در خانه را گشود اما هیچکس نبود.زن نه تنها مطمئن بود مادرش را دیده است بلکه او را در لباس کامل تشریفاتی نیز دیده بود.روز بعد به او خبری از مادرش رسید: مادرش غروب روز قبل در ضیافت رسمی قصر کنز ینگتون شرکت کرده بود و در آنجا حالش به هم خورده بود و به خانه برگشته بود و ساعت ۲ بعداز نیمه شب با همان لباس رسمی جهان را وداع گفته بود. این موارد به اضافه چند مورد دیگر بعد از جمع آوری و تجزیه و تحلیل در انجمن: منشاء مباحثی طولانی درباره اصل و منشاء ارواح شد.یکی

از مباحثی که مطرح شد و تا امروز نیز در مورد آن بحث می شود اینست که آیا اشباح وجود فیزیکی دارند؟ به عبارتی دیگر حجمی از فضا را اشغال می کنند و یا تنها در ذهن و خیال روئیت کننده ظاهر می شوند.ادموند گورنی هم مانند دوستش فردریک می یر ظهور ارواح را پدیده ای ذهنی می دانست که تنها برای شاهدی معین اتفاق می افتاد و از طریق تله پاتی می توان آنرا توضیح داد.به عقیده او روح یا شبح براستی در صحنه ظاهر نمی شود بلکه ناظر از طریق تله پاتی امواجی را دریافت می کند که بر اثر بحران یا حالت نزدیکی به مرگ ایجاد می شود.این امواج باعث روئیت روح می شود.در مواردی که چند نفر یک روح را می بینند امواج تله پاتی به چند نفر سرایت کرده است.این نظریه چندان متقاعد کننده نبود و بنظر می رسید که خود گورنی نیز کاملا از آن راضی نشده بود.می یر سعی کرد نظریه اصلاح شده ای را عرضه کند و محدودیتهای قبلی را برطرف نماید او گرچه باور داشت که اشباح دارای منشاء مادی نیستند اما بر این عقیده بود که فضایی مادی را اشغال می کنند.نوعی میدان چهار بعدی که با جهان ما تلاقی پیدا می کند و اینگونه بعضی از ارواح نیز خواص فیزیکی از خود نشان می دهند و هم علایم فیزیکی دارند.نظریات کورنی و می یر تاثیر زیادی بر محققان مسائل روح گذاشت.از آنجمله روی ام.تایرل که در سال ۱۹۴۵ به ریاست انجمن رسید تایرل ۴۰ سال از عمر خود را صرف مطالعه در امور مربوط به ارواح کرد.او تحقیقاتی در رشته فیزیک و ریاضی در دانشگاه لندن داشت و از همانجا نیز فارغ التحصیل شده بود.او طی همکاریش با انجمن سعی کرد در نظریه های موجود درباره ارواح تجدید نظر به عمل بیاورد.او در کتابش با نام ظهور تمام موارد جمع آوری شده انجمن را به ۴ طبقه تقسیم کرد.این تقسیم بندی هنوز هم دارای اعتبار است و عبارتند از: ظهور زندگان.ظهور در مواقع بحران.ظهور بعد از مرگ و ظهور مداوم.تایرل معتقد بود که هر یک از انواع ظهور بستگی به ذهن شاهدی دارد که آنها را می بیند و ناخودآگاه او در این روئیت دخیل است.اما معلوم نیست ظهور حیواناتی مانند سگ: گربه و اسب را چگونه می شود با این استدلال توضیح داد.سر رایدرد هاگارد نویسنده انگلیسی در سال ۱۹۰۴ گزارش کرد که شبح سگ دخترش را که چندی پیش

کشته شده بود در نیزاری مشاهده کرده است.در بعضی از موارد شبح حیوانات نه تنها دیده شده بلکه صدای حیوان نیز شنیده شده است.خانم و آقای بوچامپ سگ کوچکی داشتند که شبها او را با قلاده ای در کنار آتشدان می بستند.یک شب آنها صدای پای سگ و بعد ناله های او را در اتاقشان شنیدند ولی وقتی اتاق را جستجو کردند او را پیدا نکردند و تصور کردند که خواب دیده اند ولی دقایقی بعد دخترشان از طبقه پایین خبر داد که حال سگ خراب است.آنها طبقه پایین رفتند و سگ را دیدند که بشدت تقلا می کرد تا خود را آزاد کند.آنها سگ را آزاد کردند و لحظاتی بعد سگ جان سپرد. بررسی ماهیت اشباح و ارواح (۳)

معروفترین مورد ذکر شده: مورد خانم سابین بود.او در ۳ ژانویه ۱۹۰۴ در اتاقش نشسته بود و زیر نور شمع انجیل می خواند که ناگهان در آنسوی میز برادرش را دید که نشسته و به او می نگرد.برادرش در آنزمان باید هزاران کیلومتر دورتر و بر روی دریاها خدمت می کرد.خانم سابین نترسید چون نگاه برادرش گرم و دوستانه بود.هیچکدام حرفی نزدند و چند لحظه به همدیگر نگاه کردند و بعد شبح آرام آرام ناپدید شد خانم سابین پشت انجیل نوشت: برادرم را دیدم تاریخ این روئیت را نیز نوشت.یک ماه بعد خبر رسید که برادرش در دریا مرده است.مرگ درست در لحظه ای اتفاق افتاده بود که خواهرش شبح او را دیده بود.متاسفانه هیچ شاهدی در این ماجرا وجود نداشت چون خانم سابین درباره این ماجرا تا لحظه شنیدن خبر مرگ برادرش با کسی حرفی نزد.ماجرای خانم آن کالیر از نیوجرسی نیز گرچه شبیه مورد خانم سابین است اما چند شاهد وجود دارند و آن را تصدیق می کنند.درست در ۳ ژانویه ۱۹۱۶ خانم کالیر از خواب بیدار شد و پسرش ژوزف را دید که در آستانه در اتاق ایستاده است و به او می نگرد در حالیکه او می بایست ۱۶۰۰ کیلومتر دورتر و در کشتی بخاری مشغول کار می بود.خانم کالیر متوجه شد که سر پسرش در تنظیفی کج و معوج پیچیده شده و لباس کثیفی نیز بر تن دارد.صبح روز بعد خانم کالیر ماجرا را برای شوهر و دخترانش تعریف کرد ولی آنها سخنان او را جدی نگرفتند و فکر کردند او کابوس دیده است.دو هفته بعد اخبار ناگواری از راه رسید کاپیتان کالیر در یک حادثه در کشتی بخار کشته شده بود.دکل کشتی روی او افتاده بود و جمجمه اش را خرد کرده بود.مرگ درست در همان لحظه ای اتفاق افتاده بود که مادرش شبح او را دیده بود.این ماجرا مورد توجه انجمن قرار گرفت چون دخترها و شوهر خانم کالیر نیز جداگانه در این مورد شهادت دادند.بعدها معلوم شد که کاپیتان کالیر نیمه شب: روی عرشه آمده بود که این اتفاق برایش افتاد و لباسش در اثر سقوط دکل پاره و کثیف شده بود موارد ظهور ارواح تنها شامل اعضای خانواده نمی شود.در یکی از ماجراهایی که در دهلی نو در هند اتفاق افتاد روح: خود را بر شخصی غیر از خانواده اش ظاهر کرد.در آوریل ۱۹۶۸ خانم دکتر بانو لینگار (استاد دانشگاه) دوران نقاهت بعد از

یک عمل جراحی سخت را در بیمارستان می گذرانید او شب سختی داشت و گاه در حالت هوشیاری و گاه در حالت نیمه هوشیاری به سر می برد دوستش سومات کرتی مرتب به ملاقاتش می آمد و غالبا همراه با دختر لینگار از او پرستاری می کردند.بعد از ظهر یکی از روزها در حالیکه لینگار خواب آلود بود چشمش را باز کرد و پدربزرگ کرتی را دید که کنار تخت ایستاده و بطور عجیبی او را می نگریست و به او می گوید: نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟ (لینگار قبلا پدربزرگ کرتی را دیده بود) لینگار فکر کرد که تب شدید باعث شده است که

دچار توهم شود بخاطر همین سرش را بسوی دیگری برگرداند و انتظار داشت که این توهم از بین برود اما چنین نشد.پیرمرد دوباره ظاهر شد و همان کلمات را تکرار کرد: نمی خواهی دخترم را به خانه بفرستی؟ لینگار ترسیده بود اما چهره دو همراهش (دخترش و کرتی) در کنار تختش آرام بود و نشان می داد که چیزی ندیده اند.لینگار به کرتی گفت که بهتر است به خانه برود و مراقب پدربزرگش باشد اما کرتی فکر می کرد که لینگار هذیان می گوید به همین دلیل به او اطمینان داد که حال پدربزرگش خوب است و نیاز به مراقبت ندارد.لینگار ماجرا را برای کرتی تعریف نکرد اما پافشاری کرد که لینگار به خانه برگردد و سرانجام کرتی موافقت کرد تا یک تلفن به خانه بزند و حال پدربزرگش را جویا شود.تعجب کرتی در آنی تبدیل به ناراحتی شد.پدربزرگش ۱۰ دقیقه قبل مرده بود.سوالی که در اینجا پیش می آید اینست که چرا روح بر کسی غیر از منسوبینش ظاهر شد؟ نظر برخی از متخصصان چنین است: تب شدید لینگار: او را آماده روئیت ارواح کرده بود. ماجرای دیگری از ظهور ارواح بر دیگران نیز سالها قبل در عرشه کشتی بادبانی ای که از ماری لند بسوی جزایر هند غربی در حرکت بود اتفاق افتاد.در این ماجرا: روح نه تنها خود را بر ۲ ناظر بیگانه آشکار کرد بلکه در طول سفری که سرانجام به شکست انجامید نیز مکررا ظاهر شد: شاید به این وسیله قصد داشت خطری را پیشگوئی کند.ماجرا قبل از آنکه کشتی از بندر آناپولیس بادبانهایش را برافرازد آغاز شد.در زمان کشیک شبانه: یکی از ملوانان ناخدای کشتی را به عرشه فراخواند.وقتی ناخدا روی عرشه آمد ملوان گفت که زنی در لباس سیاه التماس کنان بر او ظاهر و بعد ناپدید شده است.تمام کشتی زیر و رو شد اما هیچ نشانی از آن زن بدست نیامد آنها فکر کردند که ملوانان در آنزمان مست بوده است.ناخدا تذکری به او داد و به کابینش برگشت.حوالی ساعت ۲ بعد از نیمه شب ناخدا را دوباره بر روی عرشه فرا خواندند.زن سیاهپوش خود را به ملوان دیگری نشان داده بود.نفر دوم آدم قابل اعتمادی بود اما باز هم هیچ اثری از زن پیدا نشد.اکنون ملوانان خرافاتی درصدد یافتن وسیله ای بودند تا از کشتی فرار کنند.حتی وعده پاداش بیشتر آنان را متقاعد نمی کرد تا در این کشتی که از نظر آنها نفرین شده بود باقی بمانند.اما فرمانده کشتی اعتنایی به وضعیت آنها نداشت و به سمت آبهای جنوب در حرکت بود.پس از ۲ روز دریانوردی توفان شدیدی آغاز شد.باد توفنده ای بر کشتی می وزید و آنرا به این سو و آن سو کج می کرد.بین ساعات ۶ و ۸ شب ۳ نفر از ملوانان ادعا کردند که شبح را دوباره دیده اند.در زمان ظهور شبح امواج غول آسایی به کشتی هجوم می آوردند.دقیقا در نیمه شب زن سیاهپوش برای چندمین بار ظاهر شد.در حالیکه سرعت باد بشدت گردباد رسیده بود.دریا آنچنان متلاطم شده بود که احتمال غرق شدن کشتی می رفت.چهار ساعت باد شدید بشدت وزید و تمام بادبان را تکه تکه کرد.قایقهای نجات یا خرد شدند یا به دریا افتادند و بخش عمده ای از عرشه نیز خراب شد سرانجام در ساعت ۴ صبح توفان فرو نشست.باد بند آمد.دریا آرام شد و ماه در آمد.در طول باقی مسیر اتفاق غیر عادی دیگری نیفتاد.اما وقتی کشتی در گواد الوپ پهلو گرفت تا شکر باز بزند زن سیاهپوش برای بار پنجم ظاهر شد.ظهور او مصادف با شیوع تب زرد در کشتی

بود سرانجام وقتی کشتی به مبدا حرکت یعنی بندر بالتیمور رسید نامه ای در انتظار ناخدا بود: همسرش مرده بود.ماجرای دیگری که در مجله انجمن به چاپ رسید مربوط به سروان الدرد بویر بود خلبان انگلیسی ای که در طول جنگ جهانی اول بر فراز فرانسه مورد اصابت ضد هوایی قرار گرفت و کشته شد.در لحظه مرگ: روح او توسط ۲ نفر از اقوامش که هزاران کیلومتر با او فاصله داشتند دیده شد.در صبح روز ۱۹ مارس

۱۹۱۷ خواهر سروان بویر (خانم اسپیرمن) در حال خواباندن فرزندش در هتلی در کلکته بود که برادرش را پیش رویش دید نگاه او مهربان اما شوخ بود مثل اینکه می خواهد یکی از بازیهای کودکیش را تکرار کند.اگرچه ظهور او در اتاق نابهنگام بود اما خواهرش از دیدار او شاد شد.به برادرش خوشامد گفت و خواست بچه را در گهواره بگذارد.وقتی دوباره سرش را برگردانید برادر ناپدید شده بود.تقریبا در همان لحظه در طرف دیگر کره زمین در انگلیس خواهر دیگر سروان بویر (خانم چاتر) تجربه ای مشابه را از سر گذرانید او در اتاقش مشغول عوض کردن لباس بود که دختر ۳ ساله اش به اتاق دوید و گفت:دایی الدرد آمده.وقتی خانم چاتر به دخترش گوشزد کرد که دایی اش اکنون در فرانسه است دختر تاکید کرد که دایی اش در طبقه پایین است.همان روز خانم چاتر ماجرا را برای مادرش در نامه نوشت اما مدتها طول کشید که خبر مرگ سروان بویر به آنها برسد. از چه زمانی تحقیقات روحی آغاز شد؟

تا سال ۱۸۴۸ کسی از جنبه علمی در مورد ارواح تحقیق نکرده بود تا اینکه در این سال چند اتفاق عجیب در روستای هید سویل در حومه شهر روشستر از توابع نیویورک روی داد.تعدادی از دانشمندان برای کشف علل این حوادث عجیب:به آن محل رفتند و ۳ کمیسیون تحقیق پشت سر هم و با حضور دانشمندان در آنجا تشکیل شد که در نهایت به این نتیجه رسیدند که این حوادث علل مادی ندارند و توسط موجودات نامرئی ای روی داده است.یکی از آن دانشمندان جون ورث ادموندر(۱۸۱۶ـ(۱۸۷۴قاضی و رئیس دادگاه عالی نیویورک بود که بعدها رئیس مجلس سنای آمریکا نیز شد.او بیانیه ای در مورد این حوادث در روزنامه نیویورک گودیر در تاریخ ۱ آگوست ۱۸۵۲ منتشر کرد و گفت:من در مورد حوادث غیر منتظره روستای هید سویل ۴ ماه تحقیق کردم و هر هفته ۲ جلسه با حضور ۱۰ تن از متخصصین الکتریسیته تشکیل دادم ولی آنها نتوانستند این حوادث را به یک منبع مادی نسبت دهند.ادموندر سپس کتابی ۲ جلدی با نام روح چیست؟منتشر کرد تحقیقات ادموندر را جیمز ماپس فیزیکدان و عضو مجمع علمی آمریکا دنبال کرد و نتیجه مطالعاتش را نیز منتشر کرد.پس از او روبرت هویر(۱۸۵۸ـ(۱۸۷۰استاد شیمی دانشگاه پنسیلوانیا دنباله تحقیقات را گرفت و پس از تحقیقات طولانی کتابی در این زمینه با نام تحقیق تجربی برای آثاری که ارواح از خود نشان می دهند منتشر کرد و در انجمن روحی نیویورک که در سال ۱۸۵۴ تشکیل شد حضور یافت و از

نظریاتش دفاع کرد.این ۳ نفر(ادموندرـماپس و هویر)پس از انجام آزمایشات زیادی با کمک دانیل دنجلاس هوم(احضار کننده ارواح)کاملا قانع شدند که این اعمال از سوی ارواح صورت می گیرد هوم مدیومی بود که در آزمایشات سر ویلیام کروکس فیزیکدان و رئیس مجمع علمی بریتانیا نیز مورد استفاده قرار گرفته بود.این تجارب باعث شد تا کروکس سخنان تاریخی اش را با نام بحثهایی در اطراف ظواهر روحی در سال ۱۸۷۴ در انجمن علمی بریتانیا بیان کند.پس از این تلاشهای اولیه:فیزیکدانان زیادی علاقمند به این مبحث شدند.نویسندگان سرشناسی چون سر ویلیام استید و سر آرتور کنان دویل(۱۸۵۹ـ(۱۹۳۰و سوافر نیز در انتشار این عقاید کوشیدند همچنین این گروه سعی در اثبات درستی سخنان ارواح در جلسات احضار روح داشتند.مثلا قبل از اینکه انیشتین در ابتدای قرن بیستم نظریه نسبیت خود را منتشر کند ارواح در اواخر قرن نوزدهم برای دانشمندان از جهان چهار بعدی و تفاوت داشتن زمان و مکان در آن دنیا سخن گفته بودند.این مبحث در بریتانیا

علم پاراسیکولوژی(ماوراء شناسی)نامیده می شود ولی در کشورهای لاتین در چارچوب علم توانایی ماوراء روح(ماوراء روح متافیزیک)قرار می گیرد برجسون فیلسوف می گوید:کسانی که در حقایق روحی مکابره می کنند شبه دانشمندانند نه دانشمندان واقعی

سر آلفرد راسل والاس دانشمند بیولوژی نیز می گوید:عده ای از دانشمندان در گذشته اکتشافات روحی را غیر معقول توصیف می کردند ولی امروزه این عقاید غیر معقول نه تنها به مرحله معقول رسیده بلکه مورد قبول اکثریت دانشمندان نیز است. بررسی ماهیت اشباح و ارواح (۲)

لوئیزا راین(متخصص فرا روانشناسی)در سال ۱۹۸۱ چنین نوشت:فرا روانشناسی:سیندرلای علم است.نامادریش یعنی علم هرگز او را مورد ملاطفت قرار نداده و خواهران بزرگترش(فیزیک.شیمی و زیست شناسی)به او بی اعتنایی کرده اند.باید دید آیا شاهزاده ای او را نجات خواهد داد یا نه.ولی در سال ۱۸۸۲ وقتی فردریک می یر و همکارانش انجمنی برای مطالعات روانشناسی تشکیل دادند تا مسئله ظهور ارواح را بررسی کنند صحبت از ظهور چنین شاهزاده ای در کار نبود و تشویقی هم نسبت به این مسائل صورت نمی گرفت.اعضای تشکیل دهنده انجمن اشخاص سرشناسی بودند:می یر شاعر معروفی بود و در کمبریج تدریس می کرد:ادموند کورنی و اولیور لاج فیزیکدانان برجسته دانشگاه لیورپول بودند و سر ویلیام بارت استاد فیزیک دانشگاه دابلین بود.نخستین بیانیه انجمن این بود:آنچه انتظار داریم در نهایت از مطالعات ما حاصل شود مجموعه ای است از روایات ترسناک و تکان دهنده.مقالات ما ممکن است برای عده ای ملال انگیز باشد اما به هر صورت موضوع از طرف ما دنبال خواهد شد.انجمن با انتقادات فراوان روبه رو شد.به گفته پروفسور سیدویک:مردم از ما انتظار داشتند به جای بررسی چنین مقولاتی:مقاله ای درباره افلاطون بنویسیم و یا زندگی فلان جانور را مطالعه کنیم حتی عده ای ترجیح می دهند بجای کارهای عبثی چون مطالعه درباره خانه های تسخیر شده و اشباح به پدیده هایی چون آینده بینی و انتقال افکار و … بپردازیم با این وجود انجمن با جدیت به کار خود ادامه داد.اولین فعالیتهای آنها تشکیل کمیته ای بود که هرگونه گزارشی درباره ظهور روح یا شبح در هنگام مرگ افراد را به دقت بررسی و مطالعه می کرد.اما این نوع تحقیقات از طرف مردم با واکنش روبه رو شد.سپس انجمن نامه هایی برای روزنامه های لندن:روزنامه های محلی و انجمنهای مشابه فرستاد و تقاضا کرد که هر اطلاعاتی در این مورد دارند برای آنها بفرستند.نتیجه نا امید کننده بود بسیاری به این نامه ها پاسخ دادند اما اعضاء دریافتند که این پاسخها اگر دروغ محض نیز نباشند یادآوری داستان گونه حوادث گذشته هستند.شهادتها نادرست و قضاوتها با تعصب همراه بود.بنابراین محققین ضابطه های سفت و سختی در هر مورد وضع کردند.در هر مورد اگر امکان داشت با راوی مصاحبه کردند و سعی کردند روایتهای گوناگون را با یکدیگر مقایسه کنند.مدتی بعد انجمن به نتایجی رسید در گزارش نخستین آنها چنین آمده است:موضوعی که ما را تحت تاثیر قرار می دهد جنبه ترسناک یا هیجان انگیز شواهد نیست بلکه کیفیت فوق العاده آنها است کیفیتی که مرزهای واقعیت را در می نوردد.دو نمونه از گزارشاتی که آنها بدست آوردند توسط اشخاصی داده شده بود که از نظر منطقی و عقلی کاملا قابل اعتماد بودند و امکان اینکه دچار توهم یا خیال شده باشند وجود نداشت.در ماجرای اول شخصی بنام آقای راو

لینسون در اتاقش لباس می پوشید که حضوری نیرومند را در اتاق احساس کرد:به دور و برم نگاه کردم اما کسی را ندیدم ولی بلافاصله بعد جزئیات صورت دوستی قدیمی ظاهر شد.تکان خوردم.فورا به اتاق همسرم دویدم و ماجرا را برایش تعریف کردم و گفتم که می ترسم دوستم مرده باشد.آنروز او و همسرش چند بار درباره این ماجرا صحبت کردند.روز بعد راو لینسون نامه ای از برادر همان دوستش دریافت کرد که در آن گفته شده بود که برادرش(یعنی دوست راو)درست در ساعت ۸ (همان ساعتی که شبح ظاهر شده بود)مرده است.راو گفت که تا آنروز هرگز شبحی ندیده بود و بعد از آن نیز ندید مورد دیگر از این هم جالبتر بود:راسل کلت(سروان ارتش بریتانیا)که در آنزمان طفلی مدرسه ای بود و با اقوامش در ادینبورگ اسکاتلند

زندگی می کرد شبح برادرش(که ستوان بود و در جنگ کریمه شرکت داشت)را دید راسل نیمه های شب از خواب بیدار شد و برادرش اولیور را دید که روی صندلی نشسته بود و بنظر می رسید هاله ای مهتابی رنگ او را احاطه کرده است.راسل فکر کرد که دچار خیالات شده است و چیزی که می بیند پرتویی است از نور مهتاب که روی حوله او بر روی صندلی می تابد.اما شبح همچنان پایدار بود:برادرانه و غمگین به من می نگریست شبح آنقدر واقعی بود که راسل از جا بلند شد و بطرف پنجره دوید اما شب تاریکی بود و باران سنگینی می بارید راسل ترسیده بود و از اتاق بیرون دوید و به پشت سر نگاه کرد و متوجه شد که شبح زخم عمیقی روی پیشانی دارد و خون از آن می ریزد وقتی راسل ماجرا را برای پدرش تعریف کرد.پدر به او سفارش کرد که دیگر چنین چرندیاتی نگوید و از این ماجرا با کسی حرفی نزند.اما ماجرا چرند نبود.چند شب بعد خانواده خبر مرگ اولیور را دریافت کرد:او در حمله نیروهای عثمانی کشته شده بود.راسل یادش آمد که چند ماه قبل اولیور در وضع روحی نامناسبی قرار داشت و نامه ای برای او نوشته بود و ابراز نا امیدی کرده بود.راسل نیز در جواب به او دلگرمی داده بود و در انتهای نامه نوشته بود که اگر قرار است برای او اتفاق بدی رخ دهد دلش می خواهد یکبار دیگر او را در همان اتاق همیشگی ببیند چند سال بعد ادموند گورنی:فردریک می یر و پادمور گزارشی ۱۴۰۰ صفحه ای بنام خیال زندگان منتشر کردند که پرآوازه ترین گزارشی است که تا به امروز منتشر شده است.هدف گزارش بررسی سوالی بود همگانی و پایه گذاری مطالعه در باب معمایی بود که بشر در طی قرون با آن مواجه بود.کار بر روی این پدیده باعث شد حجم عظیمی از شواهد و مدارک جمع آوری شود.مولفین یقین پیدا کردند که جای هیچ گونه تردیدی درباره مواجهه با اشباح وجود ندارد.از آن پس هدف:درک و طبقه بندی این تجربیات بود.مهمترین نتایجی که از ۷۰۱ مورد جمع آوری شده بدست آمده بود ظهور روح در لحظه مرگ یا لحظات نزدیک به مرگ بود.در بعضی از موارد اشخاصی که در لحظات بحرانی یا خطرناک قرار می گرفتند نیز چنین وضعیتی از خود بروز می دادند:یعنی بین آنها و نزدیکانشان توسط تله پاتی ارتباط برقرار می شد و وضعیت خطرناک را منتقل می کردند یا روح آنها بر نزدیکانشان ظاهر می شد.انجمن به این موارد ظهور در بحران را نام گذاشت.سپس به تحقیق درباره پدیده های جانبی و آنچه اوهام نام گرفته بود پرداختند و دریافتند که درصدی از مردم اوهام خود را با ظهور ارواح یکی دانسته اند سوالی که معمولا مطرح می شد و مصاحبه شوندگان باید به آن پاسخ می دادند این بود:آیا تا به حال اتفاق افتاده که در حالیکه کاملا هوشیار هستید حس کنید موجودی را می بینید و یا چیزی شما را لمس می کند و یا صدایی را می شنوید که مربوط به جسم واقعی و

خارجی نیست؟سوالات روی صفحه ای چاپ شده بود و پاسخ دهنده با کلمات آری یا نه می توانست به آنها پاسخ دهد.به آنان که جواب مثبت می دادند پرسشنامه دیگری نیز داده می شد تا جزئیات امر را بنویسند از میان این پرسشنامه ها ۱۷ هزار جواب از سراسر جهان از برزیل تا استرالیا و روسیه جمع آوری شد.درصد بالایی از جوابها:نشان از واقعیتی آماری می داد. چرا جمجمه ایرانیان نرم بود؟

وقتی هرودت در سال ۴۵۰ ق م از مصر بازدید کرد راهنمایانش: محل نبرد بزرگ پلوزیوم را که طی آن کمبوجیه : مصریان را شکست داده بود به او نشان دادند.نبردی که سه چهارم قرن پیش: بوقوع پیوسته بود.هرودت در کتاب تواریخ مشاهده عجیب ولی جذاب خود را چنین شرح می دهد: در محل وقوع آن پیکار: هنوز استخوانها در هر طرف ریخته شده بودند.استخوان پارسیان در یک سو و اسکلت مصریان در دیگر سو… و دیدم

که جمجمه های افراد پارسی نرم و نازک بود و با ضربت دانه ریگ سوراخ می شد ولی برخلاف آنها جمجمه مصریان به قدری سخت و محکم بود که حتی با ضربت سنگ نیز نمی شکست.به من گفته شد… که دلیلش این بوده که مصریان از کودکی سر خود را می تراشند و به همین خاطر استخوان جمجمه اشان در اثر تابش آفتاب سفت و سخت می شود… نرمی استخوان سر پارسیان نیز ناشی از همین اصل و قاعده است.چون آنها همواره کلاه بر سر می گذارند تا سرشان را از تابش آفتاب مصون دارند… امپراتوری ایران (دان ناردو) رویدادهای مهم در تاریخ ایران باستان

حدود سال ۲۰۰۰ ـ ۳۱۰۰ ق م: فرهنگ سومری بر دره های رودخانه ای منطقه بین النهرین حاکم شد. حدود سال ۱۰۰۰ ـ ۱۱۰۰ ق م: چادرنشینان آریایی آسیای مرکزی (نیاکان مادها و پارسیان) به سوی ایران سرازیر می شوند. حدود سال ۸۸۵ ق م: آشوریان به سرعت بر بیشتر خاور نزدیک تسلط می یابند.

سال ۶۲۵ ق م: کیا کسار (هوخشتره) دوم بر تخت ماد جلوس می کند.ارتش را گسترش می دهد و به سازماندهی مجدد آن می پردازد. سال ۶۱۲ ق م: نیرویی مرکب از مادها و بابلیان: نینوا پایتخت آشور را تاراج می کنند و باعث سقوط امپراتوری آشور می شوند. حدود سال ۵۹۹ ق م: کوروش دوم پارسی که بعدها لقب بزرگ گرفت متولد شد. سال ۵۵۸ ق م: کوروش دوم پادشاه پارس شد.

سال ۵۵۰ ق م: کوروش پس از سالها نبرد: اکباتان پایتخت ماد را تسخیر کرد و بر امپراتوری ماد تسلط یافت. سال ۵۴۶ ق م: کوروش به لیدی حمله می کند و پایتختش (سارد) را تصرف می کند.از این پس یونانیان شهرهای ایونیه (منطقه مرزی دریای اژه) در برابر کوروش سر تسلیم فرود می آورند.این حادثه نخستین تماس مهم ایرانیان و یونانیان است. سال ۵۳۹ ق م: ارتش کوروش بابل را تسخیر می کند و سرزمینهای امپراتوری بابل بدست ایرانیان افتاد.

سال ۵۲۵ ق م: کمبوجیه دوم (پسر و جانشین کوروش) مصر را تسخیر می کند. سال ۵۲۲ ق م: در ماه مارس (اسفند) فرد شیادی ادعا می کند که بردیا پسر کوچک کوروش است.کمبوجیه: بردیا را قبلا کشته بود.فرد شیاد

تخت سلطنت را غصب می کند و کمی بعد کمبوجیه با وضعی مشکوک می میرد در ماه سپتامبر (شهریور) گروهی از نجیب زادگان ایرانی فرد شیاد را به قتل می رسانند و داریوش یکم شاه می شود. سال ۵۱۲ ق م: داریوش از تنگه بسفر عبور کرده و وارد اروپا شد.

سال ۴۹۹ ـ ۴۹۸ ق م: شهرهای یونانی ایونیه با کمک ناوگان کوچک شهرهای اصلی یونان (آتن و ارتریا ( . سر به شورش بر می دارند. سال ۴۹۰ ق م: ارتش ایران با عبور از دریای اژه : ارتریا را تسخیر و ساکنانش را تبعید می کند.چند هفته بعد ایرانیان بدست نیروی

کوچکتری مرکب از آتنیان و پیادگان سنگین اسلحه در دشت ماراتن در شمال شرقی آتن شکست می خورند. سال ۴۸۶ ق م: داریوش می میرد و پسرش خشایارشا جانشین او می شود.

سال ۴۸۰ ق م: خشایارشا بر تنگه هلسپونت (داردانل) پل می زند و با ارتشی عظیم به یونان حمله می برد.سرانجام ناوگان یونان و متحدانش ناوگان ایران را در خلیج سالامیس در جنوب آتن شکست می دهند.خشایارشا به سارد باز می گردد و ادامه جنگ را به عهده سردارش مردونیه می گذارد سال ۴۷۹ ق م: ارتش مردونیه در نزدیکی پلاته توسط نیروی متحد یونان شکست می خورد.ایرانیان موقتا از حمله به اروپا چشم می پوشند.

سال ۴۶۵ ق م: خشایارشا بدست گروهی از دسیسه چینان به قتل می رسد و پسرش اردشیر یکم جانشین او می شود. سال ۴۲۴ ق م: اردشیر پس از سلطنتی طولانی کاملا عادی و بی حادثه می میرد پس از مبارزه ای شدید بر سر جانشینی او: داریوش دوم شاه می شود. سال ۴۰۴ ق م: داریوش نیز می میرد و پس از مبارزه ای خونین بر سر قدرت: پسرش اردشیر دوم بر تخت جلوس زد.

سال ۴۰۱ ق م: کوروش کوچک (برادر شاه جدید) سر به شوروش برمی دارد.کوروش فرماندهی ارتشی بزرگ از جمله هزاران مزدور یونانی را در کوناکسا در نزدیکی بابل بر عهده دارد.کوروش در همین نقطه از شاه جدید شکست می خورد و مزدوران یونانی طی یک عقب نشینی دلخراش و خونین از آسیا و دریای سیاه می روند. سال ۳۵۸ ق م: اردشیر سوم جانشین پدرش اردشیر دوم می شود.

سال ۳۳۸ ق م: یکی از مشاوران شاه بنام باگوس او را به قتل می رساند و شاهزاده جوان آرسس را جانشین او می کند.فیلیپ دوم پادشاه مقدونیه دولت ـ شهرهای یونان را شکست می دهد و سرور سراسر یونان می شود.

سال ۳۳۶ ق م: آرسس بدست باگوس کشته می شود.باگوس فرد گمنامی از خانواده هخامنشی بنام داریوش سوم را به تخت می نشاند.در یونان فیلیپ به قتل می رسد و پسرش اسکندر سوم که بعدها لقب بزرگ گرفت جانشین وی شد. سال ۳۳۴ ق م: اسکندر از تنگه داردانل عبور می کند و به ایران یورش می برد.

سال ۳۳۱ ق م: اسکندر پس از شکست دادن دو ارتش بزرگ ایران و آزاد کردن مصر: داریوش را در گوگمل (& ,& /   ) در نزدیکی رود دجله شکست می دهد.داریوش می گریزد و چند ماه بعد بدست افسران خودش کشته می شود. سال ۳۲۳ ق م: اسکندر پس از تکمیل فتوحات اش در ایران به نحو غیر منتظره ای می میرد سرداران بزرگ او بی درنگ برای بدست آوردن

سهمی از قلمرو با یکدیگر می جنگند.در سال ۲۸۰ ق م امپراتوری اسکندر به ۳ قلمرو بزرگ تقسیم می شود از جمله قلمرو سلوکیان که شامل بخشهای گسترده ای از امپراتوری کهن ایران بود. سال ۲۳۸ ق م: قبایل چادرنشین پارت سلسله پادشاهی خود را در ایران گسترش می دهند و در سال ۱۴۱ ق م پارتیان بطور کامل در ایران و بین النهرین جانشین سلوکیان می شوند.

سال ۲۲۴ میلادی: آخرین پادشاه پارت (اشکانی) سقوط می کند و سلسله ساسانیان بر تمام ایران تسلط می یابد سال ۶۵۱ ـ ۶۳۷ میلادی: سپاهیان عرب ساسانیان را شکست می دهند و دین و آیین اسلام را وارد ایران می سازند. تلاش برای تعیین تاریخ مهاجرت ایرانیان

مورخان هنوز درباره تاریخ دقیق مهاجرت آریائیان: که باعث ورود نیاکان پارسیان به ایران شده است اطلاع قابل اطمینانی ندارند.جان کورتیس ( $, .*) در قطعه ای که از کتاب ایران باستان انتخاب شده است توضیح می دهد که چگونه از انواع سفالگری: بویژه نوع معروف به ابزارهای خاکستری آغازین منطقه غرب: که در اواخر هزاره دوم ق م در شمال غربی ایران ساخته شده اند می توان سرنخی در اینباره بدست آورد: گاه اندیشیده شده است که پیدایش این اشیای سفالی خاکستری در غرب ایران به معنای آغاز ورود ایرانیان: نیاکان… مادها و پارسها به

سرزمین کنونی است.از این ایرانیان: نخستین بار در زمان سلطنت شلمنصر سوم ) (*   /   *   … ) قبل از میلاد ۸۵۸ ـ (۸۲۴ پادشاه آشور: که به غرب ایران لشکر کشیده بود نام برده شده است.فرض بر آن است که این مردم که به زبان هند و اروپایی سخن می گفتند بومی ایران نبوده اند و تصور می رود که میهن اصلی آنها جایی در سرزمین استپی پهناوری: که از شرق رود دانوب تا کوههای اورال امتداد داشته بوده است… اشیای سفالی خاکستری غرب ایران متعلق به عصر آهن: ظاهرا از اشیای خاکستری عصر متاخر مفرغ که در کاوشگاههای…

نزدیک گوشه جنوب شرقی دریای خزر پیدا شده اند سرچشمه گرفته بوده اند.در کاوشگاههای غرب ایران که اشیای خاکستری پیدا شده اند گسستی ناگهانی با سفالگری آغازین سنتی به چشم می خورد و… این واقعیت ممکن است بیانگر آن باشد که مردمی که از این سفالگری استفاده می کرده اند از شرق به غرب ایران آمده بودند… بنابراین احتمال دارد که ایرانیان در نیمه دوم هزاره دوم ق م به غرب ایران سرازیر

شده باشند.این نظریه ای جذاب است اما موضوع فوق العاده پیچیده بنظر می رسد… نه از تعداد مردمی که در این مهاجرت شرکت داشته اند و نه از چگونگی مسافرت یا ساختار اجتماعی آنها کمترین اطلاعی در دست نداریم تاریخ دقیق رسیدن آنها به غرب ایران شاید هرگز بطور رضایت بخشی حل نشود.چه بسا این مهاجرت در زمانی طولانی و حتی شاید قرنها ادامه داشته است. امپراتوری ایران (دان ناردو) کانال خشایارشا

هرودوت در کتاب تواریخ خود توصیف زیر را از حفر کانالی که خشایارشا دستور ساختش را از کوه آتوس داده ارائه می دهد: اراضی را برای حصه کار افرادی که از طوایف گوناگون منطقه فرمانروایی ایران آمده بودند به چندین بخش تقسیم کردند.وقتی نقب تا عمق

معینی می رسید کارگرانی که در پایین مشغول بودند به کندن زمین ادامه داده و خاک را به دسته دیگری از افراد که بر نردبان بالای سرشان ایستاده بودند می دادند.به همین منوال باز به دسته بالاتر تا به نفرات همکف زمین می رسید و آنها خاک را در دریا می ریختند.همه افرادی که در این کار شرکت داشتند نقب را در دهانه ای مساوی با قسمت تحتانی پیش می بردند.در نتیجه مرتبا خاک پهلوها فرو می ریخت و زحمت کارگران تجدید می شد.به جز فنیقی ها که در قسمت خود گودالی با دهانه ای دو برابر آنچه از کندن نقب منظور بود: حفر می کردند و هر قدر که پایین تر می رفتند رفته رفته از عرض آن می کاستند و در ته نقب پهنا کمابیش به حدی که منظور بود در می آمد. امپراتوری ایران (دان ناردو) پیروی ایرانیان ثروتمند باستان از مد روز

این متن کوتاه از کتاب پرورش کوروش گزنفون: نشان می دهد که طبقه بالای ایران باستان همواره می کوشیده تا با استفاده از جامه های آخرین مدل و کفشهای پاشنه بلند و لوازم آرایش: ظاهر خود را بهتر بنماید: خود کوروش بزرگ از لباس مادی استفاده می کرد و از اطرافیانش نیز می خواست که چنین کنند.چون فکر می کرد که هر کس با هر عیب و

نقصی که دارد با لباس خوب می تواند آن نقص را بپوشاند و فردی بلندتر و زیباتر بنظر آید از این رو آنها کفشهایی می پوشیدند که بدون آنکه معلوم شود قامت آنها را بلندتر از آنچه بود نشان می داد.او همچنین خط چشم کشیدن را تشویق می کرد تا چشم درخشانتر بنظر آید و از لوازم آرایش بهره می جست تا ظاهر چهره بهتر از وضع طبیعی اش بنظر آید امپراتوری ایران (دان ناردو) کتیبه بیستون

متن زیر برگرفته از کتاب بزرگ تاریخ امپراتوری ایران نوشته ای تی اومستد استکه در شرح تصویر داریوش یکم در کتیبه بیستون آمده است: داریوش: نمونه ظریف چهره آریایی با پیشانی بلند و بینی راست: با قامت طبیعی خود در حدود ۱۷۵ سانتیمتر نقش شده است.بر تارک او تاج رزمی قرار دارد و… نوار زرینی با گوهرهای بیضی و گل میخها آن را آراسته است.موی جلوی سر او با دقت مجعد شده و سبیلش بسیار مرتب:

رو به بالا تاب داده شده است… ریش مربع شکل در ۴ ردیف حلقه حلقه به سبک پادشاهان پیشین آشور مرتب شده است.ردای بلندی تمام بدن فربه او را می پوشاند… و در زیر و در کناره ها چین خورده و امکان می دهد که شلوارش از پهلو دیده شود و در پایین کفشهای بند دار به پا دارد.در دست چپ شاه: کمانی به زمین تکیه داده شده و دست راست به نشانه پرستش اهورامزدا روبه بالا قرار دارد… در زیر پای چپ شاه نیز گئومات غاصب و نگون بخت افتاده و دستان خود را به نشانه التماس بلند کرده است.در برابر شاه شورشیان مغلوب قرار دارند که گردنهایشان با ریسمانی به هم وصل شده و دستهایشان از پشت بسته شده است. امپراتوری ایران (دان ناردو) بقایای کاخ در شوش

جان کورتیس در کتاب ایران باستان خود به توصیف بنای بزرگ و پر زرق و برقی که داریوش در شوش ساخته است می پردازد: یکی از دلایل اهمیت شوش ساختمانهایی است که داریوش در آنجا بناکرده بود.در حفاریهای این محل صفه های وسیع پیدا شده اند.باشکوه

ترین و تاثیرگذارترین آنها کاخ آپادانا یا تالار بار و کاخهای وابسته به آن است که اتاقهایی در پیرامون یک حیاط وسیع به سبک بابلیان آن را احاطه کرده است… طرح آپادانا… مبتنی است بر یک تالار ستون دار مربع با برجهایی در چهارگوشه بنا که در ۳ گوش آن رواقهایی میان برجها وجود دارد.ستونهای سنگی بسیار زیبا سقف را نگه داشته اند و در بالای آنها ۲ گاو نر پشت به پشت هم نشسته اند… در کاخی که داریوش متصل به آپادانا ساخت قابهای آجری لعابی چند رنگ که احتمالا دیوارهای حیاط را می آراسته اند وجود داشتند.یکی از آنها یک جفت شیر بالدار با سرهایی انسانی را نشان می دهد و در پایین آن یک صفحه بالدار وجود دارد و در دیگری گاردهای سلطنتی موسوم به هنگ جاوید نقش شده است امپراتوری ایران (دان ناردو) سربازان ایرانی چه می پوشیدند؟

هرودت در کتاب تواریخ خود شرح مختصری درباره لباس و سلاح پیاده نظام ایران ارائه می دهد: لباس این سپاهیان مرکب است از کلاه نرم نمدی: ردای گلدوزی شده آستین دار: زرهی با زنجیرهایی شبیه به فلس ماهی که مانند کت از

روی ردا می پوشیدند و شلوار.به عنوان اسلحه یک سپر حصیر بافت سبک: یک تیردان یا ترکش: زوبین های کوتاه: کمانی سخت و محکم با تیرهایی از جنس نی و خنجرهایی آویخته به کمر داشتند. پیکار در ساحل رودخانه

متن هیجان انگیز زیر از کتاب آناباسیس آریان: لحظات اولیه نبرد گرانیکوس را ترسیم می کند و نشان می دهد که اسکندر در آغاز با مقاومت دلیرانه سپاهیان ایران روبه رو شده است:

هر دو سپاه بر کناره رودخانه بی حرکت ایستادند و چنان که گوئی بهت و شگفتی بر آنها مستولی شده است در سکوت و خاموشی عمیقی فرو رفتند.سپس اسکندر… در پیشاپیش جناح راست سپاه (در حالیکه شیپورها می نواختند و فریادها به الهه جنگ می رسید) تلاش کرد تا از رودخانه گرانیکوس عبور کند… ستونهای جلویی ارتشش… به محض آنکه به ساحل رودخانه رسیدند زیر رگبار تیر و زوبین ایرانیان قرار می گرفتند.ایرانیان مواضع خود را در ساحل و در کنار آب استوار کرده بودند.نبرد تن به تنی در گرفت و یونانیان به رغم تلاش ایرانیان برای ممانعت آنها از گذشتن از رودخانه: از آب عبور کردند و ایرانیان نهایت تلاش خود را برای مقابله با آنها انجام دادند.نیزه های سبک ایرانیان به تندی پرواز می کردند و نیزه های بلند یونانیان فرو می رفتند و از پای در می آوردند.در نخستین کشتار مردان اسکندر: که شمار ایرانیان بسیار زیادتر بود: یونانیان تلفات سنگینی دادند… سپس نبرد سواره نظام همراه با تاکتیکهای پیاده نظام آغاز شد: اسب در برابر اسب: مرد در برابر مرد به هم پیچیدند و یونانیان تمام تلاششان را بکار بستند تا دشمن را… در پشت ساحل رود… از پای درآورند… حال آنکه ایرانیان نبرد می کردند… و فریاد می زدند تا حریفان را به آب اندازند. امپراتوری ایران (دان ناردو) مردگان زنده

خون آشامها مردگانی هستند که به حیات خود در گور ادامه می دهند.آنها گور خود را در شب ترک می کنند تا خون زندگان را بمکند.این خون:آنها را زنده نگه می دارد و از فساد بدن آنها جلوگیری می کند(گئورگ کنراد هورست۱۸۲۱ـ)خون آشامها موجوداتی هستند ماوراء طبیعی و منفور.نمونه های اولیه خون آشامها:شیاطین و ارواح خبیث در اساطیر کهن فراوان یافت می شود.اعتقاد به چنین موجوداتی در اروپای مرکزی و شرقی بسیار گسترده است.قصه خون آشامها به شکل امروزی در قرن شانزدهم و از بالکان پا گرفت.در قرن ۱۷ مسافرانی که از بخش مرکزی اروپا می آمدند افسانه های هولناکی از موجودات خون آشام و خبیث نقل می کردند.وحشت خون آشامها در مجارستان قرن ۱۷ آنچنان گسترش یافت که هیئتی از طرف دولت مسئول بررسی موضوع شد.بسیاری از نویسندگان قرن ۱۹ مانند گوته:بایرون و بودلر قطعاتی درباره خون آشامها به رشته تحریر درآورده اند نمایشهایی نیز در این زمینه نوشته و اجرا شد.در آلمان اپرایی نیز به روی صحنه رفت.در سال ۱۸۹۷ برام استوکر داستان دراکولا را نوشت:قصه گوتیکی بر مبنای وحشت و خون.که شهرت کنت دراکولا را عالمگیر کرد.او کنت دراکولا را بر مبنای شخصیت پرنس منفور رومانی با نام ولاد تپز که در قرن ۱۵ می زیست و اعمال خلاف اخلاق و دیگر آزارهای ترسناکش معروف بود نوشت.او خون دشمنانش را می نوشید و آنها را به قتل می رساند.لقب او دراکولا بود که در زبان رومانیایی معنای فرزند شیطان را می دهد.افسانه متداول:آنست که خون آشام مرده ای است که به دنیای زندگان باز می گردد و خون زندگان را می مکد.جادوگرها:ساحره ها و دیگر ارواح خبیث توسط شیطان برانگیخته می شوند تا روح زندگان را به تباهی بکشند.اما خون آشام را:عطش پایان ناپذیرش برای نوشیدن خون تازه برمی انگیزاند برای خون آشام:مکیدن خون وسیله تبادل زندگی است راهی برای آنکه زندگی خود را حفظ کند و از متلاشی شدن بپرهیزد افسانه ها:قدرتهایی فوق طبیعی به این موجودات نسبت می دهند.آنها می توانند از گوری به عمق ۲

متر:از میان خاک و سنگ بیرون بیایند خود را به شکل گرگ و خفاش درآورند و به آسانی تبدیل به مه شوند و از سوراخ کلیدها و رخنه درها بدرون اتاقها بخزند.آنها تسلطی اسرارآمیز بر حیوانات دارند.افسانه ها از گرگها:خفاشها:جغدها و موشهایی سخن می گویند که زیر نفوذ شیطان به اعمال شیطانی می پردازند.آنها قدرت هیپنوتیزم دارند که امکان می یابند قربانیان خود را از مقاومت باز دارند و خاطره های ترسناک را از ذهن آنها بزدایند صبح روز بعد از حمله خون آشام:قربانی تنها خستگی غیر عادی ای را احساس می کند که به گمانش نتیجه کابوسی است که شب قبل دیده است. طبق عقیده عوام:هرکس که خونش توسط خون آشامی مکیده شود مبدل به خون آشام خواهد شد.کسانی که خودکشی می کنند یا به

نفرینی می میرند و یا بدون مراسم مذهبی به خاک سپرده می شوند ممکن است خون آشام شوند.لبهای نازک:چشمان آبی:موی سرخ:وجود علایم عجیب مادرزاد(مثل بچه هایی که با دندان بدنیا می آیند)می تواند نشانه یک خون آشام باشد.تصویر همگان از خون آشامها موجوداتی لاغر و رنگ پریده با دندانهای دراز و تیز و چشمانی با قدرت نفوذ زیاد است.علی رغم قدرت مافوق طبیعی زیاد:خون آشام آسیب ناپذیر نیست در طول روز در قبر:کاملا بی دفاع است خون آشام نمی تواند از آب بگذرد:از سیر و نمک متنفر است و از صلیب و هر شکل مشابه آن می ترسد.خون آشام را می توان با گلوله های نقره ای(بخصوص اگر از نقره صلیب استفاده شده باشد)یا فرو کردن خنجری از جنس چوب عوسج یا سپیدار از بین برد.تنها باید یکبار ضربه زد(در انگلیس تا سال ۱۸۲۴ رسم بود که چوبی در قلب کسانی که خودکشی کرده بودند فرو می کردند و این کار به دلیل ترس از خون آشام شدن آنها بود)انسانهای واقعی ای که خون انسان را می آشامیدند وجود داشته اند.گیل دوری(بارون فرانسوی قرن (۱۵بعد از پیروزی در جنگها ضیافتهای هولناکی برپا می کرد و در آنها خون اسرا و کودکانشان را می نوشید او در سال ۱۴۴۰ محاکمه و محکوم به مرگ شد.کنتس الیزابت باثوری(اهل مجارستان)در سال ۱۵۶۰ در ناز و نعمت متولد شد.انحراف هولناک او نخستین بار وقتی آشکار شد که در عین عصبانیت با شانه ای سنگی به سر خدمتکارش زد و چند قطره خون به دستهایش پاشید ناگهان نیرویی عجیب او را واداشت تا خونها را بلیسد از آن پس تا سالها بعد شایعاتی در اطراف او پا گرفت.تا اینکه سرانجام قلعه او مورد حمله قرار گرفت.آنچه در آنجا پیدا شد هولناکتر از تصوری بود که می شد.او نه فقط خون دختران جوان را می نوشید بلکه در خون آنها حمام نیز می گرفت.در سیاه چالهای قصر او چند دختر جوان زنجیر شده پیدا شدند.آن دختران را برای لحظاتی که عطش کنتس به خون:شدت می یافت نگهداشته بودند.گفته می شد که تا آن هنگام صدها دختر جوان به دست این خانم به قتل رسیده بودند.او را در اتاقش به زنجیر کردند تا با مرگ آرام و دردناک بمیرد بلا لاگوسی یکی از معروفترین بازیگرانی بود که نقش دراکولا را بازی کرد.او چنان شیفته این نقش بود که وصیت کرد در شنل معروفش به خاک سپرده شود.کلاس کینسکی نیز در فیلم معروف نوفراتو(اثر ورنر هرتزوگ ـ (۱۹۷۹نقش دراکولا را بازی کرد بولسلاس بیگاس در ۱۹۱۶ تابلوی نقاشی بوسه خون آشام را کشید خون اشامها

مسافرانی که در قرن ۱۶ از نقاط دورافتاده ترانسیلوانیا بازمی گشتند داستانهای عجیب و ترسناکی از موجوداتی نقل می کردند که نه زنده بودند و نه مرده.موجوداتی که در دل شبها گورهای خود را ترک می کردند و با نوشیدن خون انسان جشن برپا می کردند.این موجودات نامهای عجیبی مانند ورکولا و خون اشام و … داشتند.از چنین موجوداتی در اساطیر عبری و رومی و یونانی نیز یاد شده است.اما داستان خون اشامها کلا از اروپای شرقی و از جبال کارپات و ترانسیلوانیا و والاچیا و نقاط مجاور انها در بالکان سرچشمه می گیرد.در افسانه ها امده است که انسان به ۲ صورت مبدل به خون اشام می شود:روحی شیطانی در جسدی وارد شود و از ان برای اعمال خود بهره گیرد و یا اینکه روح انسان انقدر ضعیف باشد که نتواند پا به قلمرو مردگان بگذارد.اسطوره خون اشام بسیار موجز و مشخص است.نمونه ترانسیلوانیایی شکلی ترسناک و صورتی رنگ پریده دارد و لبهایش قرمز است و دندانهای نیش بسیار بلند و تیزی دارد.چشمانی خیره با نگاهی افسون کننده و ناخنهای بلند و ابروهای بهم پیوسته و کف دستهایی پر از مو.نفس او بوی عفن دارد و غذای او از خون است و بنابراین باوجود ظاهر جسدگونه و بی رمقش قدرتی فوق انسانی دارد.در ضمن بعضی از خون اشامها موهای قرمز و لبهای پاره شده دارند.خون اشامهای روسی صورتی بنفش دارند و بقیه ظاهرشان مانند انسانهای معمولی است.انها کسانی هستند که بر علیه کلیسا طغیانگری کرده و یا جادوگرند.خون اشامهای بلغارستان یک سوراخ بینی دارند.در شمال المان با یک چشم می خوابند و انگشت شستشان خمیده است و در امریکا از نور مهتاب نیرو می گیرند.جزئیات انها از کشوری به کشور دیگر متفاوت است.بعضی از انها می توانند خود را به شکل گرگ یا خفاش دراورند و تمام حیوانات را در شب تحت سلطه خود بگیرند.شیوه کشتن خون اشامها نیز متفاوت است.در رومانی بهترین روز برای کشتن انها روز یکشنبه است چون در این روز خون اشام قدرتی ندارد.برای اینکار باید لگنی اب جوش را از سوراخی در گور ریخت(چنین سوراخی در گور خون اشامها وجود دارد)برخی نیز می گویند که نیروی خون اشام را با پاشیدن اب مقدس و گچ می توان گرفت.اما بهترین وسیله دشنه ای با سیخ اهنی است که مستقیم در قلب او فرو رود.برای اطمینان بیشتر باید سر خون اشام را با دشنه ای که در کلیسا متبرک شده است برید و دهانش را با سیر پر کرد.پرتو نور خورشید برای خون اشام مرگبار است و همچنین از صلیب وحشت دارند.در اروپای شرقی برای یافتن خون اشام نوجوانی را به مادیان با کره سیاهی سوار می کنند و ان را از حیاط کلیسا عبور می دهند و بعد بسوی قبرستان می روند.صاحب نخستین قبری که اسب سیاه در کنار ان توقف کند یقینا خون اشام است.اصل و منشا خون اشامان از کشوری به کشور دیگر تغییر می کند.در رومانی اگر خون اشامی به زن حامله ای نگاه کند نوزاد او به احتمال زیاد خون اشام خواهد شد:یکی از افراد طایفه بی مرگان.حوالی قرن ۱۸ وقتی داستانهایی به شیوه رمانهای ترسناک متداول شده بود خون اشام شخصیت همیشگی این داستانها بود که در قصری وهم الود می زیست.در اوایل قرن ۱۸ نویسندگانی مانند الکساندر دوما داستانهای بسیاری در مورد خون اشامها نوشتند.در ۱۸۴۸ قصه ای ترسناک بنام ضیافت خون در انگلیس به شهرت رسید و ۵۰ سال بعدبرام استوکر(نویسنده گمنام ایرلندی)که مامور بازنشسته دولت بود داستان کلاسیک خود را با نام دراکولا نوشت.او شخصیت داستان خود را از ولاد ایمپالر(یکی از فرمانروایان جبار منطقه والاچیا)اقتباس کرده بود.این فرمانروا دشمنانش را زنده به میخ می کشید و به او لقب دراکولا(فرزند شیطان)داده بودند.از روی این داستان سری فیلمهای کنت دراکولا با بازی کریستوفر لی تهیه شد که شهرتی

جهانی کسب کرد.از ان پس در داستانها و فیلمهای سینمایی و تلویزیونی این کنت خون اشام ترانسیلوانیا مکررا ظاهر شد و جاودانگی خود را حداقل در عالم سینما به اثبات رسانید. خون اشام قصر کروگلین

کروگلین گرانج قصری در انگلیس بود که در کنار کلیسایی دور افتاده قرار داشت و ۲ برادر و ۱خواهر در انجا زندگی می کردند.یک شب دختر خوابیده بود که احساس کرد فردی ناشناس در اطراف خانه در حال حرکت است.دختر که از ترس زبانش بند امده بود تازه از جا برخاسته بود که ناگهان در تاریکی چشمش به موجودی شیطانی افتاد که با چشمانی اتشزا به اتاق نزدیک می شد.موجودی مرموز با انگشتان استخوانیش انقدر به شیشه های پنجره ناخن کشید تا بالاخره یک شیشه با صدای مهیبی شکست و او توانست در را باز کرده و وارد اتاق شود و قبل از اینکه دختر بتواند فریاد بکشد جلو رفته و دندانهایش را در گلوی دختر فرو برد.برادران دختر که در اثر اضطرابی ناگهانی بیدار شده و صدای شکسته شدن شیشه را شنیده بودند بطرف اتاق خواهرشان رفتند ولی تا خود را برسانند ان موجود مرموز رفته و دختر در اثر خونریزی بیهوش شده بود و از گلویش خون می رفت.یکی از برادران سعی کرد دنبال ان موجود برود و پیدایش کند ولی ان موجود ناپدید شده بود و هیچ اثری از او دیده نمی شد(دختر بعد از مدتی بهبود یافت)تقریبا یکسال بعد شبی دوباره از خواب بیدار شد و همان موجود را دید که به شیشه ناخن می کشید.برادرانش که بعد از حادثه اول مسلح شده بودند بطرف موجود دویدند ولی او ناگهان به پرواز درامد.یکی از برادران ماشه تفنگ را کشید و او را زخمی کرد ولی موجود به پروازش ادامه داد.وقتی برادران به دنبال او وارد حیاط کلیسا شدند دیدند که در تمام تابوتها به استثنای یکی بسته است.در ان تابوت در شکسته جسدی وجود داشت که گلوله ای به رانش خورده بود.ایا خون اشام همین جسد داخل تابوت بود و یا شخص و یا موجود دیگری به قصر رفته بود.این راز هنوز هم حل نشده و مردم انگلستان درباره اش حدس و گمان می زنند. زندگی پس از مرگ

وقتی یک هیپنوتیزم کننده آماتور: زن خانه داری را به خواب مغناطیسی فرو برد پی به مورد عجیبی برد.زن مدعی شد که حدود ۱۰۰ سال پیش می زیسته و دوباره متولد شده است.این زن راث سیمون اهل کلرادو بود و هنگامی که در ۱۹۵۲ به خواب مغناطیسی فرو رفت داستان برایدی مورفی زنی از اهالی ایرلند که در قرن ۱۹ می زیست را از کودکی تا جوانی و ازدواج و مرگش شرح داد.هیپنوتیزم کننده موری برنستاین نام داشت و کتاب پرفروش در جستجوی برایدی مورفی را در ۱۹۶۵ منتشر کرد.برنستاین از روشی بنام هیپنوتیزم واپس گرا استفاده می کرد که شخص را مرحله به مرحله به جوانی و کودکی می برد.در مورد راث او یک قدم هم به عقب تر نهاد و خواست که او پیش از تولدش را نیز بازگو کند که ناگهان او خود را برایدی مورفی معرفی کرد.داستان از ۱۸۰۶ شروع می شد.برایدی در آنزمان ۸ ساله بود و در روستای کورک در ایرلند زندگی می کرد.او دختر دنکان مورفی بود و در ۱۷ سالگی با وکیلی بنام شون مک کارتی ازدواج کرد و به بلفاست رفت.برایدی شرح داد که سقوط باعث مرگش شده.او مراسم تدفین خود را بیاد اورد.سنگ قبر خود را می دید.او بخاطر اورد که نه احساس

درد داشت و نه شادی و دوباره اینبار در امریکا متولد شد اگرچه دقیقا نمی دانست این اتفاق چگونه افتاده است.خانم راث در ۱۹۲۳ در کلرادو متولد شد و هیچگاه به ایرلند نرفته بود و اصلا لهجه ایرلندی نداشت.حقایق مربوط به زندگی برایدی قبل از انتشار کتاب مورد اشاره مورد تحقیق قرار نگرفته بود.اما به محض چاپ کتاب بسیاری درصدد برامدند تا در مورد این واقعه تحقیق کنند و رد حوادث را در ایرلند هم دنبال کنند.نشانه های تردید درباره این زندگی پس از مرگ همان زمان اشکار شد.برایدی تولد خود را ۲۰ دسامبر ۱۷۹۸ و مرگش را ۱۸۶۴ ذکر کرده بود.هیچ سابقه رسمی از این تولد و مرگ وجود نداشت.همچنین از خانه ای که او مشخصات ان را داده بود.او نام همسرش را سی ان ذکر کرده بود که می شود ان را شان یا شون نیز تلفظ کرد.اما بعضی از وقایع با واقعیت منطبق بود.برای مثال توصیفی که او از ساحل محل زندگیش داده بود و جزئیات سفر از بلفاست به کورک و کلیسایی بنام سنت ترزا نیز وجود داشت اما این کلیسا در ۱۹۱۱ ساخته شده بود برایدی از مغازه ای بنام فار خرید می کرده.معلوم شد چنین مغازه ای وجود داشته است.با وجود نقاط خالی در داستان او به نکات بسیار دقیقی از زندگی قرن ۱۹ در ایرلند برمی خوریم.این پرونده توسط روانشناسان و روانکاوان که از هیپنوتیزم در معالجات خود استفاده می کردند مورد بررسی قرار گرفت.بسیاری از هیپنوتیزم شوندگان در خواب عمیق بسیار تاثیر پذیر می شوند و با کوچکترین اشاره از طرف

هیپنوتیزم کننده سعی دارند جوابی مطابق میل او بدهند.در اینگونه موارد خاطرات پنهان شده از کودکی به آسانی اشکار می شوند.مثلا کسی که در خواب است زبانی را که در کودکی به ان سخن می گفته و از یاد برده را به یاد می اورد در حالیکه در زندگی طبیعی خود قادر به این کار نیست.برنستاین پذیرفت که هنگامی که خانم سیمون در خواب بود ان چه را او می خواسته به یاد می اورده و تحت تاثیر او بوده است.در کتاب گفته شده بود که راث سیمون توسط عموی نروژی و زن عموی ایرلندیـالمانی بزرگ شده اما اشاره ای به اینکه والدین واقعی او نیمه ایرلندی بودند و او تا ۳ سالگی با انها زندگی می کرده نشده بود.دانشمندان اعتقاد دارند که تمام خاطرات برایدی مورفی در اصل خاطرات راث سیمون بوده که او انها را از یاد برده و اگر کودکی او به خوبی مورد بررسی قرار گیرد معما حل خواهد شد. درک مافوق احساس و مثالهایی خواندنی در مورد آن

روانشناسان ثابت کرده اند که خاطرات ناخودآگاه ما بسیار گسترده تر از خاطرات خودآگاه ما است.مقداری از این خاطرات را از طریق هیپنوتیزم می توان بیرون کشید بعضی از روانشناسان می گویند که ما هر آنچه را می بینیم یا حس می کنیم(حتی کوچکترین جزئیات را)به دقت در حافظه خود ثبت می کنیم برای مثال می توان تمام صفحات یک کتاب را سرسری ورق زد و جمله ای را از هر صفحه خواند در حالی که تمام مطالب:کلمات و تصاویر آن صفحات به نوعی عکسبرداری می شود و در ذهن می ماند.ممکن است سالها بعد از طریق هیپنوتیزم تمام مطالب آن صفحه را(حتی نقطه گذاریها)نیز به یاد آوریم وجود این خاطرات مخفی حیرت انگیز است اما وجود آن به اثبات رسیده است.ما هر روزه زیر رگباری از اطلاعات روزنامه:تلویزیون:رادیو:کتابها و مجلات قرار داریم اگر همه آنها براستی در ذهن ما ثبت شود اطلاعات ثبت شده در ذهنمان بسیار بیشتر از هر دایره المعارفی است.بنابراین بعضی از مطالبی که به یاد ما می آید شاید از گنجینه اطلاعات قبلی ما بیرون آمده است نه بخاطر تناسخ یا زندگی قبلی قدرت افسانه پردازی و خیالبافی قریحه ای است که در اکثر انسانها(شاید نیز همگی)به ودیعه نهاده

شده است.این قریحه قابلیت خلق آثاری در زمینه موسیقی:ادبیات و هنر را به ما می دهد که در حالت معمولی از آگاهی ما برنمی آید بنابراین ممکن است شخص به شیوه گذشتگان موسیقی بنوازد و یا نقاشی کند.این قریحه:قدرت فرو رفتن ناآگاه در قالب انسانهای دیگر را نیز ممکن است به ما بدهد.ترکیب خاطرات پنهان شده و این قدرت افسانه سازی شاید بتواند توضیحی باشد برای پدیده ای از زندگیهای گذشته که در حالات معمول و گاه در جلسات هیپنوتیزم آشکار شود.از طرفی عده ای نیز معتقدند که گاه می توان به دانشی ماوراء قدرت فکر و قدرت حواس معمولی دست یافت که اصطلاحا درک مافوق احساس نامیده می شود.این نوع دستیابی به اطلاعات وسیع و غیرعادی:از زمانهای بسیار قدیم شناخته شده است و گاه کسانی که صاحب این قدرت می شدند از پیروان شیطان به حساب می آمدند.بعضی از متخصصین روان اعتقاد دارند که می توان با استفاده از درک مافوق احساسات به منابع نهایی دانشها دست یافت.این منبع نهایی در سانسکریت:آکاشا یا ماده اصلی کائنات معنا می دهد.متخصص برجسته و درمانگر روحی ادگار کایس می گوید:این اطلاعات(اعم از اندیشه:کار ثبت شده یا انجام شده)درون کائنات ضبط گردیده است.گاه شخص در حین جلسات هیپنوتیزم می تواند به این منبع بی پایان دست یابد و زندگیهای گوناگونی را بخاطر بیاورد:بی آنکه آنها را براستی زندگی کرده باشد. توجه عمومی به پدیده زندگی گذشته از دهه ۱۹۵۰ به بعد و با چاپ کتاب در جستجوی برایدی مورفی توسط دکتر موری برنستاین(متولد

۲۱ ژوئن ۱۹۱۹ و متوفی ۲ آوریل (۱۹۹۹به اوج خود رسید ماجرای برایدی مورفی در مطبوعات به تفصیل مورد بررسی قرار گرفت و سرانجام از روی آن فیلمی سینمایی با همین نام در سال ۱۹۵۶ با بازی ترزا وایت(۲۰۰۵ـ(۱۹۱۸و کارگردانی نوئل لانگلی ساخته شد.برنستاین یک هیپنوتیزم کار آزموده بود و بیمار او زنی ۲۹ ساله از اهالی ویسکانسین بنام ویرجینیا راث سیمون بود.جلسات هیپنوتیزم در سال ۱۹۵۲ آغاز شد ویرجینیا در طی جلسات مدعی شد که در زندگی قبلی اش دختری ایرلندی بنام برایدی مورفی بوده است.او گفت که برایدی در ۲۰ دسامبر ۱۷۹۸ در خانواده ای پروتستان در منطقه کورک در ایرلند متولد شد و با شخصی بنام برایان شون مک کارتی کاتولیک ازدواج کرد و با او به شهر بلفاست رفت و تا زمان مرگش در سال ۱۸۶۴ در آنجا بود.برایدی بخاطر افتادن از پله و شکستن استخوان لگن خاصره زمینگیر شد و در بستر درگذشت.این ادعا دقیقا بررسی شد.بعضی از حقایق مبهمی که او نمی توانست آنها را از جایی شنیده باشد درست از آب درآمد.ویرجینیا هرگز به ایرلند نرفته بود.درستی بعضی از جزئیات با تحقیق در ایرلند به اثبات رسید اما مواردی هم مبهم و غیرقابل اثبات باقی ماند.در سال ۱۹۷۶ آرنال بلاکسهام(درمانگرـهیپنوتیست کار)بعد از نمایشی که در تلویزیون بی بی سی اجرا کرد در تمام انگلیس به شهرت رسید او ۴۰۰ نفر را از طریق خواب مغناطیسی به گذشته های دور برد.یکی از معروفترین مواردی که او به نمایش گذاشت مورد گراهام هاکس تابل بود که طی خواب مغناطیسی لهجه ولزی اش به لهجه غلیظ یکی از خدمه توپخانه زمان جنگهای ناپلئون مبدل شد.او اصطلاحات توپچیها و نکات فنی آماده کردن توپ در آنزمان را بر زبان آورد.درستی این اصطلاحات توسط موزه ملی دریانوردی تائید شد.این جلسه با تیر خوردن پای تابل و فریادهای او به پایان رسید در حالی که از نظر بعضی این شخص گذشته روحی خود را به یاد آورده بود از نظر عده ای دیگر او تنها قدرت بازیگری خود را به نمایش گذاشته بود.

از جمله شخصیتهای معروف که به رستاخیز اعتقاد داشتند جوردانو برونو(فیلسوف ایتالیایی قرن (۱۶بود که اعتقاد داشت روح از یک بدن به بدن دیگر حلول می کند تا سرانجام به تکامل دست یابد او بهای سنگینی را برای این اعتقاد پرداخت و زنده زنده سوزانده شد.یک قرن بعد ولتر چنین گفت:می توان گفت رستاخیز مجدد نه مهمل است و نه فایده ای دارد…همه چیز در طبیعت دوباره احیاء می شود.امانوئل کانت(فیلسوف آلمانی)می گفت که ارواح قبل از تولد انسان وجود دارند.ولفگانگ گوته نیز چنین نوشت:یقین دارم که قبل از این هم در این جهان بوده ام و امیدوارم بعد از این هم باشم.اعتقاد به رستاخیز مجدد در میان شعرای انگلیسی ای از قبیل ویلیام بلیک:ساموئل کالریح:ور دورث و شلی هم به چشم می خورد.رالف امرسون:والت ویتمن و هرمان ملویل نیز به رستاخیز مجدد اعتقاد داشتند.کارل گوستاو یونگ اعتقاد داشت که زندگی آدمی بسیار طولانی است و در بدنهای مکرر به ظهور می رسد.سالوادور دالی(۱۹۸۹ـ(۱۹۰۴نقاش معروف سوررئالیست:خود را احیای مجدد سنت جان صلیبی(کشیش اسرار آمیز فرقه کارملیتها)می دانست.دیوید للوید جرج(۱۸۶۳ـ(۱۹۴۵نخست وزیر انگلیس اعتقاد داشت که اعمال خوب و بد آدمی بر حیات آینده او تاثیر می گذارد.ویکتور هوگو(۱۸۰۲ـ(۱۸۸۵رمان نویس فرانسوی نوشته است:زمانی که من بمیرم مثل آنست که روزی را به پایان رسانده ام و فردا دوباره زنده خواهم شد.ژنرال جرج پاتن(۱۸۸۵ـ(۱۹۴۵فرمانده معروف و دلیر جنگ جهانی دوم اعتقاد داشت که قبلا جنگجویی یونانی بوده و با سپاهیان کوروش کبیر جنگیده است و در زندگی بعدی از همراهان اسکندر بوده و در زندگی بعدی در جنگهای صد ساله انگلیس و فرانسه شرکت داشته است.هنری فورد(۱۹۴۷ـ(۱۸۶۳مخترع اتومبیل:اعتقاد داشت که نبوغ انسان(و نبوغ خودش)بر اثر تجربیات فراوان زندگیهای قبلی بدست می آیند بنجامین فرانکلین(۱۷۹۰ـ(۱۷۰۶می گفت که در انتظار چاپ مجدد خود می باشد و امیدوار است در آن چاپ غلطهای چاپ اول را تصحیح کند. زندگی بعد از زندگی

در طول تاریخ بسیاری مدعی شده اند که زندگی فعلی آنها یکی از زندگیهای متعددی است که روی زمین داشته اند و هنگامی که می میرند مجددا به شکل و شمایلی دیگر متولد می شوند:به شکل انسان:گیاه یا جانور.انسان همیشه در این فکر بوده که مرگ را ادامه حیات(یک آغاز جدید و نه یک پایان)بداند.عقیده به حلول در کالبدهای دیگر و تناسخ(حلول در جسم حیوان یا گیاه)در تمدنهای مختلف بشری دیده شده است.طبق نظر انسان شناسان:انسان از دیرباز به تناسخ اعتقاد داشته است.برای مثال در بعضی از مقابر باستانی مربوط به عصر حجر اجسادی یافت شده است که به حالت جنینی دفن شده اند و شاید آنها را برای تولد مجدد در زندگی بعدی آماده نگه داشته اند.بعضی از قبایل بدوی اعتقاد دارند که مردگان دوباره در میان فرزندان آنها ظهور می کنند.در قبایل استرالیا:جادوگران قبیله تمهیداتی بکار می برند تا نشان دهند که نوزاد تازه متولد شده کدام یک از درگذشتگان است.اقوام سلت عقیده داشتند که ارواح بی مرگ تا آخر دنیا از جسمی به جسم دیگر منتقل می شوند.مرگ در فرهنگ مصر باستان نقش مهمی را ایفا می کرد.فراعنه پس از مرگ:خود را برای ورود به جهان دیگر آماده می کردند.آنها اهرام را برای محافظت از اجساد مومیایی شده خود برپا می کردند.کتاب مقدس مصریان(کتاب مردگان)شرح می داد که چگونه می توان روح را از آرامگاه خود خارج کرد و دوباره متولد نمود.در باور مصریان روح می توانست به شکل نیلوفر:شاهین:حواصیل یا حتی قفنوس

ظاهر شود.بعد از چرخه ای ۳۰۰۰ ساله در این قالبها روح می تواند دوباره در بدن انسان قرار گیرد عقیده به تناسخ در مذاهب بزرگ شرقی:مانند هندوئیسم و بودائیسم نیز دیده می شود.این عقیده از ابتدا در مذهب هندو راه نداشت.حدود ۱۰۰۰ سال قبل از میلاد زمانی که ۳۰۰۰ سال از عمر این مذهب می گذشت این عقیده به آن نفوذ کرد بنابر باورهای این مذهب:تمام ارواح از روح بزرگ و ابدی منشعب می شوند.آنها بعد از تولدهای مکرر در صورتیکه شایستگی لازم را پیدا کنند بسوی آن روح بزرگ باز خواهند گشت و با آن یکی خواهند شد.در یکی از متون مقدس هندوها یعنی اوپانیشادها:آمده است که آنهایی که زندگی را به نیک نامی گذرانده باشند در قالب برهمن یا فردی ممتاز تولدی دوباره خواهند داشت اما آنها که زندگی پلیدی داشته اند در قالب سگ یا خوک متولد خواهند شد. هندوها اعتقاد دارند که ما در قلمرو توهم زندگی می کنیم(که مایا نامیده می شود)تمام مظاهر حیات از قبیل حیوانات:گیاهان و حتی سنگها

از این قلمرو دارای روح می شوند و ظهور پیدا می کنند.در هنگام مرگ:ارواح به بهشت هندوها باز می گردند و در شکل دیگری مجددا متولد می شوند و این بستگی به اعمال آدمیان در زندگی پیشینشان دارد.تنها در صورت تکامل روح در طول زندگی است که انسان از دایره تناسخ خارج شده و به حد آگاهی کامل و ارادی(ماکشا)می رسد.بودا که حدود ۵۰۰ سال قبل از مسیح می زیست هندویی بود که در فرقه برهمنها متولد شد.او مدعی بود که قبل از اینکه به هیبت فعلی ظاهر شود هزاران بار دیگر در این دنیا زیسته و ۵۵۰ بار از این زندگیها را در کتاب قصه های جاتاکاز آورده است.او معتقد بود:روح شخصی یا شخصیت فردی وجود ندارد.تنها نفس حیاتی وجود دارد که مدام در حال تحول است:این نفس درون هر کسی وجود دارد و دایره تولدهای مکرر را برقرار می کند.تنها هنگامی این دایره متوقف می شود که شخص بداند که نفس شخصی:خیالی بیش نیست این رسیدن به مرحله نیروانا:مرحله حقیقت کامل:هوشیاری و آزادی از تعلقات است.طاووس در فرهنگ هند و بودایی نشانه جاودانگی است.شاه جاورمان خود را تجسم دوباره بودا می دانست و مجسمه ای از او در معبد انگکور در کامبوج وجود دارد.و دروازه اصلی معبد سانچی در هند نیز مزین است به اسطوره های حماسی مربوط به تولد بودا و تناسخ او در بدن حیوانات و انسانهای دیگر بازگشت به خانه مادری به محض آنکه رومی کرس(دخترک آمریکایی)در حوالی سال ۱۹۸۰ زبان باز کرد و شروع به حرف زدن نمود گفت که می خواهد به خانه اش

برگردد.او بعد از آنکه مهارت کافی در سخن گفتن پیدا کرد داستان مرگ خود را در زندگی قبلی در یک تصادف موتور سیکلت بیان کرد و گفت که از موتور سیکلت می ترسد.او با خانواده خود در ایالت آیوا زندگی می کرد و بعدها که بزرگتر شد گفت که در یک خانه آجری قرمز رنگ زندگی می کرده و در شهر چارلز سیتی مدرسه رفته است.چارلز سیتی حدود ۱۲۰ مایل با زادگاه او فاصله داشت.او نام سابقش را جو ویلیامز می گفت و عقیده داشت که با زنی بنام شیلا ازدواج کرده و صاحب ۳ فرزند بودند(یعنی در زندگی قبلی مرد بوده است)پافشاری او بر داستانهایی که می گفت بیشتر شد و والدینش قضیه را جدی گرفتند و تصمیم گرفته شد با متخصص حلول ارواح:همندرا بانرجی:که در این زمینه بسیار معروف بود تماس بگیرند بانرجی بنیانگذار موسسه مسایل فوق روانشناسی در هند بود که به آمریکا مهاجرت کرده بود.بانرجی بعد از گفتگوهای مفصل با این دختر والدین او را ترغیب کرد که سفری به چارلز سیتی داشته باشند.آنها در معیت چند روزنامه نگار به

چارلزسیتی عزیمت کردند رومی به همراهان گفته بود که وقتی به آنجا برسند قادر نیستند از در جلو:داخل خانه بشوند بلکه باید از در عقبی داخل شوند و نیز گفت که می خواهد دسته گلی آبی بخرد.وقتی به شهر رسیدند رومی نشانه آن خانه را نمی دانست.یکی از اعضای گروه به سراغ دفتر تلفن رفت و نشانی لوییز ویلیامز را پیدا کرد.وقتی به آن خانه رسیدند دیدند که خانه با نمای سفید(و نه آجر قرمز)است و نوشته ای روی در بود که از مراجعین می خواست از در پشت وارد شوند.وقتی لوییز ویلیامز در را باز کرد همگی فهمیدند که او سخت حرکت می کند چون از پا درد شدیدی رنج می برد.او قصد رفتن به نزد دکتر را داشت به همین دلیل به آنها گفت که بعدا مراجعه کنند.آنها نیز روز بعد مراجعه کردند.خانم ویلیامز از آنها بخاطر دسته گل تشکر کرد و گفت که پسرش همیشه به او دسته گلی آبی هدیه می داده است و همچنین گفت که قبلا در خانه ای با آجر قرمز زندگی می کردند ولی آن خانه حدود ۱۰ سال قبل بر اثر گردباد صدمه دید و آنها نیز به این خانه نقل مکان کردند.این خانم سخنان رومی را درباره پسرش باور نمی کرد و هنگامی که رومی اطلاعات زیادی درباره پسرش داد به راستی حیرت کرده بود.او آلبوم خانوادگیش را آورد و رومی نیز تمام اعضای خانواده را شناسایی کرد.ماجرای رومی یکی از عجیب ترین وقایعی است که تا کنون ثبت شده است. تجربه نزدیکی به مرگ جرج ریچی

در سال ۱۹۴۳ در ابیلن در تگزاس یک سرباز ۲۰ ساله بنام جرج ریچی فوت کرد.صورت او را با ملحفه ای پوشاندند.پزشک نظامی بیمارستان مرگ بر اثر ذات الریه را تائید کرد.جنازه برای تحویل به گورستان آماده شد اما پرستار نظامی تصور کرد که حرکتی در جنازه دیده است.پزشکان دوباره بر بالین او حاضر شدند و دوباره مرگ جرج را تائید کردند اما پرستار اصرار داشت که دست جسد تکان خورده است.افسر پزشک تصمیم گرفت دست بکار شود.او به قلب جسد آدرنالین تزریق کرد و علائم زندگی دوباره ظاهر شد و سرباز به زندگی برگشت.او نه تنها زنده شد بلکه سفر شگفت انگیزی که تجربه کرده بود را نیز کاملا به یاد داشت.هنگامی که بدن بی جان او روی تخت بیمارستان افتاده بود احساس می کرد که روحش به همراه یکی از قدیسین در سراسر آمریکا به گردش درآمد و سپس بسوی مکانی زیبا و دل انگیز پرواز کرد.این تجربه صعود از آن پس در سراسر زندگی اش همراه او بود.او اعتقاد داشت بهشت را دیده است.ریچی تجربه نزدیک به مرگ را از سر گذرانده بود او کاملا بهبود یافت و بعدها پزشک شد و تجربه خود را با همقطارانش در میان گذاشت.یکی از آنها به این ماجرا علاقه نشان داد.او دانشجوی فلسفه ای بود که رشته خود را به پزشکی تغییر داده بود و نامش ریموند مودی و از اهالی جرجیا بود.مودی با بسیاری از کسانی که از حالت مرگ به زندگی بازگشته بودند گفتگو کرد و از شباهت داستانهای آنها تعجب کرد و بعدها تحقیق بر روی نزدیکی به مرگ را بصورت مدون آغاز کرد.او ۱۵۰ مورد را در کتاب پرفروشش بنام زندگی بعد از زندگی(چاپ (۱۹۷۵نقل کرد و در سال ۱۹۷۷ کتاب دومش را با نام بازتابهایی بر زندگی بعد از زندکی منتشر کرد.هر دو کتاب موجی از هیجان در میان علاقمندان و محققین تجربه نزدیکی به مرگ ایجاد کرد با چاپ این کتب سایر محققین بکار در این زمینه پرداختند که پیشگامان این رشته عبارتند از:دکتر کنت رینگ از دانشگاه کانتیکت:دکتر میشل سابوم از دانشگاه فلوریدا و دکتر مارگارت گری از انگلیس.

نظرات دانشمندان درباره تجربه نزدیکی به مرگ در سال ۱۹۷۸ یک نگهبان ۵۲ ساله شب دچار دومین حمله قلبی شدید خود شد و تجربه نزدیکی به مرگ را کسب کرد.او با ناباوری احساس

کرد که از قالب بدنش بیرون رفته و به عمل جراحی خود می نگرد.بعدها جزئیات دقیقی از اعمالی را که جراحان روی او انجام داده بودند را شرح داد.او همچنین از مشورتهای پزشکی میان اطباء در مورد خود آگاه بود اما از همه عجیب تر این بود که شرح داد یکی از دکترها کفش چرمی زرد به پا داشته است و دیگری زیر ناخنش خون جمع شده بود.چنین شرح و توصیف دقیقی توسط بیمارانی که نزدیکی به مرگ را تجربه کرده اند دکتر مایکل سابوم از دانشگاه فلوریدا را متقاعد کرده است که این پدیده را نمی توان به آسانی شرح داد.دکتر سابوم در سال ۱۹۷۶ به همراه سارا کرویتزیگر(روانشناس)سعی کرد در میان بیماران بیمارستان کسانی را پیدا کند که این تجربه را از سر گذرانیده اند.او بزودی متقاعد شد که این تجربه تجربه ای معتبر است و سعی کرد برای آن توضیحی منطقی پیدا کند.دکتر سابوم موارد زیادی را بررسی کرد در یکی از موارد بیمار توصیف دقیقی از دستگاه دیفیبریلاتور(شوک الکتریکی که در آن دستگاه امواج الکتریسیته را به قلب می فرستد تا ضربان:هماهنگ یا سریع عمل کند)را شرح داد.دکتر سابوم نوشت که تا بیمار این دستگاه را ندیده باشد نمی تواند درباره آن بنویسد ظرف سالهای بعد او مشاهدات خود را جمع آوری کرد و نتیجه گرفت که حدود ۲۷ تا ۴۲ درصد بیماران این تجربه را کسب کرده اند.او نتیجه گیری کرد که بیمارانی که حدود ۶۰ ثانیه در آستانه مرگ قرار گرفته اند بیشتر از دیگران این تجربه را کسب کرده اند تا کسانی که به سرعت به زندگی بازگردانیده شده اند.او ثابت کرد که داستان همه کسانی که بازگشته اند تقریبا یکسان است:از بدن خود جدا می شوند:قادرند خود را ببینند و بعضی از آنها به سیر و سیاحتی باور نکردنی هم پرداخته اند آنچنان که مایل به بازگشت نبوده اند.در انگلستان نیز دکتر مارگارت گری اطلاعاتی درباره نزدیکی به مرگ جمع آوری کرد که بسیار شبیه کار محققان آمریکایی بود.او زمانی به موضوع علاقمند شد که در هندوستان تجربه مشابهی را از سر گذرانید هیجده ماه طول کشید تا ۴۱ مورد در انگلیس و آمریکا جمع آوری شود.بیشتر تحقیقات او مشابه تجربه دیگران بود اما در مواردی نیز چند اختلاف فاحش وجود داشت.او کشف کرد که درصد قابل توجهی از تجربه کنندگان از تجربه منفی سخن گفته اند مطلبی که دکتر مایکل رادلینگ(دیولوژیست کار)هم آن را گزارش کرده است.این نوع تجربه(تجربه منفی)بیماران را ترسانده بود و آنها از بازگشت خود خوشحال بودند.این تجربه آرامش تجربه نزدیکی به مرگ را از میان می برد.هنوز قاعده شناخته شده ای وجود ندارد که مشخص کند هر کس چه نوع تجربه ای را می آزماید:مثبت یا منفی گرچه گری راولینگ معتقد است که خودکشی منجر به نزدیکی به مرگ از نوع منفی می شود.مطالعه نزدیکی به مرگ از دهه ۱۹۷۰ آغاز شد.ممکن است هزاران نفر از مردم عادی تجربه منفی را کسب کرده باشند و در مورد آن سکوت کرده باشند.شاید از ترس مضحکه مردم و یا شاید عدم تمایل برای در میان گذاشتن آن احساس دوزخی با دیگران.گرچه نزدیکی به مرگ وجود قلمرو دیگری آنسوی حیات را از نظر علمی ثابت نمی کند اما در عوض نشان می دهد که جنبه های دیگری نیز در تصور انسان و ذهن او وجود دارد که قبلا تصور آن ممکن نبود.وجود تجربه نزدیکی به مرگ باعث شده است تا بسیاری از مردم تصور خود را از مرگ از نو ارزیابی کنند.این تجربه انسان را از تصورات و تعصبات قدیمی دور می کند و حرکت

فرد بسوی ناشناخته ها را ممکن و او را متحول می سازد.یکی از تجربه کنندگان چنین می گوید:با احساس سرخوردگی(از اینکه نمرده بودم)بازگشتم.اما تغییر کرده ام زیرا می دانم بعد از مردن زندگانی دیگری وجود دارد.من آنرا دیده ام. دکتر سوزان مور از آزمایشگاه مغز و ادراک:وابسته به دانشگاه بریستول انگلیس:سالها است که در این مورد بررسی می کند.نظر او چنین

است:آنچه تجربه نزدیکی به مرگ نامیده می شود چیزی نیست جز خدعه ای از طرف مغز در حال مرگ که می خواهد وحشت مرگ را کاهش دهد.بخصوص که این تجربه آخرین تقلای مغز محسوب می شود.او گذشتن از تونل نور را محتملا بر اثر تکانه ای می داند که:در آن بخش از مغز که مربوط به بینایی است پدید می آید او این فرضیه را پیش می کشد:زمانی که فرد به مرگ نزدیک می شود سلولهای حیاتی که بطور طبیعی عملیات بخش بینایی مغز را کنترل می کنند(قشر بینایی)در اثر فقدان محرکهای بینایی از کار می افتند.این از کار افتادگی باعث نوعی حالت اختلال مابین محرکهایی می شود که از شبکیه بسوی مغز حرکت می کنند.این اختلال باعث ایجاد حلقه های تو در تو در شبکیه می شود که فرد محتضر آنرا بصورت تونل سیاهی می بیند که در انتها نورانی است.اما پس چگونه شخص خود را روی تخت بیمارستان می بیند؟البته خود خانم مور قبول دارد که این نظریه نمی تواند توضیح دهد که چگونه بعضی افراد جزئیات عملیاتی را که در اتاق عمل شده

  • گفتگوها را بخوبی شرح می دهند.او به تفاوتهای فاحش در توصیف افراد اشاره می کند و می گوید:در هند افراد رو به مرگ به پیامبری اشاره دارند که به فهرستی از نامها مراجعه می کند و می گوید که شخص برای مرگ آماده نیست و باید برگردد.مسیحیان موجودی نورانی را حضرت مسیح یا جبرئیل یا پتر مقدس می دانند که بر دروازه بهشت ایستاده است و مسلمانان نیز که حضرت علی و پیامبر و ..می دانند.بعضی از مسیحیانی که عقاید مذهبی متعصبانه داشتند و این تجربه را کسب کردند دریافتند که بهشت یک باشگاه اختصاصی برای پیروان مذهب آنها نیست و در روز جزا لزوما به آن شدتی که انتظار دارند رفتار نمی شود.دکتر اسکات روگو(مولف و محقق)که این تجربه را کسب کرده می گوید:از مرگ بسیار می ترسیدم زیرا می پنداشتم فهرستی از گناهانم پیش رویم گذاشته می شود و برای هر یک از آنها باید عقوبتی را از سر بگذرانم.اما وقتی این تجربه پیش آمد همه چیز تغییر کرد.باور نمی کردم عقایدم اشتباه بوده و حالا معنای عبارت خدا محبت است را می فهمم.برای کسانی که فکر می کنند مرگ بیرحم و هولناک است متاسفم.این تجربه فرد را بین دو احساس سرگردان می کند:اینکه تجربه دلپذیر خود را به دیگران منتقل کنند و یا چون دیگران حرفهای آنان را باور نمی کنند سکوت کنند.کارل.دی از نیویورک یکی از همین افراد است.او در هنگام ماهیگیری با یکی از دوستانش درون رودخانه افتاد و سرش به سنگ بزرگی خورد و غرق شد:صدای حبابهای آب را در اطرافم می شنیدم اطرافم آب تیره و گل آلود می جوشید و بعد رشته هایی نورانی ظاهر شد که هر یک به رنگی زیبا بودند.احساس شادی می کردم.در جزیره ای خیال انگیز قدم به ساحلی شنی گذاشتم.سپس مردی نزدیک من آمد.وجود او آرامشی شگفت در من بوجود آورد او به من گفت بازگردم.فکر کردم شوخی می کند اما او گفت که بهتر است برگردم زیرا زمان مرگم هنوز فرا نرسیده است.او یقین دارد که این تجربه واقعی بوده است و نه زائیده توهم.در میان گذاشتن این امور با مردم مثل این است که ماجرایی عجیب بین خودتان
  • خدایتان را برای آنها بازگو کنید و یا اینکه بخواهید یک نقاشی را توصیف کنید بدون آنکه نام رنگها را بدانید

تجربه نزدیکی به مرگ الکس تامپسون ناگهان کامیون توقف کرد و موتورسیکلت سوار ۲۶ ساله با آن برخورد کرد و از روی موتور به پایین پرتاب شد.سرش به آسفالت جاده برخورد

کرده بود.مردم دورش جمع شدند و کسی پلیس و آمبولانس را خبر کرد.اما اینکار بنظر بی فایده می آمد چون موتور سوار بطور حتم مرده بود:خودم را بالای صحنه واقعه دیدم بدن خون آلودم و چهره رنگ پریده مردم را می دیدم که به صحنه نگاه می کردند.اینها جملات الکس تامپسون اهل برکشایر انگلیس بود که بدن بیجان او در ۱۷ آگوست ۱۹۸۷ به داخل آمبولانسی منتقل شد:احساس کردم نیرویی عظیم مرا بسوی نقطه تاریکی کشانید که مبدل به تونلی سیاه شد.گرچه تاریکی غلیظ بود اما نترسیدم گرچه معمولا از تاریکی هراس داشتم.در انتهای تونل نقطه روشنی بود.احساس شادی زاید الوصفی به من دست داد.وقتی به انتهای آن رسیدم مردی در انتظارم بود.چهره او بسیار آشنا بود الکس و او در باغی زیبا به قدم زدن پرداختند و بعد آن مرد به او گفت که باید به زندگی زمینی اش برگردد.الکس خواهش کرد که آنجا بماند اما مرد به او گفت که وقت بازگشت رسیده است.او دوباره احساس کرد به درون آن تونل کشیده می شود و بعد در بخش اورژانس بیمارستان بود.درد شدیدی در سر:کمر و پای آسیب دیده اش احساس می کرد:از آن روز به بعد دیگر مطلقا از مرگ نمی ترسم.می دانم هر آنچه دیدم واقعی بود.راستش را بخواهید نمی خواستم از آن جهان بازگردم.این تجربه مرا دگرگون کرد.قبل از این حادثه وجود خدا را یک شوخی می پنداشتم.با اطرافیانم همیشه دردسر داشتم.تنها آینده موجود برایم تعطیلاتی بود که بتوانم خود را مست کنم.اما اکنون هر روز با

احساس تولد دوباره آغاز می کنم.الکس مانند بسیاری از کسانی که این تجربه را داشته اند تمام معیارهای زندگی خود را از نو ارزیابی کرد:به زندگیم از نو نگریستم و با خود گفتم چطور توانسته ام آنگونه احمقانه زندگی کنم.حالا دوست دارم به مردم کمک کنم و به آنها بیاموزم که از مرگ هراسی نداشته باشند. تجربه نزدیکی به مرگ باربارا هاوس(بخش دوم)

وقتی چشمم را باز کردم در راهروی بخش ارتوپدی بودم.آرام و آسوده و بدون درد.به سراسر راهرو نظری انداختم.هیچکس نبود.نیمه های شب بود.برگشتم تا به اتاقم بروم می دانستم که باید کاملا بی حرکت در تخت بمانم.خارج شدن از تخت برایم دردسر ایجاد می کرد.وقتی خواستم به اتاقم برگردم تکان خوردم بلندگوی راهرو درست مقابل صورتم بود.یادم آمد که وقتی به بیمارستان آمدم بلندگو که در حالت عادی حدود یک متر بالای سرم بود حالا درست روبه رویم قرار داشت.آن لحظه متوجه شدم که واقعه غیر عادی ای اتفاق افتاده است.به اتاقم برگشتم و دیدم بدنم بر روی تخت مدور بیحرکت قرار دارد.با خودم گفتم که نواری که دور بینی ام بسته اند چه خنده دار است.اصلا تعجب نمی کردم.از بالای سقف خودم را می دیدم که بیهوش هستم.آگاه بودم که وضعیتم چقدر وحشتناک است اما بعد از دو سال احساس آسودگی داشتم.یادم نیست چه مدت نزدیک سقف بودم اما بعد خود را در تاریکی مطلق دیدم با خودم گفتم یا چشمهایم از کار افتاده یا در تاریکی هستم.مانند آن بود که چشمهایم بیرون از بدنم و در تاریکی قرار گرفته بود.احساس کردم کسی مرا بطرف خود کشیده است.گرما مرا احاطه کرد و آن احساس دوست داشتنی دوران کودکی(زمانی که مادربزرگم مرا در آغوش می کشید)به من دست داد.آغوش او دلچسب

بود نرمی و گرمای آن را احساس می کردم.در آن سالها هر وقت به آغوشش پناه می بردم(چه کار خوبی انجام داده بودم و چه کار بدی)می دانستم همه چیز روبه راه خواهد شد و حالا او مرا در آغوش گرفته بود و آن احساس را به من انتقال داده بود.او ۱۴ سال قبل مرده بود اما در آن لحظه گویی زنده بود.می دانستم با او هستم.اعتقاد به زندگی بعد از مرگ نداشتم اما این موضوع ربطی به آنچه تجربه می کردم نداشت.کلمه ای بین ما رد و بدل نشد.لحظه یادآوری عشق و محبت گذشته بود.همه چیز به گذشته برگشته بود.او به همان طریقی به من ابراز علاقه کرد که همیشه می کرد.سپس از او دور شدم.در همان لحظه متوجه شدم که سیاهی دور و برم می چرخد.سیاهی از نور جدا می شد نور به سمت پایین می رفت و من به دنبال آن حرکت می کردم.نور عجیبی بود.جمع می شد:شکل می گرفت و من بسوی آن می رفتم و بعد توجهم به دستانم جلب شد.گویی دستهایم از هم باز می شدند.نسیم ملایمی را احساس کردم.بدنم را نمی دیدم صدای آرامی مرا بسوی نور می کشانید صبح بود و من در حالت اول بودم در بدن خودم.دوباره در همان تخت مدور و میان لوله ها و گیره ها.دو پرستار داخل شدند و کرکره های پنجره را باز کردند.از آنها خواستم کرکره ها را ببندند زیرا به نور حساس شده بودم.حس شنوائیم نیز خیلی حساس شده بود.به آنها درباره تجربه ام گفتم ولی آنها گفتند که دچار توهم شده ام تنها یکی از دکترها به دقت به حرفهایم گوش کرد.هفته بعد دوباره این تجربه اتفاق افتاد.اینبار با صورت روی تخت بودم.وضعیت بسیار ناراحت کننده ای بود زیرا وزنم خیلی کم شده بود.پرستارها چند بالش زیرم گذاشتند تا کمتر احساس ناراحتی کنم.بدلایلی پرستار مربوطه در سر ساعت مقرر نیامد زنگ را به صدا درآوردم تا کسی بیاید و مرا به وضعیت عادی بچرخاند ولی باز هم کسی نیامد چند بار صدا زدم بعد فریاد زدم و ناگهان دچار حمله عصبی شدم.به شدت گریه می کردم.از بدنم جدا شده بودم.اینبار بیدار بودم و می دیدم چه اتفاقی می افتد.بدنم در تخت بود و از من دور می شد.دوباره در آن تاریکی بی انتها بودم. در تاریکی حبابی را دیدم و درون حباب تخت مدور را.بی حرکت روی آن افتاده بودم.پرستار را دیدم که بسوی تخت می دوید وضعیت مرا دید و به بیرون از اتاق دوید در تاریکی بالای سرم حباب دیگری را دیدم که در آن طفلی در آغوش زنی می گریست چند بار به اینسو و آنسو نگریستم به شدت احساس آشفتگی می کردم.سپس احساس کردم((وجودی))همراه من است.البته این وجود پیرمردی با ریشهای سفید نبود.در کودکی این تصویر را از ذهن خود زدوده بودم.این وجود متفاوت بود اما به نوعی احساس می کردم همان وجود همیشگی است.گویی نیرویی از من حمایت می کرد.او نیز مرا همانگونه دوست داشت که مادربزرگم مرا دوست داشت اما هزاران بار بیشتر درست شبیه احساسی بود که با دیدن نور به من دست داده بود.نیرویی عظیم بود و من بخش ناچیزی از آن بودم.اما لحظه ای بعد وضعیت برعکس شد.آن نیرو بخش کوچکی از من شده بود.همچنانکه بسوی حبابها پرواز می کردم احساس کردم در قالب مادرم و بعد پدرم فرو رفته ام و بعد نوبت شوهر و فرزندانم بود.انگار همه ما یک نفر بودیم و آن نیروی عظیم با ما بود.همراه آن وجود زندگی خود را مرور کردم.مثل آن بود که آن طفل گریان در مرکز حباب:درون ابری بود که از صدها ابر تشکیل شده بود و در هر کدام از حبابها صحنه ای از زندگی ام به نمایش درآمده بود.در یکی از آنها در تخت مدور در بیمارستان بودم.تجربه سهمگینی بود و مطمئنم به تنهایی قادر نبودم آن را از سر بگذرانم.آن نیرو مرا سر پا نگه می داشت و کمک می کرد تا موقعیت را درک کنم.اما درباره من قضاوتی نمی کرد.در همانحال می شنیدم که به خودم می گویم:تعجبی

ندارد.اصلا تعجبی ندارد.در یکی از حبابها عمویم را دیدم که مرا گل کلم خطاب می کرد.من دختر کوچکی بودن و می خندیدم در دیگری مادرم آتشدان را تمیز می کرد.به خانه جدیدی نقل مکان کرده بودیم من ۵ ساله بودم در حباب دیگری برادرم را در هنگام تصادفی در کانادا دیدم نیمه شب بود و ما به سرعت بطرف بیمارستان می رفتیم و بعد در صحنه دیگری شوهرم فارغ التحصیل شدنم را تبریک می گفت:در خانه مهمانی برگزار کرده بودیم دخترم بت ۴ ماهه بود و در مهمانی او را بغل گرفته بودم.صحنه ها ادامه داشت.گذشته های خودم را می دیدم بسیاری از صحنه ها دردناک بود اما من به ادراک جدیدی رسیده بودم.دیگر تنها نبودم.مثل آن بود که رجعت به گذشته روزها به طول انجامیده اما در حقیقت حدود یک یا دو ساعت بیهوش بودم.بعد به بیمارستان بازگشتم اما در قالب خودم نبودم.دریچه ای شیشه ای را دیدم پشت دریچه ملحفه ها بالا و پایین می رفتند.فهمیدم که دارم به ماشین لباسشویی نگاه می کنم.در رختشوی خانه بیمارستان بودم و دو پرستار با یکدیگر صحبت می کردند.یکی از آنها گفت که پرستار من با دیدن من حالش به هم خورده و به خانه رفته.دیگری گفت که دکترها به من دروغ گفته اند که باید ۶ هفته در قالب بمانم و در اصل باید ۶ ماه در قالب بمانم.سپس دوباره در قالب خودم در آن تخت مدور بودم.چند لحظه بعد همان دو پرستار به اتاقم آمدند.ماجرایم را برای آنها گفتم آنها نیز باز گفتند که دچار توهم شده ام به آنها گفتم پس به پرستارم خبر بدهید که حال من بهتر شده است.آنها به همدیگر نگاه کردند.بعد گفتم بهتر است به من دروغ نگویید می دانم باید ۶ ماه در قالب بمانم نه ۶ هفته.پرستارها گیج شده بودند. باربارا ۶ ماه در آن قالب باقی ماند اما سرانجام استخوانهایش جوش خورد و درد کمرش به کل خوب شد. تجربه نزدیکی به مرگ باربارا هاوس(بخش نخست)

باربارا هاوس(۳۳ ساله)خانه دار بود و سالها از درد شدید پشت رنج می برد.پزشکان برای شل کردن عضلات و تخفیف درد:والیوم و داروهای مسکن دیگری را تجویز کرده بودند.ما بین سالهای ۱۹۷۳ تا ۱۹۷۵ او ۴ بار برای معالجه به بیمارستان مراجعه کرد و عملی که به انسداد عصب معروف است بر روی او انجام شد تا اعصاب ستون فقرات قدامی را بی حس کنند.اما عمل با شکست روبه رو شد.هر بار که او به بیمارستان می رفت حدود دو هفته در دستگاه مخصوص قرار می گرفت.کاملا به داروهایش معتاد شده بود و درد ادامه داشت.در مه ۱۹۷۵ او در بیمارستان میشیگان بستری شد دکترها عملی آزمایشی برای پیوند ستون فقرات انجام دادند عملی که طی آن دو مهره مجاور را به هم متصل می کنند تا مانع هر نوع حرکت غیر عادی شوند و در ضمن این عمل منجر به دردهای شدیدی می شود تجربه شخصی باربارا بعد از آن عمل چنین بود:زندگی ام دیگر مثل سابق نبود.نه برای بچه هایم مادر بودم و نه برای شوهرم همسر.ناچار بودم به آن عمل دشوار تن دهم تا بتوانم به زندگی عادی در میان خانواده ام بازگردم.شب قبل از عمل به کشیشی که به ملاقاتم آمده بود گفتم:اگر خدایی وجود دارد از او بخواه کمک کند تا جراحان پشت مرا خوب عمل کنند یا اینکه بگذارد من بمیرم بیش از این نمی توانم به زندگی ادامه دهم.در آنزمان فردی بی اعتقاد بودم.به هیچ چیز ورای واقعیتهای فیزیکی اعتقاد نداشتم و هیچگاه چیزی درباره تجربه نزدیکی به مرگ نشنیده بودم.عمل بیش از آنچه جراحان انتظار داشتند به درازا کشید زیرا یکی از مهره ها کاملا از بین رفته بود.دکترها به من گفتند که مهره حالتی شبیه دندان لق

پیدا کرده بود.بیشتر قسمتهای آن جدا و تکه هایی از استخوان لگن خاصره به جای آن پیوند زده شد.وقتی چشم باز کردم خودم را در تختخواب مخصوصی دیدم این تخت از دو فنر بسیار بزرگ و میله ای در وسط آن تشکیل شده بود.پرستار می بایست روزانه ۳ بار مرا می چرخاند طوریکه از صورت روی تخت قرار بگیرم تا ششهایم تخلیه شوند و هوا به پوست پشتم بخورد.نمی توانستم تکان بخورم.تکان توسط تخت انجام می شد.مجبور بودم حدود یکماه در این حالت وحشتناک باقی بمانم.بعد وقتی احساس کردند که آمادگی دارم:از سر تا پایم را در قالبی فرو بردند.وقتی بعد از عمل جراحی به هوش آمدم احساس آسودگی کردم.تخت برایم راحت بود.احساس می کردم زندگی دلپذیرتر شده است.مشکلات و دردها دو روز بعد آغاز شد.گویی همه امعاء و احشایم باد کرده بود.ملحفه های روی شکمم بالا آمده بود.گیج بودم فکر کردم حامله شده ام.درد شدیدتر شده بود.جیغ کشیدم احساس کردم محل بریدگیها از هم جدا می شود.فشار خونم پایین آمده بود و خونریزی شدیدی داشتم.تمام دکترها و پرستاران بخش به اتاقم دویدند آنها تجهیزاتی از قبیل سرم خون:تلمبه تنفس:سرنگ و…با خود آورده بودند.دور تا دورم پر شد از لوله های رنگارنگ.از شدت درد جیغ می کشیدم:بگذارید بمیرم تنهایم بگذارید.. در وضعیتی بحرانی بودم.در همان حال که فشار خونم پایین می رفت دکترها و پرستارها سعی داشتند مرا نجات دهند.اما تصمیم گرفته بودم که بمیرم تا آنزمان هرگز فکر نکرده بودم که بعد از مردن چه چیزی در انتظار من است اما هر چه بود بهتر از آن تخت مدور:داروها و آن قالب شکنجه بود.با خارج شدن خون از بدنم اراده من برای زنده ماندن نیز خارج می شد.آگاهی خود را از دست می دادم. بازگشت به زندگی پس از اجرای حکم اعدام

اگر چه در مواردی کسانی که بعد از اعدام زنده مانده اند بخشیده شده اند ولی قانون کلی ای در این ارتباط وجود ندارد.معروفترین این موارد در انگلیس مورد جان بود که به مردی که نمی توان او را به دار اویخت معروف شد.او ۳ بار بر روی سکوی اعدام ایستاد و طناب را به گردنش انداختند اما دریچه زیر پایش باز نشد در صورتی که در هنگام امتحان دریچه بخوبی کار می کرد.بعدها گفته شد که وزن کشیشی که در مراسم حضور داشت و در کنار محکوم ایستاده بود باعث شده بود که تخته ها جابه جا شوند و به یکدیگر گیر کنند.وقتی در بار سوم هم نتوانستند او را دار بزنند حکم اعدامش را به حبس ابد در ندامتگاه کاهش دادند.او بعدها ازاد و به امریکا مهاجرت کرد.یکی از اولین موارد ثبت شده فرار از اعدام مربوط به فورد ان گرین است که در ۱۶۵۰ بعد از کشتن کودکی در اکسفورد محکوم به مرگ شد.جنازه او بعد از اعدام برای تشریح به جراحی تحویل داده شد و او همانجا به هوش امد بدون انکه کوچکترین لطمه ای خورده باشد.او بعدها ازدواج کرد و صاحب ۳ فرزند شد.در ۱۸۰۳ جوزف سامویلز در نیوساوت ولز در حالی به دار اویخته شد که مدعی بود جنایتکار اصلی کس دیگری است و او بیگناه است.دو بار طناب دار پاره شد و بار سوم طناب از چوب دار جدا شد و پای او به زمین رسید.مجریان قانون او را بخشیدند و بعدها جنایتکار اصلی دستگیر و اعدام شد.جان اسمیت در ۱۷۰۵ به دار اویخته شد و ۱۵ دقیقه اویزان بود تا اینکه حکم عفوش رسید.او را پایین اوردند و ازاد شد(بعدها مشخص شد که حکم عفو اشتباه بوده است)او باقی عمر را با لقب اسمیت نیمه اعدامی زندگی کرد.ویلیام دویل(جنایتکار ۳۵ ساله انگلیسی)نیز به دار اویخته شد ولی او هم روی میز تشریح به زندگی برگشت و بخشیده شد.اما چنین بخششی در مورد جنایتکار

امریکایی(بولن)اعمال نشد.او در زندان سینگ سینگ روی صندلی الکتریکی قرار گرفت ولی در راه قبرستان به هوش امد و از تابوت بیرون پرید اما دوباره دستگیر شد و دوباره روی صندلی الکتریکی قرار گرفت و اینبار مرد.یکی از موارد عجیب این دسته افراد که بخشیده شد خانم مارگارت دیکسن از اهالی اسکاتلند بود که بعد از اجرای حکم در راه قبرستان به زندگی برگشت و مردم خیابان با بیرون پریدن او از تابوت وحشت زده شدند.او بخشیده شد و بر طبق قوانین اسکاتلند باید دوباره به عقد شوهرش در می امد زیرا از نو زنده شده بود. بانوی نیل(اسرار زندگی دوباره)

زنی انگلیسی(دروتی اودی)بر ساحل رود نیل نزدیک معبد باستانی ازیریس که توسط فرعون ستی اول ساخته شده است تا۱۹۸۱که فوت کرد زندگی کرد.او که در۳سالگی به حالت مرگ افتاده بود عمیقا اعتقاد داشت که در گذشته کاهنه ای مصری بنام ام ستی بوده است و در دربار فرعون زندگی می کرده است.سیر و سلوک او در دنیای باستان زمانی اغاز شد که کودکی بیش نبود و از پله ها سقوط کرد.دکتر بعد از معاینه اعلام کرد که کودک مرده است اما ساعتی بعد او زنده شد و حالش خوب شد.بعد از ان رفتارهای عجیبی از دروتی سر می زد.زیر میزها و پشت مبلها مخفی می شد و از والدینش می خواست او را به خانه اش بازگردانند.یک روز که اعضای خانواده از موزه بریتانیا دیدن می کردند در قسمت اشیا مصری او به شدت هیجان زده شد و شروع به بوسیدن پای مجسمه ها کرد و به جعبه مومیایی ها رسید و به انها چسبید و با صدایی که به گفته مادرش عجیب بود ناله سر داد و گفت:مرا با مردمانم تنها بگذارید.یکبار نیز زمانی که عکسی از معبد ستی اول به او نشان داده شد بلافاصله به پدرش گفت که خانه واقعی او انجاست(عقیده ای که دیگر هرگز از ان دست برنداشت)دروتی معتقد بود که فرعون ستی را می شناخته و او مرد بسیار مهربانی بوده است.بعدها او سعی در یادگیری خط هیروگلیف در موزه بریتانیا کرد.استعداد او معلمش را سخت متعجب کرد.بنظر معلم او نه در وضعیت یادگیری زبانی جدید بلکه در وضعیت به خاطر اوردن زبانی فراموش شده بود.او در۱۹۳۰با یک مصری ازدواج کرد و به مصر رفت.تنها فرزند انها پسری بود که او را ستی نامیدند و از ان به بعد دروتی خود را ام ستی(مادر ستی)نامید.او برای۲۰سال به عنوان دستیار باستان شناس به تحقیقات پرداخت.در۱۹۵۲ اولین سفرش را به ابیدوس(محل معبد ستی)انجام داد او نه خط جدید مصری را می شناخت و نه به ان نواحی اشنا بود ولی به محض انکه به ان رشته از تپه های اهکی رسید دانست که به جایی که می خواسته رسیده است.او می گفت:اولین بار که معبد را دید مثل ان بود که خانه اش را دیده است.در۱۹۵۴در بازسازی معبد شرکت کرد و هر روز به درگاه ازیریس دعا می کرد.در۱۹۷۳ اجازه نامه ای دریافت کرد که بعد از مرگ به خاک سپرده شود. عقیده به زندگی دوباره به هیچ وجه تازه نیست بسیاری از مردم این احساس را دارند که قبلا زندگی دیگری داشته اند و یا در مکانهای

ناشناخته بوده اند اما نمی توانند بگویند کجا و یا چه هنگام.در۱۹۵۴دختری بنام ارنال بکوکسام در حالت خواب مغناطیسی(هیپنوتیزم)بناگاه از زندگی گذشته اش گفت.او مدعی بود که در زندگی قبلی اش مردی بوده و در سرزمینی می زیسته است که مردمانش استخوانها و دندانهای حیوانات را از خود می اویختند.یکی دیگر از بیماران این روانشناس ادعا کرد که دختر چارلز اول و ملکه هنریتا ماریا بوده است.این زن هرگز تاریخ نخوانده بود اما چنان جزئیاتی از دربار لوئی چهاردهم می دانست که شگفت انگیز بود.نکات شگفت انگیزی که او از ان دوران

ارائه می کرد در هیچ جا ثبت نشده بود ولی سالها بعد در کتابخانه صومعه ای در نانت خاطرات یکی از زنان دربار که بعدها تارک دنیا شده و به این صومعه پیوسته بود پیدا شد و گفته های ان زن را تائید کرد. مردگانی که بازگشتند(آمیرزا مرا برگرداند)

حتما تا کنون اکثر شما در مورد کسانی که فوت کرده اند ولی بعد به زندگی برگشته اند مطالبی خوانده اید و یا برنامه های تلویزیون را در این رابطه دیده اید در گفته های این افراد نکات مشابه فراوانی دیده می شود.فرقی هم نمی کند که انها سفید باشند و یا سیاه:مرد باشند و یا زن:مسیحی باشند و یا مسلمان و کافر….قصد دارم هر از گاهی خاطرات این گونه افراد را در وبلاگ بیاورم تا بیشتر با شرایط زیبا و احیانا ناراحت کننده مرگ اشنا شویم مطلب زیر بر اساس یک چنین ماجرایی است که برای یک خانم بنام نسترن(ساکن یزد)اتفاق افتاده است و او برای شما از ان لحظات شیرین می گوید: راستش را بخواهید من تا قبل از ازدواج با سیروس زن مومنی نبودم:نه اینکه کافر باشم اما بیشتر مسلمان اسمی بودم.اما آمیرزا(پدر

سیروس)که یک مومن واقعی بود در ان ۵ سالی که من عروسش بودم طوری مرا با دین اسلام اشنا کرد که همیشه مدیونش هستم و هر بار هم که می خواستم از او تشکر کنم می گفت:تشکر لازم نیست نسترن جان.ولی اگر دلت خواست بعد از مردن من روزی ۲ رکعت نماز نثارم کن و قسمت ان بود که امیرزا ۵ سال پس از اینکه عروسش شدم به بهشت برود و من که خود را مدیونش می دانستم درخواستش را مو به مو انجام داده و حتی هر شب جمعه برایش دعا می خواندم و خیرات می دادم و…تا اینکه ان روز فرا رسید: مدتی بود دچار تپش شدید قلب شده بودم ولی از انجایی که هیچ سابقه ناراحتی قلبی نداشتم انرا جدی نگرفتم و به سادگی از کنارش

گذشتم.تا اینکه کم کم تبدیل شد به یک ناراحتی مزمن که بالاخره در یک بعدازظهر پنجشنبه اولین سکته نصیبم شد.یک انفارکتوس کوچک که ناگهان دراز به دراز وسط اتاق افتادم.فرزند ۶ ساله ام سراغ همسایه ها رفت و انان نیز هم به سیروس تلفن زدند و هم به اورژانس.پزشکان اورژانس پس از اینکه معاینه ام کردند گفتند که خدا با شما یار بوده که سکته را رد کرده اید اما هرچه زودتر باید در بخش سی سی یو بستری شوید وقتی پزشکان خواستند سوار امبولانسم کنند یاد دعای هر شب جمعه که نذر امیرزا کرده بودم افتادم و به شوهرم گفتم که تا ان دعا را نخوانم به بیمارستان نمی روم.با وجود بداخلاقی سیروس جانماز را پهن کردم و در حالی که سوزش و درد قلب ازارم می داد دعا را تمام کردم و بعد همراه شوهرم به بیمارستان رفتیم وقتی در انجا دوباره معاینه شدم پزشکان با عصبانیت به سیروس گفتند که این زن در حال مرگ است چرا این قدر دیر به بیمارستان اوردید و سپس به سرعت مشغول مداوای من شدند و من اخرین چیزی که دیدم اشکهای شوهرم بود که داشتند او را از بالای سرم دور می کردند.چشم که باز کردم خودم را بالاتر از سطح زمین دیدم درست احساس کسی را داشتم که در شهر بازی سوار چرخ و فلک شده و ارام ارام بالا می رود با این تفاوت که من سوار چیزی نبودم و مانند یک پر به ارامی بالا می رفتم.پایین را که نگاه کردم خودم را دیدم که روی تخت بیمارستان خوابیده ام و سیمها و دستگاههای زیادی به بدنم وصل است.دکترها و پرستارها را می دیم که با عجله در اطرافم می چرخند.کمی انسوتر پشت شیشه سیروس ایستاده بود و در حالی که اشک می ریخت زمزمه

می کرد:خدایا نسترن را از من نگیر.. دلم به حالش سوخت و با صدای بلند فریاد زدم:سیروس من اینجا هستم…اما او نه صدای مرا می شنید و نه مرا می دید و در همان لحظه بود که دیدم یکی از پزشکان به سراغ شوهرم رفت و گفت:متاسفم..تمام کرد.صدای ضجه سیروس تنم را لرزاند و تازه در ان لحظه بود که باور کردم مرده ام.اخرین چیزی را که در زمین دیدم فریاد یک دکتر جوان بر سر همکارانش بود:شاید هنوز امیدی باشه. و بعد از ان خود را دیدم که با سرعت بیشتری بسوی اسمان رفتم.به جایی رسیدم که ابرها را کنار دستم می دیدم در حالی که شبیه فرشهایی ناهموار بر سطح اسمان پهن شده بودند. همین طور که بالا می رفتم هر لحظه نور شدیدی از اسمان به من نزدیک و نزدیکتر می شد.تا در نهایت به جایی رسیدم که احساس کردم

که فعلا حق بیشتر بالا رفتن را ندارم.در کنارم در فاصله ۱۰ تا ۲۰ متری ۴ نفر را دیدم که اماده اند بطرف من بیایند و مرا با خود به اسمان بعدی ببرند.اما انگار مردد بودند.دچار چنان حال خوشی بودم که دلم می خواست همچنان بالا و بالاتر بروم.لذا رو به ان ۴ نفر(که صورتشان در هاله ای از نور محو بود)کردم و با التماس گفتم پس چرا معطلید…..؟چرا مرا بالا نمی برید؟انها بدون انکه صورتشان را به من نشان دهند یا حرفی بزنند هر ۴ نفر با علامت دست گوشه ای از اسمان را نشانم دادند که یک نفر نشسته بود و مشغول قرائت قران بود.از اشاره انها اینطور دستگیرم شد که بالاتر رفتن من منوط به اجازه ان شخص است.با همان حالت سبک و بال زنان به طرف ان شخص رفتم و پرسیدم:چرا اجازه نمی دهید مرا بالاتر ببرند؟ان شخص با ارامشی کم نظیر سرش را بلند کرد و قران را بوسید و همین که با تبسمی امیدبخش به من نگاه کرد او را شناختم:امیرزا بود.پدر شوهرم.با دیدن او درست مانند کسانی که بر روی زمین هنگام پیدا کردن یک پارتی در یک اداره دولتی خوشحال می شوند و کارشان راه می افتد با شادی به پدر سیروس گفتم:اقا جون تو را به خدا بگویید مرا ببرند بالا…من که خواسته های شما را انجام دادم.امیرزا دستی بر سرم کشید و گفت:می دانم دخترم…بخاطر همین دلم نمی خواهد بیایی بالا…هنوز زود است دخترم…تو هنوز ان پایین خیلی کار داری نسترن.امیرزا این را گفت و خواست که بالا برود و من به طرفش بال کشیدم و گریه کنان گفتم:امیرزا مرا هم با خودت ببر.اما او دست روی شانه ام گذاشت و با ملایمت مرا بطرف پایین هل داد و همچنان گفت:نه دخترم…هنوز زود است…فعلا وقتش نرسیده می خواستم باز هم معترض شوم که یک مرتبه همه چیز پیش چشمم به هم ریخت امیرزا و ان ۴ نفر محو شدند.اسمان بالای سرم تاریک شد و سپس با سرعتی که نمی توانم ان را توضیح دهم به طرف پایین امدم. قبل از اینکه چشمم را باز کنم ابتدا متوجه فشاری سنگین در ناحیه سینه و قلبم شدم.چشم که باز کردم خود را روی تخت بیمارستان یافتم

و همان پزشک جوان را دیدم که با ۲ وسیله ای که در دست داشت و شبیه اتو بود(بعدا فهمیدم دستگاه شوک برقی قلب بوده است)دارد روی قلب من فشار می اورد و هر بار که ان دستگاهها را روی سینه ام می گذاشت از جا می پریدم و…تا در نهایت پزشک جوان وقتی دید چشم باز کردم در حالی که تمام صورتش پر از عرق بود خنده ای شاد تحویلم داد و از همان بالای تختم دستش را به علامت مثبت برای سیروس(که پشت شیشیه ایستاده و اشک می ریخت و دعا می کرد)تکان داد و من فهمیدم که زنده شده ام.

نظرات شخصیتهای مختلف درباره هیپنوتیزم پاراسلس: همانطور که اهن ربا: اهن را جذب می کند به همان صورت هم درد را از عضو دردناک بیمار خارج می کنند.

مسمر: استعداد افراد برای هیپنوتیزم شدن متفاوت است.بعضی ها زود و بعضی ها دیر و بعضی ها اصلا هیپنوتیزم نمی شوند.مسمر معتقد است که از ستارگان اسمانی نیرویی ساطع می شود که این نیرو در جماد و نبات و حیوان و انسان نفوذ می کند.و همچنین اعتقاد داشت که اثر هیپنوتیزم در آن هنگام که دسته جمعی صورت گیرد بیشتر است و می گفت که هیپنوتیزم همه بیماریها را درمان نمی کند بلکه تنها برخی از بیماریها را درمان می کند (این نوع بیماریها امروزه عصبیـروانی و یا روانـتنایی گفته می شود) کنت ماکسیم دو پویسکور از شاگردان مسمر این نظریه را بطور عملی تری اثبات کرد.اقای ژوسیو گیاه شناس و عضو اکادمی علوم فرانسه در دفاع از مسمر می گوید: اگرچه ما نمی توانیم با چشم قدرت هیپنوتیزم را ببینیم ولی بالاخره نیرویی وجود دارد که از مسمر به بیماران منتقل می شود. اولین عمل هیپنوتیزم بصورت ازمایشی و عملی بوسیله پویسکور انجام شد.عده ای از دانشمندان معروف جهان نظیر گوتهـشلینگـهگلـ

شوپنهاورـ بالزاک و …طی مقالاتی درباره هیپنوتیزم اظهار نظر کرده و ان را تایید کرده اند.در ۱۸۱۴ کشیشی بنام ابه فاریا که در خصوص مانیه تیسم مشغول تحقیق بود گفت: مانیه تیسم جنبه ذهنی دارد بنابراین امادگی فکری و ذهنی خواب رونده در نتیجه عمل بسیار موثر است.فرق مانیه تیسم با هیپنوتیزم این است که مانیه تیسم عبارت از خواب کردن بوسیله مغناطیس بدن است که از دستها و چشمها خارج می شود اما هیپنوتیزم عبارت از خواب کردن با اشیاء و تلقین است.دکتر لیبولت مدت ۲۰ سال از طریق هیپنوتیزم بیماران را معالجه می کرد به عقیده فروید بیماریهای روانی تنها معلول اختلال دستگاه اعصاب نیست بلکه هر خاطره ناگواری همراه با مقداری انرژی عاطفی است که با بیاد اوردن این خاطرات بیمار سبک و سبک بارتر می شود.به عقیده دکتر فوگلیس پی شناس انگلیسی: هیپنوتیزم هم ایجاد بازتاب می کند و هم بازتاب های قبلی و منفی را از بین می برد. دکتر فورل: چنانچه هیپنوتیزم به طریق صحیح انجام شود و به منظور درمان مورد استفاده قرار گیرد نه تنها دارای هیچ مضراتی نیست بلکه

گاهی می تواند مهمترین امراض عصبیـروانی را هم درمان کند. کارپینتر: چنانچه هیپنوتیزم با مهارت و به طریق صحیح مورد استفاده قرار گیرد بصورت یکی از موثرترین روشهای درمان درمی اید.

جیمز براون: قوه خیال یکی از روشهای بسیار موثر درمان امراض روانی است.با فکر و خیال می توان حالات سلامتی و بیماری را تعدیل نمود. پاسکال: فکر افتادن باعث افتادن می شود لذا بهترین طریق دفع خطر انست که به خطر فکر نکنیم. تاریخچه هیبنوتیزم

کلمه هیپنوتیزم مشتق از کلمه هیپنوز است که یک کلمه یونانی و به معنی خواب است و توسط دکتر برید ابداع شده است.از زمان دکتر مسمر این فن تحت عنوان مغناطیس و سپس مانیه تیسم در جهان دانش راه یافته است و اکنون نیز با نام هیپنوتیزم مورد استفاده جامعه روانپزشکان و روانشناسان قرار می گیرد.از تمدن ۳۰۰۰ ساله مصر باستان سنگ نبشته هایی باقی مانده که از هیپنوتیزم و روشهای مربوط به

ان سخن گفته شده است: مانند خیره شدن به بلورـمعالجه بوسیله پاسهای دست و …طبق شواهد بدست امده فن هیپنوتیزم توسط یونانیان و اشوریان و کلدانیان و بابلیها و عبریها و چینیها و رومیان و هندیان نیز مورد استفاده قرار می گرفته است.کتب مذهبی هنود مملو از مطالبی است که همه بیانگر استفاده از فن هیپنوتیزم می باشد: مانند شفا یافتن بیماران بوسیله نگاهـتکلم (تلقین) لمس و پاسهای دست و

…پاراسلس معتقد بود که اهن ربا دارای نیروی سحرامیزی است و از طریق ان می توان به بسیاری از حقایق هستی دست یافت و همچنین معتقد بود که نظیر همین نیرو در هیپنوتیزورها (خواب کنندگان) نیز وجود دارد.پیدایش فرضیه مغناطیس حیوانی و مطرح شدن ان از سوی انتوان مسمر نتیجه اینگونه تفکرات بوده است.کلمه هیپنوتیزم را برای اولین بار جیمز برید (جراح انگلیسی) در سخنرانی خود بکار برد.شارکو در بیمارستان سالپترید در فرانسه بطور گسترده ای از هیپنوتیزم در معالجه بیماران عصبی استفاده می کرد.در ۱۸۹۲ هیپنوتیزم رسما مورد قبول جامعه پزشکان انگلیسی قرار گرفت.در ۱۸۹۳ اولین کنگره بین المللی هیپنوتیزم به ریاست شارکو در پاریس تشکیل شد.هیپنوتیزم دریچه ای بود که بوسیله فروید به روی روانکاوی باز شد و بشر توانست از این طریق به دنیای عظیم ناخوداگاهی راه یابد. هیپنوتیزم چیست؟ نوشته محمد مهدی علیخواه درباره فرانسوا انتوان مسمر(کاشف هیپنوتیزم)

مسمر در ۲۳ می ۱۷۲۴ در روستای کوچک ایزیانک در اتریش متولد شد.تا ۱۵ سالگی در همانجا در مدرسه کشیشان به تحصیل پرداخت و سپس در دانشگاه یسوعیها به تحصیل در رشته فلسفه پرداخت و دکترای خود را در این رشته دریافت کرد.سپس در ۱۷۵۹ در دانشگاه وینه به تحصیل در رشته حقوق پرداخت ولی کمی بعد تحصیل در این رشته را رها کرد و به تحصیل پزشکی پرداخت و در نوامبر ۱۷۶۵ دکترای خود را در این رشته دریافت کرد.در ۱۷۷۴ توسط ماکزی ملین هل(دوستش که کشیش بود)به خاصیت اهن ربا پی برد و از ان پس برای درمان بیماران از ان استفاده کرد.او پس از وینه به پاریس رفت و مطبی در خانه شخصی اش در میدان واندون و سپس در کاخ مجلل خود در خیابان مون مارتر باز کرد.او ۵ سال در پاریس اقامت کرد تا اینکه کمیسیون تحقیق که برای بررسی نظریه مغناطیس حیوانی او و به دستور لوئی شانزدهم تشکیل شده بود با این نظریه مخالفت کرد(مارس (۱۷۷۹و مسمر پاریس را ترک کرد.مدتی در بادن اقامت کرد ولی بعد به کارلسروحه و از انجا به وینه مراجعت کرد.در انجا ژوزف دوم به او ظنین شد و او را برای ۲ ماه به زندان انداخت زیرا شایعه شده بود که او از انقلاب فرانسه(که در جریان بود)حمایت می کند.در ۱۸۰۳ از اتریش به سوئیس تبعید شد و در شهر فرو ان فلد تا اخر عمر سکونت کرد.و در نهایت در ۵ مارس ۱۸۱۶ بر اثر سکته مغزی درگذشت و جنازه اش طبق وصیتش بدون تشریفات به خاک سپرده شد و دوستانش روی قبرش تخته سنگ بزرگی به شکل مثلث نصب کردند و یک ساعت افتابی و یک قطب نما هم روی قبرش قرار دادند. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟

وقتی از ما درخواستهای غیر ممکن می شود اغلب می گوییم که در یک زمان نمی توانیم چند کار را بکنیم و در ۲ مکان باشیم ولی نمونه های زیادی از داپل گانگرها (همزاد یا شبح شخص زنده که گمان می رود همیشه با او همراه است) دیده شده است.گفته می شود که ارواح

افراد زنده تا زمانیکه شخص به مرگ نزدیک شود یا به یک بیماری سخت مبتلا گردد از دید آن شخص پنهان است و در آن موقع است که همزاد: خودش را به آن شخص یا به دوستان او نشان می دهد.یک گزارش متحیر کننده از داپل گانگر در سال ۱۸۸۸ و در اتاق مطالعه موزه بریتانیا اتفاق افتاده است: در ۱۲ آوریل آن سال دکتر دبلیو وین وسکاتٌ)( ۸       *$ پزشک قانونی با دبلیو تی لمون ( ۸ ۸  /  ) کشیش در ساعت دو و نیم بعد از ظهر در اتاق مطالعه موزه ملاقات کرد.کشیش لمون ۳ دقیقه تاخیر داشت ولی دکتر وسکات که فرد وقت شناسی بود از قبل در آنجا حاضر شده و با یکی از دوستانش بنام خانم الیزابت سالمون .- ) (*  /   گفتگو می کرد.خانم سالمون بطرف کشیش رفت تا به او بگوید که دکتر وسکات منتظرش است.سپس بطرف مکانی برگشت که دکتر آنجا نشسته بود ولی دکتر دیگر آنجا نبود و خانم سالمون از این اتفاق کاملا گیج شده بود در آن اتاق تنها یک در برای خارج شدن وجود داشت و دکتر وسکات برای خارج شدن از جلوی او عبور نکرده بود.خانم سالمون از ۲ نفری که در قسمت پذیرش بودند پرسید که آیا خارج شدن دکتر را از موزه دیده اند؟ و آن دو که تنها ورود دکتر به ساختمان را دیده بودند اطمینان داشتند که دکتر هنگام خروج از جلوی آنها عبور نکرده است.پنج نفر از کسانی که دکتر را می شناختند نیز متفق القول گفتند که ورود او را به ساختمان دیده اند ولی خروجش از موزه را ندیده اند.یک ساعت بعد وقتی خانم سالمون و کشیش لمون دکتر را در خانه اش در نایتس بریج ( .&  *   . & ) ملاقات کردند فهمیدند که دکتر اصلا در موزه بریتانیا نبوده است و از این موضوع حیرت زده شدند.دکتر به علت سرماخوردگی و تب از ساعت ۸ صبح در رختخواب خود خوابیده بود.خانم سالمون که از کشف این موضوع آشفته شده بود گفت: اما این غیر ممکن است! من خودم با شما صحبت کردم و تازه ۵ نفر از کسانی که شما را می شناسند در موزه شما را دیده اند.دکتر وسکات بینی خود را گرفت و سرش را با ناباوری تکان داد.در ضمن تمام اعضای خانواده دکتر و خدمتکارش: تصدیق کردند که او از رختخواب خارج نشده است.اما اینکه چطور او در یک زمان در۲ مکان مختلف بوده هرگز روشن نشد.اما این امکان وجود دارد که شخصی که در موزه با خانم سالمون گفتگو کرده همزاد دکتر بوده باشد. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟ (۲)

… یکی از گزارشات مستند از داپل گانگر مربوط به دختری فرانسوی بنام امیلی ساجی ( /. .  * &  ) سی و دو ساله است که مدیر یک آموزشگاه بود و بخاطر وجود همزادش در مدت ۱۶ سال ۱۸ بار شغلهای مختلف را از دست داد.ماجرا در سال ۱۸۴۵ در زمان شروع بکار او در پانسیون وان نیوواکی در لیونیا ( .۵  . ) در حدود ۳۶ مایلی بندر ریگا ( .& ) که اینک جزء کشور روسیه است آغاز شد.این پانسیون یک مدرسه خصوصی برای دختران افراد برجسته اجتماع بود.شاگردان این مدرسه ممتاز: خیلی زود به دوشیزه ساجی علاقمند شدند و از او به عنوان فردی دوست داشتنی و خونگرم که یادگیری دروس فرانسه را برای آنها بسیار لذت بخش می کرد برای والدینشان صحبت می کردند.اما ۲ هفته بیشتر از ورود ساجی نمی گذشت که شایعه ناخوشایندی در مدرسه پیچید که می گفت او در یک زمان در دو مکان مختلف دیده شده است.ظاهرا این شایعه عجیب از مشاجره بین دو دانش آموز بوجود آمده بود که یکی از آنها گفته بود امیلی در باغ مدرسه بوده در حالیکه شاگرد دیگر ادعا می کرد که او را در کلاس درس دیده است.هر چند سایر معلمین دخترهایی را که مشاجره می کردند مورد

سرزنش قرار دادند ولی چند روز بعد ماجرای حیرت آوری اتفاق افتاد که نشان داد هر دو شاگرد درباره مکانی که معلم فرانسوی خود را دیده بودند راست گفته اند.امیلی در حال درس دادن به ۱۳ شاگردش بود و با گچ یک سری جمله به زبان فرانسوی روی تخته سیاه می نوشت که ناگهان امیلی دوم در کنار او ظاهر شد! امیلی پشتش به شاگردان بود.با وجودیکه هر دو امیلی دقیقا شبیه یکدیگر بودند و امیلی دوم تمام حرکات امیلی اول را بسیار دقیق و همزمان تقلید می کرد ولی تفاوتش در این بود که مثل امیلی اصلی قطعه گچی در دست نداشت. شاگردان که با ناباوری به این منظره عجیب خیره شده بودند لحظاتی بعد دیدند که همزاد امیلی ناپدید شد.در یک مورد دیگر همزاد امیلی از تقلید معمول خود دست کشید و مستقل عمل کرد.او در اطراف محوطه مدرسه شروع به قدم زدن کرد.یکبار نیز این همزاد در حالیکه در سلامت کامل بود دیده شد که در راهرو قدم می زد در حالیکه امیلی واقعی تب داشت و در رختخواب خوابیده بود.روز دیگری وقتی همه ۴۲ شاگرد مدرسه در سرسرای ساختمان جمع شده بودند و کارهای خیاطی و قلابدوزی انجام می دادند شاهد صحنه عجیبی بودند.اغلب دخترها به ۴ پنجره بزرگ سرسرا نگاه می کردند و از میان آنها می توانستند امیلی را در باغ و در حال چیدن گل ببینند معلم از اینکه شاگردان از روی صندلیها بلند شده بودند ناراحت شد و صندلی اش را ترک کرد ولی حدود یک دقیقه بعد امیلی داخل سرسرا شد و روی صندلی نشست.دخترها هم به او لبخند زدند.سپس یکی از دخترها به امیلی دیگری که هنوز در باغ مشغول چیدن گل بود اشاره کرد.دو تن از شاگردان شجاع کلاس از جای خود بلند شدند و بطرف همزاد امیلی رفتند و به او نزدیک شدند و لمسش کردند ولی او مانند جسم یک انسان واقعی نبود بلکه بنظر می رسید که از ماده ظریفی که شباهت زیادی به تار عنکبوت داشت ساخته شده است.وقتی بطور تصادفی پای یکی از دخترها درون پای همزاد امیلی فرو رفت در عرض چند ثانیه همزاد ناپدید شد.می گویند که امیلی واقعی هرگز همزاد خود را ندیده بود و آرزو می کرد که ای کاش وقتی همزادش در سرسرا ظاهر شده بود او نیز در کلاس خیاطی حضور داشت.همزاد امیلی به رفت و آمد خود در مدرسه ادامه داد و جالب اینکه هر وقت ظاهر می شد امیلی واقعی بیحال و بی حوصله می شد: گویی همزادش نیروی خود را از مشابه زنده اش می گیرد وقتی این شایعات به گوش والدین شاگردان رسید به مسئولین مدرسه شکایت کردند و امیلی ساجی از کار برکنار شد. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟ (۳)

مورد مستند دیگری که درباره داپل گانگر گفته شده در ۲۲ یکی از ماههای سال ۱۸۹۳ اتفاق افتاده است.در آن روز معاون آدمیرال سر جرج تریون (*.  &   &       ) در منطقه مدیترانه شرقی فرماندهی کشتی با عظمت مستحکم و زیبای ناوگان بریتانیا در دریای مدیترانه: یعنی کشتی اچ.ام اس.ویکتوریا ( ۸/۸* ۵٫$ . ) را بر عهده داشت.همزمان با حرکت این کشتی: کشتی دیگری بنام اچ ام اس.کمپردان ( ۸/۸* $ /’ ) نیز که شبیه کشتی ویکتوریا بود بطور موازی با آن کشتی حرکت می کرد.پنج کشتی

دیگر نیز پشت کشتی ویکتوریا و ۴ کشتی هم به دنبال کشتی کمپردان در حرکت بودند.در ساعت سه و ۳۴ دقیقه بعداز ظهر: آدمیرال تریون به کشتیها دستور داد تا بطور همزمان به سمت یکدیگر تغییر جهت بدهند و قبل از لنگر انداختن مسیر خود را جهت عکس آن هدایت کنند.چنانچه این فرمان بی معنی و باور نکردنی اجرا می شد باعث برخورد فاجعه آمیز کشتیهای ویکتوریا و کمپردان می شد.دریاسالار

مارکهام (/     /) فرمانده کشتی کمپردان درباره فرمانهای داده شده دوباره سوال کرد ولی همان دستورات تکرار شدند و او جرات نکرد در اینباره با دریاسالار تریون که شهرت افسانه ای داشت بحث کند.بنابراین مایوسانه امیدوار بود که مافوقش در حال اجرای نقشه ای فوق العاده ماهرانه باشد و با همین استدلال دستور را اجرا کرد.قابل ذکر است که تریون وقتی این دستورات مرگبار را صادر می کرد در حالت خلسه مانندی به سر می برد و برای خدمه کشتی نگاه بی روح چشمها و عکس العملهای آرام او در چند هفته گذشته کاملا آشکار بود ولی آنچه برای خدمه کشتی ناشناخته بود بی حال بودن او و اثرات جانبی داروی مخدری بود که بخاطر زخم دردناک پایش هر روز از آن استفاده می کرد.در هر حال دو کشتی در یک زمان بطرف یکدیگر چرخیدند و ناخدا بورک ( , ) از کشتی ویکتوریا فریاد زد که کشتی در معرض یک خطر جدی است.ولی دریاسالار هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.او به کشتی ۱۰ هزار تنی کمپردان که به سمت کشتی اش می آمد خیره شده بود.بورک گفت : اجازه می دهید با آخرین سرعت به سمت عقب برویم؟ ولی تریون آرام و مبهوت تنها به آن شناور فولادی که با سرعت زیادی به سمتشان می آمد نگاه می کرد.کمتر از یک دقیقه قبل از برخورد دو کشتی سرانجام تریون به سوال ناخدا بورک پاسخ داد و فریاد زد: بله! اما دیگر خیلی دیر شده بود.چون با وجودیکه کشتی کمپردان پروانه هایش را در جهت عکس بکار انداخت ولی نتوانست مانع برخورد کشتی اش به دماغه ویکتوریا شود و در نتیجه کشتی اش به داخل بدنه کشتی ویکتوریا فرو رفت و آنرا به دو نیم کرد این برخورد سبب مرگ عده ای از خدمه و به دام افتادن عده ای دیگر در محل کارشان: یعنی در موتورخانه کشتی شد و ویکتوریا همراه دریاسالار تریون و ۳۵۸ خدمه اش به زیر امواج فرو رفتند.حتی اغلب آنهایی که می خواستند خود را از کشتی در حال غرق شدن نجات دهند توسط لبه پروانه های در حال چرخش آن: تکه تکه شدند.چند نفر از بازماندگان این سانحه که توسط کشتی نیل از آب بیرون کشیده شده بودند ادعا می کردند که آن دریاسالار نگون بخت وقتی همراه کشتی به اعماق آب فرو می رفت گفت: تمام اینها تقصیر من است.در همین هنگام حدود ۲۰۰۰ مایل دورتر در خانه تریون واقع در ایتون اسکور لندن: دریاسالار تریون در کتابخانه اش در برابر چشم ۴ شاهد که هیچ کدام نمی دانستند دریاسالار در آن موقع در دریا است ظاهر شد تریون نیم نگاهی به آنها کرد و در حالیکه به نقشه کره زمین که در گوشه کتابخانه قرار داشت چشم دوخته بود ناپدید شد.زمان دقیقا یک و ۴۴ دقیقه بعداز ظهر بود و آن ۴ شاهد که از دیدار غیر منتظره و کوتاه دریاسالار متحیر شده بودند با خانم تریون که همان وقت وارد کتابخانه شد درباره این واقعه صحبت کردند.ولی او گفته آنها را نوعی توهم پنداشت و شرح داد که در حال حاضر شوهرش فرماندهی یک کشتی در دریای مدیترانه را به عهده دارد.شب آن روز اخبار ناراحت کننده آن واقعه به لندن رسید و خانم تریون از شنیدن آنها غش کرد.او متوجه شد اشخاصی که در کتابخانه بودند روح شوهرش را در زمان دقیق مرگش دیده اند.بر اساس برخی از گزارشهای نه چندان صحیح: همه موارد داپل گانگر با روح و همزاد ارتباط ندارد. آیا ما همه یک شبح همزاد داریم؟ (بخش پایانی)

در سال ۱۹۰۷ آلبرت استیر (       *    ) یکی از کارگران ساکن بیکلی لندن: خانه اش را در جستجوی یافتن کار در شهر سوری ترک کرد.پسر و دخترش که هر دو نزدیک ۲۰ سال سن داشتند بعد از اینکه برای پدرشان آرزوی موفقیت می کنند دستشان را به

نشانه خداحافظی برایش تکان دادند.روز بعد پلیس به خانه آنها آمد و اخبار وحشتناکی را به گوش آنها رسانید: جسد آقای استیر که درون رودخانه تایمز در نزدیکی پل چلسی شناور بوده پیدا شده است.دختر و پسر استیر شروع به گریه کردند.افسر پلیس گفت که برای اینکه مطمئن شوند جسد متعلق به پدرشان است باید آنرا شناسایی کنند.جسد بی شک متعلق به پدرشان بود و همه علائم فیزیکی مربوط به آقای استیر: از قبیل نابینایی یک چشمش: بریدگی عمیق بالای ابروی چپش و انگشت تغییر یافته پای راست که بخاطر یک حادثه ایجاد شده بود روی جسد هویدا بودند.دو ماه بعد از خاکسپاری: آلبرت استیر به خانه اش در بیکلی بازگشت و پسر و دختر متحیرش از صمیم قلب به او خوشامد گفتند.او گفت که در این مدت به عنوان یک باغبان کار می کرده است اما چون بعد از مدتی خسته شده به خانه برگشته است.ظاهر شدن دوباره آقای استیر یک معمای واقعی است.چه کسی یا چه چیزی که هم به او شباهت داشت و هم تمام علائم بدنی او را نشان می داد به جای او دفن شده بود؟ به احتمال زیاد ما هرگز نخواهیم دانست و هرگز نخواهیم فهمید که در صبح اول سپتامبر سال ۱۹۸۲ برای خانم آنا پیتر بریچ ( ‘ . &) که کارمند اداره ای بود: هنگام خروج از منزلش و رفتن به محل کار از مسیر کاونت گاردن لندن چه اتفاقی افتاده است.آنروز خانم بریچ از دیدن مرد جوانی که نفس زنان به سمتش می دوید ترسیده بود.مرد جوان چند بار به پشت سرش نگاه کرد تا مطمئن شود کسی تعقیبش نمی کند و سپس به سرعت از کنار خانم بریج رد شد و لحظه ای بعد پشت یک وانت پارک شده ناپدید شد.خانم بریج به حرکت خود ادامه داد ولی چند ثانیه بعد دوباره همان مرد جوان دوان دوان از سر پیچ بالای خیابان هنریتا ظاهر و باعث تعجب او شد.چون خانم بریج که با آن محل بخوبی آشنا بود می دانست که غیر ممکن است که مرد جوان بتواند در آن مدت کوتاه خودش را به آنجا برساند.هر چند این خانم با آن مرد جوان فراری در دو جا دیده شده بود ولی نمی توانست شرح دهد که در آن صبح پائیزی چه اتفاقی افتاده است.تنها توضیح منطقی آن بود که او یک برادر دو قلو داشته است ولی خانم بریج عقیده داشت که حقیقت چیز دیگری بوده و آن مرد جوان توسط همزادش تعقیب می شد.از نظر کلی تمام کارهایی که ما می توانیم انجام بدهیم دربرگیرنده نوعی مخاطره است و گمان می رود گزارشات قبلی که در اینجا مطرح شد نمونه هایی از پدیده های مشابه باشند.بر اساس گفته های محققان: پدیده های ذهنی رایج ترین نوع تجسم ارواح اشخاص زنده هستند و این ادعا توسط یک گزارش تخصصی نیز تایید شده است.در نوامبر ۱۹۹۴ مجله روانکاوی بریتانیا ( . .*    ,      ۱ ‘* $ . ) شصت و پنج مورد داپل گانگر را مورد بررسی قرار داد.از جمله خلبانی که خودش را چند یارد دورتر و برای ۱۰ دقیقه مشاهده کرده بود.و یا همزاد روحی یک دکتر بازنشسته که او را هنگام راه رفتن همراهی می کرده است.تا زمانی که دانشمندان بتوانند مسیر افکار ذهنی خود را بر روی واقعیت داپل گانگر بگشایند جوامع بشری با ترس از این پدیده به زندگی خود ادامه خواهند داد.شاید روزی ما مکانیسم های بیولوژی پیچیده ای کشف کنیم که سبب شود بدن انسان یک نمونه مشابه از خودش را بوجود آورد.با وجودیکه در ابتدا بعید بنظر می رسد ولی آنقدرها هم دست نیافتنی نیست تکثیر سلولی تا سال ۱۸۴۴ کشف نشده بود و در آن سال بود که یک کالبد شناس و جنین شناس سوئیسی بنام کولیکر ( . ) با اثبات اینکه انسان زندگی اش را با دو سلول که ابتدا به دو نیم تقسیم و بعد مرتب با دو نیم شدن تکثیر می شوند آغاز می کند: دنیای پزشکی را متحیر کرد.شاید وقتی ما می

میریم سلولها طوری تقسیم می شوند که یک بدن لمس ناپذیر را بوجود می آورند و بعد از فساد و از بین رفتن همزاد خاکی خود: آن را ترک می کنند.شاید هنگام بیماری یا فشار شدید عصبی: مانند نزدیک شدن به مرگ: این بدن دوم از همزاد فیزیکی اش جدا می شود و گاه این کار زودتر از موعد مقرر انجام می گیرد به هر حال این نظریه: پدیده جالب توجه داپل گانگر را به گونه ای معنی می کند که قابل فهم می گردد. مردان اسرار آمیز (توماس اسلیمن)

نیروی فرا حسی چیست؟ به یکی از آشنایان خود که مدتهاست از او خبر ندارید فکر کنید ناگهان چند ثانیه بعد تلفن زنگ می زند.گوشی را بر می دارید و متوجه می

شوید که همان شخص: پای تلفن است.فکر خاصی ناگهان در مغزتان خطور می کند و بلافاصله آن شخص در مورد این موضوع صحبت می کند و یا تاس بازی منچ را در دست دارید: حواستان را متمرکز می کنید به آن: تا عدد ۶ بیاید و درست هم عدد ۶ می آید چه کسی هست که چنین مواردی را تجربه نکرده باشد؟ از قرنها پیش مردم چنین مواردی از وقایع و تجربه های شخصی خود گزارش کرده اند.یک نکته در همه این گزارشات مشترک است و آن اینکه همه گزارش دهندگان: ناگهان از چیزی آگاهی یافتند یا آنکه آنرا حس کردند در حالیکه با ۵ حس معمولیشان (بیناییـشنواییـبویاییـچشایی و لامسه) آنرا در نیافته بودند.در برخی از انسانها حتی این قابلیتهای فرا حسی بیش از اندازه تکامل یافته اند.آنها حس ششمی در اختیار دارند که چیزهایی را برای آنان آشکار می سازد که در فاصله ای خیلی دور از آنها در حال روی دادن است یا حتی در آینده اتفاق خواهد افتاد.مدتها مردم چنین قابلیتهایی را نوعی اتحاد با شیطان و یا حتی ارواح می دانستند.ولی از چند دهه پیش: تعدادی از پژوهشگران توجه خود را به صورت جدی به پژوهش درباره این قابلیتها معطوف کرده اند.آنها خود را پاراپسیکولوژیست (‘ ‘* $    &.* ) می نامند و پاراپسیکولوژی (‘ ‘* $    & ) علم روانشناسی تجربی است که در آن برای آزمایش روشن بینی و درک افکار دیگران از راه دور: آزمایشاتی انجام می شود.قابلیتهای فرا حسی را با حروف ما قبل آخر الفبای یونانی: نیروهای ‘*. (ادراکهای فرا حسی) می نامند. ‘*. بیست و سومین حرف الفبای یونانی است که صدای ‘* در واژه

‘* را دارد.ما تا کنون هیچ احتمال و امکانی را در زمینه دانش طبیعی نمی شناسیم که بتواند بدون دخالت حسهای پنجگانه معمولی: اخبار و اطلاعاتی را از مغزی به مغز دیگر منتقل کند و آینده را ببیند و یا از طریق نیروهای روحی: اشیاء و اجسامی از قبیل تاس را بحرکت درآورد.اگر انسان می توانست بطور قطع و روشن: وجود چنین قابلیتهای فرا حسی ای را اثبات کند بطور مسلم این امر واقعه شگفت انگیزی بود و تاثیر عمیقی بر جهان شناختی دانش طبیعی کنونی ما می گذاشت. معلمی با همزادش

انهایی که باور نمی کنند که در یک زمان می توان در دو محل حاضر شد خوبست سرگذشت مادام ساژ را بخوانند.او معلم مدرسه بود و راه حلی که برای این مشکل پیدا کرد این بود که همزادش را احضار کند!!وقتی او در ۱۸۴۵ در مدرسه دخترانه ای در روسیه کار می کرد شایع

شد که ۲ مادام ساژ وجود دارد.یکی از انها روی صندلی می نشیند و رویش به کلاس است و دومی بر روی تخته مطالبی می نویسد.یکبار ۲ شاگرد شهادت دادند که او هم درون کلاس بوده است و هم در بیرون کلاس مشغول گل چیدن .همزاد او نه تنها بوسیله شاگردانی که تصور می شد دچار خیالبافی شده اند دیده شد بلکه دوستانش نیز دیده بودند.یکبار که خانم معلم سرما خورده بود و بستری شده بود دوستش او را دید که در حیاط راه می رود.بعد از مدتها که شایعات به اندازه کافی قوت گرفت مقامات مدرسه وارد عمل شدند و از او در این مورد پرس و جو کردند.او به انها گفت:درست است و من به اختیار خود می توانم تصویری از خود ساطع کنم این کار به نظم کلاس خیلی کمک می کند در حالی که بر روی تخته چیزی می نویسم می توانم بر کلاس هم نظارت کنم.اما این موضوع برای مقامات مدرسه اصلا جالب نبود و عذر او را خواستند.هیچ سابقه ای از این معلم به جا نماند و معلوم نشد که او ازدواج کرد یا مجرد ماند.افسوس!اگر احیانا ازدواج کرده بود شوهرش می توانست خاطرات جالبی از زندگی با ۲ مادام دوساژ به رشته تحریر دراورد! اخرین سفر به خانه

دقیقا در ساعت ۳۰/۳ دقیقه روز ۲۲ژوئن ۱۸۹۳ یک کشتی نیروی دریایی سلطنتی با نام ویکتوریا سوراخ و بعد غرق شد.این کشتی از بندر تریپولی در دریای مدیترانه حرکت کرده بود و در این حادثه عده زیادی از جمله دریادار سرجرج تیرون(فرمانده کشتی)جان خود را از دست دادند.دایره تحقیقات دریاداری مطلع شد که این کشتی در طی مانور مشکلی با کشتی دیگری برخورد کرده است.مانور از چرخش کشتیهایی که در دو ستون حرکت می کردند بطرف داخل و بطرف یکدیگر تشکیل شده بود.کسی نمی داند چه چیزی باعث شد که سر جرج که ملوانی مجرب و کارازموده بود دستور چنین مانور عجیبی را صادر کند.اما وقتی کشتی در اب فرو می رفت شنیده شد که او می گفت:گناه از من بود در زمان وقوع حادثه خانم تیرون در لندن میهمانی برپاکرده بود.اندکی بعد از ساعت۳۰/۳ دقیقه میهمانان سرجرج را دیدند که در اتاق نشیمن از جلو چشم انها گذشت.وقتی مودبانه به همسرش یاداوری کردند که چه خوب است سرجرج به انها بپیوندد او خاطر نشان کرد که شوهرش در کشتی است.با این وجود برخی از مهمانان ادعا می کردند که با سرجرج صحبت کرده اند و مطمئن هستند که ان شخص سر جرج بوده است.سرجرج هیچگاه از ان سفردریایی برنگشت.شاید در لحظات اخر زندگی به فکر خانه و خانواده بوده و بطریقی شبحی از خود را در اتاق نشیمن بازتاب داده است. پیامی بر فراز دریاها

ناخدای کشتی اقیانوس پیمایی که اتلانتیک را به مقصد نئوفاندلند می پیموداز دریچه کابین کشتی به بیرون نگریست و مرد غریبه ای را دید ان مرد جزء ملوانان نبود.اصلا کشتی مسافری نداشت.ناخدا مطمئن شد که یک مسافر قاچاقی را غافلگیر کرده است.به همین دلیل روی عرشه کشتی پرید ولی مرد ناپدید شده بود و بر روی دیوار کابین این پیام نوشته شده بود:به سمت شمال غربی تغییر مسیر بده.ناخدا چنان تحت تاثیر قرار گرفت که مسیرش را طبق نوشته تغییر داد.بعد از چند ساعت به قایقی در حال غرق شدن رسید که تنها سرنشینش مردی

بود که شبحش را بر روی عرشه کشتی اش دیده بود.ان مرد به او گفت که هم اکنون از خواب عمیقی برخاسته و خواب دیده است که کسی به کمک او خواهد امد. بدشانس ترین انسانها

برنا راشه ریو (آرایشگر فرانسوی) بدشانس ترین فرد جهان در سال ۱۹۹۶ شناخته شد.او در سال ۱۹۴۷ در ۱۸ ماهگی روی پاکت لیز خورد و زانویش شکست.در جوانی با اسکیت به زمین خورد و دست و پایش شکست و کمی پس از آن برادرش باعث سوختگی اش شد.سپس روی شن کش راه رفت و کف پایش سوراخ شد.در اوایل نوجوانی با خودرویی تصادف کرد.در ۱۴ سالگی پس از افتادن از دوچرخه اش ۱۷ بخیه خورد.او که ورزش را دوست دارد در جوانی هنگام بازی راگبی پس از برخورد با یکی از بازیکنان حریف ۲ ماه بستری شد.در اوایل دهه ۱۹۸۰ حوادث غیر مترقبه ای: زندگی اش به خطر انداخت.ابتدا سیل باغش را شست و یکسال بعد باغش آتش گرفت.سپس طوفان به خانه اش خسارت زد.بچه هایش انبار خانه را آتش زدند.در سال ۱۹۸۳ او جسدی را در زیرزمین منزلش کشف کرد و پس از تحقیقات پلیس مشخص شد که آن فرد خودکشی کرده است.و در اواخر سال ۱۹۹۶ وقتی در پیست اسکی در انتظار تله کابین بود یک اسکی باز به شدت با او برخورد کرد و زانویش آسیب دید و ۷ ماه مرخصی استعلاجی گرفت. وقتی امیر اسماعیل سامانی خود را برای جنگیدن با عمرو لیث آماده کرد در علی آباد بلخ توقف کرد و پس از ۳ روز با لشکرش به سمت

نمازگاه رفت و وانمود کرد که قصد حمله از آن منطقه را دارد.لیث ارتشش را به آنجا برد و دروازه ها را بست و منجنیق ها و عراده ها را به آن سمت راست کرد.اسماعیل که قصد فریب او را داشت شب هنگام راهش را عوض کرد و از راه دیگری به دروازه دیگری نزدیک شد و مسیر آب شهر را عوض کرد و راه را بر روی لیث بست.پس از اینکه جنگ سختی بین ۲ ارتش روی داد لیث شکست خورد و ارتشش فرار کرد و اسماعیل در پی آنها رفت.در ۸ فرسنگی بلخ: لیث بدست چند تن از سربازان امیر سامانی اسیر شد.وقتی از او چگونگی اسارتش را پرسیدند گفت: روز جنگ سوار اسبم شدم که همیشه می توانست ۵۰ فرسنگ را بدون توقف بتازد.ولی آنروز اسبم چنان سست رفت که از سرگشتگی خواستم پیاده شوم و پیاده فرار کنم.ناگهان پاهای اسب به جویی فرو رفت و من از زین به زمین افتادم.به تنها مرد سپاهم که مرا رها نکرده بود گفتم که سوار اسبم شو و فرار کن.او نیز اطاعت کرد و همین که سوار شد اسبم مانند باد به حرکت درآمد.فهمیدم که بخت از من برگشته است و به هیچ روشی نمی توانم فرار کنم و به ناچار تسلیم شدم. روی سالیوان (مامور سابق پارک در ایالت ویرجینیای آمریکا) هفت بار دچار صاعقه زدگی شد.قدرت جذب صاعقه های آسمانی در وی اولین

بار در سال ۱۹۴۲ پدید آمد و بر اثر آن ناخن انگشت بزرگ پای او از بین رفت.در ژوئیه ۱۹۶۲ این کشش مجددا ظاهر شد و این مرتبه ابروهایش را از دست داد.در ژوئیه ۱۹۷۰ شانه چپش دچار سوختگی شد و در آوریل ۱۹۷۲ موهای سرش آتش گرفت.دوباره در ۱۷ اوت ۱۹۷۲ در حین رانندگی ناگهان صاعقه از یک دسته ابر کم ارتفاع ساطع شد و از کلاه او عبور کرد و با سرش برخورد کرد و متعاقب آن موهای سرش مجددا دچار سوختگی شد و خودش نیز حدود ۳ متر به بیرون از اتومبیل پرتاب شد.در ۵ ژوئن ۱۹۷۶ بار دیگر دچار صاعقه

زدگی شد و از ناحیه مچ پا زخمی گردید در ۲۵ ژوئن ۱۹۷۷ هنگامیکه مشغول ماهیگیری بود برای هفتمین بار مورد اصابت صاعقه قرار گرفت و به علت سوختگی سینه و شکم در بیمارستان بستری شد. پیت از دزدان بیمناک و بی باک و جنایتکار باسابقه لندن بود.اسکاتلند یارد با آن تشکیلات عریض و طویلش از دستگیری او عاجز شده بود و

حتی چند تن از بهترین کاراگاهان خود را نیز در راه مبارزه با پیت از دست داده بود.بالاخره از سوی اداره مزبور اسکلتون: مامور دستگیری این جانی سرسخت شد.پیت به روشهای مختلف از جمله تطمیع و تهدید سعی کرد او را از تعقیب خود بازدارد.ولی اسکلتون مصمم بود که او را دستگیر کند.تا اینکه روزی مطلع شد که پیت در یک ساختمان قدیمی در خارج از شهر مخفی شده است.او با احتیاط کامل وارد ساختمان شد و از چند اتاق پر گرد و خاک گذشت.در یکی از اتاقها صدای پیت را شنید که می گفت: آقای اسکلتون سلام! دستهای خود را بدون هیچ مقاومتی بالا ببرید من شهامت شما را که جرات کرده و تنها به آشیانه من آمده اید تحسین می کنم.سپس با خنده اضافه کرد: گویا دلت برای سایر رفقایت تنگ شده است.اصلا غصه نخور همین الان به آنها ملحق خواهی شد… پیت هنوز به ماشه رولور فشار نیاورده بود و قصد داشت باز هم حرف بزند که ناگهان موش بزرگی که در سقف اتاق لانه داشت پایش لغزید و یکراست روی دست پیت افتاد بطوریکه اسلحه اش به گوشه ای پرت شد و موش نیز سریع در سوراخی پنهان شد.اسکلتون از این فرصت استفاده کرد و به سرعت برق: اسلحه را در مقابل سینه پیت قرار داد و دستبندی به دستش زد.او را به زندان و بعد به صندلی الکتریکی هدایت کرد. هربرت جان (اهل شهر مگی در ایالت نیو ساوت ولز استرالیا) ۷۰ هزار دلار در قرعه کشی برنده شد ولی بقدری از بخت خوشش یکه خورد که بر اثر حمله قلبی در آمبولانس درگذشت.

ویلیام لین در یک قرعه کشی برنده ۲۵۰ هزار دلار شد ولی ۶ هفته بعد بر اثر سرطان درگذشت در حالیکه در زمان مرگ آه در بساط نداشت. هارولد ریچارد ۲۰۰ هزار دلار برد و دقیقا ۴ ماه بعد از دریافت پول جان سپرد.پزشکان قادر به تشخیص علت مرگش نشدند… و فقط گفتند عمرش به پایان رسیده بود. اسرار مرگ ناپلئون (۶)

تبعیدیها پس از بازگشت: فرانسه را ساکت و خاموش یافتند.مع ذالک این سکوت و خاموشی به علت فقدان شور و هیجان نبود.در این کشور که شاهد لحظات افتخار آمیز فراوانی بود خاطره ناپلئون هنوز پابرجا و زنده باقی مانده بود اما با بازگشت بوربن ها به سلطنت: مشکل بود که این خاطره بتواند در جمع مردم متجلی شود.لوئی هجدهم به خوبی می دانست که امپراتور از محبوبیت بیشتری برخوردار است.در طی ۱۰ سال اخیر بوربن ها با کابوسی از دسیسه های طرفداران بناپارت می زیستند و برای اغلب آنها این کابوس چیزی جز ثمره وهم و خیال نبود.با مرگ این غاصب تاج و تخت: گوئی که پایه های سلطنت آنها محکم شده بود.یکی از افسران قدیمی ناپلئون بنام کلنل فانتن دز اودوآر ($       ۱   .    *       *) در این مورد می نویسد: فقط از این لحظه به بعد بود که بوربن ها توانستند احساس کنند که بر اریکه سلطنت محکم و استوار جای گرفته اند زیرا این غول افسانه ای که مدتهای مدید آنها را به لرزه درآورده بود حتی در وسط

اقیانوسها و پای در بند اسارت هم می توانست چون کابوسی مداوم فکر و ذهن آنها را به خود مشغول دارد.احساس آرامش واقعی بوربن ها هر چه بود: آنها از ابراز شادمانی در میان مردم پرهیز می کردند.روزنامه لو مونیتور (   /  . , ) در ذیل ستون وقایع قضائی: خبر را به این صورت منتشر کرد: مطبوعات انگلیس خبر مرگ بناپارت را اعلام می دارند.لوئی هیجدهم با آن طبع ملایم و آرام و برادر متعصبش کنت دارتوآ ($ /    ۶    .*) هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.کنت دارتوآ جانشین احتمالی پادشاه در طی سالهای متمادی تبعیدش: از توطئه بر علیه حیات امپراتور دست برنداشت.کنت مردی بد طینت و لجوج ولی در عین حال زرنگ تر از آن بود که بگذارد رضایت خاطرش در انظار عمومی آشکار شود.از بستگان و نزدیکان ناپلئون که بگذریم فرانسویان عموما از ترس جرات نمی کردند حزن و اندوه خود را بروز دهند.آنان که دل به دریا می زدند و جرات این کار را در خود می یافتند دچار مشکل و گرفتاری می شدند.جواهر فروشی بنام کلیه ($ . ) به ۳ سال زندان محکوم شد.چون قطعه کوچکی از جواهر را به معرض فروش گذاشته بود که بر روی آن حک شده بود: ای فرانسوی گریه کن.چون آن بزرگ مرد دیگر زنده نیست بعدها این جواهر فروش برای دفاع از خود مجبور شد رسما اعلام کند که منظورش از این بزرگ مرد همان دوک دوبری ( ,$ ) برادرزاده پادشاه است که یکسال قبل بدست یکی از طرفداران ناپلئون کشته شد.بسیاری از مردم خصوصا در روستاها حاضر نبودند خبر مرگ امپراتور را باور کنند زیرا از ۶ سال قبل به این طرف شایعات مانند برق و باد در کشور اشاعه می یافت: ناپلئون مرده است.تیرباران شده است.خفه اش کرده اند.او را از بالای تخته سنگ به پایین دره پرت کرده اند.او از سنت هلن گریخته است.الان در آمریکا بسر می برد.او ارتشی از ترکها برای جنگ با فرانسه فراهم آورده است… یکسال بعد: از حضور او در یک صومعه خبر می دهند.روستائیان اصرار داشتند که او را با لباس رهبانان بر روی اسب در دشت و صحرا دیده اند.در کمتر از یک هفته خبر مرگ امپراتور در تمام اروپا منتشر شد در حالیکه پادشاهان را به وجد و سرور می آورد و توده مردم را غرق در ماتم و اندوه می کرد زیرا مردم شخص ناپلئون را جوهر و مظهر انقلاب می دانستند و آزادی خود را در وجود او می دیدند در پارم (‘  / ) (به زبان ایتالیایی ‘  /  نوشته می شود و از شهرهای معروف ایتالیا است) ماری لوئیز بوسیله روزنامه از این خبر

مطلع شد مترنیخ (/      .$ ) صدراعظم اتریش که خود ترتیب ازدواج او را با ناپلئون داده بود حتی به خود این زحمت را نداد که او را از این خبر آگاه کند.ماری لوئیز که با تمام وجودش مجذوب و فریفته اطرافیان خود بود هرگز به این فکر نیفتاد که همسرش را در تبعید (چه در جزیره الب و چه در جزیره سنت هلن) همراهی کند و هنگامیکه امپراتریس سابق تصمیم گرفت برای ناپلئون مجلس ترحیمی برگزار کند طبق خواست و اراده معشوقش کنت نیپرگ ($ /     .”  &) دستور داد از ذکر نام متوفی خودداری کنند.پانزدهم اوت روزی که ناپلئون ۵۲ ساله می شد ماری لوئیز کودکی را که از نیپرگ در شکم داشت به دنیا آورد.اگلون (به معنی بچه عقاب ( .&    پسر ناپلئون که در آن هنگام ۱۰ ساله بود با شنیدن خبر مرگ پدرش در سکوت و خاموشی به تلخی گریست مادر ناپلئون در رم (ملکه مادر زنی سرسخت و سازش ناپذیر بود) در ابتدا حاضر نمی شد این خبر را باور کند.چند سال قبل از آن پیشگوئی به او گفته بود که پسرش در سنت هلن نیست و او را در عالم خیال به مقصد نامعلومی برده اند.هنگامی که جز قبول حقیقت تلخ و وحشتناک راه گریزی نداشت بی هوش

روی زمین افتاد و ۲ هفته ساکت و خاموش ماند و سرانجام به وزیر امور خارجه انگلیس لرد کاسل ریگ ( $ *      & ) نامه ای نوشت و جنازه پسرش را از او مطالبه کرد.وزیر به نامه پاسخی نداد.پولین (‘ , . ) خواهر سوگلی ناپلئون هم که در رم بود ۵ روز قبل از آنکه از مرگ برادرش اطلاع یابد نامه ای به دولت بریتانیا نوشت و تقاضا کرد که به او اجازه بدهند به سنت هلن برود و به امپراتور بپیوندد و در لحظه مرگش در کنارش باشد.نامه در تاریخ ۱۱ ژوئیه نوشته شده است و برادرش بیش از ۲ ماه قبل از آن مرده بود.تبعیدیها پس از بازگشت به فرانسه در پی آن شدند که زندگی قبلیشان را از سر بگیرند خانواده برتران به شاتورو ($ , ,۰) برگشت.سردار اعظم که تحت نظر پلیس بود بسیار کم رفت و آمد می کرد.مونتولون به بروکسل رفت تا همسر و فرزندانش را که ۲ سال قبل سنت هلن را ترک کرده بودند بیابد و به پاریس برگردد.دکتر آنتومارکی به دور اروپا راه افتاد تا سعی کند پولی را که به قول خودش خانواده بناپارت به او بدهکار بودند بدست آورد که به نتیجه ای هم نرسید لوئی مارشان در اوسر ( ,۰    ) ساکن شد.او نیز وظایفی به عهده داشت که باید برای آقا و سرورش انجام دهد.دسته هایی از موی ناپلئون را که پس از مرگش چیده بود در صندوقهایش با خود آورده بود.طبق سفارش امپراتور از این موها: دستبندی برای ماری لوئیز و بندساعتی برای پسر ناپلئون درست کرد و تارهایی از مو را در مدالهای مدور طلا قرار داد و آنها را برای اعضای خانواده بناپارت فرستاد و برای اینکه مطمئن شود موی ناپلئون را با موی دیگران عوض نخواهند کرد جاسازی آنها را در مدالهای مدور طلایی شخصا در منزلش انجام داد.همه این کارها که انجام شد او خود را موظف دید که خواست دیگر امپراتور را نیز جامه عمل بپوشاند (ازدواج با بیوه: خواهر و یا دختر یک افسر گارد قدیمی او) در سنت هلن وقتی که ناپلئون او را از ازدواج با یک مستخدمه که از او آبستن شده بود برحذر داشت فرمان او را گردن نهاد.دو سال بعد از بازگشت به فرانسه با میشل ماتیلدبایر /.$      ۹ )

(/   . دختر یک ژنرال گارد امپراتوری ازدواج کرد.اما در مورد مدالهایی که برای اعضای خاندان بناپارت فرستاد باید یادآوری کرد که همه موهایی را که با خود آورده بود در آنها جای نداد و دسته ای از موها را برای خود نگاه داشت و آن را همراه نسخه دستنویس خاطراتش به دخترش بخشید اسرار مرگ ناپلئون (۵)

اما یکی از پزشکان انگلیسی بنام توماس شورت (   / * *     ) کبد را بزرگتر از اندازه معمولی یافت.هادسون لو مثل همیشه بدگمان بود دوست نداشت در این زمینه چیزی بشنود چون یک بیماری کبدی شرایط بهداشتی در سنت هلن را زیر سوال می برد.بنابراین پزشک را احضار و به او دستور داد که این قسمت را از گزارش پزشکی اش حذف کند.شورت برخلاف میلش تسلیم شد اما بعد از ترک جزیره نظرش را کتبا اعلام کرد.آنتو مارکی هم مثل شورت تشخیص داد که کبد بطور غیر عادی بزرگ است گرچه ظاهرا علائمی از بیماری در آن دیده نمی شود.او آب و هوای جزیره و در نتیجه انگلیسیها را مسئول مرگ ناپلئون معرفی کرد زیرا انگلیسیها او را به آن جزیره تبعید کرده بودند.هادسون لو هم قادر نبود پزشک مخصوص امپراتور را وادار به سکوت کند.سه روز بعد در ۹ مه جنازه ناپلئون را در دره ای از جزایر سنت هلن به خاک سپردند و ۲۷ مه همراهانش با کشتی رهسپار انگلیس شدند.بیست و پنچ ژوئیه: بعد از ۵۹ روز مسافرت از راه دریا کنت شارل

تریستان دومونتولون: لوئی مارشان را به اتاق خود در کشتی احضار کرد.فرمانده کشتی به او خبر داده بود که در آبهای اروپا مشغول طی مسافتند.این درست لحظه ای بود که امپراتور برای قرائت وطیتنامه اش تعیین کرده بود.مارشان علاوه بر مونتولون: هانری گراتین برتران سردار اعظم کاخ امپراتور (&     /   $ , ‘ .*) (سردار اعظم لقب افسر عالی رتبه ای است که معمولا فرماندهی یا وظیفه ای در کاخ سلطنتی بر عهده دارد.ناپلئون این لقب را به ژنرال برتران اعطاء کرده بود) که مثل خودش به عنوان مجری وصیتنامه انتخاب شده بود و همچنین کشیش آنجلو وینیالی (  &    ۵٫&   .) را که شاهد امضای وصیتنامه بود در آنجا دید مونتولون و برتران تنها افسرانی بودند که تا آخر در کنار ناپلئون باقی ماندند.در تمام طول این سالها آنها برای جلب محبتهای امپراتور از رقابت با یکدیگر دست برنمی داشتند.در آخرین ماههای حیات امپراتور با وجود آنکه برتران سابقه خدمت بیشتری داشت: ولی مونتولون:

اعیان زاده زرنگ و پرورش یافته توانست بر سردار اعظم کم حرف و نسبتا گوشه گیر پیشی گیرد و در نتیجه مونتولون به عنوان مجری اصلی وصیتنامه تعیین گردید و اصل سند هم به او سپرده شد.به این ترتیب پیروزی او به حد کمال رسید خواندن وصیت نامه بر عهده او گذاشته شد و رقیبش باید ساکت و خاموش به او گوش فرا می داد.مونتولون مهر و موم وصیتنامه را برداشت و با صدایی آرام و شمرده شروع به خواندن کرد.مارشان که به وصیتنامه سرور و خداوندگارش گوش می داد به یاد روزها و شبهایی افتاد که ۴ ماه قبل ناپلئون در حالیکه با مرگ دسته و پنجه نرم می کرد: همه سعی و تلاشش این بود که وصیتنامه اش را بنویسد مارشان در طول آخرین ماهها لحظه ای از امپراتور جدا نمی شد.او بهتر از هر کسی می دانست که ناپلئون روزها و شبها را با چه زجر و شکنجه ای می گذراند سرور و مخدومش را در نظر مجسم می کرد که بر روی تختخواب نشسته و صفحات کاغذ را با خطی تقریبا ناخوانا سیاه می کند.دردهای شدید توام با تشنج دم به دم او را از نوشتن بازمی دارد و ملحفه از جوهر پراکنده و استفراغ آلوده و کثیف می شود.اما ناپلئون دم برنمی آورد و با تسلط بر خویشتن به نوشتن ادامه می دهد.او پیامی داشت که نه تنها می بایست به گوش خویشاوندانش برسد بلکه به آن اروپای دور دست که سابقا تحت تسلط او قرار داشت نیز ابلاغ شود در وصیتنامه ای که قرائت شد هیچ چیز غیر منتظره ای دیده نشد.ناپلئون حتی در بستر احتضار نیز به فکر جزئیات کم اهمیت بود.او اموال و اسناد و مدارکش را بین اطرافیان آخرین روزهای عمر و نیز کسانی که در دوران اولیه حیات سیاسی اش در خدمتش بودند تقسیم کرد.مارشان وقتی فهمید امپراتور چه ارثی برای او باقی گذاشته است سپاس و حق شناسی اش به حد اعلی رسید از این پس پول و جواهرات آنقدر داشت که دیگر در تمام عمر خدمتکار کسی نباشد.علاوه بر این امپراتور در وصیتنامه اش نوشته بود: خدماتی که او به من کرده است در واقع در حد خدمات یک دوست است نه یک خدمتکار.مدح و ستایشی بس گرانبها که قیمتی نمی توان برای آن قائل شد.از طرف دیگر ناپلئون عادت داشت زندگی نزدیکانش را سر و سامان ببخشد و به همین دلیل از خدمتکار جوانش خواست که با بیوه یا خواهر و یا دختر یک افسر گارد قدیمی اش پیوند زناشویی ببندد. لوئی مارشان مصمم بود تا دستورات امپراتور را مو به مو اجرا کند.او نه تنها در حیات ناپلئون بلکه پس از مرگش نیز مطیع فرمانش بود.او

مسئولیتهای دیگری نیز بر عهده داشت.سه صندوق از چوب آکاژو با خود آورده بود که لوازم شخصی ناپلئون و دسته هایی از موی او را در

آنها جای داده بود که به محض رسیدن به اروپا بین اعضای خانواده امپراتور تقسیم کند.چند روز قبل از رسیدن کشتی به مقصد: مقدار زیادی از وسایل شخصی تبعیدیها طی طوفانی از بین رفت ولی مارشان توانست خاطراتی را که در سنت هلن نوشته بود از گزند طوفان نجات دهد.او با از دست دادن یک یادگار گرانبها (شاخه یکی از ۳ درخت بید مجنونی که آن مرد بزرگ دوست داشت در زیر سایه آنها بنشیند) دچار غم و اندوه فراوانی شد.وصیت نامه ناپلئون همچنین مانند سلاحی آتشین دنیایی را نشانه می گرفت که او ۶ سال قبل پشت سر خود بجای گذاشته بود درست است که او تاج و تخت سلطنت و سپاهیانش را از دست داده بود اما توانایی بهره گیری از سلاحهایی را در اختیار داشت که هنوز در کف قدرت او بود: من پیش از آنکه اجلم فرا رسد بدست حکومت عشیره ای انگلستان و جلادش به قتل خواهم رسید این اتهام از زبان امپراتور: چون رشته ای از باروت مشتعل همه جای دنیا را فرا گرفت.روز دوم اوت: یک هفته بعد از آنکه مونتولون وصیت نامه را قرائت کرد کشتی در بندر پرتسموت (‘   */ , ) لنگر انداخت.لوئی مارشان نقل می کند که وقتی به مقصد رسیدند در کشتی به جز یک گوسفند: گوشت تازه ای باقی نمانده بود.خبر درگذشت ناپلئون یکماه قبل بوسیله کشتی سریع السیری به انگلستان رسیده و همه از آن مطلع بودند.وقتی مسافران در انتظار صدور اجازه خروج از کشتی بودند مارشان دید که کشتی نورث امبرلند ( ,/       ) که ۶ سال قبل آنها را به جزیره سنت هلن برده بود در بندر لنگر انداخته است.مارشان به محض پیاده شدن از کشتی خود را در محاصره گروهی از مردم یافت که با شور و هیجان درباره سنت هلن و تبعیدی نامدارش سوال می کردند.این استقبال مارشان را شگفت زده کرد و تحت تاثیر قرار داد.او از این ابراز احساسات نتیجه گرفت که این مردم: حکومتشان را برای رفتاری که با ناپلئون داشته مورد سرزنش و ملامت قرار می دهند.اما در واقع تنها این مسئله در میان نبود بلکه حتی در اوج شدت مبارزه ای که ناپلئون بر علیه انگلستان می کرد در این کشور جریان فکری موافقی نسبت به امپراتور وجود داشت که شخص او را در حقیقت ادامه دهنده انقلاب فرانسه می دانست.از این پس مردم بی آنکه خطری متوجه آنها باشد می توانستند دشمن از بین رفته را مورد ستایش قرار دهند زیرا با اعلام مرگ تبعیدی سنت هلن: این مدح و ستایش نمی توانست از ترقی بهای ضمانت نامه های خزانه داری عمومی کشور جلوگیری کند.مارشان خیلی زود اجازه ورود به فرانسه را بدست آورد.ده روز بعد به همراه ۳ خدمتکار دیگر که مثل او از سنت هلن آمده بودند با کشتی عازم بندر کاله شد.در اینجا بود که ترس و وحشتی به او دست داد.از خود می پرسید که گمرک فرانسه با این یادگاریهای پر ارزش چه خواهد کرد؟ رئیس گمرک تصادفی صندوقی را انتخاب کرد و از مارشان خواست که آنرا باز کند.در این صندوق لباسهای امپراتور قرار داشت.مارشان در خاطراتش می نویسد : … در صندوقی که باز شد کلاه امپراتور مزین به نوار چین دار ۳ رنگ بر روی لباس سواره نظام گارد امپراتوری قرار داشت که نشان لژیون دونور بر روی آن خودنمایی می کرد.با عصبانیتی که مارشان از خود نشان داد ۲ مامور گمرک آماده شدند تا برای بازرسی: تمام محتویات صندوق را به هم بریزند اما رئیس گمرک مانع از این کار شد و گفت: به هیچ چیز دست نزنید و صندوق را ببندید اینها چیزهایی هستند که باید سالم و دست نخورده تحویل داده شوند.سه روز بعد مارشان به پاریس رسید و با شادمانی و سرور در آغوش خانواده اش جای گرفت. اسرار مرگ ناپلئون (۴)

لانگ وود : سنت هلن (مه (۱۸۲۱ قرص خورشید در موجی از نور ناپدید می شد.غرش توپ شامگاه پادگان بریتانیا: سربازان را به بازگشت فرا می خواند.امپراتور آهی از دل

کشید یکی از پزشکان به ساعتش نگاه کرد تا: تا آه بعدی: ثانیه ها را بشمارد.پانزده ثانیه سی ثانیه یک دقیقه ناگهان امپراتور چشم گشود.پزشک دیگری که بالای سر او حاضر بود بی درنگ چشمانش را بست.نبض از تپیدن ایستاد.ساعت ۵ و ۴۹ دقیقه بعد از ظهر بود که ناپلئون دارفانی را وداع گفت.لوئی مارشان (سر پیشخدمت امپراتور) برای شستن جنازه دست بکار شد.او در آن هنگام ۳۰ سال بیشتر نداشت همه دوران جوانی اش در کنار ناپلئون بسر برده و با تمام وجودش به او وفادار بود و امپراتور را بزرگترین مرد روزگار می دانست.در طول سالهای متمادی تبعید: مارشان از مشاجراتی که باعث از هم پاشیدگی گروه کوچک فرانسویان شده بود دوری می جست و هرگز درصدد برنیامد که به بهانه ای جزیره را ترک کند در طول آخرین ماههای مشقت بار: تقریبا هیچ وقت از امپراتور جدا نمی شد.ناپلئون هم به پاس حق شناسی: او را همانند دو افسر ارشدی که در کنارش باقی مانده بودند به عنوان مجری وصیتنامه اش برگزید مارشان با کمک سایر پیشخدمتها جنازه را با اودکلن شست و شو داد و سپس آنرا به اتاق خواب منتقل کرد (برای سهولت کار تختخواب بیمار را در تالار کوچک پذیرایی جای داده بود) اتاق خواب برای انجام تشریفات مذهبی و رسمی آماده شد.میزی که بر روی آن شمعدانهای بزرگی روشن بود.دیوارها همه سیاه پوش و کشیشی نیز مشغول خواندن دعا بود.ناپلئون برای بر روی تختخواب سفری آهنی اش که در همه جنگها همراه داشت ۲۰ سال جوانتر از سنش بنظر می رسید ناپلئون علنا به پزشکش گفته بود: از شما می خواهم که بعد از مرگ من که عن قریب فرا می رسد جسدم را بشکافید… از شما خواهش می کنم و شما را مکلف می سازم که در مورد چنین آزمایشی از هیچ چیز فرو گذار نکنید در حالیکه بیماری مرموزش آرام آرام او را از پای درمی آورد فکر کالبدشکافی آنچنان در ذهنش جای گرفته بود که دست از او بر نمی داشت.سه هفته قبل از مرگ به پزشکش می گوید: تا جسدم را نشکافید نخواهید فهمید که درد من از چیست ساعت ۲ بعداز ظهر روز بعد برای کالبدشکافی در نظر گرفته شده بود.مارشان هم وسایل کار را صبح آنروز آماده کرد.میز بزرگ پایه بلند را که ناپلئون نقشه های خود را بر روی آن می چید تا صحنه های جنگ را بازسازی کند: در اتاق بیلیارد گذاشت.این تالار از آن جهت برای اینکار انتخاب شده بود که در بین ۲۳ اتاق لانگ وود از همه روشن تر بود.جنازه ناپلئون بر روی ملحفه ای قرار داشت که روز میز انداخته بودند.اندکی قبل از ساعت ۲ بعداز ظهر : پزشکان و هیات ناظران قدم به تالار بیلیارد گذاشتند.در جمع ۱۷ نفره حاضر در مراسم: لوئی مارشان: دو خدمتکار: دو افسر ارشد فرانسوی (مونتولون و برتران) و همچنین نمایندگان فرماندار انگلیسی و ۷ پزشک دیده می شدند.کالبدشکافی ای که تا لحظه ای بعد در مقابل دیدگان این عده صورت می گرفت واقعه ای سیاسی بود که هر یک از حاضران از آن آگاهی داشتند.سر هادسون لو (فرماندار جزیره) شتابان افسری را به انگلستان فرستاد تا خبر درگذشت ناپلئون را رسما اعلام کند.در هر حال این سفر دریایی با کشتی سریع السیر هم دو ماه طول می کشید همه سلاطین اروپا از انگلستان تا روسیه: از اسپانیا تا سوئد همگی از ۶ سال پیش به این سو منتظر شنیدن این خبر بودند.هیچیک از پادشاهان با اطلاع از خبر این مرگ به اندازه لوئی هجدهم آرامش خاطر نمی یافتند.ناپلئون با پراکندن رایحه آرمانهای انقلاب در پیرامون

خود: برای ۲۰ سال کابوسی شده بود برای حکومتهای اشرافی که سپاهیانشان را در همه میدانهای جنگ در هم کوبیده بود.بنابراین با مرگ او شبح انقلاب هم محو و نابود می شد.اما علت مرگ بصورت رازی باقی ماند.به چه علت مردی که سلامت و نیروی جسمانی افسانه آمیزش زبانزد خاص و عام بود در سن ۵۱ سالگی باید این چنین از پای درمی آمد؟ سلامت امپراتور در طول ۶ سال تبعید به تدریج نقصان می یابد و این درست منشا اصلی همان مشکلاتی است که فرانسویان حاضر در لانگ وود دائما با نگهبانان انگلیسی خود داشتند.تبعیدیها این نقصان تدریجی سلامت امپراتور را ناشی از بدی آب و هوای جزیره سنت هلن می دانستند و حکومت انگلستان را متهم می کردند که ناپلئون را از آن جهت به این جزیره تبعید کرده اند تا او را در آنجا به هلاکت برسانند.دو پزشک مخصوص امپراتور تشخیص دادند که منشا بیماری آب و هوا است.هادسون لو فرماندار جزیره بیش از هر چیزی از این بیم داشت که مبادا او و یا حکومت انگلیس به عنوان مسئول مرگ امپراتور شناخته شوند.به همین دلیل یک پزشک انگلیسی را به دادگاه نظامی کشاند: چون بیماری ناپلئون را هپاتیت تشخیص داده بود که علتش می توانست بدی آب و هوا باشد. از ۷ پزشک: ۶ نفرشان انگلیسی بودند و همگی نظامی: مطیع و فرمانبردار و آگاه به پیامدهای سیاسی ای که کشف احتمالی آنها می توانست

دربر داشته باشد.هفتمین پزشک فرانچسکو آنتومارکی (۱   $ *$      //  $ .) جوانی ۳۰ ساله از اهالی کرس ($  * ) بود که در ۱۸ ماه آخر: پزشک مخصوص ناپلئون بود (جزیره کرس واقع در دریای مدیترانه در شمال جزیره ساردنی

*    .&   بود که در دوره امپراتور ناپلئون برای همیشه ضمیمه خاک فرانسه شد و در حال حاضر یکی از ایالتهای این کشور است.خود ناپلئون در ۱۵ اوت ۱۷۶۹ در آژاکسیو $$. مرکز جزیره متولد شد.جزیره ساردنی هم متعلق به ایتالیا بود) او بنابه تقاضای ناپلئون باید کالبدشکافی را انجام می داد.پزشکان انگلیسی در این عملیات به عنوان ناظر حضور یافتند.او قفسه سینه را شکافت تا امعاء و احشاء اصلی و مهم را در معرض دید همگان قرار دهد.قلب را برداشت و آن را در ظرف نقره ای الکل دار قرار داد (ناپلئون دستور داده بود که قلبش برای ماری لوئیز فرستاده شود اما به دستور فرماندار قلب را با جنازه در تابوت گذاشتند) سپس معده را درآورد تا همگی متفقا کانون بیماری را که باعث مرگ ناپلئون شده بود ببینند آنتو مارکی پیشنهاد کرد که مغز را هم مورد آزمایش قرار دهند زیرا این عضو در مورد شخصی مثل امپراتور از اهمیت فراوانی برخوردار بود.اما این پیشنهاد با مخالفت شدید پزشکان انگلیسی روبه رو شد.دلیل مخالفتشان هم این بود که آنها فقط اعضایی را حق دارند از بدن جدا کنند که برای تشخیص علت مرگ لازم و ضروری باشد.پزشکان با پایان یافتن معاینه: امعاء و احشاء درون قفسه سینه را با لیکور معطر شست و شو دادند زیرا در سنت هلن امکان پیدا کردن مواد لازم برای مومیایی کردن جسد وجود نداشت.در آخر نیز آنتو مارکی آن قسمت از سینه را که شکافته بود با سوزن جراحی دوباره دوخت.سپس همه حاضران به جز او و مارشان تالار بیلیارد را ترک کردند.پزشک از مارشان خواست تا برای اندازه گیری قد و قداوره امپراتور: به او کمک کند.سپس پیشخدمت مخصوص امپراتور برای آخرین بار جامه بر تن مردی کرد که سالیان دراز خدمتگزارش بود: کت و شلوار نظامی مخصوص افسران سواره نظام گارد امپراتوری را به پوشانیدیم: پیراهن سفید به تنش کردیم: کراوات سفید از پارچه نمل با یقه ابریشمی مشکی که در پشت سر به یک سگک

وصل می شد به گردنش بستیم جورابهای ابریشمی سفید به پایش کردیم: بعد هم یک شلوار کوتاه از کرک سفید رنگ و یک نیم تنه از همان پارچه و اونیفورم سبز رنگ با سر آستین قرمز لبه برگشته مخصوص سواره نظام گارد به او پوشاندیم و نشانها و مدالهای لژیون دونور

:   &.    ۶     , کورون دوفر $ ,         ۱   و نشان بزرگ شمایل دار لژیون دونور را به سینه اش نصب کردیم و چگمه ساق بلند مخصوص سواری را به پایش کردیم و کلاهش را که مزین به نوار حلقه چین پرچم سه رنگ بود به سرش گذاشتیم ساعت ۴ بعداز ظهر یعنی دو ساعت بعد از آغاز کالبدشکافی: مارشان و سایر خدمتکاران جنازه امپراتور را مجددا به اتاق خوابش بردند و بر روی بستر مرگش یعنی همان تختخواب آهنی قرار دادند و تکه پاره های ملحفه آغشته به خون را که در کالبدشکافی از آن استفاده شده بود را به عنوان تبرک و یادگاری پرارزش: بین خود تقسیم کردند.پزشکان برای صدور یک اعلامیه مشترک در مورد علت مرگ امپراتور نتوانستند به توافقی دست یابند به همین دلیل ۴ بولتن پزشکی مختلف انتشار یافت و در هر ۴ بولتن وجود یک زخم معده در حوالی پیلور یا باب معده (سوراخی که معده را به روده پیوند می دهد) مورد تایید قرار گرفته بود.آنتو مارکی از یک زخم معده سرطانی سخن می گوید پزشکان انگلیسی به قسمتی از نسج معده که در معرض ابتلا به سرطان است اشاره می کنند.به این ترتیب با وجودیکه هیچیک از پزشکان حاضر در مراسم کالبدشکافی بطور اخص تشخیص سرطان نداده بودند ولی نظر کلی بر این شد که ناپلئون از یک سرطان معده یا سرطان مجرای بین معده و اثنی عشر مرده است.یعنی همان بیماری ای که پدرش را نیز از پای درآورده بود بدین ترتیب هادسون لو و

انگلیسیها از هر سوء ظنی برائت یافتند زیرا حالا که تشخیص داده شده بود که ناپلئون از یک بیماری موروثی مرده است پس در مورد مرگش هیچ نوع مسئولیتی متوجه آنها نمی شد. اسرار مرگ ناپلئون (۳)

پس در واقع: برای آنکه مرگ ناپلئون حالت رقت انگیزی به خود بگیرد ساده ترین راه آنست که از کلمه سرطان استفاده شود که ظاهرا قادر است به هر بحث و جدالی خاتمه دهد زیرا کلمه سرطان همیشه وحشت و ناتوانی را به دنبال خود دارد.اما با همه این احوال آیا ممکن بود انسان دل و جرات داری پیدا شود که برای اثبات ادعای خود در مورد سرطان: به قول معروف سرش را هم ضمانت دهد؟ اگر در حال حاضر فرضیه سرطان همچنان باب روز باقی مانده است برعکس فرضیه مسمومیت از نظر همگان مطرود و محکوم است: گویی اصلا چنین احتمالی باید بیهوده و عبث باشد و حتی تصور آن هم نوعی جرم در حد سوء قصد و اهانت به امپراتور محسوب می شود.وانگهی غرور ملی فرانسویان اجازه نمی دهد که چنین احتمالی را مورخان بیگانه (ان هم در سطح بسیار وسیع) مطرح نمایند مورخانی که بی جهت می خواهند در مسائلی دخالت کنند که به آنها تعلق ندارد.زیرا پای تاریخ فرانسویان در میان است.بنابراین قضاوت درباره آن هم منحصرا بر عهده فرانسویان است.از اینکه با مرگ ناپلئون بسیاری از فرانسویان باور کردند که او حقیقتا مسموم شده است جای هیچ شک و تردیدی نیست حتی چندین جزوه و کتابچه هم در بیان واقعیت جنایتی که بوقوع پیوسته بود انتشار یافت.وانگهی خود ژنرال لامارک    &       )

(  /  +, در خاطراتش می نویسد: در آن موقع مردم عموما تصور می کردند که امپراتور بوسیله سر هادسون لو *.  )

( , *        فرماندار جزیره سنت هلن مسموم شده است.اما قدر مسلم آن است که همه اینها را باید نشات گرفته از احساسات عامه مردم دانست که اساسا ساخته و پرداخته ذهن آنان بود.زیرا مردم بر این باور بودند که انگلیسیها قادر به انجام زشت ترین سفاکیها هستند.بنابراین خیلی راحت می توانند قاتل ناپلئون باشند همانطور که دژخیم او نیز بودند.به هر حال باید بیش از یک قرن صبر و حوصله به خرج داد تا فرضیه مسمومیت از قید و بند احساسات شدید ناشی از عشق و علاقه: رهایی یابد و بصورت قاطع تری ارائه گردد و در ضمن هرگونه شائبه ای از دامن انگلیسیها که واقعا در از بین بردن تدریجی زندانی خود هیچ نفع سیاسی نداشتند زدوده شود.در نهایت یک مورخ سوئدی بنام استن فورشوفود به همراه چند پزشک در سال ۱۹۶۱ نتیجه اولین تحقیقات دقیق خود را درباره مرگ ناپلئون منتشر کردند و در سال ۱۹۶۴ با طرح این سوال که آیا ناپلئون مسموم شده است؟ تحقیقات را دوباره از سر گرفت و به این سوال پاسخ مثبت داد و حتی مجرم را نیز معرفی کرد.انتشار این اثر تحقیقی: بخصوص در فرانسه با بی اعتناییها: تحقیرها: پوزخندها و انتقادات و برخورنده روبه رو شد.عقیده مورخان این بود که این تحقیق چیزی جز یک داستان پلیسی: آن هم زائیده یک قوه تخیل سرگشته و نامتعادل نمی تواند باشد.بدین ترتیب بنظر می رسید که ماجرا خاتمه یافته و پرونده برای همیشه بسته شده است چون هیچکس جرات آنرا نداشت که بعد از آن مسئولیت دنبال کردن فرضیه ای را بر عهده بگیرد که آشکارا مورد تمسخر قرار گرفته بود. متاسفانه برحسب تصادف: مورخان خارجی که در دقت و موشکافی دست کمی از فرانسویان ندارند با اثر تحقیقی استن فورشوفود برخورد

مشتاقانه تری کردند.زیرا بنظر آنها این اثر راههای تحقیق و تفحص تازه ای بر آنها عرضه می کرد که غفلت کردن از آن جایز نبود.بدین ترتیب در طول نزدیک به ۱۵ سال: بن ویدر ( . ) کانادایی به یک تجسس پلیسی واقعی دست زد.متون مختلف را مورد مطالعه دقیق قرار داد: شواهد و قرائن را کنار هم گذاشت: تشخیصهای متفاوت را در مورد بیماری با هم سنجید: نحوه برخوردها و واکنشها را بدقت تجزیه و تحلیل کرد: ضد و نقیض گوئیهایی را بیرون کشید: آنچه که غیرممکن بنظر می رسید دقیقا بررسی کرد: به دنبال انگیزه ها رفت: مجرمین احتمالی را ردیابی کرد: با مورخان و متخصصان سم شناسی هم به شور و مشورت نشست و بدین ترتیب از پیشرفتهای علمی که از چند سال قبل فراهم شده بود بهره کافی را برد.از جمله در زمینه ای که تا آن تاریخ جز اتلاف وقت حاصلی ببار نیاورده بود.اثر تحقیقی بن ویدر که دیوید هپگود (  ۵٫ ‘&   ) نویسنده آمریکایی نیز در فراهم آوردن آن سهیم بود نمی تواند یک داستان تخیلی باشد که با شتابزدگی ساخته و پرداخته شده تا با سر و صدای فراوان به بازار عرضه شود.بلکه برعکس با توجه به جدی بودن کارهای انجام گرفته و با توجه به اینکه نتایج منتشر شده: مقرون به حقیقت اند چنین تحقیقی سزاوار بررسی و دقتی است که باب بحث و جدال را بگشاید زیرا در مورد مرگ ناپلئون سوال هنوز مطرح است و بن ویدر با ارائه مدرکی نشان می دهد که احتمال مسمومیت جنایتکارانه بوسیله آرسنیک حقیقتی است آشکار و بحث و جدال: اکنون اجتناب ناپذیر است و باید بر پایه و اساس مدارک ارائه شده استوار باشد.نقش یک مورخ واقعی در حقیقت این نیست که فرضیه های مختلف را با هم مقابله کند بلکه به عکس باید کاوش کند و ببیند آیا این فرضیه ها ارتباطی با واقعیت ماجرا دارند یا نه؟ مهم نیست که نتیجه کار خوش آیند مردم باشد یا نباشد.در چنین حالتی معلوم نیست که چرا تصور اینکه ناپلئون

توسط یکی از همراهان نزدیکش مسموم شده است باید نادرست باشد.وانگهی بنظر نمی رسد که چنین تصویری شان و منزلت او را کاهش دهد زیرا اهمیت چنین مرگی کمتر از اهمیت آن مرگ نیست که با تداوم یک بیماری پیش آمده باشد.برای رد فرضیه ای که بن ویدر و دیوید هپگود از آن دفاع کرده اند تکرار مجدد تکذیبهای شتابزده و بسیار نامطمئن که قبلا در مخالفت با نتایج تحقیق استن فورشوفود هم بکار رفته بود دیگر پذیرفتنی نیست خصوصا از آن جهت که بعدها علم و دانش سم شناسی پیشرفت کرده و آنچه دیروز در هاله ای از ابهام قرار داشت: امروز به تدریج روشن و آشکار می شود.بن ویدر و دیوید هپگود سوالاتی را مطرح می کنند که نمی توان با کلمات ساده ای چون غیرممکن یا خنده آور به هر یک از آنها پاسخ مناسب داد زیرا پاسخ معتبر قابل قبول: آنست که بر پایه و اساس یک استدلال قوی استوار باشد.با علاقه ای که بسیاری از مردم مدعی هستند نسبت به ناپلئون بناپارت: یعنی این شخصیت برتر از عادی در دل دارند شایسته و سزاوار است که این تحقیق و این بحث و جدل صورت گیرد زیرا به قول ولتر: اگر دین خود را نسبت به زندگان با تعظیم و تکریم ادا می کنیم نسبت به مردگان: دینی جز حقیقت گویی نداریم ژان بوآسون ( .**  )

نویسنده کتاب بازگشت بقایای جسد ( ,    * $     *) که ژنرال دوگرانسی (&          &   $ ) فرماندار نظامی انوالید (آرامگاه ناپلئون (. ۵  .  * بر آن مقدمه ای نوشته و جایزه    +, : &  . را در سال ۱۹۷۴ از فرهنگستان فرانسه از آن خود کرده است. اسرار مرگ ناپلئون (۲)

اولین اصل از اصول تاریخ نویسی آنست که جرات دروغ گفتن نداشته باشیم و اصل دوم اینست که از بیان حقیقت نهراسیم (پاپ لئون سیزدهم) شنبه ۵ مه ۱۸۲۱ در سنت هلن…

ساعت ۵ و ۴۹ دقیقه بعداز ظهر… نور خورشید هنوز به دریا می تابد که ناپلئون امپراتور فرانسه جان به جان آفرین تسلیم می کند.تا این خبر به اروپا و بعد به پاریس برسد دو

ماه طول می کشد.خبری که برای عده ای مسرت بخش و برای عده ای تسکین دهنده ولی برای بسیاری از مردم اندوهبار است.مطبوعات وابسته به لوئی هجدهم مسلما چندان اهمیتی به این واقعه نمی دهند و خبر را بطور ساده ای در لابه لای خبرهای کوچک پنهان می سازند.روزنامه لومونیتور (   /  . , ) در شماره ۷ ژوئیه خود به درج این جمله اکتفا می کند: روزنامه های انگلیسی خبر درگذشت ناپلئون را اعلام کرده اند… انتشار این خبر طبیعتا اغلب روزنامه ها را به نوشتن شرح و تفسیرهایی وا می دارد که از خصومت ها یا مدحها و ستایشهایی که ناپلئون در طول حیاتش در دلها بجای گذاشته بود حکایت دارد.برخی از این روزنامه ها با وجود اینکه در آنزمان خیلی هم جزء موافقین نبودند ولی از روی ادب و نزاکت: نبوغ او را مورد ستایش قرار دادند.ولی بطور کلی مطبوعات بعد از دریافت این خبر

بلافاصله در همان زمان به تحقیق درباره عللی که باعث این مرگ شده بود نپرداختند چون مسلم بود که به علت دور بودن جزیره سنت هلن که در پهنه اقیانوس اطلس بین دو قاره آمریکا و آفریقا: دور از دسترس قرار داشت به دست آوردن اطلاعاتی: بیشتر از آنچه که از صافی حکومت می گذشت و قطره قطره توسط مقامات رسمی اعلام می شد عملا امکان پذیر نبود.شاهدان واقعه نیز که بعدها به کشورشان بازگشتند در بازگو کردن اسرار: عمدا خست به خرج می دادند و بیشتر میل داشتند که زمان کمی سپری شود و بعد خاطراتشان بدست مردم برسد وانگهی بعضی از این خاطرات با اندکی تغییرات: پس از مرگ نویسنده هایشان منتشر شدند.چون از صورت مجلسهای کالبدشکافی: که انتشارشان نسبتا سریع صورت گرفته بود اصلا امکان نداشت ماهیت بیماری ای که امپراتور را از پای درآورده بود (از ابتدای ظهور تا مراحل مختلف) از نزدیک مورد بررسی قرار گیرد ناچار باید ابتدا از متن گزارشات مقامات انگلیسی و ماموران عالی رتبه دول قدرتمند متحد در سنت هلن: در طول بیماری ناپلئون و پس از مرگش و همچنین از مکاتبات خصوصی پزشکانی که او را تحت مداوا قرار داده و یا به بالینش رفته بودند و نیز از مضمونهای نامه های شخصی همراهان ناپلئون در تبعیدگاه: که هر کدام از آنها متضمن توضیحات مفید بودند اطلاع حاصل کرد بنابراین تا زمانیکه پرونده پزشکی نسبتا مطمئنی در دست نبود سالها طول می کشید تا مورخان بتوانند درباره علل مرگ ناپلئون تحقیق را شروع کنند.اگرچه راست گفته اند که هیچ جسدی در دنیا به اندازه جسد ناپلئون برای تشخیص علت مرگ تا به این حد کالبدشکافی نشده است.ولی در بررسیهایی که متعاقبا فقط از روی مدارک و اسناد و آن هم دقیقا بدون دسترسی به خود خود جسد صورت گرفت بیماریهای متعددی تشخیص داده شد که نام همه آنها بر سر زبانها افتاد. بدین ترتیب مرگ ناپلئون را به هپاتیت: دمل کبد از نوع آمیبی: اسهال خونی که روده را سوراخ می کند: زخم معده سوراخ شده: گاستریت:

تب مالت: سل ریه: سل کلیه ها: سل استخوان: حمله های شدید صرع: انسداد روده: سینه پهلو: سنگ صفراء: بواسیر عفونی: نقرس: غده هیپوفیز: سرطان: سیفیلیس دستگاه گوارش: تب نوبه و تعدادی از بیماریهای دیگر که برخی از آنها از ناسازگاری محیط زندگی یا ناسالم بودن آب جزیره سنت هلن ناشی می شد نسبت دادند.با در دست داشتن اسناد و مدارکی که ظاهرا: وسیله پرتوان و فراگیری به حساب می آیند و به کمک آنها براحتی می توان به درک حقیقت دست یافت: این همه تشخیص بیماری واقعا مایه تعجب و حیرت است.ولی همانطور که مورخ عالیقدری چون پل گانی یر نیز اشاره بجایی کرده است: متونی که به آنها مراجعه می شود همیشه با صحت و درستی مطلوب نوشته نشده اند بعد هم پزشکان خواه به دلیل عدم صلاحیت و خواه از روی بی توجهی و یا تمایل به توجیه و برائت خود: اغلب اوقات با شرح و بسط نکات بی ثمر که تعمدا مبهم و نارسا و حتی ضد و نقیض هم می توانند باشند وقت تلف کرده اند و بالاخره اینکه در زمان حال: از زمانهای گذشته سخن گفتن آنهم برپایه و اساس دگرگونیهای اجتناب ناپذیری که در زمینه تاویل و تحلیل و فکر و اندیشه صورت می گیرد خود کاری است بسیار ظریف و دشوار.بنابراین می توان نتیجه گرفت که قبل از هر اظهار نظری که در هر حال نمی تواند قابل اطمینان باشد: جا دارد که نظر موافق و مخالف با دقت مورد مطالعه قرار گیرد و جانب حزم و احتیاط نگاه داشته شود.با توجه به اینکه به سوال هنوز جواب قانع کننده داده نشده است تنها حقیقتی که هر مورخی باید آن را الزاما بپذیرد این است که تردید برای او نشانه ضعف نیست بلکه منحصرا نشاندهنده نوعی

صحت عمل است.اگر بخواهیم برای فرضیه سرطان: تا حد واقعیت ارزش قائل شویم (همچنانکه برخی از مورخان سرشناس چنین کرده اند و درباره مرگ ناپلئون با اطمینان می گویند که سرطان او را از پای درآورده است) تا حدودی راه مبالغه را در پیش گرفته ایم دکتر هیلمند ( $ , .   /   ) با قاطعیت اصرار می ورزد که فرضیه های مختلف: دیگر در مورد بیماری و مرگ امپراتور پایه و اساس ندارند چون این فرضیه ها نه با گزارش بالینی منطبق اند و نه با مشاهدات کالبدشکافی به همین دلیل محال است که با تکیه بر وقایع بشود این فرضیه ها را پذیرفت.قدر مسلم آنکه برای این پزشک این نتیجه حاصل شده است که هیچیک از دلایلی که بر علیه تشخیص سرطان اقامه می شود ارزش ندارند.با تاکید بر چنین اطمینانی: شاید بنظر می رسید که پرونده بحث و جدل می بایست بسته شده باشد و رعایت آن حزم و احتیاط: که عده ای توصیه می کردند دیگر ضرورت نداشته باشد.آن عده می گفتند که حتی اگر قبول کنیم که وجود یک سرطان بصورت عارضه ثانوی پیشرفته به روی زخم معده کهنه و قدیمی حتما امکانپذیر است: باید در نظر داشته باشیم که اینبار هم مسئله فقط بصورت فرضیه ای مطرح می شود که خیلی ها آن را مردود دانسته اند (دکتر &      * . در مجله . * . ,

} ‘ ژانویه ۱۹۶۰ شماره ۷۳ صفحات ۱۵۱ الی {۱۴۵ دلایل خود را در رد این امکان بیان داشته و ذهنش بیشتر متوجه بیماری هپاتیت ناپلئون است که احتمالا مداوا شد.همچنین ناراحتی معده که شاید موجب مرگش شد)بدین ترتیب در انتهای کار تنها جدال پزشکان باقی می ماند و بس و چقدر مضحک است اگر این جدال هم نتواند تکلیف کلمه ای را روشن کند که ظاهرا به این سهولت و افراط بکار می برندش.بخصوص زمانیکه بدرستی نشود به ماهیت یک بیماری پی برد: آن وقت ناچار باید شک و تردید را زیر پوشش این کلمه سرطان پنهان نمود.کلمه ای که همه ما را تحت تاثیر قرار می دهد و عامه مردم را وادار به سکوت می کند.حتی همان عامه مردمی را که از مشاهده سرانجامی که مندرجات دفتر متوفیات مخصوص رجال نام آور آنزمان هم گواهی می دهد که جز این بیماری جانکاه نبوده است. اسرار مرگ ناپلئون ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسه ۵ مه ۱۸۲۱ در سنت هلن چشم از جهان فرو بست در حالیکه در هنگام مرگ ۵۲ سال بیشتر نداشت.در طول

یک قرن و نیم بعد همه می پنداشتند که بیماری سرطان او را از پای درآورده است.همه پزشکان این تشخیص را واقعیتی انکار ناپذیر می دانستند تا اینکه ناگهان پزشکی گمنام از سوئد این واقعیت را به دیده شک و تردید نگریست تخصص این پزشک در علم سم شناسی و عشق و علاقه مفرط او به شخصیت افسانه ای ناپلئون دست به دست هم دادند و دکتر استن فورشو فود (*    ۱  * ,۱۵, ) را به کشف حقیقتی رهنمون کردند که تا آنزمان از نظرها پنهان مانده بود.در سال ۱۹۵۵ هنگامی که دفتر خاطرات لوئی مارشان پیشخدمت مخصوص امپراتور منتشر شد دکتر فود از خواندن سرگذشت بیمار سنت هلن در واپسین ماههای حیاتش سخت دچار حیرت شد و از خود پرسید که چرا همه عارضه ها و آثار و علائمی که مارشان با دقت فراوان به آنها اشاره کرده است باید دقیقا همان عارضه ها و علائمی باشند که در مسمومیت با ارسنیک هم مشاهده می شوند؟ آیا امپراتور قربانی جنایتی شده بود؟ دکتر فود تصمیم گرفت تا از راز این مشابهت پرده بردارد.

از شما می خواهم که بعد از مرگم که فاصله چندانی با من ندارد جسمم را بشکافید و نیز آرزو دارم که قلبم را درآورید و در الکل قرار دهید و آنرا برای ماری لوئیز عزیزم به پارم ببرید… مخصوصا به شما سفارش می کنم که معده ام را به دقت مورد آزمایش و بررسی قرار دهید و درباره آن: گزارش دقیق و مشروحی تهیه و تسلیم پسرم کنید این وظیفه را به عهده شما می گذارم که در مورد چنین آزمایش و بررسی ای از هیچ چیزی فروگذاری نکنید… نفرت و بیزاری ای که در آخرین لحظات عمر در دل دارم نثار همه خاندانهای سلطنتی می کنم. وصیت ناپلئون بناپارت به پزشکش: شش روز قبل از مرگ

این گزارش درباره زندگی و مرگ ناپلئون در سنت هلن: متکی بر اسناد مهمی است که متعلق به همان دوره است.این مطالب از طریق شاهدان عینی و گزارشات دست دوم به دست ما رسیده اند.چهار افسر ارشدی که در تبعید همراه ناپلئون بودند همگی خاطرات خود را به رشته تحریر در آوردند.این خاطرات به ترتیب تاریخ انتشارشان عبارتند از : یادداشتهایی درباره وقایع مهم سنت هلن از امانوئل دولاس کاز (۱۸۲۳ //  ,        * $ * *۶ / /  .      * .    ۹        ) تاریخ سنت هلن از شارل تریستان دومونتولون (۱۸۴۶$     *۹  .*       %        ۶  .*  .      * .    ۹        ) یادداشت وقایع روزانه سنت هلن از گاسپار گورگو & *’    & , & , 6   ,        * . : )

(۱۸۹۹ و دفتر خاطرات سنت هلن از هانری گراتین برتران       . : &   .           ۶ $  .  *    )

۱۹۴۹* . : ـ(۱۹۵۹ دو پزشک ناپلئون هم دست به نوشتن خاطرات خود زدند: باری اومه آرا: ناپلئون در تبعید (۱۸۲۲ ;/     <   ‘ .   ۰٫ ) و فرانچسکو آنتو مارکی: آخرین لحظات زندگی ناپلئون (۱۸۲۵۱   $ *$      //  $ .<   *     .  * / /   *      ‘ ) دو پیشخدمت ناپلئون هم از نوشتن خاطرات خود غفلت نورزیدند: لوئی اتین سن دنی (علی): خاطرات علی مملوک درباره امپراتور ناپلئون (به سرباز فوج سواره نظام گارد مخصوص ناپلئون مملوک گفته می شد ,.* : .     * . : .* =  .> * ,5  . *

(۱۹۲۲ , / /   , . *, .۶ /’ , ‘ و لوئی مارشان: یادداشتهای مارشان درباره وقایع (۱۹۵۵ ,.* /  $    < / / .  *    /  $    ۶   /     ) خاطرات دوران اقامت ناپلئون در بریار (ناحیه ای در جزیره سنت هلن (  *   .  * بوسیله بتسی بالکمب (   *     $ /  ) بصورت نامه هایی خطاب به خانم ابل (/ *۸      ) در یادآوری خاطرات امپراتور ناپلئون $ $ .  *  ۱      /’ ‘ )

(۱۸۴۴ نوشته شده است.در بین گزارشات متعددی که با الفاظی احترام آمیز به رشته تحریر درآمده اند و خاطرات آن سالها را بازگو می کنند تازه ترین آنها عبارت است از سنت هلن: اثر اوکتاو اوبری (۱۹۳۵ $  ۵   ,   < * . : ) ناپلئون در سنت هلن از پل گانی یر (۱۹۵۶′ ,  &  .   <   ‘        * . : ) آخرین سالهای ناپلئون اثر رالف کورن گلد (۱۹۵۹ ‘      &   <       *      *  ۱   ‘ ) در ضمن خود جزیره سنت هلن نیز

در کتاب زندگی روزانه در سنت هلن در زمان ناپلئون توسط ژیلبر مارتینو &.      /   .                                                                                                                                              ,<    ۵٫ )

(۱۹۶۶+, . .       * . : ,   /’*      ‘ وصف شده است.سرانجام شرح وقایعی را که در طول تبعید ناپلئون در فرانسه روی دادند در کتابی تحت عنوان بزرگداشت ناپلئون از زبان ژان لوکا دوبرتون )

(۱۹۶۰ ,$ *<  ,      ۶    $, ‘ بازگو می شود. سنگ نبشته هایی که دانشمندان را گیج کرد

روزی پسر و پدری کشاورز سرگرم کار بودند که قطعه سنگی را یافتند که نوشته عجیبی روی آن نقش بسته بود.همین نوشته بحث و جدلی را در میان دانشمندان و باستانشناسان برانگیخت و سوالات متعددی را مطرح کرد: آیا وایکینگها: این جنگجویان اسکاندیناوی که از قرن هشتم تا دهم میلادی سواحل اروپا را مورد تاخت و تاز خود قرار داده بودند به ایالت مینه سوتا کنونی در آمریکا نیز نفوذ کرده بودند؟ آیا از سفر خود و فرجام غم انگیز آن مدارکی بصورت سنگ نوشته برجای گذاشته بودند؟… این نوشته عجیب بر روی سنگ چه بود؟ مورخان بر این باورند که وایکینگها صدها سال پیش از کریستف کلمب به سواحل دنیای جدید یعنی همان آمریکا رسیدند شواهدی در دست است که نشان می دهد این افراد مدت زمانی کوتاه در جنوبی ترین نقاط ماساچوست سکونت گزیده اند ولی آیا از رودخانه سنت لارنس هم گذشتند و وارد گریت لیکز (دریاچه های بزرگ) شدند؟ اولاف اوهمن از ساکنین کنزینگتون در ایالت مینه سوتا وقتی با پسر کوچکش ادوارد سرگرم حفر زمین بود این سنگ عجیب را یافتند: در حین کار ناگهان متوجه شدیم که چیزی که یافته ایم یک سنگ معمولی نیست زیرا روی آن نوشته ای به چشم می خورد.البته این کشف در میان ساکنین محلی چندان بااهمیت تلقی نشد ولی چند نفر از اهالی تحصیل کرده اسکاندیناوی با مشاهده سنگ اعلام کردند که نوشته روی سنگ شبیه خط باستانی اسلاف آنها می باشد.کشاورز سنگ را برای پروفسور جرج اوهرم استاد دانشگاه نورث وسترن فرستاد و این پروفسور مشهور پس از بررسی سنگ اعلام کرد که نوشته تقلبی است و افراد ناشناسی سعی کرده اند به این وسیله تاریخ را تحریف کنند.کشاورز ساده دل پس از شنیدن این سخنان سنگ را در آستانه در آخور مزرعه اش قرار داد.تمام دانشمندان آن زمان در مورد نوشته روی سنگ اتفاق نظر داشتند: ما جمعا ۳۰ نفر بودیم: ۸ گات &    (یکی از اقوام آلمان باستان که فتوحاتشان در سده های سوم تا پنجم میلادی از دریای بالتیک تا

دریای سیاه امتداد داشت) و ۲۲ نروژی که به یک سفر پژوهشی دست زدیم ما در ۲ جزیره اطراق کردیم از این سنگ به فاصله یک روز بسوی شمال رفتیم یکروز بعد از اینکه از ماهیگیری برگشتیم ۱۰ تن از افرادمان را غرق خون یافتیم همگی مرده بودند.مریم مقدس ما را از شر شیطان نجات دهد ۱۰ تن از افراد ما در دریا به سر می برند تا از کشتی که ۴۱ روز راه از این جزیره فاصله دارد مراقبت کنند.سال ۱۳۶۲ میلادی مردی بنام هجالمار هلند از اهالی ویسکانسین سنگ نبشته را از کشاورز خرید و بعدها درباره سنگ به ایراد سخنرانی پرداخت و مقالاتی

درباره اش نوشت که درست عکس نظریات پروفسور سیگوردوس نوردهال استاد دانشگاه ایسلند بود.زیرا او معتقد بود که سنگ کاملا واقعی

است.بیشتر صاحب نظرانی که روی سنگ تحقیق کردند بر این باور بودند که حکاکی روی آن مربوط به سالهای اخیر است و احتمال دارد دو نفر از همسایگان کشاورز درصدد شوخی و مزاح برآمده اند و با تقلید از نوشته های قدیمی خواسته اند کمی سر به سر این کشاورز ساده دل بگذارند.دلیلشان هم آن بود که خصوصیات و نوع بیان نوشته ارتباطی با زبان وایکینگهای قرن چهارمی نداشت.در حالیکه آقای هلند اظهارات خود را بیشتر بر اساس یک مدرک باقیمانده از وایکینگها بیان می کرد که به موجب آن در سال ۱۳۴۸ میلادی گروهی از آنها سرزمین نروژ را ترک کرده و تا سال ۱۳۶۴ میلادی به آنجا بازنگشته اند همچنین روی ماجرای یک کشتی کوچک که در سال ۱۳۴۷ میلادی وارد آبهای بندر استروم فیورد در ایسلند شده بود نیز تکیه می کرد.اگر اظهارات هلند درست باشد و سنگ نبشته مربوط به به اقامت وایکینگها در مینه سوتا باشد باید پذیرفت که تاریخ کامل نیست و نیازمند بازنویسی است هر چند وقت یکبار سنگ نوشته هایی از این قبیل دانشمندان و پژوهندگان را گیج و شگفت زده می سازد.یک چنین حادثه ای که ماجرای بامزه ای هم دارد در بهار سال ۱۹۳۷ در کانتی کرک ایرلند اتفاق افتاد: روزی نوجوان دانش آموزی که برای رسیدن به خانه اش مجبور بود از میان کشتزارها عبور کند سنگی از روی زمین برداشت تا با آن پرنده ای را بترساند ولی پرنده از جایش تکان نخورد.او خم شد تا سنگ دیگری بردارد ولی در این هنگام چیزی که شبیه سنگ کوچکی بود توجهش را جلب کرد…ولی هرچه تلاش کرد نتوانست سنگ را از زمین جدا کند…زیرا سنگ کوچک برخلاف انتظار او سنگ نسبتا بزرگی بود که در میان زمین فرو رفته بود.پسر جوان از روی کنجکاوی و با سماجت زیاد مدتی وقت صرف کرد تا توانست سنگ را کاملا شل کند و سرانجام آن را بیرون آورد.سنگ به اندازه دستش بود…یک طرف آن نرم و صاف بود و نوشته ای رویش به چشم می خورد بنابه اعتقادات محلی سنگ را روی زمین انداخت و پا به فرار گذاشت تا خود را به دهکده برساند چون تصور می کرد که خط شیطان روی سنگ نقش بسته است.او یکراست به منزل معلمش رفت و ماجرا را تعریف کرد.آموزگار خندید و پس از آنکه شاگردش را دلداری داد گفت که فردا با هم سری به آن سنگ خواهند زد.هر چند این آموزگار سالخورده ابتدا تصور می کرد که دانش آموزش در بیان ماجرا کمی غلو کرده ولی وقتی خود با سنگ روبه رو شد از آنچه می دید سخت حیرت کرد.نوشته ای روی سنگ حک شده بود که نشان می داد مربوط به سالهای گذشته است.آنقدر زیر خاک مانده بود که تنها کارشناسان امور باستانشناسی می توانستند قدمتش را معلوم کنند.از اینرو سنگ را به دانشگاه برد و از اینجا بود که مسخره بازی شروع شد: یکی از کارشناسان پس از ۲ ماه مطالعه روی سنگ سرانجام اعلام کرد که نوشته روی سنگ به زبان عبری باستان است و خبر از یک حمله دریایی می دهد.کارشناس دیگری گفت که نوشته به زبان نروژی باستان است و ماجرای درهم شکستن کشتی گروهی نروژی را در نزدیکی جزیره شرح می دهد که مجبور شدند با قبایل وحشی جزیره بجنگند.کارشناسان دیگر نیز به فراخور معلوماتشان به اظهار نظر درباره سنگ نبشته پرداختند ولی واقعیت هنوز مشخص نشده بود و بحث و جدل میان صاحب نظران همچنان ادامه داشت.تا اینکه سرانجام یک دانشجوی تنبل و درس نخوان راز سنگ را کشف کرد: روزی هنگامی که او وارد کلاس دانشکده شد به این سنگ که روی میزی قرار داشت چشم دوخت.آفتاب روی سنگ می تابید و از زاویه ای که او به نوشته ها می نگریست توانست از

پیام مضحک سنگ پرده بردارد.بنده گناهکار و نادمی روی سنگ به وضوح نوشته بود: ژوئن :۱۷۸۸ امروز باز هم بیش از اندازه در نوشیدن افراط کردم. ادعای تیچ بورن

خانم تیچ بورن مدت ۱۱ سال در انتظار فرزندش بود تا از دنیای مردگان برگردد تا اینکه روزی معجزه ای به وقوع پیوست.نامه ای به او رسیده بود که نشان می داد انتظار و ایمان او بیهوده نبوده است.نامه از استرالیا بود و بنظر می رسید از پسر گمشده اش سر راجر چارلز تیچ بورن وارث املاک تیچ بورن در همپشایر و یکی از بازماندگان خاندانی بود که از ۲۰۰ سال قبل در منطقه: سابقه تاریخی داشتند.اگرچه خط نامه ناخوانا و زبان ان بیشتر به زبان اهالی جنوب غرب لندن و مهاجران استرالیایی شباهت داشت تا زبان شخصی با اصل و نسب: اما خانم تیچ بورن مشتاق بود بپذیرد که این نامه از پسر سر به راه او است.این مادر اخرین بار فرزندش را در ۱۸۵۴ دیده بود بعد از انکه پسرش از شغل افسری استعفا داد.ماجرای عشقی میان پسر و دخترعمویش به ناکامی انجامید و او تصمیم گرفته بود که به سفری دور و دراز در امریکای جنوبی برود تا این عشق را فراموش کند.ماه بعد او با کشتی به ریودوژانیرو رسید اما دیگر خبری از او نشد.ماهها بعد امید برای یافتن بازماندگان کشتی به جایی نرسید و بیمه للوید اعلام کرد که کشتی گمشده و بیمه شدگان خسارت دریافت می کنند.اما مادر راجر که فرانسوی الاصل بود امید خود را از دست نداد.بعد از مرگ شوهرش لجوجانه بر این عقیده پا فشرد که پسرش زنده است.او در روزنامه های امریکای لاتین و استرالیا اگهی داد و برای کسب خبر از فرزندش جایزه تعیین کرد.آرتور اورتون یکی از این اگهی ها را دید.او جوانترین فرزند از ۱۲ فرزند خانواده ای بود که خانه شلوغش در یکی از محلات فقیرنشین لندن را ترک کرده و با کشتی عازم دریا شده بود.در ۱۸۴۹ در والپا ریزو از کشتی پیاده شد و در انجا نام خود را به جوزف اورتون تغییر داد و سپس دوباره به انگلیس برگشت.در ۱۸۵۲ دوباره انگلیس را ترک کرد و به استرالیا رفت.در انجا به اسب دزدی پرداخت و بعد در یک کشتارگاه مشغول بکار شد تا زمانی که اگهی خانم تیچ بورن را دید و حقه بازی بزرگش را اغاز کرد.در انزمان به جرم ورشکستگی تحت تعقیب بود و به طلبکاران خود گفت که در انگلیس صاحب املاک فراوانی است.از ان پس بر روی پیپ و صندوق پستی اش حروف ار.سی تی اول کلمات راجر چارلز تیچ بورن را حک کرد.سپس نامه ای برای خانم تیچ بورن نوشت.در این تاریخ او کاملا درگیر ماجرا شده بود و حدود ۲۰۰ هزار پوند دیگر هم بدهی بالا اورده بود.او در ۱۸۶۶ با همسر و دخترش سوار کشتی شد و بسوی انگلیس حرکت کرد.به محض انکه به همپشایر رسید درصدد اشنایی با محیط برامد و درخواست شناسایی و حمایت از خانواده تیچ بورن کرد.این درخواست با سردی روبه رو شد.اهنگر محله ادعای او را مبنی بر انکه او سر راجر است رد کرد و گفت: اگر تو سر راجر هستی پس از یک اسب مسابقه تبدیل به یک یابوی گاری کش شده ای سر راجر قبل از سفر حدود ۵۰ کیلو وزن داشت صورتش بزرگ و کشیده بود و موهایی سیاه داشت و علامتی روی بازوی چپش بود.اورتون حدود ۹۰ کیلو وزن داشت و صورتش گرد بود و موهایی فرفری داشت و علامتی روی بازویش نبود.با وجود اولین شکست: او تصمیم به ملاقات با خانم تیچ بورن گرفت.در این هنگام این خانم در پاریس می زیست.اورتون به انجا رفت و نخستین ملاقات انها در هتل اورتون و در یک بعد از ظهر صورت گرفت.اورتون گفت که بیمار است و اتاق را

تاریک نگاه داشت.او درباره پدربزرگ که سر راجر واقعی هرگز او را ندیده بود سخن گفت.درباره درجه اش در ارتش اشتباه کرد و از مدرسه اش در وینچستر چیزهایی گفت حقه های او برای همه اشکار بود ولی ان زن پیر بدون درنگ پذیرفت که او همان پسر گمشده اش است و گفت: او مثل ان وقتها همه چیز را قاطی می کند.و پذیرفت که مقرری سالانه ۱۰۰۰ پوندی برای او برقرار کند.سایر اعضای خانواده و پیشخدمتها به کل او را نادیده گرفتند و به او محل نمی گذاشتند ولی این کارها اورتون را از رو نبرد.او ادعانامه ای مبنی بر مالکیت املاک پدری که ۲۰ تا ۲۵ هزار پوند ارزش داشت و به پسر برادر سر راجر منتقل شده بود را به دادگاه ارائه کرد.قبل از انکه دادگاه تصمیمی بگیرد خانم تیچ بورن درگذشت و اورتون بزرگترین حامی اش را از دست داد اما تصمیم به ادامه پیگیری ادعای خود را داشت.در این هنگام ۲ پیشخدمت برای خود استخدام کرد که هر دو از سربازانی بودند که زیر دست سر راجر خدمت کرده بودند و با کمک انها بسیاری از خاطرات او را یاد گرفت.او در دادگاه ۱۰۰ شاهد به نفع خود وارد ماجرا کرد و انها علیه ۱۷ شاهدی که بر علیه او شهادت دادند وارد ماجرا شدند.دست اخر نحوه صحبت کردن جاهلانه و بی نزاکت او منجر به محکومیتش شد. خودش گفت: اگر دهانم را بسته بودم محاکمه حتما به نفع من تمام می شد.محاکمه ۱۰۲ روز طول کشید و برای خانواده تیچ بورن ۹۰ هزار پوند خرج برداشت.بعد از اتمام محاکمه او به ۱۴ سال زندان محکوم شد اما اورتون مدافعانی هم داشت.از همه معروفتر وکیل مدافعش دکتر کنکی بود که کوشید قضیه او را به ماجرایی بین المللی تبدیل کند اورتون ۱۴ سال در زندان ماند و بعد از پایان محکومیت دوباره سعی در جلب افکار عمومی داشت.اما موفق نشد.سپس در یک مغازه سیگارفروشی بکار پرداخت و در نهایت خاطراتش را در ازای ۳۰۰۰ پوند به روزنامه ای فروخت و سپس در فقر کامل چشم از جهان فرو بست.بنابر وصیتش بر روی سنگ قبرش چنین نوشتند: سر راجر چارلز تیچ بورن:متولد ۱۸۲۹ متوفی .۱۸۹۸ آیا دوشیزه اورلئان از میان شعله های آتش نجات یافت؟ (بخش پایانی)

… در روز ۳۰ مه ۱۴۳۱ ژان ۱۹ ساله قبل از اینکه به بازار روئن برده شود و سخنان کفرآمیز و مرتد گونه اش را بازگو کند اعترافات قبلی خود را تکرار کرد.بخاطر همین او را به یک ستون چوبی که بر روی سکوی بلندی قرار داده شده بود بستند و هیزم فراوانی زیر آن روشن کردند و ژاندارک را مقابل چشم ۱۰ هزار نفر زنده زنده سوزاندند.مدتی بعد وقتی مامور اجرای حکم خاکستر بدن سوخته او را زیر و رو می کرد قلب ژان را کاملا سالم پیدا کرد و بر خود لرزید بر اساس نوشته های کتب تاریخی: داستان ژاندارک در همین جا تمام می شود.اما در مه :۱۴۳۶ دقیقا ۵ سال بعد از سوزاندن ژان به عنوان یک مرتد: زن جوانی که شباهت باور نکردنی ای به آن دوشیزه اورلئان داشت در شهر فرانسوی متز (/  -) ظاهر شد.آنچه مهم بود این بود که آن دوشیزه ادعا کرد که ژاندارک است.اما اولین کسانی که او را ملاقات کردند او را یک دغل باز نامیدند وقتی برادران ژان: ژان کوچک (‘ . : ) و پیر (‘. ) شنیدند که زنی خود را خواهر مرده آنها معرفی کرده تصمیم گرفتند رد او را دنبال کنند.آنها در دهکده گرانژ اکس ارمز ( :&   & : ,0:  / *) در ۲ مایلی شهر متز: در کمال حیرت شوالیه ای را دیدند که در لباس رزم و سوار بر اسب از زمینی که در آنجا مسابقه برگزار می شد عبور کرد.برادرها ۴ نعل بطرف شوالیه تاختند.ژان کوچک از او پرسید: شما که هستید؟ وقتی شوالیه نقاب کلاهخود خود را بالا زد دو برادر کمی عقب رفتند.چون دیدند که

آن شخص خود ژاندارک است.ژان کوچک و پیر که با دیدن خواهرشان ساکت شده بودند ناگهان متوجه شدند که اغلب کسانیکه در آن مسابقه شرکت کرده اند همان سربازانی هستند که زیر فرمان ژان بودند و در بین آنها نیکول لو ( .$ ) پیشکار پادشاه و همینطور جان: از شهر متز: نیز که از طرفداران باوفای ژان بود دیده می شدند اما این چطور امکان داشت؟ چون ژان یقینا در میان شعله های آتش شهر روئن مرده بود.اما ژان در مورد بازگشت خود به این دنیای فانی هیچ توضیحی نداد بلکه بطور مرموزی به برادرانش لبخند زد.سپس دو برادرش را در مسافتی به شهر وکولرز (۵ ,$ , , *) همراهی کرد و بدلایل ناشناخته ای یک هفته آنجا اقامت کرد.ژاندارک در آنجا به دیدن رابرت دو باریکورت رفت و رابرت از دیدن دختری که تصور می کرد سوزانده شده تعجب کرد و از نزدیک به چهره آن دختر جوان نگریست و بر خود لرزید در همین هنگام ژان کوچک به دیدن پادشاه رفت تا خبر زنده بودن خواهرش را بدهد.شاه که بنظر نمی رسید از شنیدن این خبر خیلی متعجب شده باشد بجای آنکه دستور احضار ژاندارک به دربار را بدهد به خزانه دار خود گفت مبلغ ۱۰۰ فرانک به ژان کوچک بدهند.بر اساس نوشته ژول کویی شرا ( ,  * +,.$ ) تاریخ نویس قرن :۱۹ که در کتاب ۵ جلدی اش با نام محاکمه و اعاده حیثیت ژاندارک ( . . . .    ۱       ۱   $) در سال ۱۸۴۱ منتشر شد: مدارک ثبت شده ای هستند که نشان می دهند خزانه داری اورلئان در روز ۹ آگوست ۱۴۳۶ و بنا به دستور شورا: به قاصدی که نامه هایی از دوشیزه ژان آورده بود مبلغی پرداخت کرده است.کویی شرا همچنین فاش کرد که همزاد روحی ژاندارک در سال ۱۴۴۰ در پاریس با پادشاه ملاقات کرده بود.شاه اندکی قبل از ورود ژان به دربار: از یکی از مردانش خواسته بود که خود را به جای او معرفی کند اما وقتی ژان وارد دربار شد به این نیرنگ پی برد و درخواست کرد که پادشاه واقعی را ببیند وقتی شاه حقیقی از مخفیگاه بیرون آمد ژان جلویش زانو زد و شاه گفت: مقدم زنی که بفرمان خدا دوباره بازگشته است مبارک باد.اما کویی شرا می نویسد که بعد از اینکه شاه و ژان برای مدت نسبتا طولانی و خصوصی با یکدیگر گفتگو کردند شاه بطور ناگهانی و بدون آنکه توضیح دهد چگونه به این نتیجه رسیده است اظهار کرد که ژان یک فرد دغل باز است.اما آن زن که ژان کوچک و پیر تارک و بسیاری از سربازانی که تحت فرمان دوشیزه اورلئان خدمت کرده بودند او را ژاندارک شناسایی کردند بزودی پاریس را ترک کردند و دیگر خبری از او شنیده نشد.اما آیا او واقعا ژاندارک بود؟ اگر چنین بود پس چطور او توانست از میان شعله های آتش رهایی یابد؟ تا به امروز هیچ کسی قادر به پاسخ دادن به این سوالات مبهم نبوده است. مردان اسرار آمیز (توماس اسلیمن) ترجمه رخشنده عظیم: ویراستار: امیر طاهری: حروفچینی: آزاده غضنفریان: صفحه آرایی: صالحه حسینی (انتشارات نسل نواندیش) سرقت جواهرات

ستاره و نشان پاتریک و جواهرات تاج سلطنتی ایرلند در ۱۹۰۷ ناپدید شد.سوءظن متوجه محافظان جواهرات بود ولی اقدامات به جایی نرسید و جواهرات پیدا نشد.جواهرات شامل زمرد و یاقوت و الماس بود و توسط ویلیام چهارم در قرن ۱۹ به ملت اهدا شده و در محل امنی در برج قلعه کاستل در دوبلین زیر نظر سر آرتور ویکارز و برادرزاده اش بنام پیر ماهونی و ۲ دستیار بنامهای فرانسیس شاکلتون و فرانسیس

بنت گلدمن نگهداری می شدند.در ۲۸ ژوئن ۱۹۰۷ ویکارز خبر داد که کلید در اصلی برج ناپدید شده است و ۵ روز بعد یکی از نظافتچی ها بنام خانم فارل وقتی به سر کارش رفت دید که در اصلی باز است.او در ۶ جولای متوجه موضوع عجیب تری نیز شد: در محفظه جواهرات در طول شب باز بوده است.عصر ان روز یکی از کارکنان قلعه بنام استیوی به اتاق ویکارز رفت و او و ماهونی را در حال بررسی نشان سنت پاتریک دید.ویکارز کلید محفظه را به کارمند داد و از او خواست تا گردنبند را کنار سایر جواهرات بگذارد.چند لحظه بعد استیوی با این خبر نگران کننده برگشت که در محفظه ایمنی باز است.ویکارز فریاد کشید: خدای من حتما جواهرات دزدیده شده.پلیس بعدها متوجه شد که دزدان حداقل ۱۵ دقیقه برای درآوردن جواهرات وقت داشته اند.سارق کسی بوده است که حضورش در میان نگهبانان ایجاد سوءظن نمی کرده است.نیمی از کاراگاهان اسکاتلندیارد فهرستی از اشخاص مظنون تهیه کردند اما کمی بعد رئیس کاراگاهان بدون دلیل استعفاء داد و عملیات جستجو متوقف شد.پائیز ان سال ادوارد هفتم خواست که تمام کسانی که مسئول نگهداری از جواهرات بودند استعفاء دهند.ویکارز از سر خشم استعفاء کرد و کمیسیون تحقیقی را که بعدها تشکیل شد را تحریم کرد اما کمیسیون استعفای او را تائید کرد و عنوانش را پس گرفت.تمام کسانی که در ماجرا دست داشتند به پایانی غم انگیز دچار شدند.گلدمن در تصادف اتومبیل کشته شد.ماهونی وقتی به تنهایی مشغول شکار بود کشته شد و استیوی هم به سبب کلاهبرداری زندانی و بعد از ازادی ناپدید شد.ویکارز نیز به نحو اسرار امیزی مرد و در اوریل ۱۹۴۱ جسدش در باغ خانه اش پیدا شد در حالی که گلوله ای تن او را سوراخ کرده بود و یادداشتی بر روی جسدش بود: ای ار را. فراموش نخواهد کرد.اما ای ار را (ارتش جمهوریخواه ایرلند) دخالت در قضیه را انکار کرد.در ایرلند همه اعتقاد داشتند که ویکارز بیگناه بوده است و دولت بریتانیا او را بی جهت متهم کرده است.تا به امروز هیچ اثری از جواهرات پیدا نشده است و هویت افراد مظنون نیز در ابهام باقی مانده است. آیا دوشیزه اورلئان از میان شعله های آتش نجات یافت؟ (۳)

… پدر ژان گفت که اگر به فرانسه بروی با دستهای خودم خفه ات می کنم.ولی ژان سوار اسب شد و به سمت واکولورس براه افتاد در حالیکه از اینکه توانسته بود سوار اسب شود تعجب کرده بود.وقتی به شهر رسید فرمانده رابرت دو بادریکورت از هرگونه کمکی به او خودداری کرد اما ژان آنجا را ترک نکرد و سرانجام فرمانده را متقاعد کرد که اگر او را پیش دوفین ( ,’ . ) (چارلز هفتم) در شینون ($ . ) بفرستد به نفع ملت فرانسه خواهد بود.فرمانده بعد از شنیدن این حرفها با تقاضای او موافقت کرد و او را نزد چارلز فرستاد و ژان موفق شد شاه را از ماموریت الهی اش آگاه کند.در عرض یک شب ژان ظاهر خود را به طرز غیر قابل باوری تغییر داد: موهایش را کوتاه کرد: لباس مردانه پوشید و ناگهان تبدیل به یک سوارکار ماهر زن شد (یک سلحشور فرانسه) ژان سربازان را بطرف اورلئان هدایت کرد و در ۸ مه ۱۴۲۹ بعد از ۴ روز جنگ بی امان شهر را آزاد کرد.انگلیسیها که وحشت کرده بودند عقب نشینی کردند و ژان پیروزمندانه وارد اورلئان شد و به دنبال آن: پیروزیهای بیشتری در شهرهای ژارکو: بیوجسنی: پاتی (جایی که لشکر انگلیس در آن کاملا شکست خورد) و ترویز بدست آورد.در ۱۷ جولای همان سال سرنوشت ساز: که نقطه عطفی در تاریخ جنگهای صد ساله بشمار می رفت.دوفین در کلیسای ریمز ( ./ *)

تاجگذاری کرد.در طول مراسم: ژان تارک با پرچم جنگ در دست و لباس سبز مزین به نوارهای قرمز و طلایی بر تن کنار چارلز ایستاده بود زمانیکه شاه با روغن مقدس تقدیس شد و سوار بر اسب به همراه سپاهیان: در اطراف شهر به راه افتاد ژان نیز او را همراهی کرد.هزاران

نفر از مردم برای دیدن چارلز ازدحام کرده بودند و بسیاری از آنها که در دو طرف مسیر اجتماع کرده بودند در برابر ژان جوان خم می شدند و پاهای او را لمس می کردند.در واقع او با سن کم خود کارهای بزرگی انجام داده بود اما روزهای سیاه او در راه بودند.در ماه مه ۱۴۳۰ او در تلاش برای آزاد ساختن جان لوکزامبورک از محاصره کامپگن ($ /’. &  ) از اسب به زمین افتاد و اسیر شد.ابتدا در شهر بی یوروار ( ,  ۵ . ) و بعد در شهر روئن ( , ) زندانی شد و در مارس ۱۴۳۱ در آن شهر محاکمه شد.ژان در برابر پیر کشن (‘. $ ,$ ) اسقف بیووایز و ژان لومستر (       / .*   ) معاون مرکز تفتیش عقاید فرانسه به ارتداد و جادوگری متهم و مجرم شناخته شد.او را به گورستان محلی منطقه: که سکویی برای سوزاندن مجرمین در آن ساخته شده بود بردند.ولی او را نسوزاندند بلکه وادارش کردند تا به ارتداد و کفرگویی اش بطور کامل اقرار کند.وقتی ژان که بطور جدی بیمار و تا حدی گیج شده بود و خود را به مرگ نزدیک می دید نسبت به ستایش ارواح شیطانی و یاری طلبیدن از آنها اقرار کرد: نگهبانان او را از سکو پایین آوردند و به سلول زندان بازگرداندند. آیا دوشیزه اورلئان از میان شعله های آتش نجات یافت؟ (۲)

… در سال ۱۴۱۵ هنری پنجم ادعای انگلیس نسبت به تاج و تخت فرانسه را دوباره تکرار کرد.هنری در اولین حمله نظامی اش شهر مهم و استراتژیک هارفلور (   ۱  , ) را تصرف کرد و یکماه بعد زمانیکه سپاه ۵۷۰۰ نفری اش با ۲۵۰۰۰ سرباز فرانسوی در اگینکورت ( &. $ , ) جنگیدند به حیثیت نظامی انگلستان اعتباری دوباره بخشید در این نبرد: کمانداران هنری ۸۰۰۰ نفر از فرانسویها را کشتند در حالیکه خودشان تنها ۴۰۰ نفر را از دست دادند.تا سال ۱۴۱۹ انگلیسیها شهر نورماندی را به تصرف درآوردند و امضای پیمان ترویز (    *) در مه ۱۴۲۰ و ازدواج هنری پنجم با شاهزاده کاترین والووا ($ .   ۵   .*) موجبات به ارث بردن تاج و تخت فرانسه را برای انگلیس فراهم ساخت.در سال ۱۴۲۲ و بعد از مرگ ناگهانی هنری: انگلیس فتوحات بیشتری بدست آورد و مردم فرانسه که احتیاج به یک ناجی داشتند این ناجی را در قالب دختری جوان با صدایی آرام و ملایم یافتند.ژان تارک در ۱۳ سالگی هنگامی که در باغ پدرش بود صدای عجیبی که شبیه صدای یک انسان نبود را از آسمان نزدیک کلیسای محلی شنید او وقتی ۳ بار آن صدا را شنید به والدینش گفت که آن اصوات مربوط به سنت مایکل آرچنجل (* ۸/.$ $   &  ) بوده است.بر اساس گفته های ژان: اولین باری که صدای فرشته مقرب آرچنجل را شنید: او به ژان گفت: دختر خوبی باش: خدا به تو کمک خواهد کرد.والدین ژان طبیعتا درباره داستانی که ژان گفت نگران شدند.چون نه تنها گفته های او را باور نکردند بلکه آنرا زائیده تخیلات تنهایی دختر جوانشان پنداشتند.ژان وقتی بار دیگر آن صداها را شنید برای پدر و مادرش شرح داد که موجوداتی با او ارتباط برقرار کرده اند: خود را بصورت مرئی و به شکل سرهایی که تاج روی آنهاست به او نشان می دهند و او حتی آنها را لمس کرده و بوی خوش آنها را نیز استنشاق کرده است و حتی با سنت مایکل

پیمان پاکدامنی بسته است و سپس پیام حیرت آوری از فرشته مقرب شنیده که به او گفته: تو به پادشاه فرانسه کمک خواهی کرد.هر چند ژان از گفته آن فرشته مبهوت شده و ترسیده بود اما با دقت به دیگر دستورات آن ملاقات کنندگان گوش داده بود.سنت مایکل به او گفته بود: تو باید به فرانسه بروی و وارد پادگان واکولورس (۵ ,$ , , *) بشوی سپس فرمانده آنجا را که نامش رابرت دوبادریکورت ( , .$ , ) است را پیدا کنی او به تو افرادی می دهد که از تو حرف شنوی خواهند داشت.ژان در پاسخ گفت: اما من نمی دانم که چطور اسب سواری کنم و یا بجنگم! با این وجود طی هفته بعد احساس کرد که انگیزه اش برای انجام دستورات آن فرشته مقرب بیشتر شده و سرانجام بدون توجه به هشدار پدرش تصمیم گرفت به واکولورس برود. آیا دوشیزه اورلئان از میان شعله های آتش نجات یافت؟

ژاندارک (      ۱   $) در سال ۱۴۱۲ در دهکده پیکچراسکو (‘.$ ,  *+, ) از ایالت دومرمی (  /  / ) بدنیا آمد او در واقع یک فرانسوی نبود زیرا در آن ایام منطقه دومرمی دوک نشین مستقل بار ( ) در لورین ( . ) بحساب می آمد و تا قبل از سال ۱۷۷۶ به قلمرو پادشاهی فرانسه ملحق نشد.هر چند ژان نیز خود را یک فرانسوی نمی دانست با این وجود بعدها به دوشیزه اورلئان معروف شد و به عنوان یکی از قهرمانان برجسته در تاریخ فرانسه باقی ماند.ژان یکی از ۵ فرزند خانواده بود و ۳ برادر داشت و یک خواهر دیگر که در دوره کودکی مرد.نام خانوادگی ژان چنانکه بعضی منابع رسمی نیز اذعان دارند دارک ( ۶  $) نبود بلکه تارک ( $) بود و این تغییر بخاطر تلفظ اشتباه حروف توسط شاعری از قرن ۱۶ صورت گرفته است.پدر او جاکوب تارک: شهروند متنفذ و موفق شهر دومرمی: مالک مشترک یک خانه ییلاقی و سرپرست دامپروری و احشام مردم محلی بود.در اغلب گزارشهایی که درباره زندگی ژان ارائه شده این گفته غلط را تکرار کرده اند که ژان دختری ساده و روستایی بود.اما با وجودیکه ژان اصلا نازپرورده نبود اما والدینش بخوبی از او مراقبت می کردند و زندگی توام با آسایشی داشت.ایزابل (مادر روحانی ژان) به او دعاهای مذهبی می آموخت و هنر او را در قلابدوزی تشویق می کرد.آنزمان که ژان جوان از کارهای سوزن دوزی خود لذت می برد جنگ ۱۰۰ ساله میان انگلستان و فرانسه که از سال ۱۳۳۷ میلادی آغاز شده بود هنوز با شدت در جریان بود.این درگیری با ادعای انگلستان و در طول سلطنت ادوارد سوم آغاز شد و سرانجام وقتی فیلیپ ششم پادشاه فرانسه شهر گاسکنی (& *$ ) را از ادوارد گرفت جنگ آغاز شد.شاه ادوارد به طرفداری از شورشیان فلاندرز بر علیه کنت لویی (هم پیمان فرانسوی) اقدام کرد و با حمله به شمال فرانسه این کار تلافی نمود.در ژوئن سال ۱۳۴۰ بعد از اینکه کمانداران و سربازان ادوارد ناوگان فرانسه را در جنگ اسلایس (* , *) منهدم کردند ارتش فرانسه نیز وقتی که شاه انگلیس و پسر بزرگش شاهزاده بلک ( $ ) نیروهایشان را در پونتیو (‘ . ۵) رهبری می کردند به آنها حمله کرد.با وجودیکه تعداد فرانسویان بیشتر بود اما انگلیسیها پیروز شدند و این بخاطر اطلاعات تاکتیکی برتر آنها و هنر کمانداران ماهرشان بود که از کمانهای بلند ولزی استفاده کردند (سلاح فوق العاده ترسناکی که سبک تر از کمانهای سنتی بود و دقیقتر از آنها عمل می کرد) ادوارد به جنگ ادامه داد و شهر کالائیس ($ .*) را تصرف کرد.پس از آن برای ۷ سال جنگ متوقف شد و شروع دوباره آن با حمله انگلیسیها به شهرهای لانگدوک

(   &, $) و نرماندی (   /    ) در شمال فرانسه صورت گرفت.به هر حال پیروزی قطعی برای شاهزاده بلک وقتی در پویتیرس (‘ . .  *) حاصل شد که ادوارد از این پیروزی استفاده لازم را نکرد و به دنبال آن: جنگ بطور متناوب و برای ۲۰ سال ادامه داشت که حاصل آن صلحی نه چندان پایدار بعد از جنگهای کوتاه مدت بود. ماجرای عجیب استوانه ای با یک اسکلت

بین سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۴ نیروی هوایی آلمان نازی بیش از ۱۰۰۰ تن بمب روی شهر لیورپول در انگلیس ریخت بعد از یکی از حمله های هوایی آلمان در سال ۱۹۴۳ وقتی یک گروه از سربازان آمریکایی مشغول پاکسازی شهر از بمبهای عمل نکرده بودند متوجه لوله سیاه و کلفتی شدند که بنظر می رسید قسمت جدا شده ای از یک بمب است که حفره ای در وسط خیابان گریت هومر ایجاد کرده بود.آنها سعی کردند آن شیئ را از درون زمین بیرون بیاورند:ولی هر چه به آن فشار آوردند لوله از جایش تکان نخورد.به همین دلیل سربازان از بیرون آوردنش منصرف شدند.تا اینکه در تابستان همان سال با استفاده از یک بیل مکانیکی دوباره برای بیرون کشیدن لوله اقدام کردند و اینبار موفق شدند.وقتی گرد و خاک حاصل از این حفاری دشوار:فرو نشست معلوم شد که این شیئ استوانه ای سیاه رنگ:یک لوله توپ نبوده بلکه یک استوانه آهنی است که با میخ پرچ کاملا محکم شده و طولش ۶ فوت و ۹ اینچ و قطرش ۱۸ اینچ است.در ضمن ابتدا و انتهایش با استفاده از پیچهای خاصی طوری مسدود شده بود که آن استوانه شبیه به یک قوطی کنسرو بسیار بزرگ بنظر می رسید سربازان آمریکایی هیچ کوششی برای باز کردن استوانه نکردند و آنرا در همان محل رها کردند.استوانه برای ۲ سال آنجا ماند.در اواسط تابستان ۱۹۴۴ یک گروه از کولی ها در آنجا توقف کردند و وقتی یکی از آنها روی استوانه نشست احساس بدی به او دست داد.او سایر کولیها را متقاعد کرد که از آن محدوده دور شوند.چندی بعد از این حادثه بنظر می آمد که استوانه برای چند ماهی ناپدید شده است چون هیچکس تا کریسمس همان سال یادش نمی آید که آن را دیده باشد.اما در ۱۳ جولای ۱۹۴۵ وقتی گروهی از بچه ها در یک قطعه زمین بمباران شده لم یزرع سرگرم بازی بودند ناگهان یکی از بچه ها بنام تامی لاولس که ۹ سال سن داشت متوجه این استوانه عجیب شد و موقع بازی پشت آن مخفی شد.در همین حال متوجه شد که سرپوش استوانه کمی کنار رفته است و از میان شکافی که حدود ۴ اینچ بود قسمتی از یک پوتین نمایان بود.تامی خوشحال شد و فکر کرد سرانجام بعد از مدتها پابرهنه راه رفتن صاحب یک پوتین شده است.به همین دلیل با زحمت زیاد کمی سرپوش را باز تر کرد و به آرامی پوتین را بیرون کشید اما با وحشت بسیار متوجه شد که پوتین را از پای یک اسکلت بیرون آورده است.درون استوانه جسد یک انسان قرار داشت و تامی که شدیدا ترسیده بود بسرعت از محل دور شد و همبازیهایش را تنها گذاشت.همچنان که می دوید در خیابان گریت هومر پلیسی بنام رابرت بایلی را که قدم می زد دید و با قیافه ای خسته و مضطرب گزارش مغشوشی از یافته وحشتناکش را ارائه کرد و شروع به پرسیدن سوالات گیج کننده در مورد جسد موجود در آن استوانه آهنی کرد.بعد از ظهر همان روز استوانه و محتویاتش به سردخانه لیورپول برده شد تا گزارشی از آن تهیه شود.تصمیم گرفته شد استوانه را با یک چراغ جوشکاری حاوی گاز اکسید استیلن باز کنند.اینکار با دقت و ظرافت توسط یک مهندس انجام شد و وقتی استوانه باز شد مهندس و دکتر چارلز ویکتور هریسون استاد برجسته

آسیب شناسی دانشگاه لیورپول با حیرت و شگفتی به محتوی درون استوانه خیره شدند.مقابل آنها بقایای متلاشی شده مردی با لباسهای پاره و متعلق به یک قرن قبل قرار داشت.دکتر هریسون با شگفتی متوجه شد که بزودی مردی را معاینه خواهد کرد که به دوران ملکه ویکتوریا تعلق دارد.اسکلت کت سفید و شلوار راه راه تنگ به تن داشت و یک جفت پوتین خوب که در طرفین:قابلیت ارتجاع داشت و توجه آن پسرک را بخود جلب کرده بود در پای اسکلت بود. اما آنچه عجیب بود موقعیت قرار گرفتن آن اسکلت بود:اسکلت به پشت روی بستری از گونی درون استوانه گذاشته شده بود.جمجمه اسکلت

که هنوز آثاری از مو رویش دیده می شد روی بالشی از یک قطعه آجر که درون کیسه ای پیچیده شده بود قرار داشت.ظاهرا مرد درون استوانه درون آن خوابیده و استوانه تابوتش شده بود.در انگشت استخوانی یک دست اسکلت:انگشتری گرانبها با نگین سبزی که رگه های قرمز رنگ درونش بود دیده می شد.کالبد شکافی دکتر هریسون مشخص کرد که اسکلت به مردی ۲۸ ساله با قدی در حدود ۶ فوت متعلق است.هر چند جمجمه در ناحیه وسط گوش چپ شکسته بود ولی مدرکی وجود نداشت که ثابت کند علت مرگ بدلیل این شکستگی بوده است.شاید شکاف جمجمه بر اثر اصابت بیل مکانیکی بکار برده شده توسط سربازان آمریکایی بوجود آمده بود.علت مرگ این مرد دوره ویکتوریا و چگونگی قرار گرفتن جسد در آن استوانه بصورت یک معما باقی ماند تا اینکه پلیس تصمیم گرفت از خدمات دکتر جی بی فیرت کارشناس برجسته پزشکی قانونی شهر پریستون استفاده کند.نتیجه بررسی فیرت از جسد مجموعه ای از یافته های مهیج بود:او ۷ کلید و ۲ دفتر خاطرات روزانه را که یکی به جولای ۱۸۸۴ و دیگری مربوط به ژوئن ۱۸۸۵ بود بدست آورد او از داخل یکی از جیبهای کت اسکلت مجموعه کوچکی از مدارک را یافت که همگی در ماده ای موم مانند بنام ادیپوسر(ماده ای سخت و چرب که در اجساد متلاشی شده شکل می گیرد)پنهان مانده بودند.فیرت با استفاده از مقادیر مختلفی حلال شیمیایی ضد این ماده موم مانند:سرانجام توانست مقداری از آن را حل کند و ۱۳ قطعه کاغذ بدست آورد.اغلب این نوشته ها مربوط به تی سی ویلیامز و شرکاء به آدرسی در خیابان لیدز لیورپول بودند.علاوه بر این در میان اوراق او کارت پستالی بود که آنهم خطاب به تی سی ویلیامز نوشته شده بود.بدین ترتیب سر نخهایی بدست آمد و پلیس توانست تحقیقات جدیدی درباره آنها انجام دهد.بازرس جان موریس با بررسی دفاتر ثبت شرکتها در دهه ۱۸۸۰ به ثبت شرکتی برخورد که با نام تی سی ویلیامز و شرکاء در سال ۱۸۸۳ به ثبت رسیده بود و آدرسش خیابان لیدز لیورپول شماره ۱۸ـ۲۰ بود.در فرم چاپی کهنه و زرد رنگ شده مخصوص ثبت مشاغل:کار این شرکت تجارت کالای رنگ و روغن نقاشی گفته شده بود.رئیس این شرکت آقای تامس کریگن ویلیامز ساکن خیابان کلیفتون شماره ۲۹ در ناحیه آنفیلد لیورپول بود.علاوه بر این موریس کشف کرد که در سال ۱۸۸۴ هر چند امور مالی شرکت بدلایل ناشناخته ای توسط یک شرکت حسابرسی مورد بررسی قرار گرفته است اما این نکته که بعد از سال ۱۸۸۴ کارهای شرکت در مورد رنگ نقاشی به چه صورتی بوده است یک معما محسوب می شد.چون بعد از آنسال در کتب راهنمای تجارت لیورپول درباره این شغل هیچ مطلبی عنوان نشده است.با وجودیکه موریس جستجوی طاقت فرسای خود را در رابطه با مرگ تی سی ویلیامز در اسناد آن دفتر ادامه داد ولی هرگز در اینباره اطلاعاتی بدست نیاورد.به همین دلیل او گمان برد که شاید توماس کریگن ویلیامز با مخفی شدن در آن استوانه فلزی

خود را از چشمان حسابرسان مالیاتی پنهان کرده و احتمالا بر اثر حادثه ای خفه شده است.ولی موریس می دانست که در این فرضیه نقاط ضعف ابهام آمیز بسیاری وجود دارد چون در دهه ۱۸۸۰ بدهکاران معمولا نام خود را عوض می کردند و در کشور دیگری دوباره از نو شروع بکار می کردند و در ضمن افراد زیادی بودند که وضع مالی اشان خراب می شد و براحتی سوار کشتی می شدند و به کشورهای دیگر می رفتند. بنابراین چرا ویلیامز باید خود را در این استوانه فلزی مخفی می کرد؟در هر حال بررسیهای دکتر فیرت درباره مرد درون استوانه به نتایج

مایوس کننده ای منتهی شد.هر چند دکتر فیرت برای پیدا کردن نشانه هایی درباره موقعیت او با وسواس لباس و استخوان های جسد را تجزیه و تحلیل کرد ولی موفقیتی کسب نکرد.راستی ما درباره آن مرد داخل استوانه آهنی چه می دانیم؟آیا او به قتل رسیده یا خود قاتلی بوده که از دست عدالت پنهان شده است؟به هر حال این ماجرا همچنان لاینحل باقی مانده است. سرنوشت اسرار آمیز خانواده رومانفها

دولت انقلابی بلشویکها در مسکو و در پایان ماه جولای ۱۹۱۸ اعلام کرد که نیکلا رومانف تزار سابق روسیه به دلیل جنایات بیشمارش کشته شد بیانیه رسمی می گفت که تزارینا و فرزندانش به محلی مخفی برده شده اند.بلشویکها جزئیات قتل تزار را چندین بار و هر بار به نحوی جدید اعلام کردند و علامت سوال بزرگی بر روی آن ماجرا گذاشتند.مورخین شواهد محکمی در دست ندارند که نشان دهد آیا تزار به تنهایی اعدام شده یا تمام خانواده سلطنتی همراه او بوده اند و یا حتی شاید خانواده سلطنتی و حتی خود نیکلا به محلی مخفی تبعید شده اند نیکلای دوم از ماههای اول سال ۱۹۱۴ بوسیله انقلابیون از قدرت برکنار شد و به همراه همسرش الکساندرا و پنج فرزندش(اولگاـالکسیـ

ماریاـتاتیانا و آناستازیا)در قصر تزارسکویه سلو در حومه سنت پطرزبورگ زندانی شد.آنها در اوت همان سال به شهر کوچک توبولسک در سیبری منتقل شدند.محلی آنچنان پرت که بخت نجاتشان توسط سلطنت طلبان بسیار کم بود.در سال ۱۹۱۸ مجددا به شهر یکاترینبورگ در اورال منتقل شدند.مردم این شهر بلشویکهای متعصبی بودند که به شدت به خانواده سلطنتی کینه می ورزیدند با این وجود طرفداران تزار چند حمله ناموفق برای نجات آنها انجام دادند.شاید به دلیل همین تهدید همیشگی بود که بلشویکها از ترس فرار او تصمیم گرفتند که اعلام کنند او اعدام شده و بعد هم مخفیش کردند.اعلامیه جولای سال ۱۹۱۸ جهان را تکان داد بخصوص اروپای غربی را که رومانفها بیشتر از جاهای دیگر خویشاوندانی در دربار آن کشورها داشتند.اما چند ماه بعد خبرهای جالبتری رسید:بلشویکها اعلام کردند که تمام اعضای خانواده رومانف درست در ۱۹ جولای سال ۱۹۱۸ توسط یک جوخه آتش تیرباران شده اند.طبق این خبر دستور از مسکو رسیده بود و فرمان زیر نظر مردی بنام یورسکی که اولین تیر را شلیک کرد انجام شد.اعضای خانواده سلطنتی از سرنوشتشان آگاه نبودند.آنها را نیمه شب به زیرزمین اقامتگاهشان بردند و گفتند که روی چند صندلی بنشینند و منتظر بمانند تا اتومبیلی برای بردنشان بیاید بعد از نخستین تیر که توسط یورسکی شلیک شد سایر اعضای جوخه اعدام آنها را با سلاحهایی که برای این کشتار تهیه شده بودند به رگبار بستند.به همراه این خانواده دکتر بوتکین پزشک خانواده و ۳ پیشخدمتشان نیز بودند.وقتی تیرباران تمام شد جسدها روی زمین بودند.افراد جوخه برای اطمینان از مرگ

آنها از سرنیزه و سلاحهای کمری هم استفاده کردند.اجساد سحرگاه آنروز در کامیونی قرار گرفت و به معدنی در نزدیکی شهر منتقل شد.در آنجا رویشان نفت پاشیدند و آتششان زدند.بر روی باقیمانده اجساد نیز اسید ریخته شد و درون یکی از چاههای معدنی انداختند.چهار روز بعد در ۲۳ جولای شهر یکاترینورگ بدست نیروهای ضد انقلاب ارتش سفید افتاد.آنها زیرزمینی را که بر روی در و دیوارش خون پاشیده شده بود پیدا کردند.بعضی از قسمتها با عجله شسته شده بود اما دلیلی در دست نبود که ثابت کند خونها متعلق به خانواده سلطنتی هستند. ۲۸ نفر از انقلابیون به جرم کشتن خانواده سلطنتی توسط نیروهای ضد انقلاب محاکمه و ۵ نفرشان اعدام شدند اما تا به امروز سرنوشت

رومانفها در هاله ای از ابهام فرو رفته است.تنها چیزی که بعدها از چاه معدن بدست آمد دندانها و عینکی بود که مشخص شد متعلق به دکتر بوتیکن است و تکه های لباسی که شاید متعلق به پیشخدمتها بود.بلشویکها دلیل موجهی برای زنده نگه داشتن تزار داشتند:آنها معاهده ای با آلمان بسته بودند که به تزار اجازه می داد به سلامت روسیه را ترک کند.آزادی امپراتور بر وجهه آنها در جهان غرب می افزود.سوالی که هنوز بی جواب مانده است این است:چه کسانی در زیر زمین کشته شده اند؟بعضی می گویند که خونهایی که بر در و دیوار و زمین پاشیده شده بود تنها متعلق به دکتر و پیشخدمتش بوده و تنها برای صحنه سازی صورت گرفته تا تبعید خانواده سلطنتی در خفا صورت پذیرد شایعاتی وجود داشت که می گفت انگلیس و آمریکا معاهده ای با انقلابیون بسته اند.در سال ۱۹۱۹ یک مامور مخفی آمریکایی کتابی بنام نجات تزار منتشر کرد و مدعی شد که مسئول فرار تزار از طریق تونلی مخفی به کنسولگری انگلیس بوده و سپس آنها را به تبت برده است.این کتاب از سوی محققین و مورخین جدی گرفته نشد زیرا شواهد محکمی برای ادعاهای خود نداشت اما در سالیان بعد حوادثی بوقوع پیوست که نشان داد ممکن است خانواده سلطنتی نجات یافته باشند.وقتی مراسم یادبود تزار در لندن برگزار شد جرج پنجم از فرستادن نماینده خودداری کرد آیا این نشانه آن بود که شاه می دانست تزار هنوز زنده است؟گفته می شود حتی امروزه هم وزارت کشور آمریکا پرونده رومانفها را بسته اعلام نکرده است.در آوریل سال ۱۹۸۹ شایعاتی منتشر شد مبنی بر اینکه باقیمانده اجساد تزار و خانواده اش پیدا شده است.این ادعا توسط گلی ریابف نویسنده روسی صورت گرفت.او گفت که اجساد را در گودالی پیدا کرده است و در اطرافشان ظروف شکسته محتوی اسید قرار داشته است.اسیدها اجساد را نپوسانده بودند چون در زمین فرو رفته بودند و او آنها را از روی تعدادشان:محل زخمها و دندان مصنوعی دکتر شناخت.او اضافه می کند که سپس اجساد به معدن حمل شده اند و چون آنجا نامناسب تشخیص داده شده بود دوباره توسط کامیون به محل گودال برده شده.صورت اجساد قبل از دفن با قنداق تفنگ خرد شده و شناسایی آنها ناممکن بود. آتش درون

در غروب یکی از روزهای اکتبر سال ۱۹۵۰ دختر ۱۹ ساله زیبایی که با دوستش مشغول رقص بود ناگهان مبدل به شعله های آتش شد درست مانند آن بود که از درونش توفانی به بیرون وزیده باشد.آتش از پشت و قفسه سینه او بیرون می زد و موها و صورتش را به آتش

می کشید ظرف چند ثانیه او مبدل به شعله های آتش شد و پیش از آنکه دوستانش بتوانند خاموشش کنند مرد.دوست او چنین گفت:در آن دور و بر کسی سیگار نمی کشید:شمعی روشن نبود و من ندیدم که لباس او از جایی آتش بگیرد باور نکردنی است اما شعله ها از درون او

زبانه می کشید دیگر شاهدان نیز همین نظریه را تایید کردند و سرانجام در گزارش مرگ دختر چنین آمد:مرگ بر اثر آتش سوزی از منشائی ناشناخته ایجاد شده است.خوشبختانه چنین موارد خلق الساعه ای از آتش سوزیهای انسانی:بندرت اتفاق می افتد اما مواردی از آن در تاریخ ثبت شده است.در اسکس شمالی در انگلیس و در قرن ۱۷ جنازه زنی پیدا شد که در کلبه اش سوخته بود اما با وجود شدت سوختگی هیچکس و هیچ چیز دیگری به جز رختخواب پیرزن صدمه ندیده بود.یکی از شاهدان حادثه چنین گفته بود:هیچکس علت واقعه را نفهمید او در دنباله سخنانش به مکافاتی آسمانی اشاره کرد اما نگفت که این مکافات به چه دلیلی نازل شده است.در اوایل قرن بیستم یک راننده تاکسی سوار بر اتومبیلش دچار آتش سوزی شد.روزنامه دیلی تلگراف نوشت:شاهدان و پلیس منبع سوخت ماشین را دست نخورده یافتند.درهای تاکسی نیز به سهولت باز می شد اما درون تاکسی یک کوره حدادی بود.متخصصین اظهار کردند که نمی توانند علت واقعی حادثه را دریابند.روزنامه اخبار رینزلدز چند سال بعد مورد مشابهی را گزارش کرد:مردی که در پیاده رو راه می رفت ناگهان منفجر شد لباسهایش بشدت شعله ور شد .موهایش می سوخت و چکمه های لاستیکی ای که به پا داشت ذوب شده بود.این بمبهای آتشزای زنده

همیشه تنها برای خود خطر نمی آفرینند پروفسور رابین بیچ بنیانگذار موسسه تحقیقات مهندسی رابین بیچ می گوید:این انسانهای بخت برگشته مسئول وقوع آتشسوزیهایی هستند که میلیونها دلار خسارت به بار آورده است.یکی از مراجعان موسسه او کارخانه داری از اهالی اوهایو بود که پروژه اش در اوایل کار دچار ۸ مورد آتشسوزی شده بود. پروفسور از کارکنان آن پروژه خواست تا تک تک در آزمایشگاه بر روی صفحه ای فلزی بروند و الکترودی را بدست گیرند در همان حال نگاه

او متوجه صفحه ولت متر بود.یکی از کارکنان:زن جوانی بود که به تازگی استخدام شده بود.وقتی او پا روی صفحه فلزی گذاشت درجه:پرشی ناگهانی کرد او ۳۰ هزار ولت الکتریسسته الکترو استاتیک و مقاومتی برابر ۵۰۰ هزار اهم داشت.پروفسور توصیه کرد که او به قسمت دیگری از کارخانه که در تماس با مواد قابل احتراق نباشد منتقل شود.پروفسور توضیح داد که تحت شرایط معینی(مثلا راه رفتن روی فرش در زمستان خشک)تقریبا هر کسی حدود ۲۰ هزار ولت شارژ الکتریکی تولید می کند.از همین رو است که وقتی دستمان به دستگیره در برخورد می کند دچار شوک می شویم این الکتریسیته بیشتر اوقات بصورتی بدون خطر از نوک موهایمان خارج می شود.گرچه کسانی هستند(یک در ۱۰۰ هزار)که پوست خشکشان تا ۳۰ هزار ولت الکتریسیته تولید می کند.در شرایط خاص چنین افرادی خطرآفرین هستند.برای مثال در اتاق عمل بیمارستان که از داروی بیهوشی اشباع شده است امکان انفجار وجود دارد.علاوه بر آن کارگران کارخانه های مهمات سازی و پالایشگاههای نفت نیز باید آزمایش شوند تا مشخص شود که پوستشان حامل چه مقدار بار الکتریکی است.پروفسور از یکی از موارد تحقیقش چنین یاد می کند:در یک روز سرد پائیزی راننده ای تصمیم گرفت باتری ماشینش را بررسی کند.او چند قدم روی سیمان پیاده رو راه رفت و به اتومبیلش رسید و کاپوت ماشین را بالا زد و یکی از سوراخهای باتری باز کرد.ناگهان انفجاری رخ داد.گاز هیدروژنی که از باتری خارج شده بود باعث انفجار و زخمی شدنش شد.خوشبختانه کسانی که دارای پوست خشک هستند می توانند با رژیمهای غذایی و ویتامین:خودشان را معالجه کنند.اما گرچه نظریه پروفسور می تواند جوابگوی بسیاری از آتشسوزیها و انفجارها باشد ولی اسرار زیادی بی جواب می ماند.آیا

دختری که در حال رقصیدن بود براستی از درون آتش گرفت؟مهندسین الکترونیک خاطر نشان می کنند که هیچ یک از انواع تخلیه الکترو استاتیکی نمی تواند منجر به چنان آتشسوزیهایی شود.آیا انسانهای خاص دارای شرایط فیزیولوژیکی خاصی هستند که آنها را قربانیان بالفعل انفجارات ناگهانی می کند؟ راه رفتن روی دست

بیشترین مسافتی که با دست پیموده شده است ۱۴۰۰ کیلومتر است که یوهان هارلینگر اتریشی آن را طی کرده است.او این مسافت را در سال ۱۹۰۰ در ظرف ۵۵ روز از وین تا پاریس طی کرد و هر روز ۱۰ ساعت با سرعت متوسط ۲/۵۴ کیلومتر در ساعت این مسیر را می پیمود ریک سوری از اهالی اوهایو در آمریکا نیز در ۱۷ سالگی در سال ۱۹۷۵ حدود ۴۵/۷۲ متر را بصورت واژگون و بر روی دست در ظرف ۲۴/۲ ثانیه طی کرد. احساس روئیت قبلی

دجاوو:نامی است برای تجربه بسیار آشنایی که گویا قبلا هم آنرا آزموده ایم و یا در مکانی هستیم که گمان می کنیم قبلا هم در آنجا بوده ایم این واژه نخستین بار توسط آن آرنو در سال ۱۸۹۶ بکار برده شد.اما احساس تکرار یک تجربه قدمتی تاریخی دارد و در اشعار اوید(شاعر رومی۴۳} قبل از میلاد({هم آورده شده است.چارلز دیکنز در رمان دیوید کاپرفیلد از این پدیده نام می برد:همه ما این تجربه را داشته ایم که گاه آنچه را می گوییم و می کنیم:قبلا نیز گفته ایم و کرده ایم یا آنکه می دانیم بعدا چه خواهد شد.گویی بناگاه گذشته تکرار شده است.مشهورترین مورد دجاوو در سال ۱۹۷۰ توسط مارتین ابون در کتاب تناسخ در قرن بیستم آورده شده است.در سال ۱۹۶۶ یک زن ۲۶ ساله آلمانی بنام اینگه امان با شوهرش به سفر رفته بود.در نزدیکی مرز چکسلواکی سابق او بناگاه احساس کرد که منطقه برایش آشناست.او گفت:قبلا در اینجا زندگی کرده ام همه چیز را می دانم.او اطمینان داشت که قبل از شروع جنگ او و والدین و دو برادرش در مزرعه ای در آن نزدیکیها زندگی می کردند.او توانست شوهرش را در خیابانهای دهکده راهنمایی کند و تمام ساختمانهای قدیمی را شناخت و توانست زادگاه خود را پیدا کند.او میخانه چی پیر را می شناخت.میخانه چی داستان او را تایید کرد و به یاد آورد که واقعا چنین خانواده ای در آنجا زندگی می کرده اند و مزرعه ای داشتند که توسط دو برادر اداره می شد.برادران و پدر و مادرشان مرده بودند و آن پیرمرد مرگ دختر خانواده را بر اثر سقوط از اسب به یاد می آورد.بسیاری اعتقاد دارند که این احساس نشاندهنده تولد مجدد است اما عده ای دیگر توضیحات زیر را جواب این استدلال می دانند: کریسیتو منزیا:خاطرات ما بسیار بیشتر از آنست که خود می پنداریم جزئیات بسیار زیادی در اعماق خاطره ما ضبط می شوند و بعدا به یاد ما می آیند

مکانیسم دفاعی نهاد:در مواجهه با موقعیتهای اضطراب برانگیز ناخودآگاه خود را تسلی می دهیم که این مورد را قبلا تجربه کرده ایم بنابراین باز هم می توانیم با آن مواجه شویم

یکپارچه سازی خاطرات:منظره شیئی آشنا در یک محل ناآشنا ما را به خیال می اندازد که آن محل برایمان آشنا است. خاطرات کاذب:اگر خاطرات ما قادر نباشند بین دو موقعیت شبیه هم و یا دو احساس مشابه تفاوت قائل شوند در این صورت چنین می پنداریم که هر دو این موقعیتها یا احساس را قبلا تجربه کرده ایم

عملکرد دوباره:مغز ممکن است از یک منظره یا شیئی دو تصویر با فاصله زمانی اندک دریافت کند اما این فاصله اندک را بعدها فاصله بسیار زیادی تصور می کند در نتیجه یکی از آن دو تصویر خاطره ای بسیار قدیمی بنظر می آید بیماری بخش گیجگاهی:بعضی اختلالات در قسمت گیجگاهی مغز در احساس گذشت زمان اختلال ایجاد می کند. تقارن عجیب(برگرفته از کتاب جهان عجایب)

قتل آبراهام لینکلن و جان فیتز جرالد کندی با یک رشته اتفاقات مشابه به هم پیوسته است.لینکلن در سال ۱۸۶۴ به کنگره راه یافت و کندی درست ۱۰۰ سال بعد به این مقام رسید لینکلن به عنوان شانزدهمین رئیس جمهور در ۶ نوامبر ۱۸۶۰ به این مقام رسید و کندی در ۸ نوامبر .۱۹۶۰بعد از قتل هر دوی آنها ۲ نفر از اهالی جنوب و هر دو با نام جانسون جانشین آنها شدند.اندرو جانسون در ۱۸۰۸ متولد شد و لیندون جانسون در .۱۹۰۸جان ویلکی بوث(قاتل لینکلن)در ۱۸۳۸ متولد شد و لی هاروی اسوالد(قاتل کندی)در .۱۹۳۸هر دو اهل جنوب بودند و هر دو نیز قبل از رسیدن به دادگاه کشته شدند.بوث در تئاتر اوسترام به لینکلن سوء قصد کرد و از آنجا به انبار علوفه ای پناه برد اسوالد نیز ماشه تفنگش را از پنجره انبار متروکی کشید و بعد به تئاتری پناه برد.لینکلن در روز حادثه به یکی از محافظانش بنام

ویلیام اچ کروت گقت:می دانم کسانی هستند که قصد جان مرا کرده اند و تردیدی ندارم که اینکار را خواهند کرد.اگر مقدر چنین است از آن نمی توان گریخت کندی هم به همسرش ژاکلین و مشاور شخصی اش کن او دانل گفت:اگر کسی بخواهد مرا از یکی از این پنجره ها هدف قرار دهد هیچکس نمی تواند کاری انجام دهد بنابراین چرا باید نگران باشم؟حادثه خیلی زود اتفاق افتاد و او چند ساعت بعد کشته شد.هم کندی و هم لینکلن در روز جمعه کشته شدند.هر دو از پشت سر هدف قرار گرفتند و همسرانشان نیز همراهشان بودند.لینکلن در تئاتر فورد تیر خورد و کندی سوار بر ماشینی بود که کمپانی فورد آن را ساخته بود و لینکلن نام داشت.و آخرین تقارن نامیمون آن بود که کندی یک منشی بنام اولین لینکلن داشت که او را از رفتن به شهر دالاس قویا برحذر داشته بود. پرنده شوم

سر جیمز اکسن هام اهل دوون دچار خوشی زاید الوصفی شده بود و دلیل خوبی هم داشت.عروسی تنها فرزندش که دختری زیبا بنام مارگارت بود نزدیک بود.قرار بود صدها میهمان در جشن ازدواج شرکت کنند.او با مردی ازدواج می کرد که هم شایسته بود و هم اینکه خودش پسندیده بود و مورد تائید پدرش هم بود.قرار بود جشن هنگام غروب آغاز شود.شب هنگام جیمز در ضیافت نطقی ایراد کرد و از میهمانان تشکر کرد ولی ناگهان سکوت کرد و رنگش پرید همهمه ای میان مهمانان افتاد.اما او بر خود مسلط شد و به نطقش ادامه داد.ولی حالت سرخوشی اش از بین رفته بود.بعد از اتمام سخنانش به پیشخدمت وفادارش گفت که پرنده ای سفید را دیده که معلوم نیست از کجا

پیدا شده و بسوی مارگارت پر کشیده و چند بار هم دور سر دخترش چرخیده و ناپدید شده است.پیشخدمت همه چیز را فهمید زیرا از قبل می دانست که آن پرنده شبح مانند قرنها است که در آن خانه اقامت دارد(احتمالا از اوایل قرن (۱۶و هرگاه که وقت مرگ یکی از اعضای خانواده اکسن ها فرا می رسید ظاهر می شد.این پرنده منادی مرگ این خانواده بود.پیشخدمت سعی کرد جیمز را آرام کند اما او بخاطر دخترش بشدت پریشان بود و فکر می کرد که خطر دور سر او پرواز می کند.ترس نجیبزاده بیمورد نبود.روز بعد قبل از شروع مراسم مرد جوانی در کلیسا از گوشه ای بیرون پرید و با دشنه ای به قلب مارگارت ضربه زد و عروس در آغوش داماد جان سپرد.ضارب یکی از خواستگاران سابق دختر بود که جواب رد شنیده بود.قاتل نیز با همان دشنه خودکشی کرد. مردی که نمی توانستند دارش بزنند

چند اشتباه به جان لی این فرصت را داد تا مامور اعدام گول خورده و در نتیجه باقی عمرش را به آرامی سپری کند و به همین دلیل به مردی که نمی توانستند دارش بزنند معروف شد.این جنایتکار در ۲۳ فوریه ۱۸۸۵ سه بار روی دارنوساز زندان اکستر ایستاد و هر ۳ بار هم زیر پایش باز نشد.هر بار که لی ۱۹ ساله به سلول خود بازگردانده می شد مهندسین در را آزمایش می کردند:مامور اعدام دسته را می کشید و همه چیز بدون لی درست کار می کرد.به این ترتیب حکم اعدام لی به حبس ابد تخفیف یافت و وی بعد از ۲۲ سال از زندان آزاد شد و به آمریکا مهاجرت کرد و در همانجا نیز فوت کرد.نظریه ای که در مورد خوش شانسی او گفته شده است این است که هنگام ساخت دار جدید توسط زندانبان:آنها تخته ای تاب دار را با میخ زیر الوار نصب کردند.این تخته زیر قسمتی قرار داشت که کشیش می ایستاد و وزن کشیش باعث می شد که به تخته فشار بیاید و در نتیجه ته تخته روی انتهای در دار قرار می گرفت و مانع از باز شدن آن می شد.هر بار که در را امتحان می کردند دقت نمی کردند و کسی را نمی فرستادند تا جای کشیش به ایستد در نتیجه در باز می شد. قطاری بسوی ازمیر(به نقل از کتاب جهان عجایب)

جیمز ملارت(باستانشناس)توجه چندانی به دختر مو سیاهی که روبه رویش در قطار استانبول نشسته بود نداشت تا اینکه نگاهش به گردن آویز دختر افتاد و فهمید که گردن آویز هزاران سال قدمت دارد.همین نگاه منجر به روئیت گنجی گرانبها و یکسال دردسر برای او شد.آیا تمام این ماجرا خواب و خیال بود؟یا مالات قربانی توطئه ای برای خدشه دار کردن شهرت علمی اش شد؟او در آن لحظه نمی توانست آنچه را می بیند باور کند.هیچ باستانشناسی نمی توانست آنچه را که او دیده بود نادیده بگیرد جیمز خود را به دختر معرفی کرد و دختر نیز به او گفت که گردن آویز تنها یکی از اشیائی است که او در مجموعه اش دارد و به او اجازه داد تا از آنها دیدن کند.وقتی قطار ازمیر به ساحل دریای اژه رسید جیمز در آتش اشتیاق می سوخت بنابراین توجهی به مسیر خانه دختر نکرد.جواهرات قطعه قطعه از محلی مخفی بیرون آورده شد جیمز شگفت زده شده بود.آنچه پیش رویش بود از نظر عظمت و ارزش:مشابه جواهرات قصره فرعون توت عنخ آمون بود.اجازه خواست تا از آنها عکس بگیرد:اما دختر اجازه نداد و او تنها می توانست در خانه بماند و از آنها طرح تهیه کند.

دختر گفت که یونانی است و جواهرات را بعد از اشغال یونان در طول جنگ جهانی پیدا کرده است:از محلی مخفی در دهکده ای ساحلی با نام دوراگ.صغری و کبری چیدنهای دختر:جیمز را دچار سردرگمی کرد چون می دانست جواهرات ۴۵۰۰ سال قدمت دارند و احتمالا از شهرهای ساحلی نزدیک ترویای هومر پیدا شده:جایی که مردمانی جنگجو در آنها می زیستند و از نظر ثروت و قدرت با ترویا رقابت می کردند.آنچه جیمز می دید رویای هر باستانشناسی بود.تمام جواهرات بدقت مورد بررسی قرار گرفتند.دست آخر در یک نیمه شب کارش تمام شد این آخرین باری بود که او آن دختر را می دید بعدها فهمید که از دختر:که کلید کشفیات او محسوب می شد:هیچ نمی داند.تنها بخاطر داشت که دختر انگلیسی را با لهجه آمریکایی صحبت می کرد دختر گفته بود که نشانی منزلش خیابان کاظم دیرک شماره ۲۷ است و نامش را نیز آنا یاپسراتی گفته بود.نخستین اشتباه جیمز این بود که تمام این مطالب را بدون تحقیق پذیرفت.بعدها کاراگاهان ترکیه اعلام کردند که هیچ نشانه ای از دختری به این نام پیدا نکرده اند و تازه خیابانی به آن اسم نیز اصلا وجود خارجی نداشت.دومین اشتباه را او در گزارش ماجرا به مافوقش:پروفسور استون للوید رئیس موسسه باستانشناسی ای در آنکارا:مرتکب شد.جیمز به او گفت که این جواهرات را ۶ سال قبل دیده و اکنون اجازه یافته گزاراشات مربوط به آن را منتشر کند.البته جیمز به دلیلی کاملا معصومانه دروغ گفته بود.چهار سال بود که او با

دختری نامزد کرده بود و نمی خواست همسر آینده اش با شنیدن اینکه او چند شبانه روز را در خانه یک دختر دیگر به سر برده ناراحت شود. این دو اشتباه سالهای طولانی زندگی او را دچار آشفتگی کرد.از زمانیکه کشفیاتش در مجله اخبار مصور لندن(نوامبر (۱۹۵۹چاپ شد مصیبت آغاز گردید او نامه ای به اداره باستانشناسی ترکیه نوشت و چاپ کشفیات خود را به آنها اطلاع داد(بدبختانه نامه گم شد)وقتی مقاله اش به همراه طرحهای مربوطه چاپ شد مقامات ترکیه خشمگین شدند و خواستند بدانند این گنجینه کجاست و از کجا پیدا شده و چرا به آنها اطلاع داده نشده است؟آنها فکر می کردند که گنجینه ملی گرانبهایی ربوده شده است و جیمز را به همین دلیل مستوجب ملامت می دانستند.جیمز هر چه در توان داشت به آنها کمک کرد اما جواهرات بی هیچ نشانه ای مفقود شده بودند.هیچ مدرکی در دست نبود تا جیمز را به دزدی جواهرات ربط دهد:با این حال دو سال و نیم بعد روزنامه ملیت به او تهمت زد که در سال ۱۹۵۰ او به همراه آن دختر در نزدیکی محل کشف جواهرات دیده شده اند.تحقیقات پلیس متوقف شد:اما ادامه کار جیمز در ترکیه ان هم در آستانه چند کشف بزرگ باستان شناسی ممنوع شد.شاید دشمنان مخفی و یا نفوذی در پشت پرده دست اندرکار بودند.اما چرا می خواستند اعتبار علمی او را زیر سوال ببرند در حالیکه او شهرتی جهانی کسب کرده بود. آنا که بود؟آیا ملاقات او با جیمز تصادف محض بود یا عمدا در آن واگن قطار نشسته بود.چون می دانسته گردن آویزش یقینا توجه جیمز را

جلب خواهد کرد.یک فرضیه این است که جیمز قربانی توطئه دزدانی شده است که آن گنجینه را در اختیار داشتند و قصد فروششان را داشتند.دزدان با تضمین اصالت جواهرات از سوی متخصص معروفی چون جیمز می توانستند آنها را در بازار سیاه به چند برابر قیمت بفروشند.مقاله جیمز در روزنامه ای معروف باعث شهرت جواهرات شد و بعد آنها به خارج از کشور حمل و فروخته شده اند.اگر این فرضیه واقعیت داشته باشد تمام آن گنجینه و دختری بنام آنا در پشت درهای کاخ یکی از ثروتمندان جهان برای همیشه مخفی شده اند.

دختری درون آینه به لطف تحقیقات فیزیکدان آلمانی آلبرت انیشتین(۱۹۵۵ـ(۱۸۷۹اینک می دانیم که فضای اطراف ما برخلاف انچه که روزگاری تصور می شد

جوی مطلق:ثابت و یا یکنواخت نیست انیشتین در نظریه کلی نسبیت خود در سال ۱۹۱۵ پیش بینی کرده بود که یک جسم با میدان جاذبه بسیار قوی می تواند انحنایی در پرتو نور مجاور خود ایجاد کند.هر چند بسیاری از دانشمندان این ادعای او را به تمسخر گرفتند اما آزمایشات زیاد او این نظریه را به اثبات رساند.اولین آزمایش او در سال ۱۹۱۹ و هنگام کسوف کلی خورشید که از جزیره پرینسیپ در کشور پرتغال(و خارج از محدوده آفریقای غربی)قابل مشاهده بود انجام شد.تعدادی از ستاره شناسان انگلیسی که در آن جزیره گرد آمده بودند تا شاهد این رخداد طبیعی باشند متوجه شدند که در هنگام کسوف ستارگان نزدیک به لبه خورشید در موقعیتی قرار گرفتند که با مختصات همیشگی آنها تطابق نداشت زیرا میدان بزرگ ناشی از جاذبه خورشید طوری پرتو نور آن ستارگان را منحرف می کرد که برای مشاهده کننده ای که از روی زمین شاهد ماجرا بود یک تصویر انحرافی از ستارگان ارائه می شد.در سال ۱۹۶۲ نیز پروفسور جان.ای ویلر(یکی از دو مخترع بمب هیدروژنی) از پرینستون و رابرت.دبلیو فولر(فیزیکدان)مقاله ای با عنوان:علیت و تکثیر ارتباط فضاـزمان منتشر کردند که در آن نظریه خود درباره مافوق فضا(یعنی فضایی با شکل غیر عادی که در مجاورت زمین وجود دارد)را بطور خلاصه ارائه داده بودند.مقاله به قدری پیچیده و غیر قابل فهم بود که نمی توانم در اینجا درباره آن بحث کنم اما بطور مختصر می توان گفت که آنها می گویند:معادله های دهگانه نظریه عمومی نسبیت:دلالت بر این دارد که ناحیه پهناوری از یک نوع خاص فضا:وجود دارد که نفوذ در هر قسمت از جهان شناخته شده ما را امکان پذیر می کند.ورودیها و خروجیهایی برای داخل و خارج شدن از این مافوق فضا در هر جایی وجود دارند ولی یافتن آنها به طرز غیر قابل تصوری سخت است. ویلمر گمان می کرد که شاید بتوان روزی از این گونه ورودیهای مافوق فضا به عنوان راه سریع ورود به ستارگان و سایر ابعاد دیگر استفاده

کرد ممکن است ماجرایی را که اینک تعریف می کنم بتواند چگونگی ورودیهای مورد نظر ویلر را توجیه کند: در یک شب گرم تابستانی در ماه جولای سال ۱۹۶۳ کتی هودسون(دختری ۱۰ ساله با صورتی زیبا و چشمانی به رنگ آبی آسمانی و موهای

بلند طلایی)خوابش نمی برد.اتاق خواب او که در طبقه سوم خانه قرار داشت مشرف به همپ استید هیت در شمال لندن بود.با اینکه کتی تمام روز را در هیت بازی کرده بود ولی اصلا احساس خستگی نمی کرد.با این حال به رختخواب رفت و بعد از زدن چند مشت به بالشتش دراز کشید و زمانیکه به دور و بر خود نگاه می کرد چشمش به اینه بزرگی که روی دیوار آویزان بود افتاد.بلندی آینه ۳ فوت و پهنای آن ۲ فوت بود و دور تا دور آن مزین به برگهای طلایی رنگ بود.کتی به تصویر پرده های اتاق خواب که در آینه افتاده بود خیره شد که ناگهان اتفاقی افتاد و دخترک را تا آخر عمر درگیر آن کرد:در میان آینه صورت دختری با موهای طلایی که بنظر می رسید هم سن و سال او باشد ظاهر شد.کتی به آن دختر چشمکی زد و لرزشی آنی در ستون فقرات خود احساس کرد.سپس برای چند لحظه چشمانش را بست و آب

دهانش را قورت داد و بعد دوباره به آینه نگاه کرد تا ببیند آیا آن دختر هنوز هم هست.اینبار آن دختر به او لبخندی زد.این لبخند تاثیر اطمینان بخشی روی کتی گذاشت طوری که وقتی تصویر درون آینه کمرنگ شد او دلش گرفت. کتی از تختخواب بلند شد و شجاعانه آینه را بررسی کرد و به تصویر خود در آینه خیره شد.او در این فکر بود که شبح درون آینه مربوط به

چه کسی بوده است؟او فکر کرد که آن دختر می خواسته با او دوست شود ولی او از کجا آمده بود و به کجا رفت؟او به تختخواب خود برگشت و دراز کشید اما تا نزدیکیهای صبح بیدار بود و انتظار ظهور آن دختر را می کشید ولی دختر نیامد و او هم خوابید حدود یک ماه بعد آن دختر دوباره در آینه ظاهر شد و با وجودیکه بنظر می رسید دارد ریز ریز می خندد ولی صدایی از او شنیده نمی شد.کتی که هیجان زده شده بود از تختش پایین پرید تا به دختر سلام کند اما با ناپدید شدن ناگهانی تصویر او ناراحت شد و کتی تصمیم گرفت برای دوست خیالی خود نامی انتخاب کند و نام او را مانند دختر قهرمان داستانهای خیالی لی وایز کارول:آلیس گذاشت.بعد از دیدار دوم مادر کتی از اینکه اشتیاق دخترش را برای زود رفتن به رختخواب می دید گیج شده بود.هر چند کتی دوست داشت درباره چیزهایی که دیده بود با مادرش صحبت کند ولی چون می دانست کسی حرفهای او را باور نمی کند کلمات روی لبانش می خشکید در اولین روزهای دسامبر همان سال کتی در وان آب گرم در حمام مشغول استحمام بود و به کریسمس که ۲ هفته دیگر از راه می رسید فکر می کرد.ولی افکارش متوجه بهترین دوستش یعنی گریس سنت شد که بخاطر سرماخوردگی شدید از ۲ روز قبل در رختخواب خوابیده بود.کتی امیدوار بود دوستش تا کریسمس بهبود یابد در هر حال او بعد از حمام به رختخواب رفت و در چند دقیقه خوابش برد. در نیمه های شب زمانی که ساعت قدیمی پدربزرگ شروع به نواختن ۱۲ ضربه کرد کتی از خواب پرید و صدای ضعیفی که او را صدا می

کرد را شنید بلافاصله متوجه شد که صدا از سمت آینه می آید روی تختخواب نشست و با ناباوری دید که در میان دایره ای از نور سبز که روی آینه می درخشد آلیس ظاهر شد و در همین هنگام اتفاقی بواقع باور نکردنی روی داد.آن دختر از آینه قدم به بیرون گذاشت و به کف اتاق پرید و با لباس خواب سفید عجیب و از مد افتاده ای که پوشیده بود به کتی نزدیک شد.این بار آلیس نه تنها لبخند نمی زند بلکه بنظر می رسید که ناراحت هم است.کتی از این ماجرا اصلا نترسید و حتی دلش می خواست او را به اتاق خواب والدینش ببرد تا آنها هم بتوانند این دوست باور نکردنی او را ببینند به هر حال کتی ماحفه تختخواب خود را کنار زد و از رختخواب بیرون پرید و برای در آغوش کشیدن آلیس بطرف او رفت.ولی ان دختر در واکنش به این کار به سمت عقب برگشت.کتی با ناراحتی گفت:خواهش می کنم نرو.اما آلیس که گویا استواری خود را از دست داده بود در حالی که به کتی نگاه می کرد آرام به درون آینه برگشت.کتی دوباره گفت:نرو آلیس.من به تو هیچ صدمه ای نمی زنم.بیا و با من بازی کن.تشعشع ضعیف آن نور سبز همچنان در اطراف آینه می درخشید و وقتی کتی به آینه نزدیک شد آلیس با صدای آرامی گفت:دیگر نزدیکتر نیا تو نباید.. کتی هم گفت:چرا؟.. ولی دیگر نزدیکتر نرفت.آلیس گفت:من برای بازی نیامده ام.آمدن من علت دیگری دارد.کتی که نفهمیده بود منظور آلیس چیست بهت زده به او نگاه می کرد.

آلیس دستش را بلند کرد و در حالیکه به پنجره اشاره می کرد با صدای اندوهگینی گفت:دوستت گریس خیلی بیمار است تو باید به او کمک کنی او به حرف مادرش گوش نکرده و تمام قرصهایی که دکتر به او داده بود را یکجا خورده است.اگر خیلی فوری به او کمک نکنی می میرد.. قبل از اینکه آلیس سوال کند که تو از کجا می دانی تصویر ناپدید شد و کتی دوباره با تصویر خودش در آینه تنها ماند.او نمی دانست چه باید بکند.اگر درباره آلیس با مادرش صحبت می کرد مادرش انرا یک کابوس می نامید ولی زندگی گریس بستگی به اقدام او داشت.بنابراین با بی میلی اتاقش را ترک کرد و به اتاق خواب والدینش رفت و بعد از کمی تردید در را باز کرد و مادرش را بیدار نمود.کتی در مورد آلیس و اخطارش به مادر توضیحاتی داد ولی خانم هودسون در پاسخ او را در آغوش گرفت و گفت:عزیزم تو خواب دیدی:گریس بزودی حالش خوب می شود.نگران نباش تو فقط خواب دیده ای فقط همین کتی با اصرار می گفت که این ماجرا اصلا خواب نبود.مادر گفت که به اتاق برگردد و صبح به دیدن گریس برود و ببیند که حالش خوب است.مادر دختر نگران خود را نوازش کرد و از او خواست به اتاقش برگردد و بخوابد.کمی بعد کتی دوباره از اتاق خواب بیرون آمد و به آهستگی از پله ها پایین رفت و در آشپزخانه گوشی تلفن را برداشت و شماره خانه گریس را که حفظ بود گرفت.کتی برای مدتی که بنظر می رسید برای تمام عمر طول بکشد به صدای آن بوق ممتد گوش داد ولی ناگهان یک صدای کلیک آن بوق ممتد را قطع کرد و صدای مادر گریس شنیده شد.کتی گفت سلام خانم سنت من باید مطمئن شوم که حال گریس خوب است می دانید اتفاق عجیبی افتاده است….بهد تمام ماجرا را تعریف کرد.مادر گریس نیز گفت:کتی عجب حرفهای احمقانه ای می زنی تو حتما خواب دیده ای معلوم است که حال گریس خوب است.امروز دکتر به دیدن او آمد و تعدادی قرص به او داد تا شب راحت تر بخوابد و این همان چیزی است که تو نیز به آن نیاز داری دخترم.حالا زودتر قبل از اینکه مادرت بفهمد به تختخوابت برگرد.و گوشی را با عصبانیت قطع کرد. کتی نمی توانست بخوابد و چون می دانست که تا مطمئن نشود حال گریس خوب است خوابش نمی برد دوباره مادرش را بیدار کرد.مادر که

از این رفتار ناراحت و عصبی شده بود حرفی نزد تا اوضاع بدتر نشود.کتی گفت که چند دقیقه قبل زنگ زده است.مادر که دیگر تحملش تمام شده بود با فریاد گفت:تو یک دختر کوچولوی احمق هستی:آخر آن زن بیچاره کم فکر و خیال دارد که تو هم اینطوری مزاحمش می شوی…بعد از تختخواب بلند شد و طبقه پایین رفت تا به خانم سنت تلفن بزند و معذرت خواهی کند.کتی احساس کرد درست مانند زمانی که مادرش بر سرش فریاد می زند می خواهد به گریه بیفتد او نیز به دنبال مادرش رفت و شروع به گریستن کرد.مادر همینطور که از خانم سنت معذرت خواهی می کرد خیره به کتی شده بود.کتی که به صدای ضعیف و نازک ولی رسای خانم سنت گوش می داد از اینکه دید مادرش ناگهان ساکت شد تعجب کرد.مادر گریس می گفت که احتیاجی به عذرخواهی نیست زیرا این خواست خدا بود که کتی به موقع تلفن بزند.تلفن او باعث شد که من بروم و سری به گریس بزنم.من به اتاق او رفتم و خدا را شکر که این کار را کردم.زیرا گریس که فکر می کرد اگر یکی از قرصها را بخورد حالش بهتر می شود تمام قرصها را خورده بود تا در نتیجه تا کریسمس کاملا خوب شود.حالا دکتر معده او را شستشو داده و می گوید حالش خوب است.نمی دانم کتی چطور این موضوع را فهمید اما او زندگی گریس را نجات داد.

مادر دختر کوچکش را در آغوش گرفت و گفت:من نمی دانم تو از کجا این موضوع را فهمیدی ولی تو او را از یک خطر جدی نجات دادی من متاسفم که بار اول که درباره این موضوع با من صحبت کردی حرفهایت را جدی نگرفتم.کتی نیز گفت مهم نیست مادر:از من تشکر نکن از آلیس تشکر کن.مادر فکر کرد که آلیس یکی از دوستان خیالی ای است که کودکان هم سن کتی بعضی وقتها در خواب می بینند مادر او را بالا برد و خواباند.کتی می گوید که بعد از آن شب پر ماجرای زمستان ۳ بار دیگر هم دختر درون آینه را دیده است و بعد از آن دختر درون آینه دیگر به دیدار او نیامد نیروی عجیب

در لیزارد در منطقه مایو یک قلعه متروک و عجیب وجود دارد.در سال ۱۹۳۵ دختری وارد ان قلعه شد ولی هنگام خروج متوجه شد که نیرویی مانع خروج او از درب قلعه می شود.وحشت زده سعی کرد به نوعی از انجا خارج شود ولی ان نیروی عجیب مانع او می شد و فضای خصمانه ای در اطراف او بوجود امده بود.کم کم هوا نیز تاریک شد.ناگهان او افرادی فانوس بدست را دید که به دنبال او می گشتند و نام او را صدا می کردند.ان دختر از فاصله تقریبا دو سه متری جواب انها را می داد و انها را صدا می زد ولی انها صدایش را نمی شنیدند و سرانجام نیز از انجا دور شدند پس از مدتی دختر متوجه شد که ان دیوار نامرئی از بین رفته است و اینگونه به خانه اش برگشت.

۲ لینک ثابت    ۳

مرده ای که به یک زنده کمک کرد! کمی از ساعت ۳ بامداد روز ۲۷ فوریه ۱۹۵۷ گذشته بود که یکی از بازیگران امریکایی بنام تلی ساوالاس که بخاطر ایفای نقش تئوکوجک در

سریالی تلویزیونی که در دهه ۱۹۷۰ پخش می شد معروف شده بود در حال رفتن به خانه اش از خانه پسر عمویش در لانگ ایلند بود ساوالاس نیمی از راه را پشت سر گذاشته بود که موتور ماشینش با صدای پت پت خاموش شد و اتومبیل ایستاد و او متوجه شد که باک

بنزین خالی خالی است.ساوالاس ماشین را ترک کرد و در میان باران شدید با پای پیاده بطرف تابلوی نئون قرمز رنگی که در دور دست دیده می شد و بنظر می امد از ان دسته غذاخوریها است که شب تا صبح باز است رفت.مرد جوانی که پشت پیشخوان بود او را راهنمایی کرد و گفت که چگونه خود را به نزدیکترین تعمیرگاه برساند و بعد ان جوان از سالن غذاخوری بیرون امد و با دست به یک نیمه راه اشاره کرد و گفت که این راه را بگیر و تا انتها برو.سپس وارد یک ازاد راه می شوی و در سمت راست ازاد راه در فاصله ۳۰۰ یاردی یک پمپ بنزین می بینی ساوالاس از ان مرد خداحافظی کرد و در تاریکی به راه افتاد.نیمی از راه را رفته بود که صدای بوق ماشینی را شنید برگشت و یک اتومبیل کادیلاک سیاه رنگ را پشت سرش دید که با چراغ خاموش در جاده حرکت می کرد. راننده شیشه بغل دستش را پایین کشید و با صدای جیغ مانندی فریاد زد که ایا می خواهی سوار شوی؟هر چند ساوالاس در مورد سوار شدن

به اتومبیل افراد غریبه ان هم در ساعات دیروقت شب و ان هم در نیویورک بسیار محتاط بود مخصوصا وقتی که راننده با چراغ خاموش رانندگی کند ولی چون اثاری از پاکدامنی و صداقت را در چهره او دید و باران هم شدیدا می بارید تصمیم گرفت این پیشنهاد را بپذیرد راننده

از او پرسید که کجا می رود؟ساوالاس نیز در پاسخ گفت:لطفا مرا به نزدیکترین پمپ بنزین برسانید شما اگر امتداد این راه را به سمت راست بروید در فاصله ۳۰۰ یاردی ازاد راه به پمپ بنزین می رسیم ان مرد اصلا صحبت نمی کرد و همین موضوع باعث شده بود که ساوالاس بترسد.در واقع ان مرد اصلا سعی نمی کرد در صحبت کردن پیشقدم شود بلکه تنها پشت رل نشسته و مراقب فرمان بود و بنظر می رسید که حتی مژه هم نمی زند و تنها خیره به خط وسط جاده نگاه می کرد.ساوالاس در حالی که به لباس شیک ان مرد که شامل یک کت سیاه مخصوص میهمانی های رسمی و پیراهن سفید ابریشمی با پاپیون سیاه بود و موی سرش که با روغن به پشت سر شانه شده بود و سبیل پر پشت و مرتبی که داشت نگاه می کرد پرسید:شما خودتان کجا می خواستید بروید؟ مرد بصورت عجیبی جواب داد و گفت که من به محل تقاطع می روم تا در انجا سرنوشتم را ملاقات کنم ساوالاس نیز تنها گفت:اه. و پیش

خود فکر کرد که ان مرد یا دیوانه است یا مست و از اینکه سوار اتومبیل این غریبه شده بود ناراحت بود.انها بدون اینکه با هم صحبت کنند به راه خود ادامه دادند و وقتی که ساوالاس از شیشه جلوی ماشین توانست پمپ بنزین را ببیند از اینکه می توانست هر چه زودتر از اتومبیل ان مرد کم حرف پیاده شود بسیار خوشحال بود.ساوالاس با خود فکر کرد که بهتر است قبل از پیاده شدن برای تشکر پولی را به راننده پیشنهاد کند ولی متوجه شد که به علت دستپاچگی کیف پولش را در خانه پسر عمویش جا گذاشته است با این حال دوست داشت که بعدا به ان مرد پول را بپردازد و به همین خاطر از او اسم و ادرس خانه اش را پرسید مرد که در مقابل این سوال بسیار بی میل نشان می داد و بطرز عجیبی عصبی شده بود سرانجام گفت که نامش هری اگنیس است و خانه اش نیز در منهتن جنوبی است و بعد شماره تلفن خود را نیز گفت.ساوالاس نیز همه را روی تکه کاغذی یادداشت کرد.ان مرد یک دلار نیز به او داد تا بتواند بنزین تهیه کند و او نیز تشکر کرد و شروع به دویدن به سمت پمپ بنزین در زیر باران شدید کرد.وقتی رسید خواست که برای ان مرد دست تکان دهد ولی ان کادیلاک از انجا رفته بود کمی پس از این ماجرا ساوالاس به عنوان بازیگر نقش اول قرارداد بازی در فیلم راد سرلینگ از مجموعه تلویزیونی برزخ را امضاء کرد و ۲ روز بعد از امضاء قرارداد در یک موقعیت کاغذی را که ادرس ان مرد را روی ان نوشته بود در جیب کتش یدا کرد. او به ان شماره تلفن زنگ زد ولی تلفن اشغال بود و او دوباره شماره را گرفت.این بار زنی گوشی را برداشت و گفت:سلام من جوآن اگنیس

هستم.ساوالاس نیز گفت که ایا می توانم با اقای هری اگنیس صحبت کنم.در ابتدا پاسخی نشنید ولی بعد زن با صدای ناراحتی گفت:چه می گویید؟ایا دارید شوخی می کنید؟شما که هستید؟ساوالاس که از پرسشهای ان زن تعجب کرده بود به ان زن گفت که ارام باشد و او اصلا قصد شوخی ندارد ولی زن شروع به گریستن کرد.ساوالاس گفت که ایا شما فکر می کنید که من زنگ زده ام که شما با صدای بلند برایم گریه کنید؟به من بگویید موضوع چیست زن نیز دست از گریه کردن کشید و گفت که شوهرش ۳ سال پیش مرده است.ساوالاس گفت که این غیر ممکن است…بعد انچه را که اتفاق افتاده بود و حرفهایی که رد و بدل شده بود را تعریف کرد.زن نیز گفت:درست است نام شوهر من هری اگنیس است ولی او مرده است اصلا معلوم است که شما چه می خواهید؟و گوشی را گذاشت.

ساوالاس که از این حرفها سخت متحیر شده بود و کمی هم ترسیده بود به خانه انها رفت.وقتی زنگ خانه را زد ان زن در را باز کرد و از او نامش را پرسید ساوالاس نیز کارت عضویت اتحادیه بازیگری خود را نشان داد.همسر اقای اگنیس از او خواست که به داخل خانه برود و بعد عکس شوهر مرحومش را به او نشان داد.تصویر متعلق به همان مردی بود که او را سوار اتومبیلش کرد با همان سبیل و همان مدل موی سیاه که به پشت سرش شانه شده بود.ساوالاس با دیدن عکس بدنش به لرزه افتاد و زن نیز نحوه مرگ همسرش را توضیح داد((او در فوریه ۱۹۵۴ حدود ساعت ۳ صبح از مهمانی انجمن دبیرستان بازمی گشت و گویا همان لباسهایی را که شما تعریف می کنید پوشیده بود.اتومبیل کادیلاک او در تقاطعی در نیم مایلی پمپ بنزین(یعنی انجایی که ساوالاس را پیاده کرده بود)تصادف وحشتناکی می کند و با یک کامیون برخورد کرده و اتش می گیرد راننده کامیون که زنده مانده بود سعی کرده اقای اگنیس را از اتومبیل در حال سوختن بیرون اورد ولی پای او جایی گیر کرده بود و بیرون نمی امد.راننده کامیون به همین دلیل کپسول اتش خاموش کن را اورد و سعی کرد اتومبیل در حال سوختن را خاموش کند ولی کپسولش خراب بود و کار نمی کرد.وقتی شعله های اتش اطراف اقای اگنیس را فرا گرفت شروع به فریاد زدن کرد.راننده کامیون نیز که در حالت شوک به سر می برد انقدر بصورت او مشت زد تا بیهوش شود و حداقل درد سوختن را حس نکند.لحظاتی بعد کادیلاک منفجر شد و به گلوله ای از اتش تبدیل شد و صورت و دستهای راننده کامیون هم سوخت)) ساوالاس تا زمان مرگش در ۱۹۹۴ این خاطره را در ذهن داشت و از رفتن به هر ناحیه ای که نزدیک لانگ ایلند باشد خودداری کرد:مکانی که ایمان داشت یک مرد مرده او را سوار اتومبیلش کرده است. موعظه و اثرات ان

کشیش ادگار دادسن مقیم کمدن در ارکانزاس برای سخنرانی در مراسمی این موضوع را انتخاب کرد که شما نباید دزدی کنید و در حالیکه سخنرانی می کرد ماشینش را دزدیدند. خودکشی انتقام امیز!

ورا چرماک که یک زن خانه دار در چکسلواکی سابق بود وقتی متوجه شد شوهرش به او خیانت می کند چنان دلشکسته شد که تصمیم به خودکشی گرفت.او در حالی که بسیار ناامید بود خود را از پنجره اپارتمانش در طبقه سوم به بیرون پرتاب کرد.اتفاقا در همان زمان شوهرش در حال عبور از کنار ساختمان بود.خانم چرماک روی شوهرش افتاد.او زنده مانده و شوهرش مرد. طلاهای گمشده اسپانیاییها

هر صبح بعد از توفان در سواحل فلوریدا در ساحل اقیانوس اطلس می توان جویندگان طلا را دید که در جستجوی اشیائی از کشتیهای غرق شده اسپانیایی هستند.تخمین زده می شود که حدود ۱۲۰۰ تا ۲۰۰۰ کشتی در این ساحل غرق شده و تاریخ بسیاری از انها به زمانی بازمی گردد که کشتیهای اسپانیایی انباشته از طلا: بسوی ساحل اسپانیا می رفتند.از اواسط قرن ۱۶ تا قرن ۱۸ کشتیها از هاوانا بسوی ساحل فلوریدا حرکت می کردند و در انجا با استفاده از باد غربی: بسوی اسپانیا می رفتند.در ماه می ۱۷۱۵ دو ناوگان کوچک تحت فرماندهی ژنرال

اوبیلاد و ژنرال اچوورز به نیروهای مستقر در هاوانا پیوستند.نیروی دریایی اسپانیا در روزهای قدرت می توانست ۱۰۰ کشتی را در اتلانتیک به حرکت دراورد اما در قرن ۱۸ نیروی دریایی اسپانیا اقتدار خود را در برابر هلند و انگلیس و فرانسه از دست داده بود.در ۱۷۱۵ ناوگان مستقر در کوبا متشکل از ۱۱ کشتی بود که هیچ یک وضعیت مطلوبی نداشتند.بهترین کشتی ناوگان ژنرال اوبیلاد: یک کشتی انگلیسی بنام هامپتون کورت بود که توسط فرانسه به غنیمت گرفته شده بود و در اختیار اسپانیاییها قرار گرفته بود.در هنگام بارگیری کشتیها در هاوانا تمام این ۱۱ کشتی انقدر پر شدند که عایق بندی انها صدمه دید و رخنه ها باز شد و هنگامی که بادبانها باز شدند نزدیک فصل توفانهای دریایی بود.کشتیها ۲ روز در اسمان بدون ابر و دریای ارام بسوی باهاما در حرکت بودند.اما روز سوم مه غلیظی اطراف کشتیها را فرا گرفت و دید انها به صفر رسید.انشب باد هم وزیدن گرفت و کشتیها شروع به بالا و پائین رفتن کردند و سرنشینان و بارها از عرشه به دریا پرتاب شدند.صبح هنگام اسمان سیاه و گرما غیر قابل تحمل بود.گردباد دریایی ای به رنگ ارغوانی در افق هویدا بود.هنگامی که ناوگان وارد خلیج فلوریدا شد قدرت باد ۲ برابر شده بود و کشتیها ما بین صخره های تیز مرجانی ساحل فلوریدا و سواحل خطرناک جزایر باهاما سرگردان بودند.تنها ۳ روز بعد از انکه از هاوانا حرکت کرده بودند توفان با قدرتی مهیب اغاز شد.کشتیها که عرشه هایشان سنگین بود نمی توانستند در مقابل توفان مانور بدهند و در نتیجه به ساحل فلوریدا رانده شدند و دکلهایشان سرنگون و عرشه اشان خرد و قطعه قطعه شد.انها که در طبقات پائین کشتی بودند تنها می توانستند زانو بزنند و دعا بخوانند.ابتدا کشتی اوبیلا با صخره ای برخورد کرد و بعد کشتیهای دیگر دچار این سرنوشت شدند.تنها کشتی ای که سالم ماند کشتی فرانسوی کریفون بود که فرمانده اش از دستورات سرپیچی کرده و به سرعت بسوی شمال شرقی حرکت کرده و از برابر توفان گریخته بود.حدود ۱۰۰۰ نفر و معادل ۴ میلیون پوند طلا و نقره و کالاهای دیگر ناپدید شدند.بعضی از نجات یافتگان با امواج به ساحل رسیدند و بخشی از این طلاها را که با امواج به ساحل رسیده بودند را برداشتند و گریختند.بقیه با چوبهای شکسته کلکهایی ساخته و به سنت اگوستین در ۳۰۰ مایلی ساحل فلوریدا عزیمت کردند.اسپانیاییها به سرعت ۸ کشتی به سنت اگوستین و هاوانا روانه کردند و جستجوی وسیعی اغاز شد.انها اردوگاه و انباری درست کردند تا اشیاء قیمتی یافت شده را در انجا نگهداری کنند.انها با استفاده از غواصهایی که نفس خود را حبس کرده و وزنه های سنگین به خود می اویختند توانستند حدود ۱۰۰ میلیون سکه را پیدا کنند.سپس اخباری از هرج و مرج به ساحل جامائیکا رسید.دو گروه راهزن دریائی به سرکردگی کاپیتان ادوارد تیچ ملقب به ریش سیاه و کاپیتان هنری جنینگر توانستند ۳۵۰ هزار سکه را بربایند ولی با وجود این حمله: اسپانیاییها توانستند حدود ۱۰۰ میلیون سکه را به کوبا برسانند.بقیه سکه ها حدود ۲۵۰ سال در اعماق ابها ماندند.محل غرق شدن کشتیها مکانی ایده ال برای جویندگان طلا بود جستجو سالها ادامه داشت و برای یکی از جویندگان اماتور طلا بنام کیپ واگنر شهرتی جهانی به همراه اورد.واگنر در ۱۹۴۹ به ساحل فلوریدا عزیمت کرد و بعد از اینکه از دوستانش شنید که هنوز در ساحل سکه های طلا پیدا می شود به ماجرای کشتیهای غرق شده

اسپانیایی علاقمند شد.او دستگاه فلزیاب دست دومی را از ارتش به قیمت ۱۵ دلار خرید و تعداد زیادی سکه را در طول ۸ مایل از ساحل پیدا کرد سکه ها در ۲ طرف خلیج کوچکی پراکنده بود.واگنر و همکارش دکتر کیپ کلسو جستجوی وسیعی را در موسسات امار و کتابخانه ها

اغاز کردند و سرانجام در بخش کتابهای نایاب کتابخانه کنگره کتاب پر اهمیتی بنام تاریخ طبیعی فلوریدای شرقی و غربی که در ۱۷۷۵ نوشته شده بود پیدا کردند.در این کتاب جزئیات کشتیهای غرق شده ناوگان اسپانیا در ۱۷۱۵ اورده شده بود و مشخص شده بود که چه نوع سکه و کالاهایی در کشتیها بودند. ان ۲ سپس سراغ امار ناوگان اسپانیا رفتند و ۳۰۰۰ میکروفیلم از اسناد قدیمی را بررسی کردند و در میان انها شرح کاملی از واقعه سال

۱۷۱۵؛ عملیات جمع اوری سکه ها؛ محل اردوگاه و محل کشتیهای غرق شده بدست امد.بنظر می امد که انها ردی از کشتیهای غرق شده اسپانیایی را یافته اند ولی هنوز ۲ سال کار پیش رو داشتند.عملیات به علت وضعیت اب و هوای ساحل فلوریدا تنها چند ماه از سال امکان پذیر بود.واگنر عملیات را از نزدیک کیپ کاناورال اغاز کرد و بعد از چند روز تپه های بلند شنی را با دستگاه خود جستجو کرد و توانست یک گلوله توپ و چنگک پیدا کند سپس گلوله های دیگر و تعدادی ظروف چینی و حلقه انگشتری پیدا کرد که بر روی ان ۷ تکه الماس تعبیه شده بود.او از روی اطلاعات ثبت شده می دانست که یکی از کشتیها در نزدیکی ساحل غرق شده و با کمک قایق بادی کوچکی و یک ماسک که خود شاخته بود چند روز وقت صرف کرد و در میان علفها و خزه های دریایی به جستجو پرداخت و توانست توده ای از گلوله های توپ را پیدا کند.همانجا به غواصی پرداخت و لنگر بزرگی را پیدا کرد.این نقطه محل غرق شدن اولین کشتی بود.از انجا که او اکنون فهمیده بود که این اشیاء باستانی از سطح اب چگونه بنظر می رسند نقشه ای تهیه کرد و ژرفاها و صخره های زیرآبی را مشخص نمود.این نقشه برداری عملی بجا بود زیرا محل بسیاری از کشتیهای غرق شده را مشخص نمود.در ۱۹۵۹ واگنر ۸ غواص باتجربه استخدام کرد.انها عملیات خود را از کشتی ای اغاز کردند که زیر گل و لای فرو رفته بود و سعی کردند گل و لای روی ان را با پمپ تخلیه خارج سازند.عملیات ۶ ماه به درازا کشید و هیچ چیزی پیدا نشد.گروه غواصی تقریبا ناامید شده بود و در شرف از هم پاشیدن بود که یکی از اعضای گروه در حالی به سطح اب امد که ۶ تکه نقره در دست داشت.سایر اعضای گروه زیر اب رفتند تا انها نیز دوباره شانسشان را امتحان کنند.ظرف چند هفته بعد ۱۵ شمش از زیر اب بیرون اورده شد.واگنر تصمیم گرفت سراغ دیگر کشتیها نیز برود.از ان پس رویای او درباره پیدا کردن طلا به سرعت تحقق یافت.در اولین روز کاری بر روی کشتی دوم توده ای سکه نقره به ارزش ۸۰ هزار پوند بدست امد و بعد از یک توفان شدید زنجیری از طلا به طول ۴۵/۳ متر با ۲۱۷۶ حلقه پیدا شد که سرش اژدهایی بود و از ان به عنوان سوت استفاده می شد.معلوم شد که این زنجیر نشان صاحب منصبی ژنرال اوبیلا بوده است.ان را به قیمت ۵۰ هزار دلار فروختند.در طول سالها یافته ها بیشتر و بیشتر شد و گروه توسعه یاقت.یکی از یافته های شگفت آور پیدا شدن ۳۰ ظرف چینی سالم بود.اسپانیاییها برای جلوگیری از شکستن این ظروف انها را در خاک مخصوصی جاسازی کرده بودند.پربارترین سال ۱۹۶۵ بود.در ماه می این سال: گروه از ماشینی که خود طراحی کرده بود استفاده نمود.انها با هدایت جریان قوی اب از قایق به سمت زیر اب شنهای روی اشیاء را کنار می زدند بدون انکه بخود اشیاء صدمه چندانی برسد.وقتی گل و لای اب ته نشین شد و اب صاف گردید واگنر و همکارانش فرشی از طلا را زیر پایشان دیدند.انها ۱۱۲۷ سکه طلا را که بیش از ۱ میلیون دلار ارزش داشت پیدا کرده بودند.

انفجار مرموز کشتیها غروب ۳۰ دسامبر ۱۹۱۵ ناوگانی از کشتیهای جنگی در بندر کرومارتی فیرث پهلو گرفتند.جنگ با آلمان به اوج خود رسیده بود اما این

کشتیها از جبهه جنگ فاصله زیادی داشتند.در عرشه رزمناو ناتال:کاپیتان باک افسران و خانواده هایشان را با نمایش فیلمی سرگرم ساخته بود و قایقهای کوچکی ملوانان را برای مرخصی به ساحل می بردند.در ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه:انفجار کر کننده ای بندر را لرزاند.یکی از شاهدین از درون یکی از قایقها((منظره ای که خون را منجمد می ساخت))دید از عرشه رزمناو ناتال شعله های آتش به آسمان زبانه می کشید عرشه عقب کشتی که محل ذخیره مهمات بود منفجر شده بود.تمام کشتی تکه تکه شده و به هر سو پرتاب شد.ستوان فیلدر بر روی عرشه ایستاده بود که به هوا پرتاب شد و وقتی در بندر افتاد در حال بیهوش شدن بود و می دید که همه چیز در حال نابودی است.ظرف چند ثانیه انفجار دیگری پهلوی کشتی را درید و کشتی در ۳ دقیقه غرق شد و ۳۵ نفر را به کام مرگ گرفت.ناتال یکی از رزمناوهای مدرن نیروی دریایی سلطنتی بود و به عنوان همراه ملکه و شاه انگلیس در سفرشان به هند انتخاب شده بود.بیشتر ملاحان کشتی از روستای نورث کنت در چاتهام بودند.این حادثه باعث شد بیشتر مردان آن دهکده از بین بروند.ابتدا تصور می شد اژدری به کشتی اصابت کرده اما از بندرگاه در برابر حمله آلمانها به سختی محافظت می شد.غواصها گزارش کردند که بدنه کشتی از درون منفجر شده است.احتمال داشت حادثه ای در انبار مهمات به وقوع پیوسته باشد.گرچه این احتمال کم بود چون انبارها دستگاههای تهویه خوبی داشت که حرارتشان را پایین نگاه می داشت.از چراغهای الکتریکی نیز بخوبی محافظت می شد.کسانی که به این بخش رفت و آمد داشتند از کفشهای لاستیکی استفاده می کردند تا جرقه ای تولید نشود.ستوان فیلدز یکی از معدود بازماندگان حادثه بود و بعدها در برابر کمیسیون تحقیق گفت که چند دقیقه قبل از انفجار صدای مشکوکی را در یکی از هواکشهای منتهی به انبار مهمات شنیده است و گروهی را برای تحقیق فرستاده است اما مورد مشکوکی گزارش نشد.کمیسیون گزارش داد که حادثه ای در انبار مهمات روی داده است اما تشخیص علت اصلی اش ممکن نیست اگر ناتال تنها کشتی جنگی ای بود که دچار چنین حادثه ای می شد چنین نتیجه گیری ای قابل قبول بود ولی در نوامبر ۱۹۱۴ چند هفته بعد از این انفجار کشتی جنگی ۱۵۰ هزار تنی بال دارک نیز منفجر شد.یکی از اعضای کمیسیون تحقیق گفت:ممکن است هیچگاه دلیل انفجار را پیدا نکنیم گرچه تردیدهای فراوانی احساس می شد اما در سال ۱۹۱۷ کمیسیون اعلام کرد که ۵ روز قبل کشتی وانگارد منفجر شده و علت آن انفجاری از درون بوده است.تا این زمان اطلاعات زیادی درباره شیوه های خرابکاری آلمانیها جمع آوری شده بود.معلوم شد که خرابکاران آلمانی در بندر نیویورک موفق شده اند کشتی حمل مهمات را که در آنجا پهلو گرفته بود آتش بزنند.آنها از بمبهای کوچک سیگار شکل حاوی اسید سولفوریک و پتاس که جداگانه و در محفظه های جدا از جنس مس قرار داشتند استفاده می کردند.وقتی اسید غشاء داخل را حل می کرد بمب منفجر می شد و همه چیز را در اطرافش به آتش می کشید یکی از همین بمبها کشتی فرینوس را در وسط آتلانتیک منفجر کرد.مامور آلمانی عامل این خرابکاری به ۴ سال زندان در یک دادگاه آمریکایی محکوم شد.در جلسه بازجویی که بعد از انفجار کشتی وانگارد تشکیل شد حقایقی بدست آمد.معلوم شد چند ساعت قبل از انفجار ۲ مامور تعمیر و مراقبت وارد کشتی شده اند.یکی از مامورین

تحقیق بعدها گفت:رفتار یکی از آنها مشکوک بود.دفتر وقایع روزانه کشتی ناتال هم بررسی شد و معلوم شد که یکی از این ۲ مامور چند دقیقه قبل از انفجار وارد آن کشتی شده است.در میان اشیاء باقیمانده از کشتی وانگارد یک انجیل آلمانی هم بدست آمد که چند کلمه در حاشیه آن نوشته شده بود.اما در کمال حیرت و ناباوری افکار عمومی:کمیسیون نتیجه رای خود را چنین اعلام کرد:علتی ناشناخته موجب انفجار شده است.شایعاتی پخش شد مبنی بر اینکه چند نفر در خفا محکوم به اعدام شده اند اما سرویسهای مخفی نیروی دریایی چیزی بروز ندادند. زندانیان جهنم سفید

آگهی ای که در یک روز ابری در فوریه ۱۹۲۳ در روزنامه های محلی چاپ شد مختصر بود:کرجی ماهیگیری سارگون مدتی است ناپدید شده و باید از بین رفته باشد.این کشتی آخرین بار در ۲ فوریه توسط کشتی دیگری دیده شد و بنظر می آمد که کشتی در راه بازگشت به خانه غرق شده باشد.چند هفته قبل از آن خدمه سارگون به عنوان قهرمان مورد استقبال قرار گرفته بودند.آنها در نزدیک ساحل نروژ در میان هوایی تاریک و دریایی ترسناک:نور کمرنگ فشفشه ای را دیدند ناخدا جان پاتون دستور داد که بسرعت به آن نقطه بروند.ساعتها بعد سحری سرد فرا رسید آنها کشتی ای را دیدند که روی دریای توفانی کج شده و بالا و پایین می رفت.این کشتی اسکاتلندی راتل ناتون بود.ملوانان خسته و از نفس افتاده اش به میله های یخزده عرشه چسبیده بودند.پاتون متوجه شد که کشتی بیش از نیم ساعت دوام نخواهد آورد از طرفی هم قایق نجات کشتی خودش هفته قبلش شکسته بود و راهی برای نجات ملوانان نگون بخت بنظر نمی رسید پاتون در میان سر و صدای امواج فریاد کشید:قایق نجات نداریم تا آنجا که بتوانیم نزدیک کشتی شما می شویم برایتان طناب می اندازیم آنها را به خود ببندید و به دریا بپرید ما شما را از آب خواهیم گرفت.پاتون تا آنجا که ممکن بود از نزدیک کشتی رد شد.او می دانست که اگر بدنه دو کشتی ذره ای با هم با برخورد کنند فاجعه ببار خواهد آمد.او با تمام مهارتش از نزدیک کشتی رد شد.مردان خسته نیروی خود را جمع کردند.در اولین مرحله ۳ نفرشان به دریا پریدند و از آب گرفته شدند.پنج بار دو کشتی از کنار هم رد شدند.در مرحله آخر ۸ تن از مردان توانستند بر روی عرشه کشتی آنها بپرند.وقتی پاتون نجات یافتگان را در بندری در زادگاهشان(اسکاتلند)پیاده کرد تشریفات پذیرایی به عنوان یک قهرمان را نپذیرفت و ۲۴ ساعت بعد دوباره حرکت کرد و مسیری را انتخاب کرد که از دماغه شمالی نروژ بسوی دریای سفید پیش می رفت.آخرین بار کشتی او در ۲ فوریه ۱۹۲۳ دیده شد و بعد از آن کشتی ناپدید گردید در ماه آوریل رسما این کشتی جزء گمشدگان قرار گرفت و بستگان خدمه کشتی بدنبال دریافت بیمه عمر و تشریفات دیگر بودند.اما خدمه کشتی سارگون هنوز زنده بودند و طی یکی از هیجان انگیزترین وقایع دریایی برای نجات جانشان تلاش می کردند.واقعه در ۲۸ ژانویه:یک هفته بعد از آنکه کرجی به مقصد خود در دریای سفید رسید آغاز شد میزان صید ماهی ناچیز بود و ناخدا قصد مراجعت داشت که به دسته عظیمی ماهی برخورد کرد.او از نظر سوخت در مضیقه بود اما می

توانست بعدا در بندر نروژی تورمسو سوختگیری کند.پاتون صید فراوانی کرد.غروب روز بعد در حالیکه کشتی زیر وزن ماهیها بیش از همیشه

در آب فرو رفته بود دماغه خود را بسوی جنوب چرخانید اما یخهای شناور و باد شدید کشتی را به عقب می راند ذخیره زغال سنگ کم شد و به پایان رسید با فرا رسیدن تاریکی بدبیاری دیگری نصیب آنها شد.ریزش برف شدید دیدشان را به صفر رسانید آنها برای ۱۰ روز پیاپی عذاب

کشیدند کشتی به اینسو و آنسو می رفت.حتی آنقدر زغال سنگ نداشتند تا بخاریهایشان را روشن کنند.همه اشان در یک اتاقک کوچک جمع شده بودند و سعی می کردند با هر چه که سوختنی بود خود را گرم کنند.تورهای کهنه ماهیگیری:تخته پاره و حتی چوبهای روی عرشه:اما درجه حرارت همچنان کاهش می یافت.اواخر ماه فوریه هوا صاف شد و در اطراف کشتی دریا یخ زد.ذخیره غذا تمام شد و آنها ناچار شدند شبانه روز به خوراک ماهی پخته قناعت کنند آنها روزهای پیاپی در اتاقک کوچک بدون اینکه با هم حرف بزنند وقتشان را می گذراندند.کشتی همچنان بسوی شمال پیش می رفت.پاتون بیشتر وقتش را به محاسبه وضعیت کشتی از روی ستارگان صرف می کرد تا اینکه روزی از شدت افسردگی زاویه یابش را به دریا انداخت چون مطمئن شده بود که هرگز نجات نخواهد یافت.و بعد از این ماجرا دیگر تشخیص موقعیتشان امکان پذیر نبود.در اول آوریل پاتون روی عرشه رفت.ناامیدی او به منتها درجه رسیده بود و در افق:کوههای عظیم یخ بسویشان پیش می آمدند.ملوانان ساعت به ساعت ناامیدانه در انتظار برخورد این کوههای غولپیکر با کشتی بودند که با صدایی رعد آسا پیش می آمدند.هر لحظه یکی از آنها با صدایی هولناک فرو می ریخت و کشتی را چنان تکان می داد که امکان واژگون شدن کشتی می رفت.مردان از شدت تکانها نمی توانستند تعادل خود را حفظ کنند.در طول ساعتها:در هر دو سوی آنها تکه های عظیم یخ از هم جدا می شدند و در آب فرو می رفتند و سپس معجزه ای به وقوع پیوست:بعد از آنکه کوه یخی عظیمی از کنار آنها گذشت دیگر چیزی نبود جز دریای باز.آنها خطر را پشت سر گذاشته بودند.کشتی ۴ روز دیگر سرگردان بود اما روز پنجم یک کشتی آلمانی آنها را دید و با خود به بندر ریک جاویک یدک کشید پاتون و ملوانانش بعد از ۵ ماه از دنیای مردگان بازگشتند. گنجهایی در اعماق دریاها

در اعماق اقیانوسها کشتیهای بسیاری با انبارهای مملو از سیم و زر نهفته است.در هر قرنی بیش از ۲۰۰ هزار کشتی به زیر آب فرو می روند و اینها کشتیهایی هستند که یا در میان دریا غرق می شوند و یا نزدیک ساحل با برخورد به صخره های ساحلی درهم می شکنند.همه شرکتهایی که کارشان بالا کشیدن کشتیهای مغروق است در بایگانی محرمانه خود نقشه دقیقی از محل کشتیهای غرق شده دارند.زیر بعضی از راههای دریایی گورستانهائی افسانه ای از بقایای کشتیها وجود دارد که امروزه مسکن هزاران ماهی و جانور دریایی است.مرجان و اسفنج بر آنها نشسته و تا نیمه در توده های لجن مدفون شده اند.در صندوقهای زره پوش و مستحکم این کشتیها صدها میلیون دلار به صورت شمش یا سکه های طلا نهفته است که شاید روزی آفتاب را ببینند توده هایی از بقایای کشتیهای مغروق در ته دریاچه های بزرگ آمریکا(دریاچه میشیگان و اریه و هورون)انباشته از این گذشته ها است.هزاران جزیره گنج نیز در دنیا وجود دارد که کشتیهای متعدی در خلیجهای کوچک آنها ناپدید شده اند.مثلا کشتی سانتاسیلیا در صخره های تیز ساحل جزیره خوآن فرناندز(معروف به جزیره رابینسون کروزوئه)درهم

شکست.صندوقهای این کشتی حاوی ثروت افسانه آمیزی از سکه های طلای کشور پرو بود.یکی از مشهورترین شکارچیان ثروتهای زیردریایی ستوان هری رایزبرگ است که در اعماق همه دریاهای جهان تفحص کرده است.او داستان غواصی ها و عملیات شگرف خود را در کتابی بنام ۶۰۰ میلیارد در اعماق دریا منتشر کرده است.از جمله ماجراهای جالب او داستان غواصی اش در آبهای جزیره کاج در جنوب کوبا است. او در جستجوی بازمانده کشتی سانتاپولا به عمق ۶۰ متری فرو رفت و توانست بدنه طلاکش کشتی اسپانیولی را که بیش از ۳۰۰ سال قبل غرق شده بود بازیابد پس از اینکه مقداری مواد منفجره زیر کشتی کار گذاشت و خواست از محل انفجار دور شود کوسه عظیمی به او حمله

کرد و او پس از نبرد کوتاهی موفق شد شکم کوسه را با خنجرش بدرد.بعد از انفجار کشتی او صندوقهای سرشار از سکه های طلا را به سطح آب آورد ولی ناوچه های توپ دار کوبایی قایقشان را تعقیب کردند و او برای نجات خود از گزند ناوچه های کوبایی صندوق را رها کرد و با قایقش فرار کرد.یکی از گورستانهای دریایی که گنجینه های افسانه آمیزی در سینه خود دارد صخره نقره است که در شمال جزیره لاک پشت واقع شده و همان جزیره معروفی است که در قدیم پاتوق دزدان دریایی و انبار اسلحه آنان بود.در سال ۱۶۴۳ ناوگان فلوتا پلوتا با صخره های دریای آنتیل تصادف کرد و به قعر آب فرو رفت و اینگونه از ۳۰۰ سال پیش تا کنون انبوهی از زر و سیم در اعماق آبهای اطراف صخره نقره غنوده و رویشان صدفهای مروارید نشسته است.برای اولین بار در ۲۵۰ سال پیش شخصی بنام دبلیو فیپس که جسورترین راهزن زیر دریاهای زمانش بود سراغ این گنجینه رفت و با وجود وسایل و تجهیزات بسیار ساده اش موفق شد فلزات گرانبهای یکی از کشتیهای مغروق را تصاحب کند.ستوان رایزبرگ نیز شانس خود را در این گورستان آزموده است.وی در درون دستگاه غواصی اش که به شکل کره است به مدفن کشتیها فرو رفت و انبار عقب یکی از کشتیها را باز یافت ولی بدبختانه عرصه پوسیده کشتی در اثر فشار و سنگینی کره غواصی فولادی که ۲تن وزن داشت درهم شکست و کره به درون انبار تحتانی کشتی فرو رفت.دوستان رایزبرگ که در قایقی روی آب بودند طلاجوی نگون بخت را که در اثر اصابت مهلکی مجروح شده بود نیمه جان از قعر آب بالا کشیدند تفحصات و کاوشها در زیر دریا توسط مردان متهوری انجام می گیرد که از نظر جسمی باید چنان نیرو و مقاومتی داشته باشند که بتوانند با خطرات جانی بیشماری مواجه شوند.این غواصان همیشه مسلح اند چون هر لحظه ممکن است که یک کوسه گرسنه با دهان گشادش سر برسد و یا بازوی مار آسای یک اختاپوس به دور بدنش بپیچد و گروه بزرگی از مارماهیهای غولپیکر دهانهای کیسه ای خود را به بدن او بچسبانند. زنده شدن مسافر تایتانیک بعد از ۷۶ سال( (۲

در اواخر دهه ۱۹۸۰ داستانی مخابره شد که از شبکه رادیویی بی بی سی در بریتانیا نیز پخش شد.بر اساس این ماجرا در مارس )۱۹۸۸اواخر جنگ سرد)یک ناوشکن روسی در فاصله ۸۰۰ مایلی جنوب ایسلند در حال اجرای مانور در اقیانوس اطلس شمالی بود که دیده بان کشتی که یک دوربین بسیار قوی در اختیار داشته است کوه یخی را در افق دید هر چند وجود یک کوه یخ در ان نقطه از اقیانوس و در ماه مارس پدیده عجیبی نبود اما نکته ای که باعث هیجان دیده بان شده بود نقطه سیاه رنگی بود که روی کوه یخ دیده می شد.همینطور که کوه یخ شناور به ناوشکن نزدیکتر می شد دیده بان دوربین خود را بر روی ان نقطه سیاهرنگ متمرکز نموده و با ناباوری دید که ان نقطه در واقع جسد زنی

است که بر روی یک برامدگی دراز کشیده و لایه نازکی از یخ روی ان را پوشانده است.ان زن به پشت دراز کشیده بود و لباس بلند و ژاکت سیاهی به تن داشت.ناخدای کشتی فورا یک قایق موتوری با ۲ ملوان را برای بررسی و مشاهده دقیقتر به انجا اعزام کرد.دو ملوان قایق را ترک کرده و کوه یخ را مورد بررسی قرار دادند و ان جسد یخ زده را که بنظر می رسید حاصل یک فاجعه دریایی است از نزدیک دیدند سه ملوان دیگر نیز همراه یک پزشک به کوه یخ رفتند و حدود یک ساعت طول کشید تا جسد را از یخ جدا کنند.بنظر می رسید ان زن حدود ۲۵ تا ۳۰ سال سن داشته و به استثنای یک مچ پا که بخاطر بلورهای یخ بافتش دچار اسیب و سیاه شده بود بقیه جسد کاملا سالم مانده بود.مدل لباس زن نشان می داد که از انجماد او حدود ۵۰ سال یا بیشتر می گذرد.انها جسد را در کیسه مخصوص گذاشتند و به ناوشکن بردند و تا زمانی که کشتی به اتحاد جماهیر شوروی برسد ان را درون یک یخچال گذاشتند.سپس جسد را به یک بیمارستان نظامی در لنینگراد منتقل کردند.یخهای جسد در درجه حرارت اتاق اب شدند.حالت زن طوری بود که گویی خوابیده است چون حتی رژ لب او نیز تازه به نظر می رسید ناگهان در میان حیرت حاضرین زن چشمهایش را باز کرد.البته بنظر می رسید که این عمل تنها یک واکنش است و نمی توانست نشانی از زنده بودن باشد.در هر حال چشمان ابی رنگ زن کمی خون گرفته بودند ولی با روح بودند دانشمندان حاضر در اتاق در حالتی از شوک به سر می بردند.انها دیدند که چشمان جسد به سمت بالا چرخیدند و پلکها لرزیدند و سپس دوباره بسته شدند.در این رابطه طی یک گزارش علمی گفته شد که دانشمندان سعی کردند با وارد کردن یک جریان برق شدید به قسمت سینه ها جسد را دوباره زنده کنند ولی موفق نشدند زیرا ریه ها از یخ پرشده بودند و سایر اندامهای داخلی جسد نیز صدمه دیده بودند.در جیب های ژاکت ان زن چند ورق کاغذ و لوازمی پیدا شدند(از جمله یک سنجاق سینهـکیف کوچکی حاوی مقداری پول که تاریخشان مربوط به ۱۹۰۰ بود و تعدادی مدرک که نشان می داد ان زن مسافر کشتی تایتانیک بوده است که در سال ۱۹۱۲ غرق شد)حدس زده شد که این زن خودش را از کشتی در حال غرق شدن بیرون پرت کرده و موفق شده خود را به این توده یخ شناور برساند.این ماجرا در برخی از ماهواره های ایالات مختلف روسیه نیز گزارش شد اما شوروی این یافته عجیب را مخفی نگاه داشت زیرا ان ناوشکن سرگرم استراق سمع از زیردریایی های امریکایی بوده است.بر اساس گزارشهای دیگری که در ۱۹۹۰ از اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده به بیرون درز کرد نشان می داد که دانشمندان سلولهای حاوی تخمک ان زن را در تلاش برای بارور کردنشان خارج کرده بودند. لازم می دانم همین جا برای اینکه علاقه روسها را به مخفی گری نشان دهم این نکته را نیز یاداوری کنم که روسها سالیان سال پس از مرگ

هیتلر جسد او را در روسیه مخفی کردند.این در حالی بود که غربیها فکر می کردند چون جسد هیتلر پیدا نشده احتمالا او زنده مانده و به کشوری نظیر ارژانتین فرار کرده است در حالی که در تمام این مدت بقایای جسد هیتلر توسط روسها مخفیانه به شوروی برده شده بود و نگهداری می شد و به دستور استالین در هر دوره زمانی تنها چند نفر از مقامات عالیرتبه روسیه از محل نگهداری جسد اطلاع خواهند داشت و همینک نیز محل نگهداری بقایای جسد هیتلر نامعلوم است. زنده شدن مسافر تایتانیک بعد از ۷۶ سال( (۱

در دنیای امروز افرادی هستند که دوست دارند بدنشان بعد از مرگ درون یخ گذاشته شود تا در قرنهای اینده که فن اوری پزشکی پیشرفت کرد به این مردگان یخ زده اجازه داده شود تا دوباره زنده شوند.البته بسیاری از کسانی که چنین می کنند کسانی هستند که بیماریهای لاعلاج دارند و به امید پیدا شدن درمان در اینده چنین می کنند(بدنشان در درجه ای نگهداری می شود که نمیرند)به این ترتیب بدن یخ زده انها در نیتروژن مایع و ۱۹۶ درجه سانتیگراد نگهداری می شود.این گونه تلاشها برای رهایی از مرگ نمونه های عملی از علم نسبتا جوان منجمد کردن موجودات است.انجمن انجماد انسان در کالیفرنیا از پیشگامان این رشته است و از ۱۹۷۶ انجماد افراد تازه فوت کرده را اغاز کرده.هم اکنون انجمنهای ذخیره سازی اجساد یخ زده در سایر نقاط جهان نیز اغاز بکار کرده اند.بسیاری از دانشمندان هنوز فناناپذیری از طریق انجماد ژن را کاری غیر ممکن می دانند و در حال حاضر بنظر می رسد که سریع تر منجمد شدن بافت های انسان برای اجتناب از انهدام سلولهای حیاتی کاری مشکل است اما غیر ممکن نیست چون بی شک در اینده این مشکل نیز برطرف خواهد شد.قبلا تخمکهای بارور شده انسان نیز در مرحله ابتدایی با موفقیت در درجات زیر صفر منجمد شده اند.گروهی از نقطه نظر اخلاقی هرگونه پیشرفت در انجماد را به دقت زیر نظر دارند و اخیرا نیز طبق قانونی که در بریتانیا به تصویب رسیده است مدت زمانی که دانشمندان می توانند جنین را در حالت انجماد نگه دارند محدود شده است.ما مجبور نیستیم برای دیدن نمونه هایی از پستانداران منجمد شده به پدیده انجماد ژن بنگریم چون طبیعت قبلا این کار را برای ما انجام داده است.اینک بعد از اوردن مثالهایی طبیعی به داستان شگفت انگیز زن یخزده می پردازم: در تابستان ۱۹۷۷ نمونه کاملا سالمی از یک بچه ماموت ۶ ماهه بوسیله یک ماشین خاکبرداری در جمهوری یاکوتسک اتحاد جماهیر شوروی

از زیر زمین بیرون اورده شد.این بچه ماموت که دینا نامیده شد ۱۰هزار سال قدمت دارد.در ۱۹۰۰ ماموت بزرگتری در برزو واکای روسیه در منطقه قطب شمال کشف شد.این ماموت بخاطر دمای زیر صفر درجه ان منطقه سالم مانده بود طوری که حتی گلهای الاله ای که قبلا از مردن خورده بود هنوز روی زبانش دیده می شدند.ولی تا کنون هیچ توضیحی در ارتباط با مرگ ناگهانی این ماموت داده نشده است.این ماموت حتی فرصت نکرده بود تا گلها و جانورانی را که گویا در مسیرش یخزده بودند ببلعد.هر از گاهی گزارشی از اجساد انسانهایی که در شرایط قطبی به طور طبیعی منجمد شده اند مخابره می شود.در اگوست ۱۹۸۴ دانسمندان در زمینهای شنی و منجمد مناطق قطبی در جزیره بیچلی(این جزیره مقابل ورودی کانال ولینگتون کانادا واقع شده است)مشغول جستجو شدند و در حفاریهای خود ۳ قبر پیدا کردند که حاوی اجساد سربازانی بود که در ۱۸۴۶ کشته شده بودند و یکی از اجساد کاملا سالم باقی مانده بود.در بررسیهای بعدی یک جسد که متعلق به دریانوردی بنام جان تورینگتون بود شناسایی شد.او عضو هیئت اکتشافی بدفرجامی به ریاست فرانکلین در قطب شمال بود.در ۱۸۴۵ سر جان فرانکلین در ماموریتی برای پیدا کردن گذرگاه شمال غربی در یک مسیر دریایی طولانی از اقیانوس ارام و از طریق جزایر قطبی کانادا انگلستان را ترک کرد.دولت انگلیس و نیروی دریایی ان کشور که مطمئن بودند فرانکلین گذرگاه را پیدا می کند ۲ کشتی یخ شکن بنامهای اربیوس و ترور را که دقیقا بازبینی شده و اماده ماموریت بود را تحویل او دادند.او و همراهانش قبل از اینکه موفق شوند ان گذرگاه را پیدا کنند از بین رفتند ولی سرنوشت ان کشتیها تا کنون در هاله ای از ابهام باقی مانده است.با این وجود در ۱۸۵۱ ناخدا و خدمه یک کشتی ۲

دکله سبک و تندرو بنام رنو ویشن از دیدن دو کشتی یخ شکن عظیم در اقیانوس اطلس شمالی ان هم بالای یک کوه بزرگ یخی حیرت زده شدند.دو دریانورد سالخورده این کشتی بعد از دیدن این دو یخ شکن با تلسکوپ انها را اربیوس و ترور شناسایی کردند.لاشه های یخ زده این دو کشتی قرن نوزدهم یکبار نیز در اوایل دهه ۱۹۵۰ و در حالی که هنوز روی ان کوههای یخی قرار داشتند دیده شدند.گزارشات عجیب دیگری نیز در مورد اشخاص منجمد شده در برف و یخ وجود دارد(ادامه دارد…) افسانه ای که به واقعیت رسید!

((قصر متحرک و با شکوه دریایی در ۱۸۹۸از بندر سوتامپتون عازم سفری دریایی شد.این کشتی بزرگترین کشتی مسافربری بود که تا انزمان ساخته شده بود و مسافرین ثروتمند از تجملات کشتی در سفر به امریکا لذت می بردند.اما کشتی هیچ وقت به مقصد نرسید.دماغه کشتی با توده یخی برخورد کرده و شکافته شد و کشتی با تلفات زیاد غرق شد.))این داستانی بود که مورگان رابرتسون ان را نوشته بود.نام کتاب بیهودگی و نام کشتی در داستان تیتان بود.این داستان بعدها به واقعیت تلخی مبدل شد. ۱۴سال بعد یک کشتی با مشخصاتی شبیه کشتی داستان رابرتسون عازم همان سفر شد.کشتی مملو از مسافرین ثروتمند بود و با کوه یخی برخورد کرد و غرق شد.مانند داستان تلفات زیاد بود چون به اندازه کافی قایق نجات نبود.این حادثه ۱۴اوریل ۱۹۱۲برای کشتی تایتانیک روی داد.حوادث رمان از بسیاری جهات دیگر هم شبیه واقعیت از اب درآمد.هر دو کشتی در افسانه و واقعیت به یک اندازه بودند.سرعت هر دو انها برابر بود.گنجایش حمل ۳۰۰۰مسافر را داشتند.هر دو معروف به کشتیهای غرق نشدنی بودند و هر دو در یک نقطه از اتلانتیک شمالی غرق شدند.اما تطابق عجیب حوادث به همین جا ختم نمی شود.خبرنگار معروفی(وی تی استید)در۱۸۹۳داستانی منتشر کرد که بعدها جزئیات ان مو به مو شبیه حادثه تایتانیک بود.استید که یک احضار کننده ارواح هم بود یکی از۱۵۱۳نفری بود که در حادثه تایتانیک کشته شدند.نه رمان ترسناک رابرتسون اعلام خطری برای ناخدای تایتانیک بود و نه داستان پیشگویانه استید.اما جمع اوری وقایع مربوط به ان حادثه اسفبار باعث شد که۲۳سال بعد کشتی دیگری از وضعیتی مشابه ان حادثه به سلامت بگریزد.اوریل۱۹۳۵بود ماهی که حرکت کوههای یخ اغاز می شود.ملوان جوانی(ویلیام ریوز)در برجک نگهبانی کشتی بخاری که از کانادا به راه افتاده بود مشغول نگهبانی بود و به دقت دریا را می پائید.نوبت نگهبانی او نیمه شب تمام می شد.او می دانست که تایتانیک نیمه شب با کوه یخ برخورد کرده است و انزمان هم مثل ان شب دریا ارام بود.این افکار در ذهن او جمع شد و او را از واقعه ای شوم ترسانید.چشمان خسته و خواب الود او در جستجوی علایم خطر بود اما هیچ چیز به جز تاریکی نفوذ ناپذیر دیده نمی شد.او می ترسید زنگ خطر را به صدا دراورد و مضحکه دوستانش شودسپس تاریخ غرق شدن تایتانیک را به یاد اورد(۱۴ اوریل .(۱۹۱۲این درست روز تولد او بود.احساس شومی که در وجودش بود تبدیل به وحشت شد.بی اختیار زنگ خطر را به صدا دراورد.موتورهای کشتی خاموش شد(درست در چند متری کوههای یخی که به ناگهان در تاریکی نمایان شده بودند)مشخص شد که کوههای یخ زیادی اطراف کشتی هستند و۹روز طول کشید تا کشتیهای یخ شکن راهی را در دریای یخزده باز کنند.نام این کشتی کوچک که نردیک بود به سرنوشت تایتانیک دچار شود تیتانیا بود.

در جستجوی یتی در نقاط کوهستانی سراسر جهان کمابیش داستانهایی از موجوداتی پشمالو و غول پیکر با جای پاهایی بسیار بزرگ بر سر زبانهاست که به انها

نامهای متفاوتی داده اند.این موجود در هیمالیا: یتی نامیده می شود اما در نقاط دیگر مانند صحرای گوبی (در شمال اسام) نامهای متی و شوکپا و می گو و کانگ می را دارد.مردمی که در نقاط جنگلی امریکای شمال غربی زندگی می کنند به ان پا گنده می گویند و در نقاط کوهستانی راکی (در کانادا) ساسکواش خوانده می شود.نام ان هر چه هست وصف ان در همه جا یکی است: قد حدود ۳ متر. وزن حدود ۱۲۰ کیلو .پشمالو شبیه میمون.پر روی ۲ پا و مستقیم راه می رود و نوع و جنس ان نامشخص است.نخستین بار وجود یتی بطور رسمی توسط بی اچ هودسون (کنسول انگلیس در نپال) گزارش شد: موجودی با موهای سیاه و بلند و بدون دم.اما تا ۱۹۵۱ که اریک شینتون (کوهنورد انگلیسی) در جبال هیمالیا چند عکس از جای پاهایی انسان مانند که حدود ۳۳ سانت طول و ۲۰ سانتیمتر عرض داشت گرفت یتی (ادم

برفی) شهرت جهانی پیدا نکرد.شینتون گفت: پاها بسیار بزرگتر از ان بود که جای پای خرس محسوب شود.از طرفی دست نخورده و سالم بود و بزرگی ان نمی توانست در اثر اب شدن برفها بوجود امده باشد.انچه مرا به وحشت انداخت این بود که خود من باید بر روی برفها می پریدم تا برف یخزده فرو برود.شکار یتی همه گیر شد.شرپاها (راهنمایان بومی منطقه) خوشحال بودند که داستانهای ادم برفی را برای همه تعریف کنند عده ای هم معتقد بودند که قطعات استخوان و پوست و جمجمه این حیوان را پیدا کرده اند.جمجمه ای که از دره نزدیک روستای خوم جونگ نپال پیدا شد با سر و صدای زیاد در غرب به نمایش درامد اما بعدا معلوم شد که متعلق به بز نپالی بوده است.تا بحال کسی نتوانسته ادم برفی را به دام بیندازد اما سال به سال بر تعداد شواهد افزوده می شود در ۱۹۴۸ جان فاسیس (کوهنورد) مدعی شد که با ۲ یتی در جبال هیمالیا در منطقه سی کیم مواجه شده است و یکی از انها او را از ناحیه شانه زخمی کرده است.در ۱۹۵۰ تکه ای پوست و مفصل انگشت و شصت دستی مومیایی شده در نپال پیدا شد که به عقیده حیوان شناسان و انسان شناسان تقریبا به اعضای بدن انسان شباهت داشت (از بعضی جهات شبیه انسان نئاندر تال بود) توماس سیلک (خبرنگار) که پروژه شکار یتی را رهبری می کرد از ساکنین روستایی در نپال شنید که یتی ۵ نفر را با وضیت مرگباری زخمی کرده است.تحقیقاتی که توسط روزنامه دیلی میل انجام شد منجر به کشف جای پاهایی که می توانست متعلق به موجودی شبیه انسان باشد شد که هم از گیاهان و هم از حیوانات تغذیه می کرده است.یکی از فرضیه ها در مورد یتی این است که این موجود از اخلاف جایگانتوپتیکوس (میمونهای غول پیکر ماقبل تاریخ) است که باقیمانده انها توسط رالف فن کوئینگر والد (دیرینه شناس هلندی) در نقاط مختلف آسیا پیدا شده است و حدود ۳ تا ۴ متر قد داشتند.در این فرضیه امده است که این موجودات در رقابت زیستی با انسان در جنگلها و بیشه ها موفق نبوده و از ترس نابودی به نقاط متروک کوهستانی پناه برده اند.اما انها که دیر باورند می گویند که باقیمانده دندان می تواند متعلق به خرس و یا روباه های منطقه هیمالیا و یا متعلق به میمون و یوزپلنگهای کوهی و گرگهای خاکستری باشد.بعضی نیز می گویند که یتی ساخته و پرداخته ذهن کسانی است که در ارتفاعات به عارضه کمبود اکسیژن دچار می شوند.اما تمام شواهد را نمی توان یکسره نادیده گرفت از جمله شواهدی که در امریکای شمال غربی به دست امده است.تا به حال بیش از صدها مورد

از رویت پاگنده در جنگلهای کانادا گزارش شده است.در ۱۹۷۳ یک بنگاه مطبوعاتی ۱۰۰ هزار دلار جایزه برای کسانی تعیین کرد که یکی از این حیوانات را زنده دستگیر کنند.در ۱۹۷۶ راجرز پاترسون (اهل واشنگتن) توانست بوسیله دوربین ۱۶ میلیمتری: چند لحظه از موجودی پشمالو که مستقیم راه می رفت و در فاصله ۱۲۰ متری او بود فیلم تهیه کند.فیلم واضح بود.موجود احتمالا ماده بود زیرا سینه های بزرگ و اویخته داشت و گامهای بزرگی برمی داشت.دستهایش به هر سو اویزان بود و چند بار برگشت و به دوربین نگاه کرد و در جنگل ناپدید شد اخیرا در منطقه ایلینویز چند بار پاگنده ظاهر شده است.از منطقه مارفیبورد در ساحل رودخانه ماری گزارشات متعددی از وجود موجودی غول پیکر و میمون مانند حکایت می کند.نیمه شب ۲۵ ژوئن ۱۹۷۳ زوجی که در اتومبیل خود نشسته بودند صدای شکستن شاخه را از

جنگل نزدیک خود شنیدند و بعد موجودی با حدود ۵/۲ متر قد که بدنش موهایی به رنگ روشن داشت و از گل پوشیده شده بود بسوی انها رفت.انها نیز از منطقه گریختند و موضوع را به پلیس گزارش دادند.دو جوان نیز گزارش کردند که هیولایی را در ساحل رودخانه دیده اند که بوی لجن می داده است.رئیس پلیس ان منطقه دستور جستجو را داد اما جز شاخه های شکسته و لجن زیر و رو شده چیزی پیدا نکردند.اما ماجرا هنوز ادامه دارد.از جبال هیمالیا تا کوههای راکی و از صحرای گوبی تا ایلینویز جنوبی گزارشاتی از وجود موجودی میمون مانند و غول پیکر می رسد.افسانه نیمه انسان نیمه حیوان وحشی در سراسر دنیا وجود دارد و از ساتیرها تا سنتورهای اساطیر یونان گرفته تا تارزان ادامه یافته است.هارلان سورکین (متخصص مسایل یتی از سنت لوئیز) عقیده دارد که این موجود بر اثر جهشهای ژنی در بعضی میمونها بوجود امده است. قفنوس:پرنده جاویدان

طبق افسانه ها قفنوس پرنده ای زیبا و باشکوه و نماد امید و تداوم زندگی بعد از مرگ است.پرهای او سرخ و طلایی است یعنی رنگ خورشید در هنگام طلوع.نوای زیبایی دارد که با نزدیک شدن زمان مرگش تبدیل به ناله ای حزن انگیز می شود.سایر جانوران تحت تاثیر زیبایی و اندوه او قرار می گیرند و آنها نیز می میرند طبق افسانه ای قدیمی در هر دوران تنها یک قفنوس وجود دارد.هزوپید شاعر یونانی در قرن ۸ قبل از میلاد نوشت که قفنوس تا زمان او ۸ بار زیسته است.وقتی این پرنده مرگ خود را نزدیک می بیند توده ای از چوب دارچین فراهم کرده و آنرا آتش می زند و در شعله های آن جان می سپارد.اما از خاکسترها پرنده جدیدی برمی خیزد که باقیمانده والد خود را جمع کرده و در تخم مر می نهد و به شهر هلیوپولیس در مصر می برد و در محراب خدای خورشید می گذارد.این خاکستر خاصیت زنده کردن مردگان را دارد.الگا بالوس(امپراتور رم ۲۰۴ـ۲۲۲ میلادی)برای آنکه زنده بماند تصمیم گرفت گوشت این پرنده را بخورد.او گوشت پرنده ای بهشتی را که بجای قفنوس برای او فرستاده شده بود خورد.اما این گوشت تاثیری نکرد و کمی بعد از آن کشته شد.محققین عقیده دارند که اصل داستان از شرق ریشه گرفته است و راهبان خورشید در معبد هلیوپولیس این افسانه را رواج دادند.چون قفنوس تمثیلی بود از برآمدن روزانه خورشید و مرگ آن در غروب.این افسانه همچون اسطوره های بزرگ دیگر ریشه های عمیق در باورهای انسان دارد.در فرهنگ مسیحی قفنوس نماد مسیح است که از گور برمی خیزد قفنوس مرغی به غایت خوش رنگ و خوش آواز است که منقارش ۳۶۰ سوراخ دارد و در کوه

بلندی مقابل باد می نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقارش درمی آید و به همین دلیل مرغان زیادی جمع می شوند.چند تا از پرنده ها را گرفته و طعمه خود می کند.هزار سال عمر می کند و وقتی عمرش تمام می شود هیزم زیادی جمع می کند و بالای آنها می نشیند و شروع به خواندن آواز می کند و مست می شود و بالش را به هم می زند تا آتشی از بالش بجهد و درون هیزمها بیفتد و خودش با هیزمها بسوزد.از خاکسترش بیضه ای بوجود می آید او جفت ندارد و موسیقی را از آواز او دریافته اند. جک چشم سرخ:انسان یا….(برگرفته از کتاب جهان عجایب)

از ژرفای شبی سیاه:موجودی محیرالعقول:پرنده و ترسناک بیرون پرید و بیش از ۶ سال باعث وحشت مردم شد.در ابتدا هیچکس وجود او را باور نمی کرد.هیچکس به گفته های اهالی جنوب غرب لندن که مدعی بودند موجودی را دیده اند که پرواز می کرد اعتنایی نمی کرد اما گزارشات ادامه یافت و در سال ۱۸۳۸ نقل تمام محافل شد.جین آلزوپ دختری جوان و زیبا بود که با دو خواهر و پدرش در خانه کوچکی در کوچه بیرهیند زندگی می کرد.او شنیده بود که مردم درباره جک چشم سرخ چیزهایی می گویند اما اعتنایی به این افسانه نداشت.یک شب ضربه های پیاپی به در خانه آنها خورد.جین نزدیک در رفت و شنید که کسی می گوید:من افسر پلیس هستم برایم چراغی بیاورید جک چشم سرخ را دستگیر کرده ایم جین با خود گفت که لابد راست می گوید و به سرعت دوید و شمعی آورد و از خانه خارج شد اما به محض آنکه شمع را به مرد داد او گردنش را گرفت و بازویش را به دور گردن او حلقه کرد و به تن و بدن او چنگ کشید دختر جیغ کشید و خود را رها کرد مرد او را تعقیب کرد و موهایش را گرفت و به صورت و گردنش چنگ زد.خواهر آن دختر با صدای او به خیابان دوید و فریاد زد تا مردم به کمک آیند اما پیش از آنکه کسی بتواند راه مرد را ببندد او در تاریکی ناپدید شد.جین بعدا ماجرا را چنین شرح داد:کلاهی عجیب بر سر داشت و لباس چسبان سفیدی مثل مشمع بر تن.صورتش مخفی بود اما چشمانش مثل دو تکه آتش می درخشید ناخنهایش چنگالهای بلندی داشت و از دهانش دود سفید و آبی بیرون می زد.این شرح و توصیف بعدها بارها و بارها شنیده شد.همیشه همان چشمان دوزخی:چنگالها و لباس چسبان سفید لوس اسکیل ۱۸ ساله هنگام غروب از منزل برادرش خارج شد و در حالیکه خواهرش همراهش بود در کوچه حرکت می کردند که شبح بلند سیاهی از تاریکی بیرون پرید شعله سرخی که از دهانش خارج می شد به چشمان لوسی آسیب رساند.طی سالهای ۱۸۵۰ تا ۱۸۶۰ جک چشم سرخ در همه جای انگلیس دیده شد بخصوص در مرکز کشور.در سال ۱۸۷۰ بعضی از مقامات پلیس و ارتش که برای دستگیری او در کمین بودند گزارش کردند که بشدت توسط شبحی که از تاریکی بیرون جهیده بود مضروب شده بودند و بعد آن موجود به سقف پاسگاه پریده بود و صدمه زده بود.مردم خشمگین در محله لینکلن در شب سال نو ۱۸۷۷ بسوی جک شلیک کردند اما او قهقهه ای زد و ناپدید شد.تا به امروز کسی نفهمیده جک چه کسی و یا چه موجودی بوده است.سو ءظن مدتی متوجه شخصی بنام مارکیز واترفورد بود.اما گرچه او یکی از دیوانه ترین دیوانگان دوران ویکتوریا بود اما آدم شروری نبود.چشمان دوزخی جک آخرین بار در سال ۱۹۰۴ در لیورپول دیده شد و ۶۷ سال بعد از اولین باری که دیده شده بود از زمین به سقف خانه ای پرید و ناپدید شد.آیا او برای همیشه ناپدید شده است؟

هیولای دریاچه لاک نس دریاچه لاک نس در اسکاتلند مکانی اسرار امیز است و نزدیک ۱۴۰۰ سال است که افسانه هایی در مورد ان بر سر زبانهاست.این دریاچه

بزرگترین دریاچه اب شیرین در بریتانیاست و در عین حال منظره ای ترسناک دارد حتی در ان هنگام که افتاب بر ابهای تاریک ان می تابد.دریاچه بسیار عمیق است.در بعضی نقاط عمق اب تا ۲۸۵ متر می رسد.افسانه های مربوط به این دریاچه بسیار است و اولینشان مربوط به سال ۵۶۵ میلادی است.نخستین بار هیولا توسط کلمبیای مقدس دیده شد.در شرح این ماجرا امده است که مردی برای بردن کلمبیا به انسوی دریاچه با یک قایق امد.در وسط دریاچه ناگهان هیولا سر براورد و دهان گشود تا مرد و قایقش را ببلعد.قدیس اینگونه دعا کرد:به امر پروردگار پیش نیا و بازگرد.و هیولا دور شد.در این داستان درباره شکل و شمایل هیولا چیزی گفته نشده است.در ۱۹۳۲ جراحی که تعطیلات خود را در ساحل این دریاچه می گذرانید توانست عکسی از این هیولا بگیرد.در این عکس که من ضمیمه مطلب کرده ام سر و گردن حیوان بیرون از اب دیده می شود.این عکس از حدود ۵۰ متری گرفته شده است.در انزمان جاده ای در کنار جاده در دست احداث بود.شاید سر و صدای انفجار سنگها باعث شده بود تا جانور از اعماق اب بیرون بیاید.درباره این عکس نظریات متفاوتی ارائه شد.برخی ان را تنه درختی دانسته اند که از اب بیرون امده است و یا دم سمور ابی که در اب غوص می زند.برخی نیز اعتقاد دارند که عکس با جزئیاتی که مشاهده کنندگان گوناگون در طی قرنها شرح داده اند مطابقت دارد.در ضمن جراحی که عکس را گرفته بود معروفتر از ان بود که بخواهد با عکس تقلبی حیثیت خود را خدشه دار کند.در ضمن تعداد زیادی از افسران نیروی دریایی و عکاسان اماتور و محققین و ماهیگیران محلی مدعی شدند که جانور را دیده اند.در حالی که جانورشناسان و طبیعیدانان سعی در روشن کردن ماجرا داشتند افراد شجاع تری پا پیش نهادند تا مدارک موثق تری به دست اورند.در ۱۹۱۵ لاکلان استوارت که در کنار دریاچه زندگی می کرد بر سطح اب موجی را مشاهده کرد و بعد ۳ برجستگی بر سطح اب ظاهر شد.او به درون کلبه دوید و دوربین عکاسی خود را بیرون اورد و پیش از انکه هیولا در اب ناپدید شود توانست از او عکسی بگیرد.این عکس از فاصله ۶ متری گرفته شد و شهرت فراوانی کسب کرد اما هنوز بودند عده ای که ناباورانه به ماجرا می نگریستند.اولین حلقه فیلم گرفته شده از این هیولا(که اکنون ان را خودمانی نسی   **. می نامیم)در ۱۹۶۰ توسط تیم دینسدیل(مهندس پرواز)برداشته شد.او چنان به وجود هیولا ایمان داشت که کار خود را رها کرد و مدتها به تنهایی بر روی قایقی در سطح دریاچه زندگی کرد تا مدارک معتبرتری بدست اورد.اشتیاق او دیگران را به پشتیبانی از او واداشت.در ۱۹۶۱ موسسه تحقیقاتی درباره پدیده لاک نس تشکیل شد و بعد از تحقیقات فراوان نتیجه در کتابی با نام هیولای لاک نس منتشر شد(این کتاب در ایران نیز توسط انتشارات جویا منتشر شده است)افراد گروه تحقیق تمام سواحل استراتژیک دریاچه را زیر نظر گرفتند.دوربینهایی به نحوی روی دریاچه نصب شد تا تمام سواحل حساس دریاچه زیر نظر باشد.انها ۲ بار موفق به گرفتن عکس از فاصله دور از انچه به نظر هیولا می امد شدند. در ۱۹۶۹ تیم دیگری تشکیل شد.زیردریایی کوچکی بنام پی سس با دوربینهای زیرابی و دستگاههای ضبط ویدئویی بکار گرفته

شد متخصصین استفاده از دستگاه ردیابی صوتی در این تیم حضور داشتند محققین در تمام روز دریاچه را زیر نظر داشتند.دوربینی که

توانایی عکسبرداری در شب را داشت شبها بکار می افتاد.طعمه هایی با استفاده از هورمون مار و خون حیوانات و مواد دیگر ساخته شد و در سطح اب انداخته شد تا حیوان را بسوی خود جلب کند ولی موفق نشدند هیولا را به سطح اب بیاورند.هیچ صدا و تصویری هم مشاهده نشد.اما زیردریایی توانست ثابت کند که عمق دریاچه ۲۸۵ متر است یعنی ۶۰ متر بیشتر از انچه قبلا تصور می شد.این زیردریایی در عمق اب غاری را کشف کرد.ایا غار پناهگاه هیولا بود؟اما اثری از خود هیولا نبود و تحقیق بی نتیجه به پایان رسید.در ۱۹۷۵ یک گروه تحقیقات امریکایی موفق شد عکسی از هیولا بگیرد که حتی بسیاری از انسانهای شکاک را متقاعد کرد که هیولا وجود دارد.رابرت راین(رئیس اکادمی تحقیقات علوم ماساچوست)به همراه گروهش از دوربینی ۱۶ میلیمتری و زیر ابی که توسط موتوری به این سو ان سو برده می شد استفاده کردند که ۵/۷ ثانیه می توانست عکس بگیرد.بسیاری از عکسها موفقیت امیز بود و جانوری با ۵/۳ متر طول را نشان می داد.راین اعتقاد داشت که گروهی از جانوران ماقبل تاریخ در این دریاچه زندگی می کنند و این عکس بدون تردید وجود یکی از انها را اثبات می کرد.اما باز هم عده ای از محققین عقیده داشتند که هنوز تا اظهار نظر نهایی فاصله داریم و باید منتظر شواهد بیشتری بود.اما گروه دیگری می گفتند که اینها باقیمانده جانورانی هستند که پلیزیوسور نام دارند و ۷۰ میلیون سال قبل بر روی زمین می زیسته اند.در ۱۹۸۷ یکی از پرخرجترین پروژه ها در این دریاچه انجام شد.شناوری که مجهز به دستگاه پیشرفته سونار بود یک هفته روی دریاچه به گشتزنی پرداخت و نتیجه کار ثبت امواج از موجودی متحرک و بزرگ بود.این پروژه یک میلیون پوند خرج برداشت.در نواحی شمال اسکاندیناوی دریاچه های دیگری از قبیل دریاچه مورار وجود دارد که در انها نیز چنین موجوداتی دیده شده اند.در کلمبیای انگلیس بومیان(سرخپوستان) به وجود هیولایی اعتقاد دارند که اوپوپو نام دارد و دارای گردنی دراز است و شبیه نسی است و تصویرش روی سنگها حک شده است.گزارشاتی که از مشاهده این هیولا رسیده به اندازه کافی موثق نیست اما می تواند این سوال را ایجاد کند که ایا کمربندی در نیمکره شمالی زیستگاه این هیولاها است؟ پریان زیبای دریایی

گفته می شود دختر کوچکی بنام لیسبان که خانواده اش در سیل کشته شدند ۱ سال در زیر امواج دریا زندگی کرد و به تدریج تبدیل به پری دریایی شد و ۳۰۰ سال بعد در سال ۵۵۸ میلادی در شمال ایرلند به تور ماهیگیران افتاد.او در زیر امواج اواز می خواند که صدایش به گوش مردان رسید و با تلاش بسیار او را به دام انداختند و مورگن نامیدندش که به معنی زاده دریا است.او را در مخزنی از اب قرار دادند تا همگان او را تماشا کنند و بعد او را غسل تعمید دادند و بعد از مرگ ملقب به مورگن مقدس کردند و معجزات بسیاری منسوب به او است.در ۱۴۰۳ پری دیگری در فرای لند غربی به دام افتاد.به نوشته یک مورخ قرن ۱۷ او با زنی ماهیگیر دوست بود و ان زن خزه های دریایی را از تن او پاک می کرد.این پری نتوانست صحبت کردن را بیاموزد اما ۱۱ سال زندگی کرد و بعد از مرگ به شیوه مسیحیان غسل داده شد.پری زیبایی در اسکاتلند هر روز با قدیسی که نزدیک دریا می زیست دیدار می کرد.این پری عاشق ان قدیس شد و خواستار روحش بود چیزی که خود فاقد ان بود.قدیس به او گفت که برای انکه بتواند صاحب روح شود باید دریا را ترک کند.این کار برای او امکان نداشت بنابراین روزی ساحل را ترک کرد و دیگر بازنگشت.اما اشکهای او به شکل قلوه سنگهای سبز و خاکستری در جزیره باقی ماند.پریان دریایی در داستانهای

قدیمی ترین فرهنگهای جهان ظاهر می شوند.فلسطینیها و بایلیهای باستان رب النوعهایی با دم ماهی را می پرستیدند.نقش پریان دریایی بر سکه های فنیقی و کارتاژی دیده شده است.اسکندر مقدونی با پری دریایی ای اشنا شد و درون یک جعبه شیشه ای به کف دریا رفت و با او ملاقات کرد.پلینی(نویسنده رومی)شرح چگونگی دیدن شمار زیادی پری دریایی در سواحل گل که روی شنها مرده بودند را توسط یکی از افسران سزار اگوستوس اورده است.در داستانهای عوام قصه پریان غالبا سوزناک است.پریان دریایی تنها هستند.غالبا به شکل انسان درمی ایند تا در ضیافت اعیاد شرکت کنند.بعضی اوقات مردی کلاه جادو یا کمربند انها را می رباید و مانع از ان می شود که انها به دریا بازگردند ماجرایی که پایان ناخوشایندی دارد.ازدواج با انها هم عاقبت خوشی ندارد.گرچه در داستانها امده است که مردمانی در سواحل اسکاتلند مدعی بودند که اجداد انها از پریان دریایی بوده اند دریانوردانی که از ساحل دور دست دریاها باز می گشتند اغلب داستانی از زنان دریایی به همراه داشتند.در کتابی چاپ ۱۷۱۷ چنین امده است:زن دریایی موجودی شبیه به سیرنها است که یکی از انها در جزیره بودان به دام افتاد.این زن ۵/۱ متر قد داشت و مانند مارماهی بود.او را به خشکی بردند و در خمره ابی انداختند.گهگاه صدایی شبیه موش درمی اورد.خرچنگ و صدف و ماهی پیش او می گذاشتند اما هیچ چیزی نمی خورد.این موجود موهایی به رنگ خزه دریایی و پوستی زیتونی و انگشتانی پره دار داشت.دورا دور کمرش رشته ای از موهای نارنجی رنگ بود.باله های سبزی داشت و صورتی خاکستری و خرمنی از مو تا دمش می رسید.این افسانه ها یقینا به خدایان ماهی شکل تمدنهای اولیه بازمی گردد اما تا اندازه ای هم به موجودات دریایی که به انسان شباهت دارند بازمی گردد.در ابهای مناطق حاره پستانداران دریایی مانند سگ ابی و گاو دریایی در حالی بر سطح اب ظاهر می شوند که نوزادان خود را شیر می دهند و این موضوع شاید منشا این داستانها باشد که پریان دریایی به تیمار کودکان خود مشغولند.در مناطق سرد شیر دریایی بر روی صخره ها می نشیند و فریادهای غریبی سر می دهد.اشتباه و توهم و ساده انگاری و هرچیز دیگری که منشا این افسانه ها باشد باعث نمی شود که این افسانه ها از اذهان مردم زدوده شود. برداشت از وبلاگ های اینترنتی

 

بازدید : 576 views بار دسته بندی : ارتباط با ارواح و موکل و احضار جن ، داستان های واقعی تاريخ : ۱۹ مهر ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.